سلام بر پایان

به گمانم مع‌الاسف اکنون به‌راستی شبیه روزگار شاه سلطان حسین و سلطان محمد خوارزمشاه و پیش از یورش اسکندر و یزدگرد سوم و زمان‌هایی شبیه این شده‌ایم. نه این‌که چون آن خسرو معتضدِ پروژه‌بگیر و مجیزگو این را گفته باشد، بلکه هرگز به این آشکاری نشانه‌ها را ندیده بودم. سال‌ها پیش، روزی خودروی یکی از دوستان ربوده شد. او در دستگاه‌های امنیتی دوستانی داشت. با ردیابی آنان به‌سرعت خودرو را در گاراژی یافت که خودروهای فراوانی در آنجا تلنبار شده بود. گفتم به دست آوردن دل مردم همین است که این دسترسی‌ها عمومی باشد. آن‌وقت مردم نوکرت خواهند شد. گفت دوستان من کارهای بسیار مهم‌تری در کشور دارند.

بیشترِ شب‌ها از این غصه‌ها می‌خواهم بگریم، ولی گریه چه دردی را دوا خواهد کرد؟ پدربزرگِ مرحومم وقتی کسی می‌خندید می‌گفت «گریه بر هر درد بی‌درمان دواست، خنده را سبب چیست؟» راستی هم راه‌انداختنِ کار مردم و رسیدگی به روزگار آنان کار بیهوده‌ای است. نه مزدی دارد و نه جیره و مواجبی. هر قدر هم بیشتر کار کنی طلب‌کارترند.

تجربه‌ی شخصیِ من در فروشگاه این بود که هر وقت می‌خواستیم عادلانه چیزی را تقسیم کنیم، از شدتِ ترفندهای کلاهبردارانه‌ی مردم، در نهایت می‌دیدیم تعداد قابل توجهی چیزی به دست نیاورده‌اند. نالان و شاکی ما را مقصر می‌دانستند. من آنجا دیدم مردم ما خیلی هم نجیب نیستند. از سوی دیگر بازرسان نیز تأکید می‌کردند باید آنان را به صف کنید. فریاد می‌زدم یعنی این مردم همواره باید در صف باشند؟ راه‌شان را می‌کشیدند و می‌رفتند و برایم گزارش می‌نوشتند. در جلسات کمیته‌ی انضباطی با پافشاری تقصیر را متوجهِ مسئولانی می‌دانستم که هیچ خبری از حال مردم ندارند. برایم جریمه می‌بریدند و من زیر آن حکم ده خط در همین حال و هوا می‌نوشتم تا حداقل تأییدکننده‌ی حکم وجدانش تکانی بخورد.

راستی! فرق میان مسئول و سلطان چیست؟ هیچ مسئولی مقدس نیست. باید به صلابه کشیده شود. مدام بازخواست بشود. البته نباید خیلی هم بازخواست کنید. ممکن است جاسوس موساد از آب درآیید! کار است دیگر. می‌برندتان در مارپیچ سکوت. دوره‌ی سلطنت ظاهراً تمام شده است، ولی قرن‌ها باید بگذرد تا خوی سلطنت و نوکری از جان مردمان زدوده شود.

اوضاع نه داخلی و نه خارجی هیچ گوارا نیست. من غرق‌شوندگانی می‌بینم که در لجه‌ی غرق‌اند و برای نجات خود هر کاری خواهند کرد. من مرکبی می‌بینم که به حیوانات هم سواری می‌دهد. امامی می‌بینم که باز به صحراها پناه می‌برد. آنان که مدام دوست دارند در غفلت زندگی کنند، هنگام سیل از وحشت قلب خود را از دست می‌دهند. ولی من از تماشای افقی تاریک هرگز رنجه نمی‌شوم، چون تمام عمر رسالتم خبردادن از ویرانی بوده است.

بی‌وحشت

در خلالِ این حجمِ هولناکِ جنایتِ سازمان‌یافته در این جهان، اگر این آیه نبود، قطعاً هیچ امیدی به هیچ چیزی در دنیا و عقبا نداشتم: «وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِينَ؛ اگر خدا [تجاوز و ستم] برخی از مردم را به وسیله برخی دیگر دفع نمی‌کرد، قطعاً زمین را فساد فرامی‌گرفت؛ ولی خدا نسبت به جهانیان دارای فضل و احسان است (بقره، ۲۵۱).»

