دین ثوابی
دیروز که با توفیق اجباری به دعای ندبه پدر رسیدم، همهاش در این خیال بودم که آیا اینجا هم جایی ندارم؟ مداح علی علیهالسلام را اولین بسیجی خواند. دیوارهای خانه مزین به عکسهای شهدای مقاومت و برخی علما مانند مرحوم بهجت بود. خانهای فراخ در جنوب شرق تهران در سه طبقه.
بس که مشکل از گیرنده است، خوشوبشهای دوستان پدر با من بیش از دعا و بکاء شنگولم کرد. درگیر جمعکردن وسایل هیئت برای بردن به خانهی پدری بودم که پیرمردها یکییکی سوار وسایلشان میشدند. یکی موتوری قراضه را هندل میزد و دیگری درِ شاسیبلند را برای دوستش باز میکرد. پرایدی خسته هنهنکنان از کنار رنو ساندرو رد میشد.
تا خود صبح برایت دعا و گریه میکنم، ولی جان من چیزی از گرفتاریهایت نگو. آمدهایم اینجا ثواب ببریم، نه اینکه مالمان را تاراج کنیم. مدتهاست هیچ چیز عجیب نیست، حتی اگر چندین همهیئتی چهل سال در فقر و غنا کنار هم زیسته باشند و گرهای از هم نگشوده باشند. اینجا هم جایی برای من نبود.