درِ دانشِ پیامبر

روزی کاشفی (صاحب کتاب روضةالشهداء) مشغول وعظ در جامع سبزوار بود و از دوازده هزار مرتبه نزول جبرئیل بر رسول خدا سخن می‌گفت. ناگهان پیرمردی عصا در دست، در مقام امتحان او برآمد و خواست سؤالی بپرسد تا عقیده‌ی او را کشف کند.

از او پرسید که جبرئیل چند مرتبه بر علی علیه‌السلام نزول نمود. کاشفی متحیر ماند که اگر بگوید که جبرئیل بر علی ابن ابی‌طالب نازل شد، به‌ظاهر دروغ گفته باشد، و اگر گوید که نازل نشد بر او نسبت تسنن خواهند بست و «آن پیر صافی‌ضمیر، عصای تعزیر بر سر او خواهد شکست».

او پاسخ داد که با توجه به حدیث نبوی «أنا مدینةُ العلمِ و علیٌ بابُها» جبرئیل بیست‌وچهار هزار مرتبه بر علی نزول نموده است، چون اگر جبرئیل دوازده هزار مرتبه به مدینهٔ علم درآمده باشد، باید بیست‌وچهار هزار بار دررفتن و آمدن به علی که باب مدینه است وارد شده باشد.

دو بیت برای شیعه‌بودن

معروف است که قاضی نورالله شوشتری از هر کس بیتی در مدح اهل بیت علیهم‌السلام یا ذمّ دشمنان ایشان بیابد، او را شیعه می‌داند. از این رو به ایشان «شیخ شیعه‌تراش» نیز گفته‌اند. برای نمونه درباره‌ی شخصیتی مانند حسین واعظ کاشفی که سخنان فراوانی در باب تسنن و تقیه و تشیع او نقل شده است، همین دو بیت را برای شیعه‌بودن او کافی می‌داند:

«ذریتی» سؤالِ خلیلِ خدا بخوان

وز «لایَنالُ عَهد» جوابش بکن ادا

گردد تو را عیان که امامت نه لایق است

آن را که بوده بیشترِ عمر در خطا

او در بیت نخست به آیه «لا ینال عهدی الظالمین» استدلال می‌کند که امامت حضرت ابراهیم علیه‌السلام به ستمگران نخواهد رسید. در این آیه ابراهیمِ خلیل از خدا می‌پرسد اکنون که مرا برای مردم امام قرار دادی، امامت به ذریه و فرزندان من نیز می‌رسد؟ خداوند نیز پاسخ می‌دهد عهدِ من به ظالمان نمی‌رسد.

بنابراین کسی که اهل خطا و گناه بوده است امام نخواهد شد و به نظر می‌رسد مرحوم قاضی نورالله شوشتری حرف بی‌راهی نیز نزده باشد.

​​​​​

آن سفر

اگر مقصدی باشد که مرا از این نیستی و بی‌چیزی و ناتوانی و سرگشتگی برهاند و به آن منتهای بی‌منتها برساند که ذره‌ای روح مرا راحت نمی‌گذارد، بی‌شک من از مسافران قرص و محکم آنجایم.

اگر سفری باشد که دلم را از رنجی که بیش از همه زمان‌ها می‌خلد بگسلد و در رستگاری‌اش آرام دهد، من یگانه سرنشین وسیله‌های عازم آن سفرم.

هر آن بیش از آن‌های پیش به ستوه می‌آیم و می‌خواهم چاره‌ای برای این فاصله کنم و باز بی‌چاره‌تر از همه زمان‌ها به همین زمین گرم می‌خورم و پراکنده‌تر و پریشان‌تر می‌شوم.

تصورِ اینکه من دقیقه‌ای بعد فرصت بیشتری برای رهایی و رستگاری دارم، از اباطیل بی‌پایان دهر است. رقت روحم کم از دیروز است و کثافت‌های وجودم را هیچ رستم دستانی یارای رویارویی ندارد.

این ثقالت و زمین‌گیری را چگونه می‌توان درمان کرد؟ به من گفته‌اند امامی هست که تمام این‌ها را درمان خواهد کرد. به من از او بسیار گفته‌اند و من از او با خلق فراوان گفته‌ام. رها کنم و سوی او بدوم. اما او کجاست؟ به من این انگ را می‌زنند که از یافتن او نیز ناتوانم. به من بی‌نوا کمک کنید.

خون‌های خالی از امام و شاه

هر چه می‌گذرد بیشتر از کارهای جبهه‌ای و سیاسی خسته می‌شوم. در تمام عمرم نتوانستنم از آن‌ها فاصله بگیرم. با این حال انگاری خون سیاسی‌بازی در جان ما جاری است. پسر عموی ناتنی‌مان مدعی بود پدرِ پدربزرگ ما، که نامش آقاحسین بوده، نام خانوادگی‌اش رنگرز بوده. یحتمل شغلش هم همین بوده. با رضاخان درمی‌افتد و می‌گریزد و این نام را به شهرت کنونی ما برمی‌گرداند تا نیابندش. معلوم هم نیست چقدر این روایت درست باشد. حداقل از باب سیاسی‌مداریِ بی‌مواجبِ ما می‌تواند پذیرفتنی باشد. وگرنه که تاریخ را تا ننویسند تاریخ نیست.