اکنون ادراکِ بسیار بسیار ناقصی از جمله‌ی امام سجاد علیه‌السلام در من شکل گرفته که فرمود: «اگر همه مردم از شرق تا غرب عالم بميرند، با وجود قرآن در كنار من، هرگز احساس وحشت و تنهايى نكنم.»

یک ماه

یک ماه از یورش غرب به ایران گذشت. در این شهر باز خون ریخته شد. مردم پا به فرار گذاشتند. خیابان‌ها و بزرگراه‌ها خلوت شد. بانگ انفجارها مغزها را تکان داد. رهبران غربی رسماً خود را بانی جنگ نامیدند. پس از سال‌ها آرامش درونی در این شهر، از گوشه‌گوشه‌اش اصوات مهیب برخاست و دودهای بلند به آسمان رفت. تمام شد آن روزهایی که راست‌راست در خیابان‌ها راه می‌رفتیم و به همدیگر فحش می‌دادیم. گویی هیچ چیزی عوض نشده است. ما همان ایرانیِ سه هزار سال پیشیم که غرب دوست ندارد توانی داشته باشیم.

من از مرگ و خرابی و انهدام آینده بیمی ندارم. روی چیزی حساب نکرده‌ام. نمی‌توانم در توهم‌فروشی این قوم زندگی کنم. آن‌قدر در زنجیرم که بعید است بر سفره‌ی عمرم بنشینم. یک نفر به رئیس بگوید اینجا ملول‌ترین چیزِ هستی دارد برایت کار می‌کند. رئیس جان، صدای من را می‌شنوی؟ اوضاع اصلاً خوب نیست.

توانا بود هر که نادان بود

جماعت بیچاره‌ای هستیم. از درون روزبه‌روز فشارهای معیشتی و اقتصادی زندگی‌مان را محدودتر می‌کند و انگشت اتهام به سوی نئولیبرال‌ها و اصلاحاتی‌ها و سرمایه‌دارانِ تصمیم‌ساز دراز می‌شود. کسی چه می‌داند متهم کیست؟ از بیرون نیز در تازه‌ترین حرکات جهانی و تغییر سیاست حاکم بر جهان، قرار است به صورت رسمی میزبان جنگ باشیم. هر چه پیش از این از ناتوانی دشمن رجز خواندند، در واقع ناشی از قدرت داخلی نبود، برخاسته از سیاست غیرمستقیم نظام جهانی بود. اکنون آن سیاست جواب نداده و وقت نبرد مستقیم است. تا چه زمانی؟ به هر حال این نوعی سنجش گرم است و اگر دستاوردهای قابل‌توجهی داشته باشد، ادامه خواهد داشت.

این‌ها مهم است، ولی مهم‌تر این است که در جهنم مارهایی هست که از شرّ آن به عقرب جرّاره پناه می‌برند. و این سرنوشت همیشگی ماست. پس به کجا پناه ببریم؟ قطعاً به خدا. در این جغرافیا که هیچ سپر طبیعی نمی‌تواند ما را مصون بدارد و از هر طرفی آسیب‌پذیریم، زندگی امری موقتی و ناگهانی است. هیچ برنامه‌ی بلندمدتی وجود خارجی ندارد و اگر برنامه‌ای هم هست، منوط به افراد است، نه ساختار. با رفتن افراد برنامه‌ها به‌کل دگرگون می‌شود. همان است که آن استاد نامش را جامعه‌ی کلنگی نهاد. از وحشتِ این بی‌پناهی، اگر هم خدایی در کار نباشد، باید باشد!

تجدد روحِ ما را نشانه رفته است. غنیمت بزرگی است این جنگ. این جنگ اگر آشکار باقی بماند، خدمت بزرگی به ما کرده است. موشک‌اندازهای ما زیرِ آوار می‌رفتند و باز مانند ققنوس از آن درمی‌آمدند و به رژیم پست‌تر از هر حیوانی شلیک می‌کردند. برخی از من می‌پرسند چرا در تمام تاریخ ما در حال فتح سرزمین‌ها و ساختن امپراتوری بوده‌ایم و اکنون نیز از این سودا دست برنمی‌داریم. به نظرم اکنون به پاسخ این پرسش رسیده باشند و نیازی به استدلال‌های تاریخی نباشد. اکنون با چشم می‌بینند که اگر خاکریزها را بسیار دورتر از شهرها نبریم، جنگ به اعماق شهرمان می‌رسد. اگر امروز سوریه و عراق و لبنان در اختیار پدافندهای ایرانی بود، رژیم جرأت نمی‌کرد در آسمان آنجا هواپیماهایش را سوخت‌گیری کند و دلهره را به جانِ ایران بیندازد. خونِ همه‌شان به گردنِ نفهم‌ها.

