شما هیچ‌کدام نیستی!

عزیزان من! عزیزان من! از نسبت‌هایی که به شما داده می‌شود دلگیر نباشید. این کارِ آدم‌ها نه برای امروز است، نه دیروز، آنِ هزاران روز پیش‌ترهاست. شاید برگردد به ساده‌سازی ذهن که می‌خواهد طبقه‌بندی کند و از تحلیل جزءبه‌جزء رها باشد. اگر گفتند فلانی این‌گونه آدمی است یا بهمانی آن‌گونه انسانی است هم چندان اعتمادی نکنید و عبور کنید. ما هیچ مرز و نام و نشانی نداریم. ببینید چند صد سال پیش هم از این چیزها بوده است و مردانِ آزاده از این نسبت‌ها با سکوت و لبخندی می‌گذشتند:

و اندر حکایات یافتم که شیخ ابوطاهر حرمی رضی‌اللّه‌عنه روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آنِ وی عنان خر وی گرفته بود، اندر بازار همی‌رفت. یکی آواز داد که: «آن پیر زندیق آمد.» آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت خود رجم آن مرد کرد، و اهل بازار نیز جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را: «اگر خاموش باشی، من تو را چیزی آموزم که از این مِحَن بازرهی.» مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند، این مرید را گفت: «آن صندوق بیار.» چون بیاورد، درزه‌های نامه بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت: «نگاه کن، از همه کسی به من نامه‌هاست که فرستاده‌اند. یکی مخاطبه شیخ امام کرده است و یکی شیخ زکی، و یکی شیخ زاهد و یکی شیخ الحرمین و مانند این و این همه القاب است نه اسم، و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخنی گفته‌اند و مرا لقبی نهاده‌اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد، این همه خصومت چرا انگیختی؟» (کشف‌المحجوب هجویری، باب الملامه)

رجعت

دوست دارم تمام شب‌ها را بیدار باشم و تمام روزها را بدوم تا شاید از روحِ راجع به تو بویی بشنوم. ولی اختیار به دست من نیست و هر بینی و دماغی لایق شنیدن بوی تو نیست. با این حال من تمام تلاشم را می‌کنم تا در سرازیری عمر به سوی تو نازل شوم، نه به قعر دوزخ. این کلمات علمی نیست، پس از پایان دانش‌هاست؛ دانش فقر است. و آن‌چه نوشته نمی‌شود و نمی‌توان نوشت، حتماً آنِ اینجا نیز نیست.

از همین دیوانگی روشن می‌شود که خانه‌ی ما ابدیت است و تمام عرصه‌های حیات زیست‌گاه ماست. پس دیگر نه مرزی هست، نه مرکزی. تمام آفرینش یک روز بی‌نهایت است که در قیامت چهره‌ای نزدیک به حقیقت را نشان خواهد داد. فقط بابت این‌که موجودات تابِ دیدار دائمی را ندارند، شب را بر آنان می‌افکند.

ادبیاتی برای ابد

کامم تلخ است. ساناز گوشی قدیمی‌اش را گشود و عکس‌های محمدیوسف را مرور کرد. درست وقتی بود که از خانه‌ی ما آمده بودیم و فاطمه پس از ساعتی خواب ناگهان گریه آغازید. گویی خواب دیده بود. طول کشید تا بیدار شود و از گریه برهد. تمامِ مدت به یاد گریه‌ی طولانی محمدیوسف افتادم که قطع نمی‌شد. ترسیده بود از خنده‌ی ناگهانی کودکی چندساله. نمی‌دانم آن اثر کرد یا چیزهای دیگر که آن طفل به‌زودی دچار بیماری درمان‌ناپذیر سرطان شد و یک تابستان بیشتر مهمان ما نبود.

چنین است که وقتی جماعت‌های خوشحال را می‌بینم جا می‌خورم. برای واژه‌ی شوک و ترکیب‌های شوکه‌شدن و شوک‌دیدن و مانندهایشان هنوز برابری درخور در فارسی ندیده‌ام. با دیدن آن‌ها شوکه می‌شوم. برای نمونه روزی در تابستان به موزه‌ی ایران باستان رفتیم. انتشارات سایان مجموعه‌ای از کتاب‌های مصور ایران باستان ساخته بود و می‌خواست رونمایی کند. در سالن همایش جای سوزن‌افکندن نبود. مجری مدام در ایران‌پرستی و شاه‌خدایی می‌دمید و جمعیت مبتهج و هیجان‌زده بود. انتشاراتیِ زیرک از خوی نادان‌های باستان‌پرست پول درآورد و بسیاری از مجلدات چاپ‌نشده‌اش را نیز فروخت تا صرفاً نمای کتابخانه‌ها شوند! ولی بسیاری از این کتاب‌سازها مقاصد فرهنگی شومی دارند که پول در برابرش شوخی است.

حتی اگر پول همه‌ی مقصود او بود، برای کشتن انسان پول بهانه‌ی زیبایی است. اگر کسی را به جهالت متصف کنیم، او را خوار نکرده‌ایم، بلکه صفتی مذموم را در او نشان داده‌ایم و این هدیه را تقدیم ابدیت او کرده‌ایم. روشن است تمام آن شاهانی که عکس‌های تخیلی‌شان را در راهروی ورودی قطار کرده بودند از خون‌خواران و ستم‌گران تاریخ‌اند. نه این‌که من مسلمان باشم و با این نگاه بخواهم هر چیز جز اسلام را کنار بزنم. تاریخ‌های باقی‌مانده از آن روزگاران ورای تخیل‌های خوش و خرم ما خیال‌پرستان است. هر جا که فریادی از سر تعصب و حماقت بلند است، می‌کوشم جایی نداشته باشم. شلوغی‌هایی که برای شب دانشکده ادبیات تهران راه انداخته بودند من را فراری‌تر می‌کند.

روزی که سرِ خرم را سوی ادبیات کج کردم، از ژرفای کانایی و عمق حمق اهالی این رشته اطلاعی نداشتم. با خودم گفتم آنجا سخن از حافظ و مولوی و پروین و باباطاهر است و من خواهم توانست با این رازداران هستی انسی بگیرم. چون پدرم شب‌هایی خسته از سر کار بازمی‌گشت و پس از شام و اخبار و سریال، دیوانی از حافظ یا پروین یا باباطاهر می‌گشود، من اهالی این رشته را به تقدس پدرم می‌پنداشتم. گمان می‌کردم اینان مانند دایی ابوالفضل مرحوم اهل حق و رندی‌اند و کلمات اشعار را با شوری خاموش زمزمه می‌کنند. می‌انگاشتم خطوطی که زرین‌کوب از زندگی مولوی و حافظ و دیگران می‌نویسد و اساس زیست آنان را بر معنویت اسلام می‌داند، در دانشکده‌ی ادبیات نیز جاری است. خیال برم داشته بود اجداد شریعتی‌اند که در خرابه‌ها می‌گشتند و خود را با مثنوی تنبیه می‌کردند که «این سخن‌ها کِی رود در گوشِ خر؟ گوشِ خر بفروش و دیگر گوش خر!»

هیهات از این انگارها و پندارهای باطل. آنجا غلبه با طاغوت بود و آن‌چه مرا پیش برد گوشی کر و چشمی کور نسبت به تمام آنان بود. وقتی این طاغوتیان را بر مسند تدریس می‌دیدم با خود زمزمه می‌کردم من در نهایت باید کسی مانند این استاد شوم؟ از عظمت‌های حافظ و سعدی و مولوی و نظامی و فردوسی تنها همین بس که چنان جفت بدحالان و خوش‌حالان‌اند که افرادی مانند من و استادان نامقدس ادبیات مدعی میراث‌داریِ آنان‌اند. زنهار و فریاد از این شکوه و اخلاص. ادبیات آن‌ها را مصادره کرده است، در حالی که روح کلی حاکم بر ساختار ادبیات ایران نسبتی با این مردان ندارد.

برای دو روزه‌ی دنیا به مقدس‌های هستی لگد می‌پرانند و دانشجویان کم‌اطلاع نیز برایشان جیغ می‌کشند و هورا سرمی‌دهند. آخرت‌تان را به وهم و لج‌بازی و دنیادوستیِ چند مدرس دانشگاهی نفروشید. من اِبایی از گفتن این چیزها ندارم. من صفی ندارم و هر جا بروم سوزن‌زنِ بدی نیستم، حتی اگر به قیمت جوال‌دوز خوردن خودم تمام بشود. حداقل می‌توانم امروز بگویم دردِ جامعه‌ی ما صاحبانِ مناصبی هستند که اغلب با برنامه و گراگیری از دشمنان این مردم خیانت می‌کنند تا هر روز حجم نارضایی‌ها بیشتر بشود. همه جا را گرفته‌اند و شاید نتوان با آن‌ها کاری کرد، اما به قول آن دانشمندِ اهل شهر بیرون، بدانیم و بمیریم بهتر است؛ چون مرگ پایان زندگی نیست، پایان فرصت باورها و اصلاح وجود ماست. و دشمنان مردم صرفاً با این دنیای ما کاری ندارد، در پی تخریب تمام ابدیت مایند.

معطل نمان

حرف‌هایی هم هست که نه سر دارند و نه منتها. نه می‌شود گفت درست‌اند و نه می‌توان گفت نادرست‌اند. یعنی برای اثبات یا ردّ آن دلایل و شواهد کافی به نظر نمی‌رسد انگار. نمی‌شود گفت در ورزشگاه آزادی صد هزار نفر برای پرسپولیس آمدند، پس کشور برای آن‌هاست. از طرفی هم نمی‌توان انکار کرد با این حضور، این تیم جایگاه ویژه‌ای در میان هواداران فوتبال دارد. اما اگر برای محک‌زدن آن مستمسکی نداشته باشیم، می‌توانیم تیم رقیب را کاملاً محدود کنیم تا پرسپولیس بیشتر دیده و پسندیده شود و مردم این‌گونه پندارند که جز پرسپولیس هیچ تیم دیگری در ایران هواداری ندارد و در نتیجه این تیم باید برای لیگ ایران تعیین تکلیف کند. می‌توانیم هواداران تراکتور و استقلال و سپاهان را با روش‌های گوناگون از تشکیل چنین جمعیت‌هایی بازداریم و اگر به صورت غیرقانونی چنین حرکتی هم زدند، با ترفندهای رسانه‌ای و روانی حضور آنان را بی‌اثر و کم‌اثر نشان بدهیم.

به نظر می‌رسد ما در این روزگار این‌گونه به گروگان گرفته شده‌ایم. چه کسی می‌تواند برابر قدرت‌های مالامال از ثروت و فریب و دیگر توانمندی‌ها بایستد؟ کاری به آن جماعتی ندارم که اساس قدرت را فسادانگیز می‌دانند. شاید حرف من چنین بویی بدهد. به کجا برمی‌خورد؟ در این گوشه‌ی خاموش فراموش‌شده داوری مردم به کار من نخواهد آمد.

بیشترین چیزی که در این دنیا به درد می‌خورد همرنگی با جماعت است؛ می‌خواهد حق باشد یا باطل. البته که بیشتر همرنگی‌ها و همراهی‌ها بر باطل است. ولی سخن بر این است که این دنیا بقایی ندارد. می‌ماند پس از مرگ که در آن اقلیم عمل مهم است و در اقلیم پس از آن عقیده مهم است. چنین است که از هر چیزی مهم‌تر عقیده است و می‌ارزد آدمی عمرش را بر اصلاح آن بگذارد، حتی اگر در این عمر عمل خاصی نیز انجام ندهد؛ چرا که با تمام اهمیتی که عمل دارد، در نهایت این عقیده است که تا ابد با من است و خود من است.

حسرت من بیشتر بابت همین زخمی است که بر دلم نشسته است. دوست دارم زمان به یکی دو روز پیش بازگردد تا برابر آن مذهبیِ نامذهب‌نما به التماس بیفتم و بگویم درست است عقایدت به نظر غلط نمی‌آید، ولی چه بسیار بهتر که عملت را نیز درست کنی تا از لحظه‌ی مرگ تا ساعت حساب، عذاب به سراغت نیاید. اما فرصت‌ها مانند ابر در گذرند و تو جز حسرت چیزی بر دل نخواهی داشت.

با این حال می‌خواهم با شما که این کلمه‌ها را شاید حوصله کنید و بخوانید کلمه‌ای بگویم: عزیزان من! خود را معطل مبارزه با حکومت دینی و غیر دینی نکنید. به هوای خطا و صواب سیاسی‌ها با سخنان و ظاهرهای دینی و غیردینی ابدیت خود را نابود نسازید. هم اعمال درست انجام دهید و هم عقاید درست را کسب کنید. بی‌خودی روی حساب لج‌بازی داشته‌های خود را خاکستر نکنید. شیطان و نفس آدمی مدام در حال تراشیدن بهانه‌هاست تا آدمی را راهی جهنم کند. شما اگر طالب حق هستید، راهش را هرچند دشوار خواهید یافت و اگر در پی بطالتید، بهانه‌ها طبق‌طبق گرداگرد شما در طوافند. اگر هم دیدید عقاید شما در این دنیای همرنگی با جماعت هواداری ندارد، مانند تیم‌های بی‌طرفدار پشت درهای بسته بازی کنید. بگذارید تمام دنیا طرفدار رئال‌مادرید و من‌سیتی و بایرن و بارسا باشد. اگر پرسیدند قرمز یا آبی، لبخندی تحویل بدهید و در ورزشگاه‌های خاکی و خالی از بشر بر غربت خود بمویید.