به قول اخوان «من یقین دارم که در رگ‌های من خون رسولی یا امامی نیست، نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست.» این‌که گفته‌اند تمام انسان‌های روی زمین فرزندان آدمِ ابوالبشرند، می‌تواند خدشه‌پذیر باشد. در قرآن نیز قرائنی بر آن هست، آنجا درباره‌ی آدم برگزیدن یا اصطفی را به کار می‌برد. به نظر می‌رسد بشرهای دیگری نیز بوده‌اند که از آن میان آدم را برگزیده است. از این منظر احتمالش هست ما فرزندان آدم نباشیم. طوفان نوح نیز اگر آن‌گونه که در برخی روایات تاریخی گفته‌اند حادثه‌ای منطقه‌ای و نه جهانی بوده باشد، باز نمی‌تواند آن حضرت را ابوالبشر دوم بشناساند. نسب اهمیت فراوانی دارد، ولی مناسبت و سنخیت بیشتر به کار می‌آید. در این دنیا نسبت‌ها بسیار راهگشایند، اما این دنیا برای سی برابر یا بیشترِ آدمیانِ روی زمین تمام شده است. علاوه بر آن‌که پیامبران و امامان ظاهراً شبیه ما هستند و حقیقت‌شان ورای دریافت‌های ماست. نمی‌دانم. مدت‌هاست نمی‌دانم. نمی‌دانم ادعای بزرگی است. نمی‌شود آن را هم گفت.

به هر حال چیزهای زیادی بوده که مرا رنج داده است و باید انجام‌شان می‌دادم. کارهای این‌چنینی نیز یکی از آن‌هاست. تکلیفی است که بابت لقمه‌ای نان به گردن من است و مسئولیت این خانواده را خداوند بر عهده‌ی من نهاده است. می‌پنداشتم برخی همکاران از این‌که در این مسیر در حال فعالیت‌اند هیچ احساس ملالی ندارند. امروز دیدم همه‌شان در ساعتی از انتهای شب یا ابتدای روز به نتیجه‌ای می‌رسند که من می‌رسم. من مثل همیشه سراپا ملالم. اگر روزی در میان این زمین حاضر نباشم، این نوشته‌ها گواه است که من قهرمان و خفن‌ترین نبوده‌ام. شاید دیگران چنین انسان‌هایی بوده‌اند، ولی من سرگشته‌ای شیدا بودم که در هیچ قالبی روحم قرار نگرفت و هر روز بیشتر از اصلم دور شدم.

یک ماه

یک ماه از یورش غرب به ایران گذشت. در این شهر باز خون ریخته شد. مردم پا به فرار گذاشتند. خیابان‌ها و بزرگراه‌ها خلوت شد. بانگ انفجارها مغزها را تکان داد. رهبران غربی رسماً خود را بانی جنگ نامیدند. پس از سال‌ها آرامش درونی در این شهر، از گوشه‌گوشه‌اش اصوات مهیب برخاست و دودهای بلند به آسمان رفت. تمام شد آن روزهایی که راست‌راست در خیابان‌ها راه می‌رفتیم و به همدیگر فحش می‌دادیم. گویی هیچ چیزی عوض نشده است. ما همان ایرانیِ سه هزار سال پیشیم که غرب دوست ندارد توانی داشته باشیم.

من از مرگ و خرابی و انهدام آینده بیمی ندارم. روی چیزی حساب نکرده‌ام. نمی‌توانم در توهم‌فروشی این قوم زندگی کنم. آن‌قدر در زنجیرم که بعید است بر سفره‌ی عمرم بنشینم. یک نفر به رئیس بگوید اینجا ملول‌ترین چیزِ هستی دارد برایت کار می‌کند. رئیس جان، صدای من را می‌شنوی؟ اوضاع اصلاً خوب نیست.

به دین حب

چقدر من تو را دوست دارم. باورم نمی‌شود. گاهی تمام وجودم را فرامی‌گیری. وقتی به گذشته و این راهِ آمده می‌نگرم از آن‌همه آهی که برای تماشایت کشیدم آتش می‌گیرم. تو چگونه سنگی مانند من را ذوب می‌کنی؟ برای هر دیوانه‌ای زنجیری است. عجیب است که تو بدون بند و زنجیر من را به راه خودت کشاندی.

نه این‌که این روزها با تو خوش و راضی نباشم، ولی بیا در کوچه‌باغ‌های سرور و اندوه گذشته‌مان قدمی بزنیم. نمی‌خواهم در روانت هرزه‌های حسرت بکارم.

نازنین‌جانم، اگر سفر به یکی از ستاره‌ها باشد، اگر پشت دریاها باشد، اگر آن‌سوتر از افق، تا رمقی در این تن است بیا برویم. قضاوت دیگران اگر به کار ما می‌آمد، مانند همه‌شان راه می‌رفتیم و خوش بودیم. ما از آغاز نخواستیم عقل را ترک کنیم. ما؟ نه. من تارکِ عقل بودم. تو این خفته‌ی ابدی را در جان من تکان دادی تا از کهف افسوس خود بیرون شود و به شکرانه‌ی مرگ دقیانوس قدم از ظلمات خود بیرون بنهد.