به هر حال مردمانِ بدبختی هستیم. بدبختیم که دل به شرق و غرب و مرکز بسته‌ایم. تو من را خواهی کشت. و خاکستر من را به باد خواهی داد. وقتی مایه‌ی امنیتِ هستی در ناامنی به سر می‌برد، چرا من باید طالب امنیت و آسایش باشم؟ به ما آموخته‌اند که دنیا جای امنیت و آرامش نیست. این نیاز فطری آن‌سوی مرگ نهاده شده است. آیا تمامِ این‌ها زاده‌ی جبر جغرافیاییِ ما نیست؟ من معتقدم که این‌طور نیست، ولی بسیاری از خیالات ما نیز از ناتوانی‌مان برآمده است. دین بسیار باکلاس‌تر و برتر از این است که امثال من بتوانند به آن تمسک کنند. دین‌دارانِ واقعیِ تاریخ برجسته‌ترین و ویژه‌ترین انسان‌های تمامِ اعصار بوده‌اند. ضعف و بیچارگیِ خود را به دین پیوند نزنیم. لطفاً!

بقایای جاویدِ خرها

حتی جنگ هم مرا از روزمرّگیِ خاص خودم بیرون نکشید. حتی بیم مرگ نیز در جان من جایی پیدا نکرد. مرگ مرا نمی‌ترساند. برای آن‌که آرزویی در سر ندارد و افقی پیش روی خود نمی‌بیند و چونان مصلوبی در دست صلیبیان خود را بی‌اراده می‌بیند کدام اندوهی و کدام وحشتی؟ اکنون در این میانه کسی مرا ترسان و گریزان لقب بدهد. برای من چه فرقی خواهد داشت؟

جنگی کوتاه و در عین حال ژرف. جنگی بود که آغازکننده به خواسته‌اش نرسید. او می‌خواست ایران را بشکند و ایران منعطف‌تر از این حرف‌هاست. از این اباطیل که بگذریم، می‌بینیم در دو صد سال اخیر بیش از هر چیزی شکسته‌ایم. ما سلاح برتر و شکاننده نداشتیم و اکنون داریم. راستش را بخواهی باقی‌اش چندان مهم نیست. این‌که مردم چه خواهند کرد و بر آنان چه خواهد گذشت، در واقع تعارفات ریاکارانه‌ی حکومت‌هاست. از هر چیزی مهم‌تر قدرت است. ولی نه آن قدرتی که تنها ماده را می‌بیند. قدرت از خداست.

بگذریم. بگذریم. به روزمرگیِ خاص خود راجع شویم. به این ظلمتِ بی‌اندازه‌ای معطوف شویم که تمام روح مرا در خود گرفته است. به این بانوی زیبا بنگر که چه اندازه غم دارد از فقدان احتمالی همسرش. در تمام این سال‌ها انواع حمارها را دیده بودم. راستش را بخواهی خرانی بر من حاکم‌اند که تا خودِ صبح خر تشریف دارند. آن‌ها دوست دارند نیروهای زیردست‌شان مانند احشام و گوسفندان مدام در طویله‌ی خودشان باشد. اینان همان اربابانِ قدیمی‌اند که باید رعیت مدام پیشِ چشم‌شان خم و راست شود و «باشد» تا خدای‌نکرده از زیر دست‌شان درنرود. توهم نکنی منقرض شده‌اند. ماهیت‌شان همان است و ظواهرشان تغییراتی کرده. اینان همان اربابان و سازندگان اهرام مصرند. بردگان هرگز از خود اختیاری ندارند. بردگان جدید، که ما باشیم، در ازای دریافت پول باید در این مکان حاضر باشند، حتی اگر این حضور خودِ بیهودگی باشد و گاه به قیمتِ جان‌شان تمام شود؛ چرا که منِ رئیس و ارباب غسلِ شهادت کرده‌ام و به‌تبع نیروی زیردست من نیز باید نفله شود. آیا چنین شهیدی شهید است؟

