دین ثوابی

دیروز که با توفیق اجباری به دعای ندبه پدر رسیدم، همه‌اش در این خیال بودم که آیا اینجا هم جایی ندارم؟ مداح علی علیه‌السلام را اولین بسیجی خواند. دیوارهای خانه مزین به عکس‌های شهدای مقاومت و برخی علما مانند مرحوم بهجت بود. خانه‌ای فراخ در جنوب شرق تهران در سه طبقه.

بس که مشکل از گیرنده است، خوش‌وبش‌های دوستان پدر با من بیش از دعا و بکاء شنگولم کرد. درگیر جمع‌کردن وسایل هیئت برای بردن به خانه‌ی پدری بودم که پیرمردها یکی‌یکی سوار وسایل‌شان می‌شدند. یکی موتوری قراضه را هندل می‌زد و دیگری درِ شاسی‌بلند را برای دوستش باز می‌کرد. پرایدی خسته هن‌هن‌کنان از کنار رنو ساندرو رد می‌شد.

تا خود صبح برایت دعا و گریه می‌کنم، ولی جان من چیزی از گرفتاری‌هایت نگو. آمده‌ایم اینجا ثواب ببریم، نه اینکه مال‌مان را تاراج کنیم. مدت‌هاست هیچ چیز عجیب نیست، حتی اگر چندین هم‌هیئتی چهل سال در فقر و غنا کنار هم زیسته باشند و گره‌ای از هم نگشوده باشند. اینجا هم جایی برای من نبود.

قیمت نارنگی

معلمی داشتیم که معتقد بود نارنگی شهید میوه‌هاست چون زودتر و راحت‌تر از دیگر میوه‌ها پوست کنده و خورده می‌شود. وقتی هم می‌گفتیم پس خیار چی، بر این بود خیار صیفی است و میوه نیست. این‌گونه است که برای شهادت باید نارنگی‌وار زیست: ملس و آماده برای خوردن!

برگی لای کتابی یافتم. از این قرار که چهار سال پیش، این شهید کیلویی دوازده هزار تومان بود. البته که میوه جزء کالاهای اساسی نیست و درآمد مردم نیز از چهار سال پیش تا امروز بیشتر شده است. حاشا دیوار دارد تا ثریا.

احوال یکی از همکارانم به فیلم ضدگلوله شبیه است. در پی راهی برای ختم زندگی به شیوه‌ای شرعی است. وقتی هنوز به سر کار نرسیده بود به رفقا گفتم بعضی‌ها را خدا دوست دارد بدهکار ببیند. خندیدند. گفتم روایت امام صادق علیه‌السلام است. روزی که آتش‌بس اعلام شد، همان عزیز در غایت افسردگی آمد. می‌دانستم بیش از آن‌که نابودی اسرائیل برایش مهم باشد، پایان خودش مسئله بود. نارنگی هیچ مهم نیست، فقط ممکن است شهید بدهد.

قاتل ناصر دین و سلمان فارسی

از میرزا رضا کرمانی پس از بازپرسی‌های زیاد راجع به هم‌دستانش در قتل ناصرالدین‌شاه چیزی فهمیده نشد. نظر به سوابق آشنایی زیادی که ملک‌التجار با میرزارضا داشت، او را وادار کردند که از وی دیدن کند و هم‌دستانش را از وی بپرسد. سؤال و جواب این دو به‌شوخی برگزار شد. سرانجام ملک‌التجار به او می‌گوید: «به قول خودت این ظالم را از بین بردی، سلمان فارسی را بیرون دروازه نگاه داشته بودی که جانشین وی شود؟» (تاریخ رجال ایران، ج۲، ص۱۴۴)

این است که در پسِ انکارها و سلب‌ها و حذف‌ها و نباشدهای ما اغلب برنامه‌ی بعدی نیست.

نتیجه داد

فقط به همین عبارت عمل کردم که «رابطه با خدا را درست کن تا رابطه با خلق هم درست شود.» با این‌که نتیجه‌ی عینی و لحظه‌ای داد، باز به خداوند سبحان پشت کردم و محو خطا شدم. خوب شد من خدا نشدم، وگرنه به چنین نوکری امان نمی‌دادم. من از دست این دشمن کلافه‌ام.

ایرانم

من خودِ ایرانم. بمبارانم می‌کنند بعد از تحریم و جنگ‌های نیابتی و هزاران کوفت دیگر، ولی باز به دشمنم می‌گویم بیا با هم دوست باشیم. من فراموش می‌کنم و مانند کودکان همه‌چیز را کنار می‌گذارم، ولی او همان است و تغییری در کارش نیست. هنوز خرتر و گرفتارتر از خودم ندیده‌ام. تنها از سر بیچارگی زندگی می‌کنم. به هیچ صبحی و به هیچ دمیدنی امیدوار نیستم.