محبوب من. من از سمت کلمات از تو عذر می‌خواهم. آن ابتدا مشاور گفت در هر گرفتاری و خواهشی، این شاعر جز شعر و کلمه چیزی به تو نخواهد داد. دیدی غلط کرد؟ من حتی کلمه هم ندارم. یادت هست چنان در غرقابه‌ی چشمانت موج خوردم که در مترو گمان می‌کردم درون آکواریوم راه می‌روم؟ همه‌چیز کند و بطیء و لزج و چگال بود. به همان سبُکی که زمستان مترو توحید برف را به خود می‌دید، بوق‌های رانندگان در گوش من تنها سمفونی‌های فراق را زنده می‌کرد.

باورم نیست آن روزها چگونه بر من عاجز گذشته است. بیشتر آدم‌ها در گذشته‌شان رستم دستان و لات کوچه‌های خلوت بوده‌اند. مگر قرار است آنان معیار ما باشند؟ گواهی می‌دهم روزی که بن‌بست‌ها من را رها نمی‌کرد، لبخند دلجو و عقل راهگشایت من را راهی دشت‌های بی‌نیازی می‌کرد.

چقدر دوستت دارم. خودم هم اندازه‌ی این تپش را نمی‌دانم. در همین کمتر از یک دهه بیش از قرن‌ها راه رفتیم. تو باور می‌کنی؟ چقدر مرگ دیدیم. چقدر محروم شدیم. چقدر سوختیم. نمی‌توانم. نمی‌توانم وصفش کنم. بودن تو بزرگ‌ترین گواهِ زندگی من است. از پسِ این‌همه بدهکاری برنخواهم آمد.

توانا بود هر که نادان بود

جماعت بیچاره‌ای هستیم. از درون روزبه‌روز فشارهای معیشتی و اقتصادی زندگی‌مان را محدودتر می‌کند و انگشت اتهام به سوی نئولیبرال‌ها و اصلاحاتی‌ها و سرمایه‌دارانِ تصمیم‌ساز دراز می‌شود. کسی چه می‌داند متهم کیست؟ از بیرون نیز در تازه‌ترین حرکات جهانی و تغییر سیاست حاکم بر جهان، قرار است به صورت رسمی میزبان جنگ باشیم. هر چه پیش از این از ناتوانی دشمن رجز خواندند، در واقع ناشی از قدرت داخلی نبود، برخاسته از سیاست غیرمستقیم نظام جهانی بود. اکنون آن سیاست جواب نداده و وقت نبرد مستقیم است. تا چه زمانی؟ به هر حال این نوعی سنجش گرم است و اگر دستاوردهای قابل‌توجهی داشته باشد، ادامه خواهد داشت.

این‌ها مهم است، ولی مهم‌تر این است که در جهنم مارهایی هست که از شرّ آن به عقرب جرّاره پناه می‌برند. و این سرنوشت همیشگی ماست. پس به کجا پناه ببریم؟ قطعاً به خدا. در این جغرافیا که هیچ سپر طبیعی نمی‌تواند ما را مصون بدارد و از هر طرفی آسیب‌پذیریم، زندگی امری موقتی و ناگهانی است. هیچ برنامه‌ی بلندمدتی وجود خارجی ندارد و اگر برنامه‌ای هم هست، منوط به افراد است، نه ساختار. با رفتن افراد برنامه‌ها به‌کل دگرگون می‌شود. همان است که آن استاد نامش را جامعه‌ی کلنگی نهاد. از وحشتِ این بی‌پناهی، اگر هم خدایی در کار نباشد، باید باشد!

تجدد روحِ ما را نشانه رفته است. غنیمت بزرگی است این جنگ. این جنگ اگر آشکار باقی بماند، خدمت بزرگی به ما کرده است. موشک‌اندازهای ما زیرِ آوار می‌رفتند و باز مانند ققنوس از آن درمی‌آمدند و به رژیم پست‌تر از هر حیوانی شلیک می‌کردند. برخی از من می‌پرسند چرا در تمام تاریخ ما در حال فتح سرزمین‌ها و ساختن امپراتوری بوده‌ایم و اکنون نیز از این سودا دست برنمی‌داریم. به نظرم اکنون به پاسخ این پرسش رسیده باشند و نیازی به استدلال‌های تاریخی نباشد. اکنون با چشم می‌بینند که اگر خاکریزها را بسیار دورتر از شهرها نبریم، جنگ به اعماق شهرمان می‌رسد. اگر امروز سوریه و عراق و لبنان در اختیار پدافندهای ایرانی بود، رژیم جرأت نمی‌کرد در آسمان آنجا هواپیماهایش را سوخت‌گیری کند و دلهره را به جانِ ایران بیندازد. خونِ همه‌شان به گردنِ نفهم‌ها.

به هر حال مردمانِ بدبختی هستیم. بدبختیم که دل به شرق و غرب و مرکز بسته‌ایم. تو من را خواهی کشت. و خاکستر من را به باد خواهی داد. وقتی مایه‌ی امنیتِ هستی در ناامنی به سر می‌برد، چرا من باید طالب امنیت و آسایش باشم؟ به ما آموخته‌اند که دنیا جای امنیت و آرامش نیست. این نیاز فطری آن‌سوی مرگ نهاده شده است. آیا تمامِ این‌ها زاده‌ی جبر جغرافیاییِ ما نیست؟ من معتقدم که این‌طور نیست، ولی بسیاری از خیالات ما نیز از ناتوانی‌مان برآمده است. دین بسیار باکلاس‌تر و برتر از این است که امثال من بتوانند به آن تمسک کنند. دین‌دارانِ واقعیِ تاریخ برجسته‌ترین و ویژه‌ترین انسان‌های تمامِ اعصار بوده‌اند. ضعف و بیچارگیِ خود را به دین پیوند نزنیم. لطفاً!