بگذریم. برای کسانی که به‌شدت خر تشریف دارند، خیلی هم نمی‌شود کلمه خرج کرد. بهتر است رو به سوی امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه کنیم و از آن شاهِ مردان طلب رهایی کنیم. اگر چه این رهایی هم دردی از علی علیه‌السلام دوا نخواهد کرد. علی معین می‌خواهد. معینِ علی ورع دارد و اجتهاد و عفت و سداد. من کدام را دارم؟ زرشک. بانوی من راضی نیست برای لقمه نانی در خطر باشم. من تنها به نگهداری شیشه در بغل سنگ امیدوارم. از آن مقامِ منیع خواهشمندم بیش از این موجبات توهین‌های ما به خر را فراهم نسازد. حیف است این حیوان زحمت‌کش و دوست‌داشتنی. لیک بی‌مرگ است دقیانوس آقا مهدی اخوان ثالث.

چیزهایی که باید برد

این روزی که در میانه‌ی جنگ ایران و رژیم از یاد رفته است روز مرگ علی شریعتی است: 29 خرداد 1356. به همین دلیل وقتی داشتم از خانه بیرون می‌آمدم تا یکی دو روزی همسر و دخترک را به روستایمان ببرم، گفتم از میانِ چیزها چیست که می‌توانم با خود ببرم. پرسش کمی پیچیده‌تر بود: چه چیز هست که اگر نبرم، شاید پشیمان شوم؛ چیزی که شاید و شاید اگر برای این خانه‌ی نقلیِ جنوبی‌ترین بخش‌های شهر تهران چیزی پیش بیاید، با خود بگویم حیف شد.

هر چه نگریستم چیزی نیافتم. نظری بر کتابخانه‌ی دیواری‌ام کردم و به‌تبرک قرآنی پالتویی در کیفم نهادم. دفاتر شش‌گانه‌ی مثنوی با توضیحات استعلامی را دیدم. یاد علی شریعتی افتادم و دفتر اول و دوم را نهادم در کیفم، هرچند اگر نبود هم چیز خاصی از کفم نرفته بود. من که بیش از هر به‌دست‌آوردنی از دست داده‌ام، اندوهی بابت از کف رفتن‌ها ندارم. نمی‌دانم ایمان به موجودبودن هر چیزی نزد خداست که مرا این‌گونه بی‌خیالِ چیزهای ظاهراً موجود کرده یا نوعی گریز از سعی و تلاش و کسب و در واقع گونه‌ای بیماریِ ضعیفِ روانی است یا به قول سیدمسعود جزئی از ریخت (تیپِ) شخصیتی و جبلی‌شده‌ی من است. نمی‌دانم.

آن‌قدری می‌دانم که این حال جدید نیست. کودکی دبستانی بودم که در سرمای زمستان با خود می‌گفتم من سردم نیست، بدنم سردش است و این بدن تعلقی به من ندارد. آن‌چه تعلقی دارد این بدن است. حتی وقتی بینی‌ام در ابتدای جوانی شکست و در بیمارستان امیراعلم خواستند آن را جا بیندازند دردی حس نکردم و تنها اشکی از کنار گونه‌ام پایین دوید. بعدها آن‌چه مرا از پا انداخت و به درد کشاند سنگ کلیه بود. دردِ عظیمی داشت، اما من هم ضعیف شده بودم. دیشب دندان‌درد نیز بر من غلبه کرد. من که فراق عزیزان را تاب آوردم و پاره‌های تنم را زیر خاک نهان کردم، با دردهای بدن نالیدم. معلوم است مردن برای من آسان نخواهد بود؛ با این‌که می‌دانم باید این پیراهن را در همین خانه‌ی خاکی بنهم و به سوی عمل و عقیده‌ی خویش حرکت کنم؛ اما دانستن کجا و وجدان‌کردن کجا: دو نقطه‌ای که گویی من در تمام عمرم راهی برای اتصال‌شان ندیده‌ام.

