جماعت بیچاره‌ای هستیم. از درون روزبه‌روز فشارهای معیشتی و اقتصادی زندگی‌مان را محدودتر می‌کند و انگشت اتهام به سوی نئولیبرال‌ها و اصلاحاتی‌ها و سرمایه‌دارانِ تصمیم‌ساز دراز می‌شود. کسی چه می‌داند متهم کیست؟ از بیرون نیز در تازه‌ترین حرکات جهانی و تغییر سیاست حاکم بر جهان، قرار است به صورت رسمی میزبان جنگ باشیم. هر چه پیش از این از ناتوانی دشمن رجز خواندند، در واقع ناشی از قدرت داخلی نبود، برخاسته از سیاست غیرمستقیم نظام جهانی بود. اکنون آن سیاست جواب نداده و وقت نبرد مستقیم است. تا چه زمانی؟ به هر حال این نوعی سنجش گرم است و اگر دستاوردهای قابل‌توجهی داشته باشد، ادامه خواهد داشت.

این‌ها مهم است، ولی مهم‌تر این است که در جهنم مارهایی هست که از شرّ آن به عقرب جرّاره پناه می‌برند. و این سرنوشت همیشگی ماست. پس به کجا پناه ببریم؟ قطعاً به خدا. در این جغرافیا که هیچ سپر طبیعی نمی‌تواند ما را مصون بدارد و از هر طرفی آسیب‌پذیریم، زندگی امری موقتی و ناگهانی است. هیچ برنامه‌ی بلندمدتی وجود خارجی ندارد و اگر برنامه‌ای هم هست، منوط به افراد است، نه ساختار. با رفتن افراد برنامه‌ها به‌کل دگرگون می‌شود. همان است که آن استاد نامش را جامعه‌ی کلنگی نهاد. از وحشتِ این بی‌پناهی، اگر هم خدایی در کار نباشد، باید باشد!

تجدد روحِ ما را نشانه رفته است. غنیمت بزرگی است این جنگ. این جنگ اگر آشکار باقی بماند، خدمت بزرگی به ما کرده است. موشک‌اندازهای ما زیرِ آوار می‌رفتند و باز مانند ققنوس از آن درمی‌آمدند و به رژیم پست‌تر از هر حیوانی شلیک می‌کردند. برخی از من می‌پرسند چرا در تمام تاریخ ما در حال فتح سرزمین‌ها و ساختن امپراتوری بوده‌ایم و اکنون نیز از این سودا دست برنمی‌داریم. به نظرم اکنون به پاسخ این پرسش رسیده باشند و نیازی به استدلال‌های تاریخی نباشد. اکنون با چشم می‌بینند که اگر خاکریزها را بسیار دورتر از شهرها نبریم، جنگ به اعماق شهرمان می‌رسد. اگر امروز سوریه و عراق و لبنان در اختیار پدافندهای ایرانی بود، رژیم جرأت نمی‌کرد در آسمان آنجا هواپیماهایش را سوخت‌گیری کند و دلهره را به جانِ ایران بیندازد. خونِ همه‌شان به گردنِ نفهم‌ها.

به هر حال مردمانِ بدبختی هستیم. بدبختیم که دل به شرق و غرب و مرکز بسته‌ایم. تو من را خواهی کشت. و خاکستر من را به باد خواهی داد. وقتی مایه‌ی امنیتِ هستی در ناامنی به سر می‌برد، چرا من باید طالب امنیت و آسایش باشم؟ به ما آموخته‌اند که دنیا جای امنیت و آرامش نیست. این نیاز فطری آن‌سوی مرگ نهاده شده است. آیا تمامِ این‌ها زاده‌ی جبر جغرافیاییِ ما نیست؟ من معتقدم که این‌طور نیست، ولی بسیاری از خیالات ما نیز از ناتوانی‌مان برآمده است. دین بسیار باکلاس‌تر و برتر از این است که امثال من بتوانند به آن تمسک کنند. دین‌دارانِ واقعیِ تاریخ برجسته‌ترین و ویژه‌ترین انسان‌های تمامِ اعصار بوده‌اند. ضعف و بیچارگیِ خود را به دین پیوند نزنیم. لطفاً!