راهم بی‌رهرو

به هر حال امروز سالگرد ترخیص بنده از سربازی است. روزهای به‌شدت پوچ و گره‌نگشایی بود. به هیچ دردی نخورد جز تهدیر عمر و فنا و خسر. گذشت. سیزده سال از آن هجده ماهِ زجرآور و بی‌خود گذشت. این نیز بگذرد. روحم شاد و راهم بی‌رهرو.

در اسارت تا ابد

وادادگی عجیبی سراپایم را گرفته است و چندان امیدی به تغییراتی خاص در روند پیش رو ندارم. من هنوز همانم که مولا علی علیه‌السلام فرمود: آن‌که نمی‌داند به کجا می‌رود به جایی نخواهد رسید. دیروز که قدمی در دشت زدیم دیدم اینجا نوشتنی نیست. نوشتنِ من همه در تنگی‌های شهر است. روزی که این تمدنِ انرژی‌محور محو شود خنده‌ها خواهیم زد. چقدر قهقهه‌آمیز است هنگامی که تمامِ بودِ این سازه با نبودِ انرژی‌های فسیلی و قطع برق نابود شود. مادرم می‌گوید اگر برق نباشد چه خواهیم کرد؟ می‌گویم شما که روزگار بی‌برقی را دیده بودید چه اندوهی دارید؟

دولت مستقر درگیر واردات و نصب سلول‌های خورشیدی است. با آن هم غش‌غش خندیدیم. آخر توانی که مزارع بزرگ سلول‌های خورشیدی دارند یک محله را نیز کفاف نمی‌دهد. به همین صورت خریت ادامه دارد. انسان اندوه بزرگی است که پشت چهره‌ی جنگ و توسعه و انرژی در محاق فنا رفته است. پیری امروز در گوشم می‌خواند هستند کسانی که در معرض سقوط‌اند و درست در لحظه‌ی فروافتادن در چاه خوش و خرم‌اند. برخی نیز در کشاکش رفتنِ این حاکم و نشاندنِ آن حکومت‌اند. حالِ دنیای ما خوب نیست، چون ربط ما با اصل ما درست نیست. اکنون که قرار است وزارت جنگ از بیشترین کشتار ابایی نداشته باشد، احتمالِ این‌که ما نیز فردای پایانِ جنگ را نبینیم روشن نیست.

خیال کن فردای افول تمدن‌های متجاوز و قلدر عالم را هم دیدی. با خودت چه خواهی کرد؟ آن قلدر بزرگ که قرار است تا ابد با تو بیاید با هیچ موشک و جنگنده و لشکری از میان نخواهد رفت. او خودِ ققنوس است که از میانِ آتش نیز باز زاده خواهد شد و هستی‌ات را به آتش خواهد کشید. اگر او را مسلمان نکنی و کافرانه با خود ببری‌اش، هیچ آسایشی در هیچ کاخ و قصر و دشت و باغی نخواهی داشت. چه دشواریِ وصف‌ناپذیری دارد در اسارتِ دشمنان به ابدیت قدم نهادن. که قیامت نه پایانِ راهِ آدمی، که تازه آغازی بر ابدیتی تمام‌ناپذیر است.

سلام بر پایان

به گمانم مع‌الاسف اکنون به‌راستی شبیه روزگار شاه سلطان حسین و سلطان محمد خوارزمشاه و پیش از یورش اسکندر و یزدگرد سوم و زمان‌هایی شبیه این شده‌ایم. نه این‌که چون آن خسرو معتضدِ پروژه‌بگیر و مجیزگو این را گفته باشد، بلکه هرگز به این آشکاری نشانه‌ها را ندیده بودم. سال‌ها پیش، روزی خودروی یکی از دوستان ربوده شد. او در دستگاه‌های امنیتی دوستانی داشت. با ردیابی آنان به‌سرعت خودرو را در گاراژی یافت که خودروهای فراوانی در آنجا تلنبار شده بود. گفتم به دست آوردن دل مردم همین است که این دسترسی‌ها عمومی باشد. آن‌وقت مردم نوکرت خواهند شد. گفت دوستان من کارهای بسیار مهم‌تری در کشور دارند.