بقایای جاویدِ خرها

حتی جنگ هم مرا از روزمرّگیِ خاص خودم بیرون نکشید. حتی بیم مرگ نیز در جان من جایی پیدا نکرد. مرگ مرا نمی‌ترساند. برای آن‌که آرزویی در سر ندارد و افقی پیش روی خود نمی‌بیند و چونان مصلوبی در دست صلیبیان خود را بی‌اراده می‌بیند کدام اندوهی و کدام وحشتی؟ اکنون در این میانه کسی مرا ترسان و گریزان لقب بدهد. برای من چه فرقی خواهد داشت؟

جنگی کوتاه و در عین حال ژرف. جنگی بود که آغازکننده به خواسته‌اش نرسید. او می‌خواست ایران را بشکند و ایران منعطف‌تر از این حرف‌هاست. از این اباطیل که بگذریم، می‌بینیم در دو صد سال اخیر بیش از هر چیزی شکسته‌ایم. ما سلاح برتر و شکاننده نداشتیم و اکنون داریم. راستش را بخواهی باقی‌اش چندان مهم نیست. این‌که مردم چه خواهند کرد و بر آنان چه خواهد گذشت، در واقع تعارفات ریاکارانه‌ی حکومت‌هاست. از هر چیزی مهم‌تر قدرت است. ولی نه آن قدرتی که تنها ماده را می‌بیند. قدرت از خداست.

بگذریم. بگذریم. به روزمرگیِ خاص خود راجع شویم. به این ظلمتِ بی‌اندازه‌ای معطوف شویم که تمام روح مرا در خود گرفته است. به این بانوی زیبا بنگر که چه اندازه غم دارد از فقدان احتمالی همسرش. در تمام این سال‌ها انواع حمارها را دیده بودم. راستش را بخواهی خرانی بر من حاکم‌اند که تا خودِ صبح خر تشریف دارند. آن‌ها دوست دارند نیروهای زیردست‌شان مانند احشام و گوسفندان مدام در طویله‌ی خودشان باشد. اینان همان اربابانِ قدیمی‌اند که باید رعیت مدام پیشِ چشم‌شان خم و راست شود و «باشد» تا خدای‌نکرده از زیر دست‌شان درنرود. توهم نکنی منقرض شده‌اند. ماهیت‌شان همان است و ظواهرشان تغییراتی کرده. اینان همان اربابان و سازندگان اهرام مصرند. بردگان هرگز از خود اختیاری ندارند. بردگان جدید، که ما باشیم، در ازای دریافت پول باید در این مکان حاضر باشند، حتی اگر این حضور خودِ بیهودگی باشد و گاه به قیمتِ جان‌شان تمام شود؛ چرا که منِ رئیس و ارباب غسلِ شهادت کرده‌ام و به‌تبع نیروی زیردست من نیز باید نفله شود. آیا چنین شهیدی شهید است؟

بگذریم. برای کسانی که به‌شدت خر تشریف دارند، خیلی هم نمی‌شود کلمه خرج کرد. بهتر است رو به سوی امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه کنیم و از آن شاهِ مردان طلب رهایی کنیم. اگر چه این رهایی هم دردی از علی علیه‌السلام دوا نخواهد کرد. علی معین می‌خواهد. معینِ علی ورع دارد و اجتهاد و عفت و سداد. من کدام را دارم؟ زرشک. بانوی من راضی نیست برای لقمه نانی در خطر باشم. من تنها به نگهداری شیشه در بغل سنگ امیدوارم. از آن مقامِ منیع خواهشمندم بیش از این موجبات توهین‌های ما به خر را فراهم نسازد. حیف است این حیوان زحمت‌کش و دوست‌داشتنی. لیک بی‌مرگ است دقیانوس آقا مهدی اخوان ثالث.

در لذایذ ذلت

روزگار چیزِ خنده‌داری است برادر من. درست در سالگردِ روزی که عموی من در ساختمان حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید، مردکی روبروی من ایستاده و از توهین من به شهدا می‌گوید. مردکِ تازه‌به‌دوران‌رسیده! خدا می‌داند اگر ملاحظه‌ی این یک لقمه نانِ لعنتی نبود، همه‌تان را با لگدی به اعماق دوزخ رهنمون می‌کردم. افسوس که دست و پای مرا این نان بسته است. شما خوب بلد بودید چگونه مردم این کشور را به زنجیرِ نان ببندید. راستی که شما همان پیکرپرستانید. ولی منِ شاعر را چه به این جماعت؟

بیا رها کنیم این جماعت را، هرچند جای این شاعرانه‌ها تنها در کتاب‌هاست و هیچ نقطه‌ای از این خاک نیست که عنصری از این مغزهای زنگ‌زده‌ی گنده خالی نباشد. بیا آرام باشیم. بیا تا بگویمت قدرِ مرا هیچ مجموعه‌ای ندانست. قدرِ مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس. مرغی که تنها در سحرگاه بخواند و تمام روز و شب در خموشی غوطه بخورد، حق هم دارد زیباترین آوازها را در حنجر خود خزینه کند. در انتظار ظهور خداوند در این زمینِ فاسد شاید عمرم به سر برسد.