علیت هیوم

می‌خواهم به ساناز بگویم از داخل جیب پیراهنم فلش محمود خدابیامرز را بیاورد که بی‌خیال می‌شوم و در همین فایل بی نام و نشان می‌نویسم تا بعداً به روزنوشت‌ها ملحقش کنم تا بماند برای یادگاری و بعدها این‌همه یادگاری را بشر برای چه می‌خواهد؟ روزی برای رونمایی از کتاب‌های مرحوم شاه‌آبادی رفته بودم اطراف چهارراه سیروس در حوزه علمیه‌ای. چندین و چند دوربین کاشته بودند. پرسیدم این فیلم‌ها را چه می‌کنید. کسی جوابی نداشت. در این روزگار همه‌چیز ثبت می‌شود و شاید این‌ها از بیم فنا باشد. می‌خواستم به مناسب روز جهانی زبان مادری چیزی بنویسم، ولی ناگهان با همین چند خط چنان خیامی و هیومی شدم که تنها و سیال در نیستی غوطه می‌خورم. راستی که این هیوم آدمی را دیوانه می‌کند. نماز ظهر را دیر رفتم و تمام که شد، شعیب که دراز کشیده بود و در آستانه‌ی موت بود گفت چطوری دیوانه. بلافاصله گفت دیوانه‌ی اهل‌بیت. و باز خندید. من که در حال ذکر بودم لبخندانی هدیه‌اش دادم و سرها تکان دادم. دیر آمدنم شاید برگردد به حرف محمد بختیاری که در باب کشمیری، عامل بمب‌گذاری دفتر رئیس‌جمهور، گفته بود. این‌که مثل مجید نماز اول وقت و تعقیبات‌خوانی و هر روز روزه. آن‌وقت به رضا بیات عارض شدم من نیز دور نیست چپ کنم. وقتی حرف هیوم در نظرم می‌آید مغزم فلج می‌شود: در پایان همه‌ی دلایل باز دلیلی وجود ندارد.

من را می‌برد به آن عدمِ ناشناسا که بر ما نگشوده مانده. آن‌همه سخنی که در دو جلسه سید امیر از علت و معلول در فلسفه‌ی اولی گفت و امر و خلق را بر آن نهاد، با همین جمله بر باد خواهد رفت. آن‌همه شر و غوغایی که قرار است هویت و ملیت و فرهنگ و زبان و دیگر چیزها بر مدار نام‌گرایی بچرخد و ما را به کلمه‌پراکنی برساند تا نزد خودمان از چیزهایی دفاع کنیم و بر چیزهایی بتازیم، با این آیه سوت خواهد شد: إن هو الا اسماءٌ سمیتموها انتم و آباءکم. رضا تنها توانست بگوید این‌ها را از خودت دور کن. من نیز مخ و نای بحث‌افکنی ندارم. همین‌جا که نشسته‌ام و می‌نویسم پایم خواب رفته است. به این آقای قاضی معروف که می‌اندیشم با چهل سال تمام رعایت تمام جوانب دیانت حتی با تهمت‌های ریاورزی و از این چیزها که حافظ قرآن مجید در وصفش بلاغت را تمام کرده است، می‌بینم من تاب هیچ چیزی را ندارم چون اساساً همان موصوف کلام امیرالمؤمنین علیه‌السلام‌ هستم که آن‌که نمی‌داند کجا می‌رود به جایی نرسد.

دیشب بود یا پریشب در عهدِ هر شبه ما دو نفر با یاد آن طفل رنج‌کشیده و اشک‌هایی بی‌ثمر از سرِ تنگ‌دلی و مظلومیت او، گفتم با این همه سخت‌ترین روز زندگی من نه مرگ محمود عزیزتر از جانم بود، نه پرواز بیست و سه تیر هزار و چهارصد محمدیوسف؛ خداحافظی با تو روبروی پارک ساعی بود که مرا در آسفالت‌های خیابان ولیعصر عجل‌الله‌فرجه فروبرد. هنوز من مقداری متدین هستم و نام اولیای خدا برایم گرامی است. تو نمی‌دانی در من چه کشمکشی است. اگر مانند شیخ مؤسس همان ابتدای ازدواج همسرم فلج می‌شد و هر روز و هر شب باید به او رسیدگی می‌کردم. اگر مانند علامه طباطبایی سه نوزادم پشت سر هم می‌مردند و زنم دل می‌ژکاند. آه ای عزیزان من. چه می‌گویید. دست بردارید از این خاک‌بازی‌ها. من اهل پاسخ گفتن به مسائل اعلای شما نیستم. این را هم بردارید بخوانید و کنجی طبقه‌بندی کنید. شب‌تان بخیر عزیزان من. شب‌تان به خیر.

چاره‌ای هم نیست

من این حرف را که می‌گویند آدمیان سیرمونی ندارند چندان نمی‌پذیرم. آدمی ظرفی ندارد که بخواهد چیزی در آن بریزد. در بهترین حالت به فضایی ابری وصل خواهد شد و این اتصال در قدم اول شخصیت را از او خواهد ستاند؛ یعنی دیگر خودش و ممیزهای شخصی‌اش در میان نخواهد بود. میل‌ها و تمناها همه از میان خواهد رفت.

در گام دوم وجودی در کار نخواهد بود. نه آرزویی هست و نه آرزوکننده‌ای. وجود همه‌اش وهم بود و اکنون پرده برافتاده است و نه تو مانده‌ای، نه او. اتصال به بی‌نهایت تو را نیست خواهد کرد. چاره‌ای هم نیست. باید رفت.

بیرون‌تر از افق

آدمیزاد هر قدر بالاتر می‌رود تنهاتر می‌شود، بیشتر دیده می‌شود و کمتر فهمیده می‌شود. درست مانند عقابی که از روی زمین برمی‌خیزد و آن‌قدر بالا می‌رود تا کلاه‌ها از تماشایش بیفتد و گردن‌ها از تعقیبش بشکند و چشم‌ها از شدت نور نیلی آسمان و درخشش خورشید، مات و کور شود. بعد از کوری نوبت دهان‌ها می‌شود که شروع به توصیف خودشان بکنند. هر کس خورشید را توصیف کند و بستاید و نکوهش کند، تنها از درون خودش خبر می‌دهد. خورشید را فقط خورشید می‌شناسد و عقابِ خال‌شده بر نیلیِ سپهر را، در آن تنهایی مرتفع، در آن برج بی‌بارو، در آن ستیغ بی‌دامنه، حتی خود عقاب نیز نخواهد شناخت. در آن بی‌وزنی و بی‌قیدی که مقید به بی‌وزنی و بی‌قیدی هم نیست، این روح انسان که هیچ تعلقی به زمین و رنگ‌ها و ننگ‌هایش ندارد، مجبور است برای قدری آب و دانه و خانه‌ای موقت، سری هم به زمین بزند. بی‌خبر از آن‌که رزق و وعده‌های دیگر همه در آسمانند. و این سرزدن آغاز تعلق‌هاست.

حافظه همیشه هم چیز خوبی نیست. درست است که آدمی آن‌چه را اختیار می‌کند از پسِ ذهنش با قالبی که از پیش تدارک دیده به چشم‌برهم‌زدنی حاضر می‌کند، همیشه هم اختیار به دست انسان نیست. چیزهایی هست که یواشکی در پستوی مغز انبار کرده و لای هزار طاقه پارچه‌های نفیس گمش کرده. گویی از آن‌ها می‌گریزد. گویی آن‌ها را در شأن خود نمی‌داند. مثل پینه‌دوزی که پادشاه شده باشد و نخواهد کسی از گذشته‌اش چیزی دریابد. مثل دریایی که از سرمای کوهستان‌های یخ‌زده آمده باشد و مدام خروش کند که مبادا کسی یقه‌اش را بگیرد که «یادت هست آن جهان یخ‌زده و شگفت چه حال و هوایی داشت؟» نه! من به اندازه کافی درون خودم از آن کوهستان‌ها در ضمیر و ذهنم دارم و نیازی نیست شما مرا به یاد آن‌ها بیندازید.

آدمیزاد خیلی پیچیده است. با چهار تا جمله و کلمه نمی‌شود تحلیلش کرد. می‌شود، ولی نتیجه‌اش می‌شود همین آدم‌های قالبی: این‌ها این‌طورند و آن‌ها آن‌طور. جبهه می‌بندند و صف می‌کشند و هر کسی را می‌چینند پشت فلان صف و خلاص. خیلی‌ها هم باورشان می‌شود واقعاً چنین آدمی هستند و واقعاً در فلان صف قرار دارند. بعد ناگهان احساس غربت می‌کنند. حکایت همان مرید است که از توهین به استادش هزار شور برآورد و استاد آرام‌اش کرد که نه اینم و نه آن، من این‌همه نیستم. این بی رنگ و بی نشان که منم و کسی مرا آن‌گونه که منم درنخواهد یافت. غصه‌ی صف‌ها و برچسب‌ها را نخور. هیچ‌کدام مبنای داوری تو نخواهند بود.

تن‌های بی‌سر

حالم بد است و بعید است با دیدنت هم شوم خوب

دیدار تن‌های بی‌سر کِی می‌کند حال غم خوب؟

.

کِی می‌کند اشکِ خونین قلبِ به خون کشته را خوش؟

کِی می‌شود روحِ رنجور از یادِ زخمِ ستم خوب؟

.

ای خوب‌تر از عوالم، من خیر و شر را ندانم

دانم فقط از خودم نیست اشکی که می‌سوزدم خوب

.

چون دیدن ماه رویت در دست هستی نیفتد

در نیستی خانه دارد این غوطه‌ور در عدم خوب

.

بسیار در زد دل من، از مسکنت درنیایی

دیدارِ دلدارِ دادار باشد اگر خواب هم خوب

.

.

.

بهمن ۱۴۰۳

مدیران مریخی، مردمان زمینی

اگر برخی وا اسلاما برندارند، باید نالید از کتابی که این آقای دکتر جعفریِ تاریخ‌خوانده حدود شش ماه پیش معرفی‌ام کرد. آنجا یکی از نزدیکان لنین از پیشرفت‌های بزرگ فناوری و علمی و پزشکی و دیگر نحله‌ها در حکومت کمونیستی شوروی می‌گفت و مردم را بابت قدرندانستن این عظمت‌ها شماتت می‌کرد. به هر حال آن ساختار با همه‌ی پیشرفت‌هایش پاشید. یحتمل به این خاطر بود که مردم تا وقتی با بد و خوب ساختار همراه بودند خوب بودند و در غیر این صورت انسان‌هایی نادان و سفله شمرده می‌شدند. مثلاً اگر می‌گفتند حالا پس از این‌همه پیشرفت‌های خفن شما در نظامی و پزشکی و فناوری و دیگر چیزها، آبگوشت ما نیم‌سیر روغن اضافه کرده یا نه؛ رؤسای حزب در بهترین حالت سوت‌زنان گلوی سوتیان را به جایی سوت می‌کردند که اعراب نی‌سازی را از آنجا آغازیدند.

چه اهمیت دارد این حرف‌ها؟ قطار سوی مقصد خود می‌رود و ما مسافران خیالات برمان داشته که فریادمان آن را نگه خواهد داشت. آفتابه و لگن هفت دست است و شام و ناهار نیز فراهم. دیگر چه مرگ‌تان است؟ ما که پیاده‌ایم در تقلای سوارشدنیم تا مثلِ سواره‌های این قطار، پیاده‌ها به هیچ جایمان نباشند. تخیل‌بازی‌های این جماعت همواره برای من جذاب بوده است. فلک و ملک را به هم می‌بندند و از تو نیز می‌طلبند در این بارش افکار مانند آن‌ها پرشوری کنی و به راه ادامه بدهی. بسیار دوست‌شان دارم بابت این ارادت قلبی که امیدوارم خدای‌نکرده از سرِ سیری نباشد. مدیری حزب‌اللهی می‌شناختم که تنها نصف روز در آن مجموعه بود و حقوق کامل درمی‌یافت و اصلِ کارش جایی دیگر بود و با دورکاریِ ساده‌ای دو حقوق دیگر نیز می‌گرفت.

این‌ها اصلاً مهم نیست. مهم این است که تو فقر را فخر بدانی و به مادیات کاری نداشته باشی. چرا که ممکن است ضد خدا و پیامبر بشوی. آن‌وقت در مسابقه‌ی آلاف و الوف می‌افتی و چشم می‌گشایی و می‌بینی در مسیر معنویت این عزیزان هیچ باری نبسته‌ای. تو به حکمِ «لاتَمُدَّنَّ عَینَیک» به داشته‌های این جماعت چشم مدوز. چشم. هیچ هم نفهمم؟ نفهمم که آن‌چه حکومت‌ها را پاشانده یکی‌اش اختلاف طبقاتی بوده است و آن‌گونه که قرآن می‌گوید پس از برهم‌خوردنِ ساختارهای اجتماعی انبیای الهی برای قسط آمدند؟ من از آن بی‌دین‌های سرمایه‌دار انتظاری ندارم. از تو که می‌خواهی شب و روز وسایلت را پیشرفته‌تر کنی تا مردم را بپایی و هر کدام را با چند برچسب و لعنت‌الله و رحمت‌الله به دوزخ و بهشت رهنمون کنی در عجبم.

این مردم دشمن تو نیستند، گرچه شاید دیگر خیلی دوستت هم نباشند. من متحیرم که تو برای بهترشدن و رقابت با دشمنانِ برون‌مرزی‌ات این اعدادِ بزرگ را بی‌دریغ خرج می‌کنی و بیخِ گوشت نیروهایی به معنیِ کلمه بی‌چاره در تقلای رسیدن به برجی دیگرند تا از این ستون تا آن ستون فرجی بشود. در این راه فحش هم می‌خورند که به بهشت! ای وای بر من که کلام امامم را گوش ندادم. گوش ندادم که هر کس خود را اجیر کرد، روزیِ خود را محدود کرده است. فرجامِ امام‌ندانی همین است. چه کسی منکرِ این است که من نیز سنگِ خودم را به سینه می‌زنم؟ و اگر بهری بیشتر از بحارِ نعمت داشتم، ناله‌ی «هل من مزید» دیگری می‌زدم. اما این‌ها چیزی از وظیفه‌ی حاکمان نخواهد کاست.