بیشترِ شب‌ها از این غصه‌ها می‌خواهم بگریم، ولی گریه چه دردی را دوا خواهد کرد؟ پدربزرگِ مرحومم وقتی کسی می‌خندید می‌گفت «گریه بر هر درد بی‌درمان دواست، خنده را سبب چیست؟» راستی هم راه‌انداختنِ کار مردم و رسیدگی به روزگار آنان کار بیهوده‌ای است. نه مزدی دارد و نه جیره و مواجبی. هر قدر هم بیشتر کار کنی طلب‌کارترند.

تجربه‌ی شخصیِ من در فروشگاه این بود که هر وقت می‌خواستیم عادلانه چیزی را تقسیم کنیم، از شدتِ ترفندهای کلاهبردارانه‌ی مردم، در نهایت می‌دیدیم تعداد قابل توجهی چیزی به دست نیاورده‌اند. نالان و شاکی ما را مقصر می‌دانستند. من آنجا دیدم مردم ما خیلی هم نجیب نیستند. از سوی دیگر بازرسان نیز تأکید می‌کردند باید آنان را به صف کنید. فریاد می‌زدم یعنی این مردم همواره باید در صف باشند؟ راه‌شان را می‌کشیدند و می‌رفتند و برایم گزارش می‌نوشتند. در جلسات کمیته‌ی انضباطی با پافشاری تقصیر را متوجهِ مسئولانی می‌دانستم که هیچ خبری از حال مردم ندارند. برایم جریمه می‌بریدند و من زیر آن حکم ده خط در همین حال و هوا می‌نوشتم تا حداقل تأییدکننده‌ی حکم وجدانش تکانی بخورد.

راستی! فرق میان مسئول و سلطان چیست؟ هیچ مسئولی مقدس نیست. باید به صلابه کشیده شود. مدام بازخواست بشود. البته نباید خیلی هم بازخواست کنید. ممکن است جاسوس موساد از آب درآیید! کار است دیگر. می‌برندتان در مارپیچ سکوت. دوره‌ی سلطنت ظاهراً تمام شده است، ولی قرن‌ها باید بگذرد تا خوی سلطنت و نوکری از جان مردمان زدوده شود.

اوضاع نه داخلی و نه خارجی هیچ گوارا نیست. من غرق‌شوندگانی می‌بینم که در لجه‌ی غرق‌اند و برای نجات خود هر کاری خواهند کرد. من مرکبی می‌بینم که به حیوانات هم سواری می‌دهد. امامی می‌بینم که باز به صحراها پناه می‌برد. آنان که مدام دوست دارند در غفلت زندگی کنند، هنگام سیل از وحشت قلب خود را از دست می‌دهند. ولی من از تماشای افقی تاریک هرگز رنجه نمی‌شوم، چون تمام عمر رسالتم خبردادن از ویرانی بوده است.

مویه‌ای بر علی علیه‌السلام

اگر «عدالت» نهادن هر چیز در جای خود باشد، چه کسی جز امام علیه‌السلام این را می‌داند تا انجامش دهد؟ منظورِ بیشترِ ما از عدالت محرومیت‌های خودمان از چیزهایی‌ست که برخی دارای آنند!

این تصور از عدالت همان چیزی است که موجب شد علی علیه‌السلام را به حکومت برسانند تا حقّ آنان را از بیت‌المال بستاند. علی علیه‌السلام نیز از همین رو فرمود به سراغ دیگری بروید. وقتی اصرارها بالا گرفت به‌ناچار مسئوایت را پذیرفت. می‌دانست این جماعت نمی‌دانند باید هزینه بدهند، نه این‌که طلبکاری چیزی باشند.

برای آنان کارکرد ذوالفقار حضرت امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه در همین ستاندنِ مال‌شان از زورمندان بود. این‌گونه بود که حکومت او نیز راه به جایی نبرد. بیعت‌کنندگان وقتی دیدند در این حکومت باید هزینه بدهند، دسته‌دسته او را تنها نهادند تا شد آنچه شد!

آیا این روایت را شنیده‌ای که اگر مردی به خاطر زیبایی یا داراییِ زنی با او ازدواج کند، خداوند جمال و مال را از آن زن می‌گیرد؛ ولی اگر برای ایمانِ او با او زناشویی کند، جفتِ این‌ها نصیبِ او خواهد شد؟ آنان حضرت را نه برای افزایش ایمان و محکمیِ دینِ خود، بلکه برای دنیای خود طلبیدند. می‌خواستند علی سلام‌الله‌علیه شمشیر بزند و قسمتِ آنان از فتوحات جهان اسلام و غنایم جنگ‌ها را بستاند. ولی او همان اول فتوحات را تعطیل کرد!