ترجیح می‌دهم و چاره‌ی دیگری هم ندارم جز این‌که این چند دم هم ادای زندگی دربیاورم تا خدا چه بخواهد. وقتی نقابِ چیزها از پیشِ چشمِ آدمیزاد کنار می‌رود، صرفاً برای دیگران زنده است و خودش دیگر متوجه نمی‌شود چه چیزی به چه چیزی است. امروز برابر آن مردک ترجیح دادم سکوت کنم. دیدم حرف‌های نفهمیدنیِ من برای مغزهای ایدئولوژی‌زده فقط تولید نفرت می‌کند. می‌خواستم بگویم من شاعرم، مرا چه به امثال تو؛ دیدم باید لبخندی بزنم از جنس لبخندهایی که زرین‌کوب می‌زد بعد از تهمت‌ها. حتی ارزشش را نداشت اشکی بریزم. در این عمرِ نشایدی، در تمام دقایقم عین‌القضاتی بودم که هر آنچه گفتم نشاید و هر آنچه نگفتم نشاید و هر چه خواندم نشاید و هر چه نوشتم نشاید.

شنبه هفتم تیر چهار

یعنی می‌شود آدمی از ذلت کارمندی رها شود؟ من امیدوارم، هرچند باز عده‌ای دم از نظام تسخیر خواهند زد و روایات اجیربودن را با واجب‌بودن خدمت به نظام اسلامی چنان به دیوار می‌کوبند که دیواری نخواهد ماند. با انهدام دیوارها دیگر موسم رهایی است. اما رهایی تازه آغاز گرفتاری‌هاست.

مهم نیست. مهم قدر من است که مدام می‌شکند و هیچ چیزی آن را متوقف نمی‌کند. آدمی می‌نویسد و می‌خواهد دیگران آن را بخوانند، ولی وقتی از اعماق اندوهش چیزی می‌نویسد گویی برهنه شده و هیچ دوست ندارد این عریانی بر کسی آشکار شود.

صد سال پیش در نظام‌های ارباب‌رعیتی مردمان از ترس سطوت و قشون ارباب مفت‌مفت کار می‌کردند و دم برنمی‌آوردند و اکنون در ساختارهای دیوان‌سالار نوین خلایق به خیال خود آزادند و زوری بر سرشان نیست، غافل از این‌که قانون بزرگ‌ترین زور موجود است و رؤسا با گوشه‌ی چشمی می‌توانند او را از هستی ساقط کنند.

چه چیزی عوض شده است؟ مردمان از روزگارانی که در غار می‌زیستند بیم‌ناک طبیعت و حیات وحش و گرسنگی و پاره‌شدن بودند تا امروز که در خانه‌ها و شهرهای آن‌چنانی ترسان و لرزان از فقدان سرمایه‌های بادبرنده‌ی خودند. برای هر کدام هم توجیهات و مرام‌هایی با رنگ و لعاب جامعه‌پذیری و دین نهاده‌اند که پذیرنده متمدن و فهمیده باشد و نپذیرنده مطرود و نادان.

بار دیگر باید تأکید کرد که قطعاً در دوگانه‌ی جامعه و فرد، فرد اصالت دارد و جامعه صرفاً موقتی و تغییرپذیر و نیازمدار است. بنابراین برای هزارمین مرتبه این جملات را با هم مرور می‌کنیم: انسان باید با نخواستن و نداشتن خود را رویین‌تن کند. نخواسته باشد تا برای کسب آن خود را بفروشد. نداشته باشد تا برای حفظ آن خود را تباه کند. آه که من هم فقط لب و دهنم.

واژگان جنگ؛ قدرت‌نمایی زبان فارسی در نبرد با صهیونیست‌ها

در این یازده یا دوازده روز جنگی که ظاهراً رژیم صهیونی بر ایران اسلامی تحمیل کرد، واژه‌های خاصی نیز پررنگ شد. در واقع این واژه و زبان است که بر انسان حکم می‌راند و از این رو واژه به‌مثابه آجرِ این ساختمان اهمیت ویژه‌ای دارد. برخی از این واژه‌ها پیش‌تر بودند و با این جنگ برجسته شدند، برخی نیز پیش‌تر سابقه‌ی چندانی نداشتند و این حادثه آن‌ها را به دهان‌ها و ذهن‌ها سوق داد.