همه چیز روایت است

تاریخ و البته کلیت زندگی انسان هیچ چیزی جز روایت نیست. یک حادثه‌ی ثابت در نظر بینندگان گوناگون روایت‌های گوناگونی می‌آفریند. اصلاً ممکن است در نظر برخی حادثه هم به نظر نیاید. کسی که هر روز و هر شب در خیابان‌ها در حال تردد است، بعید است آن‌قدری تحت تأثیر تصادف‌های روی‌داده قرار بگیرد تا کسی که یکی دو بار از خیابانی گذشته و عدل در همان تردد اندکش تصادفی میان خودروها و عابرها پیش آمده است. برای او این حادثه مهیب و هولناک است. پزشکی که کارش شکافتن امعاء و احشای خلق‌الله است کجا و تازه‌واردی که ناگهان با دلِ سفره‌شده‌ی شخصی رو در رو می‌شود.

آن‌که درازنای تاریخ را می‌نگرد، می‌داند آمدشدنِ حکومت‌ها و مدعاهای‌شان آن‌قدری محلی از اعراب ندارد. اسم‌ها و رسم‌ها برمی‌افتد و فریادها و پرچم‌ها فرومی‌خوابد. این دنیاست که ثابت‌ترین چیزش تغییر و ماندنی‌ترین بودنش رفتن‌هاست. چه فرقی می‌کند اگر تو نماز بخوانی یا نخوانی؟ روزه بگیری یا نگیری؟ عدل برقرار کنی یا نکنی؟ ممکن است به خاطر همان نماز و روزه و عدل نیز آزارها ببینی و کشته هم بشوی. پس چه چیزی را باید حفظ کرد و به چه قیمتی؟ مهم این است که تو در این گیر و دار مرگامرگ دائم‌التغییر، بر حق ثابت باشی. ولی در دیدگانِ کسانی که از تمامِ تاریخ همین بازه‌ی کوچک را می‌بینند و از تمام حکومت‌ها و کشورهای جهان فقط جغرافیای زیسته خودشان را در نظر می‌آورند، معلوم است چنین محیطی یگانه موجودِ هستی‌ست.

انسان یک چیز بیش نیست: خیال. یا همان اندیشه. یا همان بینش. یا هر نام دیگری. انسان این دو پا و دو دست و دو چشم و دو گوش و باقی اعضا نیست. آن‌چه آدمی را پیش می‌برد روح اوست. آن‌چه انسان را خسته می‌کند یا شاداب یا هر چیز دیگری، خوراک و پوشاک و مسکنش نیست، خیال و آرزو و روایتِ او از زندگی‌ست. همه‌چیز روایت است و همه‌چیز تصویر ذهنی‌ست. تا دیروز که تو در روستایی دور از آبادی‌ها با هر سختی و داستانی می‌زیستی، می‌انگاشتی زندگی به هر حال خوب یا بد همین است. امروز درهای جهان به روی تو باز شده و تصاویر اندازه‌شده و دور از واقعیت یا به بیانی منصفانه «نه‌تمامِ واقعیت» به تو می‌رسد. و حتماً مطلعی که قلیل‌اند اهالیِ تفکرِ انتقادی. به این صورت اگر تا خرتلاق غرق در نعمت باشند هم منّ و سلوی نمی‌خواهند و عدس و پیاز و دیگر چیزها را نیز می‌طلبند.

ما حتماً اهلِ گناهیم و بدکار. اگر ما جامعه‌ای نیکوکار بودیم، اگر اهل این کره‌ی خاکی به هر دلیلی و به هر جهلی این‌همه گناه نمی‌کردند، این‌همه هم بیهوده و بدبخت و گرفتار نبودیم. من حتماً انسانِ بدکاری بوده‌ام که تا امروز از انسان کامل بی‌نصیب بوده‌ام. اصلاً خر چه داند قیمتِ انگشتری. یک سرِ سوزن نیز در ما نیازی به حقیقت موجود نیست. ما به دینِ دلِ خودمان پیش می‌رویم و روایتِ ما از زندگی و انسان و ابدیت و حقیقت نسبتی با روایتِ درستِ هستی ندارد. به هیچ جا هم برنخواهد خورد اگر نسل‌ها فراوانی از ما از میان بروند و جماعتی دیگر بیایند که روایتی منطبق بر حقیقت دارند؛ چنان‌که بسیار پیش از این اتفاق افتاده است و می‌افتد و خواهد افتاد.

رهنمای نیستی

بیهودگی نه نام دیگر، که نام اصلی ماست؛ مخصوصاً وقتی ثانیه‌های عمر می‌گذرد و تو برای دانه‌ای و آبی در قفسی گیری. به هیچ کجا هم برنمی‌خورد و نخورده است هدرشدن هزاران و هزاران هزار همچو من. نه برای آن‌که نامی از تو در صفحه‌ی روزگار بماند، که آن اخگر فروزان در وجودت گرمایی به هستی ببخشد. به جوان‌تر از خودم و پیرتر از خودم هم که می‌نگرم خودم را پیدا نمی‌کنم. این شد که روی شوخی و تکه‌پرانی به سخن‌ها گشوده شد. درخت برآمد و برآمد و آنجا که باید ثمر می‌داد زور مدرنیته غلبه کرد. تقصیر مردمان هم نبود.

راستی افسوس دارد که زرتشتیان نتوانستند بغرنجِ خیر و شر را حل کنند. سخت هم هست پذیرش خوبی و بدی از یک خدا. چگونه ممکن است او که بهار و سرسبزی و نعمت می‌دهد، خشکی و سرما و رنج نیز بدهد؟ دشواری‌های این مصیبت آن‌ها را به این نتیجه رساند که اهورا خوبی‌رسان و اهریمن بدآور است. ولی این احتمال پذیرفتنی‌ست که مدرنیته اهریمنی‌ست. خداوند هرگز در پیِ تخلیه‌ی بندگان از حقیقت خدایی آنان و مشغولیت‌شان به فناپذیرها نیست.

همین الآن اگر حق با تمام بودنش و باطل با تمام نبودنش هم جلوه کند، که به نظرم تا حد زیادی چنین شده است، مردم عموماً با عشق در طرف باطل‌اند. ولی من در این خاموشستان سرشار از تهی، از هر باطلی برائت می‌جویم. آن بی‌مزه را به یاد می‌آورم که عبای امام سجاد علیه‌السلام را برای خنداندن خلایق ربود و امام علیه‌السلام فرمود خداوند روزی دارد که در آن اهل باطل خسارت می‌بینند؛ إنّ لله یوماً خسر فیه المبطلون. این سخن تمام روزها و شب‌های من را به نیستی رهنمون می‌کند.

جهان در چنگِ باروت است

نباید بی‌انصاف بود. آن‌چه می‌ماند گفتن واقعیت و زندگی بر مدار حق است. ممکن است بر اثر این حق‌مداری مرگ به سراغ ما بیاید. درستش این است که اجل نگهدارنده‌ی خوبی‌ست. چه بسیار کسانی که بر مدار حق بودند و کسی نتوانست آن‌ها را بکشد تا زمانی که مرگ‌شان رسید. چه بسیار باطلانی که با تزویر و نامردی و مکر زندگی کردند و عمرشان کفاف داد یا نداد. اصلاً هزاران سال در این کره‌ی خاکی زندگی کردند. در آخر باید رفت. من هیچ نگران نیستم. اثرات بلغم و شلغم است یا نه، خبری ندارم.

انصاف این است که قیاس اکنون با گذشته چندان درست نیست. برای کسانی که می‌خواهند لگدی بیندازند من مواد خوبی در دست دارم، اما نه از سرِ ترس از معیشتم، که به خاطر بیم از عاقبتِ ابدی‌ام نمی‌توانم یک‌طرفه به قاضی بروم. این‌که ساسانیان حکومتی با پشتوانه‌های دینی بود و آن‌چه او را فروپاشاند فاصله‌ی هولناک طبقاتی تا جایی بود که نسیمی از اسلام آن‌ها را به رهاندنِ کسری رساند، نمی‌تواند آن‌چنان استفاده‌ای در وضع امروز ما داشته باشد. بهره‌ای که می‌توان از آن برد شاید این باشد که بزرگ‌ترین قدرت مردم‌اند و بدونِ برآورده‌سازی نیاز و آرزوهای آنان نمی‌شود حکم راند.

این برآورده‌سازی بخشی به اقتصاد و پول ربط دارد که ایران امروز در حال پیمودن راهِ اقتصاد آزاد است و بعید است این روند جز با حادثه‌ای خاص، آن هم به طور موقت، بایستد یا برگردد؛ راهی جهانی که به جامعه‌ای هرمی ختم خواهد شد. ترسناک روزی‌ست که هرم بخواهد نه بر قاعده‌ی خود، که بر رأس خود راه برود. پس بهترین چیز این است که جامعه اساساً راه نرود و بمیرد. بهتر از هر چیزی جامعه‌ای در کُماست که دستگاه‌ها علایم حیاتی‌اش را گزارش بدهند، ولی بینندگان با دو هزار چشم خود ببینند او مرده است.

بخش دیگر این نیازها روانی‌ست. من در این عمرِ چهار دهه‌ای کولونی‌های فراوانی را دیده‌ام که خارج از خود را آدم به حساب نمی‌آورند. همه‌ی این آدم‌پندارهای جزیره‌ای نام‌شان ایران شده. ذاتِ تکثری و انفرادی و مادیِ مدرنیته ما را به این روز انداخته است. این موجی‌ست که آمده است و چندان پرهیزی هم از آن نمی‌توان کرد. همه‌چیزِ ما را در خود گرفته است. دیگر نمی‌شود درهای دنیا را بسته نگه‌داشت. به قول عزیز دلی ایران کشوری با آغوشی گشوده به روی آمدشدن‌های اقوام از هر جهت جغرافیایی‌اش بوده است. امروز که این درها را از هر سو به دستاویزهای امنیتی می‌بندد، امروز که مجالِ توسعه‌ی مادی در هر جهتی با رفتارهای ضدانسانی از عموم ستانده می‌شود، فرصت تازه‌شدن و تنفس را از خود می‌گیرند. از روزی که تحرک و پویاییِ ذاتیِ این اقلیم جای خود را به حفظ وضع موجود و محافظت از موجوداتی بعضاً نامحترم داد، رفته‌رفته بوی گنداب برخاست. ولی در زیر این مرداب حیات همچنان برقرار است. گاه‌گاهی نشانه‌هایی از آن ذات بیرون می‌ریزد و نامش شورش و این چیزها می‌شود. برچسبی و برخوردی و تشدید مرداب و گاه تبدیل به باتلاق.

در این چهارراه حوادث و این دریای مواج هر کس خواست چیزی را ثابت کند و تاب تغییرات بی‌پایان را نداشت موج‌ها او را برد. حتماً اگر امروز گروهی گردِ این عَلَم ایستاده‌اند، به پاکیزگی و زنده‌بودنِ روحِ ایمان در وجودِ پیشاهنگ‌شان است. او زنده است و مردگانِ فراوانی برای زنده‌ماندن در حال مکیدنِ آبروی اویند. در جانِ همین مردمِ کوچه و بازار خشم‌های فراوانی نهفته است. انبارِ باروت‌اند. مانندِ گلوله‌ی برفی که بهمنی سهمگین خواهد شد، انگار این قطارِ ترمزبریده در سرازیری، به مغرب می‌رود تا در شبی دیگر از این تاریخ، صبحی تازه‌تر آید. حکومت‌های آینده‌ی جهان دینی‌تر خواهند بود. و این خود مجالی دیگر می‌طلبد.

دیِ سه، شنبه بیست و نهم

➖ آه از این عمرهای کوتاه و آرزوهای دراز. آرزوی شعله‌ای شدن و خاکستری از وجود باقی نماندن. آرزوی نیستی در پای هستی. آنجا که جای رسیدن نیست و نرسیدن بنای اصلی اوست. با کدام ترفند می‌شود به ملاقات حقیقت رفت؟ درست است که پیش روی آن استادِ قمی ناگهان سهراب را از بیخ زدم و او چنان جا خورد که در مصاحبه رد شدم، ولی در نهان‌خانه‌ی جانم بسیاری از شعرواره‌های او را قبل از آن‌که او سروده باشد دیده بودم. دیده بودم در پای بوته‌ی سوزانِ روستایمان که وصل ممکن نیست و سروده بودم: توان به گریه‌ی شمعی که تا سحر میرَد / نوشت: وصل نیاید تو را به سوز و گداز؟ او در مسیر مرگ است و چنان با این سوختن آمیخته و یکی شده که نه می‌داند دارد رنج می‌کشد یا لذت می‌برد و این تعریف‌های شهوت‌پرستانه‌ی ما به قامت فانی او راست نمی‌آید.

♾ همان‌طور که دوستان من نیز این باور را دارند، من نیز بر همین عقیده هستم؛ بر این باور که قطعاً کلمات پیش روی مرا خواهند گرفت و به حکم آیه‌ی «یحرفون الکلم من بعد مواضعه» با آن طایفه‌ی عنود هم‌سر خواهم شد. می‌دانم که امام رضا علیه‌السلام به خاطر یک کلمه شصت روز دوستانش را پشت در نگه داشت. تنها به این علت که آن‌ها می‌گفتند ما پیروِ تو هستیم و امام می‌فرمود دوستدار مایید. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتند سر به بیابان بگذارند. کدام بیابان؟ لازم نیست عزیزانم. امام شما سر به بیابان نهاده و شما در شهرهایتان سرخوش و آسوده و شاکی از کمبود نعمت‌های بی‌نهایت می‌چرخید و نگران دلار و سکه و زمین و خودرو و جنگید.

◀️ سهراب خیلی بعدتر از این قضایا از شهری آن‌سوی دریاها سخن گفته بود. حقیقت آن است که شاعر جایی در شهر ندارد و آن یونانیِ دانا به‌خوبی شاعران را به جرمی بیرون رانده بود که تقریباً امروز بحمدلله همه در ارتکاب و تشویق به آن همدیگر را زیر می‌گیرند: فساد. اگر احیاناً آقای شیخ اشراق پس از مشاهده و گفت‌وگو با حضرت ارسطو و جناب کیخسرو، موفق به دیداری با مردِ نیست‌آبادی شد، لطفاً او را از این مهم مطلع کند و جمعی را از نگرانی درآورد.