من هم اهلِ هزینه‌دادن نیستم. گمان نکنید فرشته‌ای یا صحابه‌ای وفادارم.

بی‌تناسبی

یادداشت‌های عَلَم سراسر عبرت و تا حدی بامزه از نوع تلخ است. این روزها که آن را ورق می‌زنم از بی‌تناسبی‌های روزگار غصه‌ام می‌گیرد. شاه شیفتگی عجیبی به تجهیز ارتش داشت. اما نه به کمبودهای دیگر کشور عنایتی داشت، نه برای بهره‌برداری از آن آن‌چنان قائل به تربیت نیرو بود.

روزی که شرکتِ سازنده‌ی اف4 می‌خواهد از خلبانان برای پرواز با این جنگنده آزمونی بگیرد، تنها سی خلبان از این آزمون سرفراز بیرون می‌آیند! این در حالی بود که نیروی هوایی نزدیک به 350 جنگنده از این نوع در اختیار داشت.

اوضاع نیروی دریایی از این هم جالب‌تر بود. در جریان رژه در خلیج فارس ناگهان شاه دستور شلیک به هدفی ثابت می‌دهد. حدود صد گلوله شلیک می‌شود، اما برای نمونه یکی هم به هدف نمی‌خورد! شاه با آن‌که از این پیشامد بسیار خشمگین می‌شود، سرش به سنگ نمی‌خورد و به عَلَم می‌گوید نیروی دریایی تا شش ماه دیگر به پیشرفته‌ترین موشک روز مجهز خواهد شد.

دشوارترین کار جهان

باور بفرمایید مشکل امثال من این است که گاهی فکر هم می‌کنیم! و این حرکت در زمانه‌ای که قرار است همه تنها گوینده‌ی جیره‌نگیرِ ستمگران باشند واقعاً بخشش‌ناپذیر است. بعید است حال من با این مسکّن‌ها بهتر شود. بهتر است دل آدمی شکسته باشد و کنجی به اندوه‌های جهل‌آمیز اطرافیان مشغول باشد تا بی‌خود و بی‌جهت آنان را تأیید کند. من که دوست دارم حق را بگویم معلوم است هنگام بطالت جهان، رنج تمام وجودم را فرامی‌گیرد.

دشوارترین کار جهان پیامبری است. قرار است نه با جهل و جهالت، که با جاهلیت بستیزد. جاهلیت حالتی است که انسان‌ها خود را در نهایت پیشرفت و تعالی می‌پندارند و در حضیض خطاکاری‌اند. یا در آرزوی پیشرفته‌هایی هستند که دنی‌ترین انسان‌های هستی‌اند. برای آنان بدترین گناه گناهان جنسی و اخلاقی و اقتصادی است، اما از معصیت سیاسی غافل‌اند. گناه سیاسی گناه گرایش قلب و جهت‌گیری وجودی روح انسان است. اگر این جهت نادرست باشد، عاقبت کار آدمی به خیر ختم نخواهد شد. خدا مرا در این اندوه دِق بدهد تا شاید از خون جگر من جهل عزیزانم زدوده شود.

غزلی با بهمن

شبی که در‌به‌دری‌ها تمام می‌گردد / دو چشم خسته گشودن حرام می‌گردد

.

به تسلیت سر خود در خیال باید کرد / دمی که بی‌سببی‌ها مدام می‌گردد

.

بیا که من سر خود را به سنگ می‌کوبم / چرا که بوی غمت در مشام می‌گردد

.

به اذن گریه از این پس چو ابر پاییزی / دلِ شکسته تو را احترام می‌گردد

.

به جست‌و‌جوی مِی امشب به شهر می‌کده‌ها / نفس‌نفس طلبش خواب خام می‌گردد

.

اگر پیاله بگیرم دگر شرر سازم / به قطره‌ای عطشم ناتمام می‌گردد

.

من از سحر که به اشکم وضو بیاموزم / تمام هستی غم انهدام می‌گردد

.

برای خلوتِ بودن درون یک دیدار / دوباره عاشق و معشوقه دام می‌گردد

.

اگر که دل نسپاری نمی‌شوی دل‌تنگ / هزار غلغله در سینه رام می‌گردد

.

سیاهه گفتن من از هجوم تنهایی است / دو صد ترانه مرا در زمام می‌گردد

.

زمانه نقطه‌ی ما را نمی‌کند باور / چه بی من و تو پی اختتام می‌گردد

.

.

.

آبان ۱۳۸۹