دیده‌نشدن البته در مجموع بهتر است، آن هم در روزگار الباطن. چیزی‌نگفتن و کنجی‌خزیدن و ساعت‌ها تأمل در غیبت و فترت عجیب و این عسر و حرجی که ما را به خوردن مردار واداشته. و برچسب‌هایی که با هر کلمه‌ات به اندام سخنانت الصاق می‌شود. با این‌که تو می‌دانی هیچ‌کدام از این‌ها که می‌گویند نیستی. آن‌قدر محض و نابی که بی‌تلنگر خواهی شکست و بی‌نفس سیاه خواهی شد. چینی نازک تنهایی باید ترک نداشته باشد. در این سرای تزاحم ممکن نیست. فقط باید گریخت و صبر کرد. منتظر ماند. از ذهاب و مقصد و هدف و عزمت با خودت هم سخن نگو. دهانت را نه‌فقط، که جانت را، نُه‌توی ذات خداوندی‌ات را، هیچستانِ نبوده‌ات را می‌بویند. حرف از جامعه شاید باشد. شاید مقصود نویسنده بی‌چارگی‌ست. شاید منظورش گرفتاری در بویش‌گران باشد. شاید فحش‌هایی باشد که نزدیکانش نثارش می‌کنند. شاید یافتن یک لقمه نان حلال که نه، چون یافتنی نیست، حداقل شبهه‌ناکی یا اگر هم نشد، غیرحرامی باشد. اما اما اما

ده سال پیش این دختر دوست‌داشتنی و راست‌گو می‌گفت زیستن در دنیا جنگیدن در جنگل است. من چون خود حیوانی ناشناخته از این بیشه بودم نفی‌اش می‌کردم. محسن خیری می‌گفت می‌دانی که من چشم برزخی دارم و باطن افراد را می‌بینم، ولی هر چه می‌نگرم نمی‌فهمم تو چه حیوانی هستی. در قیامت جانورانی محشور می‌شوند که میمون و سگ و خوک بر آن‌ها مباهات می‌کنند. از لحظه‌ای که برمی‌خیزی تا دمی که می‌خوابی باغ وحش متحرکی هستی که در لحظاتی بسیار گذرنده شباهتی به آدمی دست چندم خواهی یافت.

هیچ ادعایی در هیچ حوزه‌ای در هیچ زمانی نخواهم داشت. تمام روی زمین گور است. تمام خاک‌ها استخوان‌های مندک و مضمحل و مستحیل بشر است. علامه‌ها و نادانان یکی نیستند، ولی ای فروفرستندهٔ آیات، برابر حقیقت تو، البته که عارفان معترف به بی‌معرفتی‌اند. دنیا جای زیباتری‌ست در غیبت عالِم. نمی‌بینی من هم در پی دنیایم؟ اگر عیسی علیه‌السلام نابینایی و فلج من را شفا بدهد، همه را پاره خواهم کرد. آن گربهٔ مسکین گلستانم که اگر پَر داشتم، تخم گنجشک را از زمین برمی‌داشتم.