⏺ من آدم نبودم، ولی اگر هم بودم، در بهترین حالت به مقامات امام علیه‌السلام خیره‌سری می‌کردم و خیالات برم می‌داشت که او در بازارها می‌رود و می‌آید و می‌خورد و می‌خوابد و دیگر چیزها. و من چرا باید پیروی او کنم؟ بهتر نیست از او عبور کنم و تک و منفرد و یگانه به دیدار معبود و مبدأ تعالی نایل بیایم؟

🔽 سهراب در آن تابستان گرم به من خنده زد و من تنها آه کشیدم از شهری که بر کرانه‌ی کویر روییده و این احتمال را دادم که آن بیابانی در همین حوالی باشد. اما تمام صحرای قم و کوه‌های زنجان را جنیان تسخیر کرده بودند. وجب به وجب آن خاک را در چنگ خود گرفته بودند. ماهواره‌های رصدی اجنبی‌ها بی‌وقفه هر صحرای خشکی را می‌نگرند تا او را بیابند و این افسانه را تمام کنند. چرا من از هر سو می‌روم در نوشتن باز به تو می‌رسم؟ شاعران را چه به پشت میزها نشستن و حقوق گرفتن و اضافه‌کاری و مزایا و حق مسکن و حق اولاد و حق ایاب و ذهاب تا در پایان هر برج از آسمان برج‌دار دورتر افتند. نه. مسیر همین است. راهی جز فراق نیست. راهی جز نرسیدن و نشدن نیست. تنها مولوی‌ست که حرف از وصل می‌زند و قطعاً او هم متصل نیست، چنان‌که گنده‌تر از او نیز به چیزی نرسیده است.

↩️ همه‌چیز آن‌سوی مرگ است. تنها این امید هست که فرشته‌ای در گور درآید و تا روز نزدیک رستاخیز با آدمی حق بگوید. تنها این امید هست که «لایسمعون فیها لغواً و لا تأثیما» رنگِ واقعیت به خود بگیرد. وگرنه، به سید مهدی عزیزم هم گفتم، راه‌رفتن بر سطحِ بیرونی کهکشانِ زنِ به زنجیر کشیده شده نیز رافع دلتنگی نیست. ممکن است دوباره پیرمردی زنگ بزند و بگوید هدف خاصی از این نوشته‌های داری؟ و من آن‌سوی خطوط تلفن لبخندی بزنم که صدایش به آن‌سوی خطوط نرسد. هر چه رنگ مادیت دارد مایه‌ی دلتنگی‌ست. ما به هیچ عنوان نامحدود و بی‌کران و آزاد نیستیم. توانِ سیر در هیچ آفاقی نداریم. حدّ ما نیستی‌ست. این را مولوی نیز گفته است و من چنین هنرمندی در گفتن را هنوز در کسی ندیده‌ام: «قابلی گر شرط فعل حق بُدی / هیچ معدومی به هستی نامدی»؛ اگر شرط تحقق امر الهی و بودنِ ما قابلیت‌داشتن بود، هیچ نیستی به هستی نمی‌آمد. از بار این اندیشه‌ها می‌شود رَست. در هر خاکی هزار اندیشه خفته است. تو نیز به‌زودی با وصال اصل خود آرام خواهی شد.

پایان دادن به زندگی

در کتابی که از کتابخانه ستاندم حسین‌علی هروی چند ده صفحه از فروزانفر نوشته است. او رئیس دفتر رئیس دانشکده بوده و از نزدیک‌ترین افراد به فروزانفر. در نِت نامش را جستم. دستی بر آتش شرح حافظ داشته و بچه گرگان است. قصه‌ی عجیبی دارد.

جالب بود جایی ننوشته مسئول دفتر فروزانفر بوده است و تنها نُه سال خدمت در آموزش و پرورش را قید کرده‌اند و بعد رفتن به فرانسه برای تحصیل در رشته فرهنگ و تمدن اسلامی. حتی نوشته‌اند شاگرد فروزانفر بوده است، در حالی که رشته‌اش زبان فرانسه بود و هیچ کلاسی را با این استاد نگذرانده بود. البته خودش نوشته فروزانفر بهترین دانشکده‌ی من بود. عجیب است این واقعیتِ نه‌ساله‌ی زندگی او که خود نیز به آن معترف است جایی حک نشده است.

او اکنون در جوار امامزاده عبدالله گرگان در خاک است. آه از این در خاک رفتن. قلبم از این‌همه امواتی که از آن‌ها می‌خوانم در فشار است. بیشتر از این در فشار است که در یک خط نوشته بودند او به زندگی خود خاتمه داد. خودش می‌نویسد تفکرش چپی بوده است. یک چپی مانند همه‌ی چپی‌هایی که در حکومت شاهِ راست‌گرا منصب‌های بالا و پایینی داشتند. مثل همه‌نامسلمانانی که در حکومت اسلامی جایگاه دارند.

او را علی‌نقی وزیری یا همان کلنل وزیری به فروزانفر معرفی می‌کند و فروز نیز می‌پذیرد. داماد برادر کلنل بود. دست‌خطی برای عنایت‌الله مجیدی نهاده که دست‌نوشته‌های او در باب فروزانفر را تنظیم و چاپ کند. انتهای آن دست‌خط نوشته است: «دیگر آخرین لحظات است.» این جمله گویی صحه‌ای بر خودکشی اوست. خبر خاصی هم از او در میان خبرها نیست. علت مرگش را مشکل ریوی دانسته‌اند. برای همه درگذشتگان آمرزش می‌طلبم. شب عجیب و سختی بود پنج‌شنبه. آه‌های زیادی از این مرگ کشیدم. خدا مهربان‌تر از ماست. ما مهربانی‌مان را از او داریم. او می‌داند و بندگانش.

دورِ مزدوران ندارد غایتی

از من به آن عزیز دلی که نگران خلأ مرجعیت بود و آن‌قدر نفس‌برنفس سخن می‌گفت و می‌گوید که جایی برای آرامش من نگذاشت؛ نگران نباش دوست خوبم. سیدی می‌گفت معممی اصرار داشت از آقای بروجردی برای تأیید مرجعیتش کمک بگیرد. آن‌وقت‌ها آیت‌الله بروجردی رحمت‌الله‌علیه هنوز قم نیامده بود و همان بروگرد یا بروجرد بود. چند باری رفت و آمد و رساله‌اش را هم نشان آقا داد و نتیجه‌ای نگرفت. سرآخر آن مرحوم فرمود به من در خواب زعمای شیعه را نشان داده‌اند، شما در میان‌شان نبودی.

از ازدیاد دهان‌هایی که بی‌اندیشه و خاطرجمع گشوده و بسته می‌شوند، رفته‌رفته خیال خالی‌تر می‌شود. هر کس گعده و نحله‌ی خود را دارد و انسان در هر کدام از آن‌ها خود را غریبه‌تر از همیشه می‌بیند. هر کدام نهاد و مؤسسه و دولت و حکومت خود را دارند و خودکامگی خود را به پیش می‌برند. در هر مرامی خط قرمزهای نامنطقی و دور از عقل زبانه می‌کشد. باید ببخشید که از گفتنِ مصداق‌ها نیز دوری می‌شود. حتی در عین شگفتی حوصله‌ی گوش شنوا نیز در انسان نیست. حتی تاب تأییدشدن هم او را در خود نگرفته است. در دلش هیچ این خیال نیست که خطایی را گوشزد کند. آن‌قدر خود را ممیزی و محاصره کرده که با خود نیز سخنی ندارد. گویی در او چیزهای زیادی ته کشیده و در چنگ جبری مرگ‌آور گرفتار است.

دوستانش میل کشورهای دور و نزدیک داشتند تا قدیمِ خود را در آن دیار بیابند. با خود گفت کجاست که مایل به دیدار و تنفس در آن باشم؟ همکارش از خاطرات هرمز می‌گفت: «در این فصل باید آنجا بود» و او پوزخندی به خود زد که کجا باید نبود. بذری امضایی زیر مصاحبه‌اش نینداخت با این توجیه که انگیزه نداشت. وقتی توده مانع از غذاخوردن طفل می‌شود، انگیزه دروغین از کجا باید آورد سرهنگ؟ به خدا که در همین دی‌ماه بود. انسان مرده است. انسان نمونه و نشانه‌ای در این اطراف ندارد. می‌شود مانند شما با روی و ریا شعارهایی داد و در خلوت خندید که من با فلان کار مدتی‌ست این‌ها را سر کار گذاشته‌ام. از سویی می‌گویی چه کند که لنگِ لقمه‌ای نان برای زن و فرزند است و از سوی دیگر می‌مویی که مگر خداوند درهای حلال را بر آدمیان بسته است؟ احمدی یک بار نوشته بود نمی‌توانم به کسی که دعاگویش نیستم بگویم دعاگوی شما هستم. این توجیه که ریاکاری و نفاق در خون ماست، نزد خدا پذیرفته نیست. همیشه واقعیت زیباتر است چون باطل نماندنی‌ست و فریب دوامی ندارد. مرگ همه را می‌درد.

خو کرده‌ام به شنیدن و خواندن و این مسموعات را در کنجی نهادن و گفتن این‌که «این نیز هست» تا شاید در جایی بشود از آن بهره‌ای برد. آن‌قدر اجازه ندادم که مؤلفی از هر جنس مرا زیر چنبره‌ی فکرش بگیرد که در سَیَلانِ بی‌وزنی غوطه‌ور شدم. شما دهان‌هایتان را همچنان باز بگذارید. مگر چقدر دیگر آدمی می‌خواهد عمر کند؟ من از آن عابد متعجبم. چرا به عمر کوتاه آدمیان در زمان ما خرده گرفتی؟ مگر خبر نداری انسان در این زمانه نبودنش مفیدتر از بودنش است؟ با این همه آن معصوم علیه‌السلام گفته بود اگر خداوند می‌دانست نفری از شیعیان از غیبت ضرر خواهد کرد، آن را هرگز مقدر نمی‌کرد. اکنون که حقیقت در نام الباطن تجلی کرده است، شهره‌ها از او دورترند و خوشا به حال ناشناسان. سرت را بالاتر بگیر. بگذار بر نیزه سرت فرازتر باشد.

حباب‌نویسی

ولی من این را در خودم زمزمه کرده‌ام که هیچ‌چیز بدیهی و عادی و تکراری نیست. به عادت‌نکردن دل داده‌ام و خودم را در این حقیقت غوطه داده‌ام که چیزی مکرر نیست. چیزی منتظَر و بیوسیده نیست. به آن دوستان که ذهن‌شان را صیقل نداده‌اند می‌گویم بر اساس الگوهای موجود فردا را نبینید. عرض می‌کنم انسان موجودی نفهمیدنی و دست‌نیافتنی‌ست. نمی‌توان او را در قالب‌های زمینی و محدودکننده گنجاند. اگر او را فریب دهید و برای دنیایی گذرنده و فانی و آنی سرش را گول بمالید، دیر یا زود درمی‌یابد و شما را رها می‌کند.

من از عصری آمده‌ام که در آن نه معاندشدن بر من غلبه کرده است، نه سینه‌چاک‌بودن در من نشسته است. انسان موجودی تک و منفرد و جدا افتاده و تنهاست. این نسبت‌ها و قومیت‌ها و اجتماعات و کشورها و ملت‌ها و دیگران همگی برای فرار او از واقعیت تنهایی و بی‌کسی اوست. زرنگ‌هایند که جزئی از تنهایی انسان را شکار می‌کنند و او را به دام یکی‌شدن‌ها می‌اندازند تا از آن ماهی خود را بگیرند. تصویری از آینده نقش می‌کنند و با فریادهایشان مسئولیت ازلی و آسمانی و اصلی تو را همراهی با آنان و برآورده‌شدن آرمان دسته‌جمعی «ما» اعلام می‌کنند.

واقعیت این است که «ما» همگی مزدوریم. کارگردانی که برای «وطن» برای «دین» برای «انسان» برای «آزادی» برای «آگاهی» و برای هزاران معنای بافتنیِ دیگر فیلم می‌سازد. آن مؤمن متعصب یا آن کافر نامعتقد یا هر کس و هر عنوان دیگری که در قالب‌هایی از پیش ریخته شده سعی و عملی می‌کند. هر کس که در هر محدوده‌ای نعره‌ای له یا علیهِ مفهومی برمی‌آورد. همگی دانسته و ندانسته مزدور قالبی هستند. اگر باور نداری، به آن صنم بگو پیراهنش را دربیاورد و برهنه با خودش روبرو شود تا در آینه از خودش بپرسد: «من کیستم؟»

آنجا که «وَلَقَد جِئتُمونا فُرادا کَما خَلَقناکُم اَوَّلَ مَرَّة» محقق شود، خواهی دید کیستی. و این آگاهی از کیستی به این مفتی‌ها صورت نخواهد پذیرفت. اگر به این رایگانی بود که این‌همه راه را نمی‌آمدی تا دریابی تو هیچ‌کدام از این‌ها نیستی: «حافظم در مجلسی، دُردی‌کشم در محفلی». بیهقی بعد از ده‌ها سال گذشت از درگذشت مسعود غزنوی و سال‌ها بیشتر گذر از مرگ محمود غزنوی، در کنج خلوت تاریخ‌نویسی‌اش با بیم می‌نویسد. ما چگونه می‌توانیم حتی با دیوار سخن بگوییم؛ آن هم امروز که موش‌داشتن به دیوار بسنده نیست و «کل شیء احصیناه فی امام مبین»؟

اگر آن صحابیِ سینه‌چاک برای حمل روایت‌های کُشنده کارش به چاه کشید، ما آه هم نمی‌توانیم بکشیم. لبخند نیز ممنوع است. گریه نیز فاش‌کننده است. ناس، که من همان ناسم، همچنان دور از انسان‌بودن‌اند. اگر بنا بر آن روایت مبارک تمامِ انسان‌های قرآن وجود مبارک امیرالمؤمنین علیه‌السلام باشد، پس در همه دهر یک انسان نَبوَد. رها کن این جماعت را. یوسف علیه‌السلام را ببین که می‌گوید من دین قومی را که به خدا و روز جزا ایمان ندارند ترک کرده‌ام. من را ببین که نه صبر بر گناه کردم، نه صبر بر بندگی، نه صبر بر بلا. پس انتظارِ کدام امامت را داشته باشم؟ چگونه بدون صبر امتی شکل می‌گیرد؟

هیوم بعید است خودش ادراک کرده باشد چه گفته است، اما روشن است که حرف‌ها در اصل از انسان نیست: الرحمن، خَلَقَ الإنسان، عَلَّمَهُ البَیان. رحمان خالق و معلم انسان است. پس شاید باشد که رحمان گفته است در پایان تمام دلایل باز می‌بینی دلیلی نیست. «این جبر، این معنیِ جباری است.» آن چیزی که ما را قانع و خاموش و بی‌واژه کند دلیل نیست. نه. هر چه بگویم این عبارت را رکیک و دنی کرده‌ام. پس جامعه چه؟ جامعه را که همان اول گفتم نیست فدای تو بشوم. اصل بر تفرد و وحدت شخصی‌ست. اصل بر بی‌اصلی‌ست. اصل بر سجده است. اصل بر عدم است.