برای نمونه واژگانی چون «پهپاد» و «ریزپرنده» و «جنگنده» تا همین چند روز پیش نهایتاً در میان متخصصان نظامی و علاقه‌مندان به حوزه‌های نظامی و افراد دلبسته به جبهه‌ی مقاومت رایج بود. با حدوث این جنگ دایره‌ی بهره‌مندی و استفاده از این کلمات به‌شدت افزایش یافت. به‌ویژه واژه‌ی «جنگنده» زمانی برجسته‌تر شد که اخبار ضد و نقیضی در باب ساقط‌کردن «اف‌سی‌وپنج»های رژیم در میان رسانه‌های داخلی و در ادامه خارجی منتشر شد. پس از آن‌که با هزاران ماله‌کشی نیز اثبات آن‌ها ممکن نشد، اف‌سی‌وپنج به جنگنده تغییر یافت. به این ترتیب پهپادهای جنگنده‌ای مانند هرمس نیز در دایره‌ی شمول این خبر قرار گرفت. نام‌هایی مانند «شاهد» و «آرش» نیز به ترتیب پهپادهای ایرانی سپاه و ارتش بودند که ایدئولوژی نهادهای سازنده‌شان را می‌توان از نام آنان پی گرفت.

واژه‌ی پهپاد که سرنامِ ترکیبِ «پرنده‌ی هدایت‌پذیر از دور» است، در تجاوز صهیونیست‌ها به ایران از اصلی‌ترین اسلحه‌ها بود و دارای انواع و اقسام گوناگون. انگلیسی‌ها آن را یو.اِی.وی می‌نامند و به نظر می‌رسد واژه‌ی پهپاد با وجودِ نورس‌بودن با زیبایی‌های زبان فارسی همخوان است و جای خود را در میان فارسی‌زبانان یافته است. این پرنده‌های بدون سرنشین از نوین‌ترین سلاح‌های جنگی در جهان‌اند و گفته می‌شود آینده‌ی جنگ در جهان با این سلاح‌ها رقم خواهد خورد. انواع کوچک‌ترِ این سلاح به «ریزپرنده» معروف شد و بیشتر در عملیات‌های شناسایی و انتحاری استفاده شد، گرچه پیش‌تر برای فیلم‌برداری‌های هوایی و امور سرگرمی از آن بهره برده می‌شد. این ترکیب نیز گرچه سلاحی مخفی و مرگ‌بار را به تصویر می‌کشد، شیرینی و اصالت فارسی را نیز به همراه دارد و اصطلاحاً خوش نشسته است.

دو واژه‌ی «پرتابه» و «دوش‌پرتاب» نیز در میان مردم متواتر شد. اصالت واژگانی این لغات با این‌که پرتابه و دوش‌پرتاب علیهِ ایران استفاده می‌شد در نوع خود دلچسب و حاکی از تواناییِ بدونِ مرز زبان فارسی بود. پرتابه شامل هر سلاح پرتاب‌شونده‌ای است که ماهیت آن بر راوی مجهول است. دوش‌پرتاب نیز به هر سلاحی اطلاق می‌شود که شلیک آن با قرارگیری با دوش انجام می‌شود؛ مانند گونه‌های قدیمی آرپی‌جی تا بازوکا و گرمافشاری (ترموباریک).

کلمه‌ی «بمب‌افکن» (بامبر) نیز گرچه در سال‌های جنگ ایران‌عراق و جنگ‌های جهانی اول و دوم کم‌وبیش با گوش‌ها آشنا شد، به‌ویژه با ورود بمب‌افکن ب‌دو از جزیره دیِگو گارسیا به خاک ایران و زمزمه‌های پیش‌ترش موجبی شد تا واژگان بمب‌افکن و بی‌دو و بی‌تو بالاتر بیایند. در این راستا بمب‌های «سنگرشکن» (Bunker buster) گرچه پیش‌تر در جنگ علیه غزه و لبنان شنیده شده بود، در تهاجم به نطنز و فوردو و اصفهان بالا آمد و باز هم قدرت واژه‌سازی زبان فارسی را به رخ کشاند. در این ارتباط واژگان «رادارگریز» و «پنهان‌کار» نیز برای بمب‌افکن بی‌دو و جنگنده‌ی اف‌سی‌وپنج به کار رفت که در نوع خود اصالت و فارسی‌مداریِ خاصی در خود دارند.

واژه‌ی برساخته‌ی «پدافند» که ریشه‌ی مشخصی نیز ندارد، گرچه سال‌هاست در قالبی دیگر استفاده می‌شود، در این جنگ خود را بالا کشید. پیش‌تر این واژه همراه با اضافه‌هایی مانند پدافند غیرعامل، پدافند فرهنگی و دیگر چیزها استفاده می‌شد. این جنگ موجب شد خودِ این واژه برای مردم و رسانه‌ها مهم شود و برای عملکرد آن در مراکز شهری جیغ و هورا هم بکشند؛ فرقی هم نداشت این پدافند انواع ضدهوایی باشد یا بمب هوایی یا موشک رهگیر. برخی از آن‌ها در صورتی که به هدف نمی‌خورد خودبه‌خود منفجر می‌شد تا آسیبی نزنند. این‌ها نیز خودمنفجرشونده شدند تا توانِ ترکیب‌سازی زبان فارسی را فریاد بزنند.

