اگر مقصدی باشد که مرا از این نیستی و بی‌چیزی و ناتوانی و سرگشتگی برهاند و به آن منتهای بی‌منتها برساند که ذره‌ای روح مرا راحت نمی‌گذارد، بی‌شک من از مسافران قرص و محکم آنجایم.

اگر سفری باشد که دلم را از رنجی که بیش از همه زمان‌ها می‌خلد بگسلد و در رستگاری‌اش آرام دهد، من یگانه سرنشین وسیله‌های عازم آن سفرم.

هر آن بیش از آن‌های پیش به ستوه می‌آیم و می‌خواهم چاره‌ای برای این فاصله کنم و باز بی‌چاره‌تر از همه زمان‌ها به همین زمین گرم می‌خورم و پراکنده‌تر و پریشان‌تر می‌شوم.

تصورِ اینکه من دقیقه‌ای بعد فرصت بیشتری برای رهایی و رستگاری دارم، از اباطیل بی‌پایان دهر است. رقت روحم کم از دیروز است و کثافت‌های وجودم را هیچ رستم دستانی یارای رویارویی ندارد.

این ثقالت و زمین‌گیری را چگونه می‌توان درمان کرد؟ به من گفته‌اند امامی هست که تمام این‌ها را درمان خواهد کرد. به من از او بسیار گفته‌اند و من از او با خلق فراوان گفته‌ام. رها کنم و سوی او بدوم. اما او کجاست؟ به من این انگ را می‌زنند که از یافتن او نیز ناتوانم. به من بی‌نوا کمک کنید.