بی‌باورانه

⭕️ زمانیان همکارم بود. شکل کلمات را نمی‌فهمم. چرا این‌شکلی‌اند؟ می‌گفت در سامراء برای سردابی که محل تولد امام زمان روحی‌فداه است ضریح نهاده‌اند. دهاتی‌ها به آنجا می‌گویند قبر امام مهدی. می‌گفت همان را مزار امام اعلام کنند، مردم راضی‌اند. علی پیرهادی به سیدمسعود می‌گفت سید، خداوکیلی این قصه‌های دین و خدا و پیغمبر راست است یا هندوانه دربسته است؟ سید برگشت به تنظیمات کارخانه و گفت خدا می‌داند یقین دارم.

🔻 کلمات شکل عجیبی دارند. من درنمی‌یابم چه چیزی درست است. آن‌قدر اشک ریخته‌ام که فرق چیزها را نمی‌دانم. چشمانم استعفا دادند و باقی رودها را به دریای روحم ریختند. غرق شده‌ام. در میان شورابه‌های اندوه و تأسف غوطه می‌خورم. از کلمات، به‌ویژه واژگان قرآنی می‌گریزم. در آن‌ها افشانه‌های اشک تعبیه شده است. اصلاً چرا من هستم؟ هم هستم هم می‌نویسم.

همه‌ی اقوام بشر آخرالزمان در برزخ منتظر قیامت‌اند، ولی قیامت باید به دست من رقم بخورد. اگر بدون برپاسازی قیامت به برزخ بروم، سرنوشت بشریت بر گردنم می‌ماند. از این ایده می‌شود رمان‌ها و فیلم‌های فراوانی درآورد. چه عایدی برای من دارد؟ میلیاردر می‌شوم. چه آورده‌ای برای جهل مرکب اندر مرکب من دارد؟ من که می‌دانم وجودم اثبات‌کننده‌ی اصول گناه است، چرا چنین وهمی گریبان روحم را گرفته است. آدم‌های جگرداری‌اند آنان که در حضور امام زنده غیبتش را. آه. کلمات چرا این‌شکلی‌اند؟

سخن رایگان نباید گفت

هر چه می‌گذرد آدمی بیشتر به این نتیجه می‌رسد که در بیشتر مواقع باید خفه کار کند. خفه کار کردن بیشتر در خودروهای کاربراتوری اتفاق می‌افتد، ولی برای چندگانه‌سوزها هم کاربردهایی دارد. برای کسانی مانند من که می‌خواهند همزمان از توبره و آخور تناول کنند و آب هم از آب تکان نخورد بسیار کاربردی‌تر است. اگر آب از آب تکان بخورد، اتفاقاً عنایت الهی‌ست. اگر در همان آغاز انحرافت سیلی محکمی از آسمان بر تو نواخته شود و شراره‌های دوزخ بر تو نموده شود، حتماً حالت گرفته می‌شود، ولی در ادامه با تأمل در آن سیلی سِیلِ رحمت به دلت خواهد ریخت.

بر همین خاک بودند و هستند کسانی که از خاموشیِ چراغ‌های بزرگراه‌ها در کانادا با استهزاء یاد می‌کردند و برای اروپا زمستانی سخت پیش‌بینی می‌کردند. امروز باید خرسند باشند که همزمان در کانادا و اروپا می‌زیند. چه خوب می‌شد اگر درون دهان انسان سنگریزه‌هایی ریخته می‌شد تا سخن‌گفتن برایش آسان نبود و حاضر نمی‌شد بابت هر چیزی دهان بگشاید. پدر آقای بهجت وقتی شنید پسرش با عرفا همنشین شده است، برایش نوشت راضی نیستم جز واجبات کار دیگری کنی. مستحبات را گذاشت کنار و از راه دیگری مسیر را پیمود: سکوت.

من هم قصدِ اذیت و آزار و مسخره‌کردن ندارم. تنها از قوانین این عالم شگفت‌زده می‌شوم. سعدی تأمل‌کنان در خطا و صواب را از ژاژخایانِ حاضرجواب بهتر می‌داند. بر این است که «نباید سخن گفت ناساخته». من در برابر این سخن ترجیح می‌دهم کلمه آخرش را حذف کنم و بگویم: «نباید سخن گفت» و تمام. عقوبتِ این‌همه اباطیل و این‌همه شبکه و این‌همه صفحات مجازی و این‌همه سخن و پادسخن چیست؟ آن‌ها که دغدغۀ حق ندارند و خود را به حق می‌زنند. اگر حرف‌زدن هزینه داشت، همه لال بودند.

بهتر بود در یک طرح تشویقی، برای هر حرف‌نزدنی امتیاز و جایزه‌ای معین می‌شد. چه می‌شود کرد که انسان اینجا تنها مشغول عمل است و فردا روز وقت محاسبه است. اگر برای درستی حرفت حتماً باید حجتی روشن می‌آوردی، جهان غرق خاموشی بود. این را روزی دانستم که برای دیدار و سخن با رسول خدا هزینه‌ای تعیین شد و تنها کسی که حاضر شد این هزینه را پرداخت کند، امیرالمؤمنین بود.

شکفته شد گل افسوس

در یک روز زیبای بهاری یا پاییزی یا فصول دیگر سال، تمام صدابرها یا صداگیرها یا همان میکروفون‌ها را از برابر سخن‌گویان جهان برداشتند. سخن‌گوی دولت آمد در نشست مطبوعاتی و دید هیچ طبع‌کننده‌ای در جلسه ننشسته و صندلی‌ها با نظم و ترتیب در کنار هم منتظر جلوس و سخنان گهربار ایشان درباره جدیدترین تحولات هستی نشسته‌اند. سخن‌گاه آماده است، اما هیچ خبری از میکروفون‌ها نیست. دوربین‌ها در دست فروشندگان ضایعات در محله‌های پایینی شهر منتظر بازگشت به مواد نخستین خودند. در خانه‌های شهر هیچ رسانه دیجیتالی موجود نیست. مردم مشغول زندگی خودند و از این‌که حکومت‌ها بخواهند با حرکات نرم رسانه‌ای آن‌ها را در دست بگیرند برکنارند. این‌ها نتیجه یک چیز است؛ این‌که خلق‌الله دست از یک تمنا کشیده‌اند: چه خبر؟ و از آن مهم‌تر: دیگر چه خبر؟

عده قابل توجهی کاملاً بیکار شده‌اند. ادمین‌ها غاز می‌چرانند و مجریان چند بزغاله خریده‌اند و به پشت کوه‌های مسگرآباد کوچیده‌اند. سلبریتی‌های برجسته از تکدی نگاه به تکدی نان و پول کشانده شده‌اند. کارخانه‌های بزرگ تولید ابزارهای دیجیتال به مزارع سیب‌زمینی و گلخانه‌های پرورش خیار و گوجه بدل شده‌اند. برخط‌بودن و در دسترس بودن از دایره واژگان کنار گذاشته شده. جای مردان سیاست درختان سبزورق نشانده‌اند تا هوا تازه شود. مهندسان کتاب‌های شعرشان را در برابر متروها پهن کرده‌اند و خود کتاب اندوه را در دست گرفته‌اند و بی‌هیچ تمارض و تبلیغی به خواندن و گریستن مشغول‌اند. مهندسی در دشت گریان مدام مصرعی از مولوی را زمزمه می‌کند: «این عمرِ گذشته را کجا دریابم؟»

کتاب اندوه حاوی حسرت‌هایی‌ست که بشر از عمر مهدور خویش در ساعات انس با صنعت رسانه و دریافت و پذیرش سخنان و توهمِ تصویری و غفلت‌های هزارتوی خود بر جریده تاریخ رقم زده است. گل افسوس شکفته است. هر کس مشغول اعمال خویش است. گوش کسی بدهکار شایعات نیست و حتی حقایق و معانی را نیز باور ندارند. دروغ که هیچ، راست را هم نگاه نمی‌کنند. هیچ‌کس نیست. هیچ‌چیز نیست. طبیعت در حال رویش و ریزش و میرایی و زندگی است. برزخ سررسیده است و زمان در هم پیچیده است و نقطه‌ای نیست که بتوان گفت در آن بودنی رخ داده است. من سال‌هاست در آن روز زندگی می‌کنم. در آن صبح زیبایم که عدم چهره حقیقی خود را بر مردم بنماید. در آن روز آن‌همه نقاب و غفلت و سخن همه در کتم خاموشی جای می‌گیرند.