​​​​​

کلمه‌ی موشک که بزرگ‌اسلحه‌ی ایران برای منکوب‌سازیِ رژیم صهیونی بود، همراه با نام‌های متعدد ایرانی‌اسلامی آن هم‌پای این جنگ بالاتر آمد و امید اصلی مردم شد. پیش‌تر در عملیات‌هایی علیهِ امریکا، داعش، جدایی‌طلبان کرد و وعده‌های صادق یک و دو شلیک این موشک‌ها به غرور ملی ایران می‌انجامید. این بار سجیل، عماد، خیبر، خیبرشکن، خرمشهر، شهاب، فاتح، کروز، بالستیک، هایپرسونیک و دیگر اسامی خودبه‌خود تشخص یافتند، به دهان مردم نیز رسیدند و بررسی ویژگی‌های آن‌ها و تأثیرشان در این جنگ در جمع‌های خانوادگی نیز محل بحث شد. جالب اینجا بود که نام‌هایی مانند خیبرشکن در رسانه‌های عربی نیز دقیقاً خیبرشکن تلفظ می‌شد و این غول ویرانگر ایرانی با نام خود نیز وحشت می‌آفرید. تصور عمومی بر این است که پسوندِ «کاف» برای تصغیر و کوچک‌کردن است، اما دیدیم که کاف استفاده‌های دیگری نیز مانند شباهت دارد. از آنجا که این ابزار مخرب جنگی به بینی موش شباهت دارد آن را موشک نامیده‌اند و موشک واژه‌هایی مانند راکت و میسل را به کناری نهاد.

با سخنان رهبر انقلاب کلیدواژه‌ی جدیدی به دایره‌ی لغات ایرانی وارد شد. پیش از این واژه‌ی جنگ تحمیلی در مورد سال‌های دهه‌ی شصت و یورش رژیم بعث به ایران استفاده می‌شد. این بار «صلح تحمیلی» واژه‌ای شد که در داخل به دولت مستقر و دستگاه روابط خارجی و جریان‌های مذبذب نسبت داده شد و کشورهایی مانند فرانسه و آلمان و انگلستان به رهبری امریکا و عاملیت رژیم صهیونی در جایی بیرون از مرزها از آن نصیب بردند. پیرامون این واژه بود که ترکیباتی مانند پالس ضعف و واژه‌های مشابه آن بار دیگر داغ شد.

یکی از خطاهای واژگانی در این دوران واژه‌ی «تروئیکای اروپایی» بود که عباس عراقچی با آنان جلسه گذاشت. تروئیکا واژه‌ای روسی برای وصف گروه‌های سه‌نفری است. در جهان سیاست، مذاکرات و ائتلاف سه‌جانبه تروئیکا نامیده می‌شود. آن سه‌گانه‌ی اروپایی فرانسه و آلمان و انگلستان‌اند. این ترکیب می‌توانست به «سه‌گانه‌ی اروپایی» یا «اتحادیه‌ی سه اروپایی» یا حتی «سه اروپایی» یا نامی فارسی‌تر تغییر یابد که هنوز این اتفاق نیفتاده است.

«وعده صادق» واژه‌ای بود که برای نام عملیات علیه رژیم استفاده می‌شد و به‌تمام مختص هوافضای سپاه بود. تقسیم‌بندی گام‌های این عملیات به «موج» ابتکاری از این نهاد بود که از بیست هم فراتر رفت و گاه موجبات طنز را نیز فراهم کرد. بیانِ حماسیِ سخنگوی این عملیات همراه با اطواری بود که آن را شعرانگیز می‌کرد. در مقابل، برخی از راهبردپردازان بر این بودند که باید نام این جنگ را «دفاع مقدس جدید» نهاد و از وعده صادق یک و دو و سه خارج شد.

پس از سال‌ها گذر از دهه‌ی شصت ایران، واژه‌ی «ایست بازرسی» یا «ایست و بازرسی» خود را نمودار کرد. این واژه درست پس از اعلام خرابکاری‌های داخلی به دست عوامل موساد و اتباع غیرمجاز پررنگ شد. ابتدا فعال‌شدن این عمل خواسته‌ی عمومی شد و اندکی بعد این ایستگاه‌ها در ورودی شهرها و معابر عمومی‌شان جانِ تازه‌ای گرفت. همزمان با این برجستگی، خودروهای باربری گرفتار بازرسی و توقف شدند. کلمه‌های وانت‌بار و پیک موتوری و خائن و نفوذی و اتباع غیرمجاز در ردیف هم قرار گرفتند.

در پایان می‌شود نظری نیز بر واژه‌ی «آتش‌بس» انداخت که در زبان برخی «آتش‌بست» نیز نام گرفت. شاید بتوان آتش‌بس را کافی‌بودن آتش و جنگ نامید و آتش‌بست را بستنِ موقتیِ آن. با این حال در ادبیات عمومی جنگ آتش‌بس کاربرد دارد و آتش‌بست عموماً از دهانِ ناآشنایان به این حوزه بیرون تراویده است؛ چیزی مانند بالش و خورش که در افواهِ فارسی‌زبانان شکلِ بالشت و خورشت نیز به خود می‌گیرد. از نگاهی دیگر با توجه به اصلِ کم‌کوشی در زبان نیز آتش‌بس مناسب‌تر از آتش‌بست است. با این همه هر دو واژه فارسی و برازنده‌اند و بار دیگر توان این زبان قدرتمند را به رخ می‌کشد.