برای زاده‌شدنِ شاه شاعران روزگار غربت شعرا؛ بهار، رستم شاعران عصر مشروطه

ملک‌الشعرای بهار در رستم‌نامه داستانی درباره رستم نقل می‌کند که هم بانمک است، هم حکمتی در او دارد، هم حکایت روزگار خود اوست. جالب‌تر این است که این منظومه در قالب مثنوی نیست و قصیده است. هر چه باشد بهار استاد قصیده است و هر چه ابیات قصیده بیشتر می‌شود توانایی‌هایش بیشتر آشکار می‌شود. در این قصیده هم که ناقابل 114 بیت دارد، توانایی‌های شگفت محمدتقی بهار ظاهرتر شده است.
می‌دانیم که رستم آخرسر با نامردی برادرش شغاد در چاهی می‌افتد و بر اثر شدت جراحات وارد به لقاءالله می‌پیوندد. در قصه‌ی آقای بهار رستم به شکلی معجزه‌آسا و بر خلاف پندار عامه از چاه شغاد زنده بیرون می‌آید. می‌دانید که تمام بدبختی‌های رستم از کشتن اسفندیار آغاز شد. از ننگ کشته‌شدن اسفندیار بساطش را جمع می‌کند و بی‌خیال ایران و ایرانی می‌شود و به هند می‌رود. رستم از آنجا که اساساً مرگ ندارد و جاودانه است، به آیین زرتشت می‌گراید و سرگرم نیایش و کرنش برابر آتش می‌شود.
بعد از اندی خبردار می‌شود در ایران شاهی بر سر کار آمده است که دست اجانب را قطع کرده است. بار و بندیل را جمع می‌کند و راهی زابلستان می‌شود. جایی دور از عبور کاروان‌ها قلعه‌ای می‌سازد، مزرعه‌ای می‌خرد و سرگرم آتش‌پرستی و کشت‎وکار می‌شود. مال و اموالش به دوره‌ای برمی‌گردد که او مرزبان بوده و پول شبهه‌دار در بساطش نیست. روزی ممیزی دارایی برای محاسبه و گرفتن مالیات سرمی‌رسد. مأمور ممیزی جوانکی حریص به مال است. چنان با لهجه‎ی ری و تهران صحبت می‌کند که رستم چیزی از اباطیلش درنمی‌یابد. رستم آنجا متحیر می‌شود که جوانک قوطی سیگار را درمی‌آورد و آتش می‌زند و مخزن دخان می‌سازد؛ همان آتشی که رستم «پرستنده» آن شده است.
جوانک این بار طلب منقل می‌کند. رستم خوشش می‌آید و می‌پندارد او از روحانیان کهن زرتشتی ا‌ست. وافور تریاک را که درمی‌آورد رستم خیال می‌کند او گرز دارد و بیشتر خوشحال می‌شود. اما خب، مسئول ممیزی تریاکی تشریف دارند و رستم با دیدن بی‌احترامی او به آتش مانند اسفند از جا می‌جهد و به او بد و بی‌راه می‌گوید. بوی مواد مخدری که این جوانک لاابالی می‌کشد حال رستم را به هم می‌زند، ولی به هر زحمت و متلکی که هست باز سوی مأمور مالیات برمی‌گردد و از او پذیرایی می‌کند.
هر چه می‌گذرد کارهای ناخوشایند جوان بیشتر می‌شود. شراب می‌خورد و بزن و برقص راه می‌اندازد. ویولنی کوک می‌کند و قصه رستم و اسفندیار را می‌خواند. رستم هم از این ساز عجیب سیخ می‌شود، هم از تداعی خاطره اسفندیار و مرگ او به دست خودش غرق گریه و زاری. شروع می‌کند به توضیح‌دادن که تقصیر من نبود و گشتاسب آن بازی را درآورد و باعث مرگ اسفندیار شد. جوان که در آن شوخی و شنگی و مستی چیزی از حروف رستم نفهمید، به مسخره‌بازی‌اش ادامه داد.
صبح که شد رستم چند سکه طلا و خنجری زرین به او هدیه داد. طمعِ آن مردک با دیدن هدایای رستم بیشتر شد. بعد از دو هفته از رستم خداحافظی کرد و به محض رسیدن به خراسان گزارشی مبنی بر بدرفتاری و افکار تجزیه‌طلبانه رستم تهیه و تنظیم کرد. آخرش هم نوشت من افراد قلعه‌اش را قبلاً فریب داده‌ام که موقع جنگ رستم را تحویل من بدهند. لشکری در اختیار من بگذارید تا با آن فتنه رستم را بنشانم.
خراسانی‌ها گولِ مردکِ طماع را خوردند و مقدمات جنگ را فراهم کردند. رستم با دیدن لشکر گمان کرد از توران برای جنگ آمده‌اند، چرا که هیچ فکرش را هم نمی‌کرد کسی از ایران بخواهد با او بجنگد. خوشمزگی قصه بهار آنجایی اوج می‌گیرد که رستم با جنگ‌افزارهای قدیمی نظیر گرز و شمشیر و نیزه می‌خواهد به نبرد گلوله و تیر و تفنگ برود. در آن میان رخش کشته می‌شود و رستم پیاده می‌جنگد. وقتی می‌خواهد بدود به سوی فرمانده لشکر، که همان جوانک طمع‌کار لاابالی باشد، وجدانش نمی‌پذیرد دوست و مهمانش را بکشد و ماجرای اسفندیار را زنده کند.
رستم از دست دشمنان می‌گریزد و به هر بدبختی خود را به قلعه می‌رساند و از ترس اسارت یاد پرِ سیمرغ می‌افتد. پر را آتش می‌زند. سیمرغ می‌آید و رستم و دارایی‌اش را به هند می‌برد. قسم می‌خورد اگر یک بار دیگر به یاد کشور شاهان بزرگ بیفتد، از مرغان خانگی کمتر است. رستم که باطن ایرانیان جدید را دیده است، به ادا و اطوار آنان فریب نخواهد خورد. پشت به ایران کرد و همچنان که اشک می‌ریخت، رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد.
این رستم خودِ ملک‌الشعراست. مردی دلبستۀ ایران قدیم و خراسان کهن و بیزار از جهان جدید و آیین‌های احمقانه‎اش. شاعری که کمی دیر به روزگار ملحق شده بود. از خراسانی جدا شده که همه‌جوره در نظرش مقدس است و تبعید شده به تهران که بی‌اصل و گناه‌آلود و فسادانگیز است. در این شهر از هر چیزی رنجور است. در کشاکش میان سنت و مدرنیته، که درد مشترک اندیشمندان آن روزگار بود، دست از سنت‌ها نکشیده و با این‌همه خواهان ترقی و بِه‌شدن است.
گویی مردی از پستوی تاریخ بیرون آمده و با زبانی از جنس اعصار گذشته با ما سخن می‌گوید. اشعارش جشنواره‌ای از سنت‌های شعری خراسانی است. در سروده‌های او ردپای هر شاعر بزرگ یا معمولی کهن را می‌توان یافت. وقتی حبسیه می‌سراید، انگار مسعود سعد سلمان دوباره به زندان افتاده و هنگام گفتن از باده، خیام و منوچهری زنده می‌شوند. این کهن‌گرایی گویی آیین اوست. بی‌خود نیست که در کار پرستش سعدی‌ است و برای او فردوسی در سخن‌سرایی خداست، اگر پیغمبر نباشد. همین تقدس فردوسی نتیجۀ جانِ طلب‌کار و آزادی‌خواه و انقلابی اوست. این‌چنین است که دماوندیه را می‌سراید؛ قصیده‌ای که سراسر خشم و انزجار و دادخواهی‌ است. اگر نتوانست عاشقانه شعر بگوید و غزل‌های نازک بسازد، به درشتیِ روح و جانِ پرآشوبش برمی‌گردد؛ هرچند اگر بر قله‌ی کمال انسانی باشی، شیفته‎ی لطف و قهر شدن و جمع کردن بین ضدین عجیب نخواهد بود.
روزی که در نیمه‌های شصت‌وپنج‌سالگی، در آغاز بهترین ماه بهار، بر اثر بیماری سل از این دنیا رفت، کارهای بزرگی کرده بود. از آنجا که پدرش ملک‌الشعرای آستان قدس امام رضا علیه‌السلام بود، خودش با ارثی که از پدر برده و اندوخته‌ای که از سال‌ها شاعری حاصل کرده بود، بعد از پدر جانشین او شد. آن‌وقت‌ها بزرگ‌ترین خبر در ایران مشروطه بود. حرف‌های جدیدی زده می‌شد که قبل از این سابقه‌ نداشت: آزادی، قانون، زنان، مطبوعات. همان‌وقت‌ها بود که سخنان گهربار محمدعلی‌شاه جرقه‌ای در انبار باروت انداخت و بساط استبداد صغیر را هم بر هم زد: «رعیت غلط می‌کند اعتراض کند، غلط می‌کند مطالبه‎ی حق کند، غلط می‌کند دیوان مظلمه بخواهد، غلط می‌کند نظارت کند، غلط می‌کند قدرت ما را محدود کند، غلط می‌کند مشروطه بخواهد، ملت غلط می‌کند ما را نخواهد؛ سایه‎ی ماست که آرامش می‌دهد.»
درست است که بهار قاجار را بر پهلوی ترجیح می‌داد، اما اگر او از آزادی حرف نزند، دقیقاً از چه چیزی باید سخن بگوید؟ هرچند این آزادی‌خواهی با آن آزادی از قیود شرع، که خواستۀ گروهی افراطی از مشروطه‌چی‌ها بود، هم‌خوان نبود؛ چون دیانت در جانش نشست کرده بود. البته این دین‌دوستی برای او با خرافه فرق داشت؛ خرافه‌هایی که شاید امروز نیز سخت بتوان آن‌ها را از دین جدا کرد. تفاوت بهار با دین‌ستیزان همین بود که آنان هر خرافه‌ای را دین می‌دانستند و از مرگ خدا استقبال می‌کردند.
بهار در راه گفتن از آزادی یکی پس از دیگری روزنامه منتشر کرد: خراسان، نوبهار، تازه‌بهار. عضو فعال حزب دموکرات خراسان شد. علیه بیگانگانی چون روس و انگلیس موضع گرفت و مطلب نوشت. به تهران تبعید شد، آن هم در سی‌سالگی. به‌سرعت نماینده خراسان در مجلس شد. با شور و هیجانی ستایش‌آمیز با هر بی‌قانونی و فسادی ستیز کرد. با توقیف مجله نوبهار و شکستنِ دستش به خراسان تبعید شد و باز به تهران احضار شد. در این بگیر و ببندها فرصتی برای مطالعه و تحقیق بیشتر به دستش آمد. آن‌وقت بود که مجله دانشکده و مکتب ادبی تازه‌ای به راه انداخت که تقریباً مانندی برایش در آن روزگار نبود. همزمان سردبیر روزنامه ایران و نوبهار بود و نماینده‌ی مجلس.
رضاخان او را مانند بسیاری از آزادی‌خواهان به خفگی دعوت کرد. در آن روزگار خفقان چند کتاب کهن تصحیح کرد: تاریخ سیستان، مجمل‌التواریخ و القصص، قسمتی از تاریخ بلعمی، منتخبی از جوامع‌الحکایات عوفی. کتاب سه‌جلدی سبک‌شناسی را در همان دوران خانه‌نشینی و تبعید و زندان نوشت؛ کتابی که به صیرورت و تطور نثرنویسی فارسی در قرن‌های دراز اختصاص دارد و محصول مدت‌ها مطالعه منتقدانه کتاب‌های قدیم فارسی‌ است. بهار ده سال بعد از روزگار خفقان رضاخانی زنده ماند. پنجاه‌وپنج‌سالگی هنوز برای فعالیت نویسنده و فعال سیاسی سن مناسبی است. باز روزنامه‌نویسی را آغازید و دوباره وکیل مجلس شد. اما دنیای سیاست دیگر آن دنیای پیشین نبود و بهار نومیدتر و خسته‌تر از هر زمستان شد. سل همان پر سیمرغ او بود که برش داشت و با خود تا هندوستان ناکجاآباد برد. بعد از او هم دیگر رستم‌گونه‌ای در ادب فارسی نیامد.

شعر نگو، کتاب بگو

آقای علی‌اکبر دهخدا اعوجاج‌های خاص خودش را دارد. من هم بر این واقفم و می‌دانم خودم هزار تا عیب بیشتر از او دارم. روزگار او روزگار دین‌ستیزی هم بوده است، اگر بدتر از الآن نباشد، به همین خاطر اگر در آثارش فحش‌هایی به آخوندجماعت می‌بینید، زیاد نباید فلسفی دید، بلکه به‌نوعی جبر تاریخی است؛ جبری که شیخ فضل‌الله نوری را به دار کشاند تا دیگر آخوندی جلوی «قانونی‌شدن و مشروع‌نبودن» نایستد. گرچه این افراط کار را به انقلاب دینی کشاند. همان جبر تاریخی که محتشم کاشانی را به آن متهم می‌کنند: «ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای!» ولی اهل تحقیق می‌دانند مَجاز چیست و منظور شاعر را از شماتت چرخ، مذمت اهالی و مردمان چرخ فلک درمی‌یابند؛ همان‌طور که یکی دو بیت بعد رسماً اسم ابن‌زیاد را می‌آورد و سخنش را آشکار می‌کند.

به هر حال هیچ‌کدام از این‌ها شویندۀ امثال دهخدا نیست. دهخدا استقرای خطایی دارد که نمی‌توان از آن چشم پوشید. ولی به هر حال ساحت بزرگان بری از هر لکه‌ای‌ست و حافظ را احضار می‌کنند تا بگوید «تو برو خود را باش.»

عیب مِی را جمله گفتیم و می‌گوییم، حال اندکی هم هنرش را بگوییم. مرحوم علامه دهخدا، رضوان‌الله‌تعالی‌علیه، در دیوان شعری که بیست و چند سال پس از درگذشتش منتشر شد، غزلی در حال و هوای مولوی و دیوان شمس او دارد. البته فاصله معناداری میان این غزل مولوی‌گونه و غزلیات شورانگیز مولوی هست. قدری هم مشکلات عروضی دارد که فدای سرش.

بیتی در آنجا حک است که شاید به‌نوعی تصویری هوایی از زندگی مبارزان باشد؛ مخصوصاً کسانی که مبارزه را تنها مبارزه سیاسی می‌دانند و عوض مبارزه با نفسِ فاقدِ صاحبِ خود، با نفس حاکمان می‌ستیزند و نامش را آزادی‌خواهی و ستم‌ستیزی و از این واژگان گوگولی می‌گذارند. این‌ها درست مانند حضرات عرفای اطواری و صوفیه رایگان‌خوارند که در سوراخ‌های وجود خود در پیِ تزکیه‌اند و بقیه باید نوکر و نان‌آور آنان باشند. شما این ماخولیا را با قناعت و صبر و ساده‌زیستی علمای حقیقی قیاس کنید و بفرمایید چه کسی مبارز و آزادی‌خواه و صیقل‌دهنده وجود خود و دیگران است. آن عالمی را که هدیه و توصیه شاه را رد کرد و گفت من نان و دوغ می‌خورم تا از چلوکباب شما بی‌نیاز باشم، قیاس کنید با آن زاهدی که برادرش خرجی خانه‌اش را می‌داد و پیش خودش خیال می‌کرد خدا او را بر تمام عالم برگزیده است.

بیت این است:
تا که توان ماردوش بُرد و فریدون نشاند / غبن بود کاوه‌وار حلیفِ دکان زی‌ام

فارسی‌اش این می‌شود: تا وقتی می‌شود ضحاک ستمگر را از تخت پایین آورد و فریدون دادگر را به جایش نشاند، منِ کاوۀ آهنگر زیان کرده‌ام اگر هم‌قسم و همنشین مغازه و کار و کاسبی خودم باشم. آیا کاوه‌ها سهمی هم در حاکمیت دارند؟ خیر، چون از تخمه و نژاد شاهان نیستند. من این نژادگی را رد نمی‌کنم. نمی‌گویم شاهان ایزدنشان‌اند، می‌گویم شاه‌بودن مسئولیتی هولناک است که تنها منتخبان الهی باید به آن گردن بگذارند و بقیه فرار را بر قرار ترجیح بدهند. ولی به هر حال شاه‌بودن و برنشینی توهمات خاص خودش را دارد و آدم را میوه‌چین درخت ممنوع خواهد کرد.

آقای کاوه پس از آزادسازی فرزندش به شغل شریف آهنگری خود بازگشت. آیا باید چنین بود؟ هم بله، هم خیر. بله، چون نباید ترک کسب و کار و شغل کرد و قسمتی مهم از سلوک الهی انسان با همین کارکردن و آمیختن با مردم کوچه و بازار برای رزق حلال پیش می‌رود. خیر، چون حاکم دادگر برای پیش‌برد عدل و داد در جامعه نیازمند مردان نترسی‌ست که با توان بازوی آنان سدها و موانع برقراری دین الهی در زمین از میان برود.

آقای دهخدا، می‌دانم نمی‌شود در یک بیت تمام حرف را زد، اما شما پنداشته‌اید با بردن ماردوش و نشاندن فریدون همه‌چیز گل و بلبل خواهد شد؟ مبارزه هیچ‌گاه تمام نخواهد شد. گاه است که سی‌چهل سال از عمر انسان در رعایت حدود الهی می‌گذرد و هیچ نشانه‌ای آشکار نمی‌شود. تا کِی ما این‌ها را دریابیم.

عرفان حلبی

این روزها که باز نام حلب در خبرگزاری‌ها تکرار می‌شود یاد ایامی می‌افتم که کلاس سوم راهنمایی یا هشتمِ الآن بودم. آن‌وقت‌ها در نوروزی که با محرم مصادف شده بود پنج‌نفری رفتیم سوریه. از ترکیه رد شدیم و سری هم به لبنان زدیم. قصدمان زیارت زینب کبری و حضرت رقیه سلام‌الله‌علیهما بود. در آن زمان نمی‌دانستم این‌که واقعاً زینب کبری سلام‌الله‌علیها در دمشق مدفون است محل تردید است. تصویری که از دمشق در نظر من است شهری نه‌چندان زیبا با معماری بی سر و سامان و قطع مداوم برق است. شاید زیباترین جایش مسجد اموی بود که برای ما شیعیان اصلاً جای زیبایی نیست؛ همان جایی بود که یزید ملعون جشن پایان اسلام گرفته بود و امام سجاد علیه‌السلام منکوبش کرد.

در آن مسجد یا کاخ یا کلیسای بسیار بزرگ با معماری رومی، زیارت‌گاهی بود که به آن رأس‌الحسین علیه‌السلام می‌گفتند. در مسیر کم رأس‌الحسین علیه‌السلام ندیدیم. یکی از این رأس‌الحسین‌ها در حلب بود. جایی بود که راهب مسیحی یک شب را با سر بریده سیدالشهداء علیه‌السلام سحر کرده بود. در آن ماهِ آذارِ رومی که ما مشرف به زیارت شدیم هوای حلب بسیار نزه و مصفا بود. دِیرِ راهب در دشتی واقع بود و مردم ضریحی را که به شکل نمادین از آن واقعه ساخته بودند زیارت می‌کردند.

از حلب در ادب فارسی آبگینه یا همان آینه‌اش معروف است، به‌خصوص در حکایت سعدی که آن مرد ماخولیایی قصد داشت قطرهای جهان مکشوف را بپیماید و از هر شهری برترین محصولش را بخرد و تجارت کند: «سعدیا! سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود، بقیّتِ عمرِ خویش به گوشه بنشینم. گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگردِ پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولادِ هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و بُرْدِ یمانی به پارس و زآن‌پس ترکِ تجارت کنم و به دکانی بنشینم.» به نظرم آیینه‌ای از جنس فلز بوده و آن‌قدر صیقلی که مانند آینه عمل می‌کرده. اصولاً به نوعی از فلز حلبی می‌گویند که از همان حلب شام می‌آمده است.

در آن روزها حافظ اسد رئیس سوریه بود. وقتی مُرد تلویزیون ایران برایش سیاه شد. مجری با حالتی غمگین در کنار عکس حافظ نشسته بود و چیزهایی می‌گفت. معلوم نیست شام از چه زمانی شومی به جانش تزریق شده است، آن‌قدری مطلعم که یکی از بنی‌امیه با هشام، جد رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله، مفاخره کرد و قرار شد هر کس در این مفاخره شکست بخورد ده سال به شام تبعید شود. با توجه به جایگاه معنوی هشام، بنی‌امیه به شام رفتند و بذر شومی را در آنجا فکندند.

چند سال بعد که پای درس استادان دانشگاه نشستیم، استادمان می‌گفت من پنج سال در سوریه زندگی کردم. حافظ اسد را لعن می‌کرد که چند میلیون نفر آدم را کشت. می گویند سفیانی هم از آنجا ظاهر می‌شود. احتمالاً آن‌قدری مهم نیست چه پیش می‌آید، مهم‌تر از هر چیزی واکنش من به آن‌هاست. ظهور و نشانه‌های ظهور را سال‌ها و قرن‌ها و هزاره‌هاست که در اطراف‌مان شاهدیم. خیلی مهم نیست. مهم این است که ما چه خواهیم کرد. مشتی حرف و چای و چلو. و دیگر هیچ. در کنجی خزیدن و هلپرته سر هم کردن و جماعی و طهارتی و عبادتی و جماعتی. وانگهی من چه خوبم و همه بد هستند. این منتهای عرفان اسلامی ماست.

شاعران بی‌مسئولیت

واقعاً شعر چه اهمیتی دارد؟ طرح این پرسش در زمانه ما هر جوابی که داشته باشد، خبر از بی‌ارزش شدن ارزش‌ها می‌دهد. شاید در روزگار شاهان کاربرد شعر برای تبلیغ و توجیه سلطنت آنان بود، ولی شاعران قرن ما کمتر در چنین حال و هوایی بودند. آنان به‌ویژه در برهه پس از مشروطه اغلب دم از آزادی و قانون و ترقی و انسانیت می‌زنند و بیشتر این‌ها سوغات فرنگ بود.

فرنگ به همراه شیفتگی بزرگ ابزاری و صنعتی که در نهاد شرق‌نشینان نهاد، آنان را به موضوعات خودبنیادی غرب دلبسته کرد. این تأثیر بسیار مرموز و رونده و البته با خطرات بزرگی همراه بود. واردات فرهنگی فرنگ با کتب و جراید آن‌ها انجام می‌شد. روزنامه‌ها را با ترس و لرز میان جلِ چهارپایان و زیر بارها و دیگر نقاط مخفی قایم می‌کردند و به شهرهای بزرگی نظیر تبریز و تهران و اصفهان و دیگر مناطق می‌رساندند. یواشکی و مخفیانه زیر سقفی جمع می‌شدند و یکی که باسوادتر بود آن را برای دیگران می‌خواند یا به‌نوبت و اشتراکی مطالعه می‌کردند.

همان خوانندگان و شنوندگان رفته‌رفته قلم در دست گرفتند و مشق آزادی‌خواهی و قانون‌طلبی کردند. این‌ها جدا از کسانی بودند که خودشان به عناوین مختلف راهی فرنگ می‌شدند تا راوی مستقیم یا دست‌چندم فرنگیان باشند. چیزهایی را می‌دیدند و بسیار چیزها را نمی‌دیدند. جریان انتقال فرهنگی و تپیدن نبض مشروطه و قانون‌خواهی با روندی آهسته در طبقات نخبگانی پیش رفت.

حرف‌های روزنامه‌ای و شعرهای آزادی‌جویانه به تریز قبای حاکمان برخورد و کار به بگیر و ببند و بزن و بکش کشیده شد. محکم‌ترین مشت را هم رضاخان به دهان سخن‌گویان زد و همه‌شان یا خفه‌خون گرفتند یا در خون خود غلت زدند. در چنین فضایی اگر شاعری توجه به زیبایی‌ها شعری و بلاغت آن معطوف می‌کرد تا سخن خود را زیباتر بگوید، محکوم به بی‌مسئولیتی و تهمت‌های بدتر از این می‌شد. همان‌ها در ادوار بعد معترف بودند ما شعر نگفتیم و عمری کلمه را فدای سیاسی‌بازی‌هایی کردیم که هیچ آورده و سودی برایمان نداشت.

منبع: خودم 😁

آیا شاعران می‌توانند منتقدان ادبی خوبی باشند؟

نقد شاعران با تمام جنبه‌های بعضاً تعصب‌آلود و شاید شگفت‌انگیز خود سخت مغتنم است و اساساً آن‌گاه که شاعر از نقد شعر سخن می‌گوید، منتقد ادبی کمین‌گاهی برای شکار نکته‌های نهفته در رمز و راز شاعری پیدا می‌کند.

نگاه شاعران به شعر غالباً خودجوش و غیرفلسفی و مطابق با مشرب و زاویه دید آنان است، ولی با این حال می‌تواند ما را در ادراک فرایند تولد شعر به هفت‌توی کارخانه طبع و ضمیر شاعر بکشاند. سخن رودکی در باب لفظ و معنای خوب به‌مثابه لازمه شعر در قصیده «مادر می»، و در تاب شدن‌های انوری آن‌گاه که از خلق و ابداع مضامین سخن می‌گوید، به همان اندازه گویاست که اعترافات مایاکوفسکی درباره چگونگی تکوین و برآمدن شعر.

نقد و روایت شاعران با تمام دل‌انگیری‌ها و اغتنام‌هایش، چنان نیست که از آن بتوان به نظریه قابل تدوینی در شعرشناسی رسید یا از آن طراز و معیاری برای نقادی‌های فنی و هنری حاصل کرد؛ زیرا فردی‌شدن غالب این دریافت‌ها، مجال تدوین و طبقه‌بندی را سخت تنگ می‌کند.

اگر از خودشیفتگی شاعران که گاه به صورت طبیعت ثانویه و سنت محمود آنان درآمده است بگذریم، چالش‌های شاعران با یکدیگر نیز نمود دیگری از فردی‌بودن سلایق آن‌هاست. ستیزه شاعرانه عنصری با غضایری رازی، داوری‌های خاقانی درباره شاعران معاصرش، نکته‌های نظامی بر سخن فردوسی و باز انکارِ پوشیدۀ فردوسی بر دقیقی و صدها نمونه دیگر، گویای همین فردیت در نقادی است.

شاعران از سوی دیگر، خواسته یا ناخواسته، تسلیم تب جریان‌های شعری عصر خود بوده‌اند و کمتر سراینده‌ای را می‌شناسیم که از این پدیده مصون بوده باشد. سادگی و بی‌پیرایگی یا کم‌پیرایگی شاعران سده‌های آغازین، علم‌گرایی سرایندگان عصر سلجوقی تا مغول، ایماژیسم افراط‌آمیز هندی‌سرایان و خیال‌بندی‌های شاعران عصر صفوی همواره خطوط تعیین‌کنندۀ نقدهای شاعرانه را رقم زده‌اند.

منبع: مقاله «دیدگاه‌های انتقادی بدیع­الزمان فروزانفر در سخن و سخنوران»، نصرالله امامی

با این‌همه کاش بودی ای بودن من

دیده‌نشدن البته در مجموع بهتر است، آن هم در روزگار الباطن. چیزی‌نگفتن و کنجی‌خزیدن و ساعت‌ها تأمل در غیبت و فترت عجیب و این عسر و حرجی که ما را به خوردن مردار واداشته. و برچسب‌هایی که با هر کلمه‌ات به اندام سخنانت الصاق می‌شود. با این‌که تو می‌دانی هیچ‌کدام از این‌ها که می‌گویند نیستی. آن‌قدر محض و نابی که بی‌تلنگر خواهی شکست و بی‌نفس سیاه خواهی شد. چینی نازک تنهایی باید ترک نداشته باشد. در این سرای تزاحم ممکن نیست. فقط باید گریخت و صبر کرد. منتظر ماند. از ذهاب و مقصد و هدف و عزمت با خودت هم سخن نگو. دهانت را نه‌فقط، که جانت را، نُه‌توی ذات خداوندی‌ات را، هیچستانِ نبوده‌ات را می‌بویند. حرف از جامعه شاید باشد. شاید مقصود نویسنده بی‌چارگی‌ست. شاید منظورش گرفتاری در بویش‌گران باشد. شاید فحش‌هایی باشد که نزدیکانش نثارش می‌کنند. شاید یافتن یک لقمه نان حلال که نه، چون یافتنی نیست، حداقل شبهه‌ناکی یا اگر هم نشد، غیرحرامی باشد. اما اما اما

ده سال پیش این دختر دوست‌داشتنی و راست‌گو می‌گفت زیستن در دنیا جنگیدن در جنگل است. من چون خود حیوانی ناشناخته از این بیشه بودم نفی‌اش می‌کردم. محسن خیری می‌گفت می‌دانی که من چشم برزخی دارم و باطن افراد را می‌بینم، ولی هر چه می‌نگرم نمی‌فهمم تو چه حیوانی هستی. در قیامت جانورانی محشور می‌شوند که میمون و سگ و خوک بر آن‌ها مباهات می‌کنند. از لحظه‌ای که برمی‌خیزی تا دمی که می‌خوابی باغ وحش متحرکی هستی که در لحظاتی بسیار گذرنده شباهتی به آدمی دست چندم خواهی یافت.

هیچ ادعایی در هیچ حوزه‌ای در هیچ زمانی نخواهم داشت. تمام روی زمین گور است. تمام خاک‌ها استخوان‌های مندک و مضمحل و مستحیل بشر است. علامه‌ها و نادانان یکی نیستند، ولی ای فروفرستندهٔ آیات، برابر حقیقت تو، البته که عارفان معترف به بی‌معرفتی‌اند. دنیا جای زیباتری‌ست در غیبت عالِم. نمی‌بینی من هم در پی دنیایم؟ اگر عیسی علیه‌السلام نابینایی و فلج من را شفا بدهد، همه را پاره خواهم کرد. آن گربهٔ مسکین گلستانم که اگر پَر داشتم، تخم گنجشک را از زمین برمی‌داشتم.

کلمات بست

حتی نمی‌خواهد حرف‌های مرا بشنود. پس چرا من به حرف‌های او گوش بدهم؟ فقط با این توجیه که مثلاً ضریب هوشی‌اش بالاست و هنوز «ف» نگفته‌ای، فانتوم را سوار شده و شونصد دور هم با او زده، تا دهان بگشایی آخر حرفت را دریابد و باز بخواهد با حباب‌هایش تو را بترکاند. آیا کسی هست حباب‌های اینان را بترکاند؟

یوسف علیه‌السلام در زندان به هم‌بندهایش می‌گوید من دین قومی را که به خدا ایمان ندارند و به آخرت کافرند رها کرده‌ام. این رهاکردن هزینه دارد. جزایش زندان است. پاداشش بیکاری و دربه‌دری‌ست. سید حسن حسینی از شاعری می‌گوید که به محض وام‌گرفتن شعرش آرام گرفت. همکاری داشتم که با میلاد سومین فرزندش فتیله شلوغ‌کاری و نقد را پایین کشید. شریعتی از دو ویژگی نداشتن و نخواستن صحبت می‌کند: نداشته باشد تا برای حفظش درمانده نشود، نخواسته باشد تا برای کسبش کوتاه نیاید. حافظ خود را غلام همت کسی می‌داند که از هر چه رنگ تعلق بپذیرد آزاد باشد. قرآن قیام دودو و تک‌تک را در گوش پیامبرش می‌خواند.

باید مانند یاران غار دقیانوس‌ها را ترک کرد. باید همچون قاری آیه عجیب سر داد و اسیر داد و رسوا کرد. برابر جماعتی که عوضِ گشایش به تو کلمه می‌دهند تنها می‌شود هجرت کرد. هجرت به غار خویش. این‌ها به گردن‌شان افتاده چشم‌هایشان را بر زندگی نکبت‌بار خود ببندند. آن دینی که افیون توده‌هاست دین این‌هاست. عقلی در کار نیست. برای یک کار غلط هزار دلیل درست می‌آورند و نمی‌دانند با این کار هزار و یک غلط کرده‌اند.

وقتی نیما یوشیج حکایت گلستان می‌نویسد

احتمالاً برای کسانی که آشنایی مختصری با شعر سنتی ایرانی و شعر نو ایرانی دارند عجیب باشد که این دو طایفه با هم ارتباطاتی داشته باشند. مخصوصاً موضوع زمانی جالب‌تر می‌شود که در زمان تولد شعر نو، طرفداران ادبیات کهن تا پای تکفیر امثال نیما هم رفتند. ولی راستش این است که اتفاقاً مهم‌ترین شاعران نوسرای ایرانی ارادت و علقۀ فراوانی با ادبیات کهن ایران داشته‌اند. در واقع اگر این اتصال نبود، هرگز نمی‌توانستند ادبیاتی بسازند که برای مخاطب ایرانی جذاب و ماندگار و مؤثر باشد.