واژه جان‌مایه و وجود زبان است و زبان هستیِ آدمی. به نظر می‌رسد در این جنگ جان‌مایه‌ی فرهنگ ایرانی و زبان فارسی در لغات نیز خود را نشان داد و در مجموع عملکرد موفقی در انتقال ادبیات جنگ داشت. پس از مدت‌ها روزمرگی در لغات و هجمه‌ی واژگان بیگانه به ذهن و زبان ایرانیان، این جنگ برای خودنمایی توان زبان فارسی نیز مجالی فراهم کرد و قدرت واژه‌سازیِ شگفت‌آورِ آن را به رخ کشید. زنده باد جان و زبان ایران و ایرانی.

چیزهایی که باید برد

این روزی که در میانه‌ی جنگ ایران و رژیم از یاد رفته است روز مرگ علی شریعتی است: 29 خرداد 1356. به همین دلیل وقتی داشتم از خانه بیرون می‌آمدم تا یکی دو روزی همسر و دخترک را به روستایمان ببرم، گفتم از میانِ چیزها چیست که می‌توانم با خود ببرم. پرسش کمی پیچیده‌تر بود: چه چیز هست که اگر نبرم، شاید پشیمان شوم؛ چیزی که شاید و شاید اگر برای این خانه‌ی نقلیِ جنوبی‌ترین بخش‌های شهر تهران چیزی پیش بیاید، با خود بگویم حیف شد.

هر چه نگریستم چیزی نیافتم. نظری بر کتابخانه‌ی دیواری‌ام کردم و به‌تبرک قرآنی پالتویی در کیفم نهادم. دفاتر شش‌گانه‌ی مثنوی با توضیحات استعلامی را دیدم. یاد علی شریعتی افتادم و دفتر اول و دوم را نهادم در کیفم، هرچند اگر نبود هم چیز خاصی از کفم نرفته بود. من که بیش از هر به‌دست‌آوردنی از دست داده‌ام، اندوهی بابت از کف رفتن‌ها ندارم. نمی‌دانم ایمان به موجودبودن هر چیزی نزد خداست که مرا این‌گونه بی‌خیالِ چیزهای ظاهراً موجود کرده یا نوعی گریز از سعی و تلاش و کسب و در واقع گونه‌ای بیماریِ ضعیفِ روانی است یا به قول سیدمسعود جزئی از ریخت (تیپِ) شخصیتی و جبلی‌شده‌ی من است. نمی‌دانم.

آن‌قدری می‌دانم که این حال جدید نیست. کودکی دبستانی بودم که در سرمای زمستان با خود می‌گفتم من سردم نیست، بدنم سردش است و این بدن تعلقی به من ندارد. آن‌چه تعلقی دارد این بدن است. حتی وقتی بینی‌ام در ابتدای جوانی شکست و در بیمارستان امیراعلم خواستند آن را جا بیندازند دردی حس نکردم و تنها اشکی از کنار گونه‌ام پایین دوید. بعدها آن‌چه مرا از پا انداخت و به درد کشاند سنگ کلیه بود. دردِ عظیمی داشت، اما من هم ضعیف شده بودم. دیشب دندان‌درد نیز بر من غلبه کرد. من که فراق عزیزان را تاب آوردم و پاره‌های تنم را زیر خاک نهان کردم، با دردهای بدن نالیدم. معلوم است مردن برای من آسان نخواهد بود؛ با این‌که می‌دانم باید این پیراهن را در همین خانه‌ی خاکی بنهم و به سوی عمل و عقیده‌ی خویش حرکت کنم؛ اما دانستن کجا و وجدان‌کردن کجا: دو نقطه‌ای که گویی من در تمام عمرم راهی برای اتصال‌شان ندیده‌ام.

به همین مناسبت که امروز سال‌مرگ شریعتی بود یاد وقتی افتادم که رفته بود تا کوه‌سنگی برای کشتن خود. تنها از خود پرسیده بود چیزی هست که برای آن به خانه بازگردد و بی خیال مرگ شود. پاسخ داده بود مثنوی. در سفر تحصیلی به فرانسه نیز پرسشی مشابه به سراغش آمده بود: چه چیز با خود ببرم که طوفان‌ها مرا نبرد؟ طوفان‌های غربت و هجوم عقاید. پاسخ طوفانِ مثنوی بود که او را چون کاهی در باد می‌پراکند. گویی همین بود که سارتر گفته بود من دینی ندارم و اگر دینی داشتم دین یا تشیع شریعتی بود.

اما گوش من به این حرف‌ها نیست. مثنوی را هم برای دمی برداشتم که شاید نصیب شد و شد نگاهی به آن انداخت. من می‌دانم این قوم باز اسیر خیانت خواهد شد و به این دشمنِ بشریت فرصت تنفس خواهد داد. آن‌وقت باز باید به مثنوی بازگردم تا قصه‌ی نحوی و کشتیبان را بخوانم؛ همان استاد علوم نحو که وقتی کشتی غرق طوفان شد دید هیچ چیزی از شنا و نجات از آب نمی‌داند. دنیا همه را برده است و من در اندوهِ از دست رفتن چیزهایم در خانه باشم؟ دنیا من را هم برده است. دوست‌تر داشتم در شهرم می‌ماندم و هر بلایی سر تهران می‌آمد بر من هم فرومی‌ریخت؛ گرچه شاید نامش نفله‌شدن باشد! یا لیتنی کنت معکم فأفوز فوزاً عظیما.

پنج‌شنبه بیست و نه خرداد چهار