برای نمونه، اخوان ثالث با وجود این‌که شعر نو، یا به قول فروزانفر بحر طویل (!)، می‌سرود و در این قالب قطعاً از بهترین‌هاست، به‌شدت دلبسته و وام‌دار فردوسی و شاهنامه اوست. یکی از نکات جالب که به‌تازگی و داغِ داغ کاشف به عمل آمده است، درباره پدر شعر نو ایرانی، یعنی علی اسفندیاری یا همان نیما یوشیجِ معروف است. یادداشت‌های نیما پس از مدت‌ها از میان ورق‌پاره‌های برجامانده از او چاپ شد. نیما در سال‌های ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ رشته‌‌حکایت‌هایی را به سبک سعدی نوشته که گویا کیفیت چندانی ندارد. این‌که پدر شعر نو ایرانی به تقلید از سعدی حکایت می‌نویسد، نکته‌ای خاص است.

چنین ارتباطاتی نشان می‌دهد فرهنگ و ادبیات ایران همچنان رشته ارتباطش با گذشته را کم و بیش حفظ کرده است و لااقل در میان بزرگانش این خط و ربط محفوظ است. درسی هم برای شاعران جوان است که نمی‌شود از پای بته درآمد و باید با ریشه‌های فرهنگ پیوندی درست و محکم برقرار کرد.

کباب‌شدن در هوس کباب

شیخ بهایی در کشکولش می‌نویسد مدتی درگیر زهد و ریاضت بودم تا به مقامی که مد نظرم بود برسم. یک روز در بازار بوی کباب به مشامم خورد و شدیداً دلم هوس کباب کرد. برای مبارزه با نفسم خواستم حواس خودم را پرت کنم. موقع نماز هم بود. یک آدم یک‌لاقبای کارتن‌خواب گوشه خیابان افتاده بود. رفتم سراغش. با خودم گفتم صداکردن برای نماز حلال است و ثواب هم دارد. وقتی هم این مرد آسمان‌جل را صدا کنم، قطعاً شروع می‌کند به بد و بی‌راه گفتن و عصبانی‌ام می‌کند و بی‌خیال هوسم می‌شوم.

رفتم سمت آسمان‌جل و گفتم: «مؤمن! وقت نمازه.» سرش را از زیر پتویش بیرون کشید و بی‌خیال و کم‌رمق گفت: «تو دلت هوس کباب کرده، چرا مزاحم من می‌شوی؟ من هم نمازم را به وقتش می‌خوانم. شما هم خودت را از حلال خدا محروم نکن!» بله. هرگز خیال نکنید بندگان خدا با قیافه و لباس و مدرک شناخته می‌شوند. بهترین کار این است خودت را پایین‌ترین و بدترین بندگان و آفریدگان عالم بپنداری.

نبرد تیک‌تاکی امریکا و چین؛ ایران کجای ماجراست؟

اطلاعاتی از گوشه و کنار به گوش ما هم خورده که امریکا روی موضوع تیک‌تاک تمرکز کرده و مسئولان تیک‌تاک را پای میز محاکمه کشانده است. تقریباً تمام اتهاماتی که در سنای امریکا به تیک‌تاک وارد می‌کنند، به برنامک‌های امریکایی نیز وارد است. آن‌ها نیز در آن محکمه حضور داشتند و تفهیم اتهام شدند. چیزی که تیک‌تاک را از دیگران متمایز می‌کند جدابودنِ مرکزداده‌اش و نوع صافی‌هایی‌ست که مطالبش از آن می‌گذرد.

دعوا سر چیست؟

اصل مسئله جنگ سردی‌ست که میان امریکا و شوروی سابق در سال‌های پس از جنگ دوم جهانی درگرفته بود. با هر تحلیلی، اگر هم امریکا این جنگ را نبرد، شوروی باخت. گفته شده از دلایل اصلی این شکست بُعدِ رسانه بوده است. روس‌ها درهای دنیا را به روی خود بسته بودند و یانکی‌ها در هر گوشه‌ای بنگاهی زده بودند و خبرپراکنی می‌کردند. رؤیافروشی‌های امریکایی‌ها هنوز هم آن‌ها را روی دور نگه داشته و در کنار دو بازوی اصلی‌شان، دلار و اسلحه، کم‌وبیش چیرگی‌شان را حفظ کرده است. روس‌ها باید برای این غلبه‌نمایی غربی‌ها چاره‌ای می‌اندیشیدند.

کمونیستی که نتوانست در شوروی زنده بماند، زندگی را به چین هدیه داد. چین با تکیه بر نظام کمونیستی و ساماندهی حیرت‌آورِ نیروی کار فراوان خود، یکی‌یکی سنگرهای اقتصادی دنیا را فتح کرد. برخی بر اینند که آن‌چه چین را ابرقدرت نکرده است رسانه است، وگرنه چه چیزی مانده که آن‌ها فتحش نکرده‌اند؟

چینِ صلحی و یانکیِ جنگی

چینیان نقطۀ مقابل امریکایی‌ها در محور جنگ و صلح‌اند. ابهت و قدرت‌نمایی امریکا با دو جنگ بین‌الملل جهانی رونمایی شد و قطعاً تجارت پرسود جنگ همواره می‌تواند آن‌ها را در پروارشدن بیش از پیش قدرت‌شان یاری رساند. در واقع آن‌چه امریکا را سر پا نگه داشته دلار است و آن‌چه دلار را تضمین می‌کند نه گنجینه‌های طلا، که اسلحه یا به بیان ساده‌تر زور است. و در پایان چیزی که این اسلحه و زور را توجیه می‌کند و ضروری جلوه می‌دهد تزویر رسانه است.

چینی‌ها برای قدرت‌جویی در جهان مشی دیگری را پیش گرفتند و آن تولید و تجارت بود. روشن است که زیرساخت تولید و تجارت نمی‌تواند جنگ باشد. نان امریکایی‌ها در تنش و رزق چینی‌ها در آرامش است. اگر نگوییم بازوی اقتصادی و رسانه‌ای روس‌ها، حداقل می‌شود گفت همکار مالی‌رسانه‌ای بلوک شرق حتماً چینی‌ها هستند؛ گرچه برخی بر اینند که از اساس چین قلب تپنده بلوک شرق است.

با ما هم آره؟

ایالات متحد این واقعیت را به‌درستی دریافت کرده است و اجازه نمی‌دهد چینی‌ها بیش از این پای‌شان را از گلیم‌شان دراز کنند. در قضایای گوناگون تجاری‌سیاسی میان چین و امریکا درگیری‌های بزرگی درگرفته است و اکنون نوبت به رسانه است. تیک‌تاک پیشانی رسانه‌ای چینی‌هاست و همان اسب تروایی‌ست که امریکایی‌ها به هر جایی که توان تسخیر مستقیمش را نداشتند فرستاده بودند و می‌فرستند. در این تیک‌تاک هم مقاصد فرهنگی و امنیتی نهفته است، هم اهداف بزرگ مالی.

در جهانی که هرگز امور یک‌بعدی نیست و مسائل همواره دارای پیچیدگی‌های گوناگون است، حداقل می‌شود گفت در نبرد قدرت شرق و غرب، امریکا تمام تلاشش را می‌کند تا در نقطۀ قوتش، یعنی رسانه، قافیه را به روسیۀ رسانه‌گریز و چین رسانه‌بلد نبازد. در واقع موضوع تیک‌تاک یکی دیگر از جنبه‌های نبرد قدرت شرق و غرب است که نه اولین آن‌هاست و نه آخرین‌شان خواهد بود.

چرا تیک‌تاکی نشدیم؟

اکنون ببینیم در غائله تیک‌تاک ایران کجا قرار دارد. به هر دلیلی تیک‌تاک در ایران پانگرفت و احتمالاً هم پا نخواهد گرفت. پاگرفتن تیک‌تاک در جایی مانند امریکا بیشتر بابت شکستن انحصار رسانه‌ای بود؛ رسانه‌هایی که با وجود تنوع فراوان‌شان بسیاری از صداها را به گوش‌ها نمی‌رساندند. تیک‌تاک از این خلأ بهره برد و جای پایش را محکم کرد و همان‌گونه که بسیار گفته‌اند، در ماجرای غزه بسیار گُل کرد و رسول مظلومیت ساکنان فلسطین شد.

دلایل تیک‌تاکی‌نشدن ایران شاید برگردد به محتوای نامناسب تیک‌تاک از رقص و آهنگ و دیگر منکرات، ولی مگر اینستاگرام فاقد این‌هاست؟ اینستا هم فیلتر شد، ولی مثل تیک‌تاک گربه‌اش دمِ حجله کشته نشد؛ اول معروف و محبوب شد و جایی قوی در تعاملات اقتصادی و فرهنگی باز کرد، بعد کشمکش‌ها سرِ بود و نبودنش بالا گرفت.

تیک‌تاک در همان بدوِ ورودش مهر خاموشی گرفت. تجربه اینستا و اندکی شرق‌هراسی بی‌اثر نبود. عجیب‌تر این بود که آن‌چه در برخی کشورهای شرقی مانند اندونزی و پاکستان و هند پیش آمد و منجر به پاسخ‌گویی تیک‌تاک و حضور نماینده‌اش در این کشورها شد، هرگز برای ایران حادث نشد.

مأموریتِ فعلاً غیرممکن

بعید است تیک‌تاک بتواند تصرفی فرهنگی در شبکه‌های اجتماعی در ایران انجام بدهد. اگر بحثِ رسانه‌های آلترناتیو یا جایگزین مطرح باشد، برنامک‌هایی مانند تلگرام و اینستاگرام و دیگران به اندازۀ کافی مخاطب و ساز مخالف دارند و جهان‌شان زمین تا آسمان با رسانه‌های جمهوری اسلامی مغایر است و با در و پیکری گشوده و با یک فیلترشکن ساده در دسترس‌اند.

موضوعاتی مانند محور مقاومت و فلسطین و غزه گرچه کم و بیش برای شبکه‌های اجتماعی خارجی رایج در ایران خطوط قرمز محسوب می‌شوند، خیلی هم برای بدنۀ استفاده‌کننده از آن‌ها در ایران دور از دسترس و مسئله‌شده نیستند که بخواهند خلأ آن را با تیک‌تاک و مانندهایشان پر کنند؛ چرا که هم رسانه ملی و هم شبکه‌های مجازی داخلی به‌وفور آن‌ها را به دست خلایق می‌رسانند.

در بعدِ مالی و درآمدی نیز طبیعتاً تا وقتی وفور مخاطب داخلی در تیک‌تاک نباشد، بابِ درآمد آن‌چنان باز نیست؛ آن هم در فضایی که یوتیوب، تلگرام، اینستاگرام و دیگران با تنوع و فراوانیِ مخاطبانِ فارسی‌زبان داخلی امکانات مختلف کسب و کار را نیز به روی عموم استفاده‌کنندگان گشوده‌اند.

جدا از تمام این‌ها، مأموریت تیک‌تاک کشف ساختار ناخودآگاه جمعی امریکایی‌ها بود که تقریباً هم موفق عمل کرد؛ مأموریتی که فعلاً در ایران ندارد. شاید پس از فروپاشاندن امریکا و قرارگیری در مقام ابرقدرتی، برای در دست گرفتن زمام غرب آسیا برای ایران برنامه ویژه‌تری داشته باشد، هرچند فرهنگ شرق با یال و کوپال قدرتمندش از صداوسیما تا شبکه‌های اجتماعی و دیگر رسانه‌های دیداری و شنیداری را در مشت خودش گرفته است.

خالی از

روزها می‌گذرد و من هر روز ناتوان‌تر و بن‌بست‌تر می‌شوم. نمی‌دانم این ساعت‌هایی را که هدر دادم کجا به دست خواهم آورد. عمر اگر می‌گذرد، اندوهی برای آن نمی‌توان خورد. عمر چیز خاصی نیست، نه طولش و نه عرضش. دلتنگی برای هیچ چیزش نباید کرد. چون ما هیچ‌وقت تمام نخواهیم شد. اگر این خبر را به همه عالم بدهیم، دیگر غم‌ها و حرص‌ها و رنج‌ها تمام خواهد شد.

ولی به این سادگی‌ها هم نیست. من که می‌دانم این عمر تمام‌شدنی نیست، چرا این‌همه مصیبت دارم؟ مردی از ظلمات بیرون آمده بود و خود را یافته بود. چه بی‌وصف بود این مرد. در غیبت بود. در میان ما بود و ما او را نمی‌دیدیم. شاید یکی از کسبه محل بود. شاید یکی از فرماندهان جنگ بود. شاید یکی از علمای معاصر بود. شاید یکی از معلمان مدارس بود. شاید همه این‌ها بود و هیچ‌کدام نبود. برایش گریستن و برایش سینه‌زدن چه آورده‌ای داشت؟

آن‌ها که قصه دوست دارند و از ژانرهای نوآفریده‌ای مانند رمانتزی خوش‌شان می‌آید و در نمایشگاه کتاب فرانکفورت در پی نویسندگانی بودند که چنین کتبی را می‌نویسند، راه‌شان را ادامه بدهند. دنیا لعب و لهو است. قرآن برای لهو و لعب فروفرستاده نشده است. قرآن آمده تا واقعیت هستی را بگوید.

بایست ای برادر. تو را چه به واقعیت؟ شکاکان پیش آمده‌اند و می‌گویند در پایان تمام دلایل باز می‌بینی دلیل وجود ندارد. دلیلی برای غیبت امام علیه‌السلام نیست؟ امام علیه‌السلام برای همه غایب نیست. فرضم این را پذیرفتم. حال باید چه کنم؟ این سخن‌ها چه گرهی از کار فروبسته من خواهد گشود؟ زندگی مجموعه‌ای از مکروهات است.