به همین مناسبت که امروز سال‌مرگ شریعتی بود یاد وقتی افتادم که رفته بود تا کوه‌سنگی برای کشتن خود. تنها از خود پرسیده بود چیزی هست که برای آن به خانه بازگردد و بی خیال مرگ شود. پاسخ داده بود مثنوی. در سفر تحصیلی به فرانسه نیز پرسشی مشابه به سراغش آمده بود: چه چیز با خود ببرم که طوفان‌ها مرا نبرد؟ طوفان‌های غربت و هجوم عقاید. پاسخ طوفانِ مثنوی بود که او را چون کاهی در باد می‌پراکند. گویی همین بود که سارتر گفته بود من دینی ندارم و اگر دینی داشتم دین یا تشیع شریعتی بود.

اما گوش من به این حرف‌ها نیست. مثنوی را هم برای دمی برداشتم که شاید نصیب شد و شد نگاهی به آن انداخت. من می‌دانم این قوم باز اسیر خیانت خواهد شد و به این دشمنِ بشریت فرصت تنفس خواهد داد. آن‌وقت باز باید به مثنوی بازگردم تا قصه‌ی نحوی و کشتیبان را بخوانم؛ همان استاد علوم نحو که وقتی کشتی غرق طوفان شد دید هیچ چیزی از شنا و نجات از آب نمی‌داند. دنیا همه را برده است و من در اندوهِ از دست رفتن چیزهایم در خانه باشم؟ دنیا من را هم برده است. دوست‌تر داشتم در شهرم می‌ماندم و هر بلایی سر تهران می‌آمد بر من هم فرومی‌ریخت؛ گرچه شاید نامش نفله‌شدن باشد! یا لیتنی کنت معکم فأفوز فوزاً عظیما.

پنج‌شنبه بیست و نه خرداد چهار

زندگی به هر قیمتی

بامداد جمعه اسرائیل در حرکتی مذبوحانه و احمقانه علیه ایران جنگ به راه انداخت. با این کار ایران به‌سرعت واکنش نشان داد و بعید است این کشمکش آتشین به‌زودی تمام شود. نتانیاهو می‌خواهد زنده بماند و با جنگ‌افروزی بر قدرت باقی بماند. یحتمل حجم آتشی که ایران بر سر اسرائیل می‌ریزد در همین نزدیکی‌ها او را به دامان ائتلاف جهانی خواهد انداخت. دولت ایران دوست ندارد با غربی که مرکز آمال بیشتر مردان اوست درافتد، اما نیروهای تازه‌نفس نظامی به دولتی‌ها اجازه دخالت نخواهند داد. زمانی که ایران مرزهای آتش خود را تا سوریه و لبنان و اراضی اشغالی پیش برده بود صداهای مخالفی از داخل مانع ماندن جنگ در خارج از مرزهای ایران شدند. مشکلات اقتصادی را به دفاع برون‌مرزی گره زدند و ایران سنگرهای دوردستش را از کف داد.

آن‌چه این روزها اسرائیل نامش را جنگ نهاده مجموعه‌ای از خراب‌کاری‌های تهی و پرسروصداست که خبرش از خودش بزرگ‌تر است. هم‌اکنون پدافند مقتدر ایران ریزپرنده‌ها را نیز به کام مرگ می‌کشاند و همزمان نیروی هوافضا موشک‌های چند صد کیلویی را در نقاط منتخب و مهم اسرائیل فرود می‌آورد. نتانیاهو مرد جنگ و نیرنگ‌باز بزرگ منطقه است. او با ترفندهای مختلف و بدون هیچ ملاحظه‌ای از کشورهای اروپایی و امریکا باج می‌گیرد و خرج جنگ می‌کند. اروپایی‌ها می‌دانند که صهیونیست‌ها خطری بسیار بزرگ برای امنیت آنان‌اند و از این رو ترجیح می‌دهند در همین غرب آسیا انسان‌ها را مانند حشرات‌الارض بکشند، ولی خون از بینی چشم‌رنگی‌ها نیاید.

نتانیاهو تابع همان مشت آهنین معروف است که در آن آن‌قدر دشمن را می‌کوبی که به غلط‌کردن بیفتد. او با عملیات ایذایی در ایران و پوشش رسانه‌ای می‌کوشد مردم ایران را به فشار علیه دفاع مشروع وادارد. صف‌های بنزین پررنگ و القای قحطی و ناامنی حتی بر زبان دولت‌مردان ایران نیز جاری می‌شود. اروپایی‌ها با خواهش و دستور ایران را به خویشتن‌داری و میز مذاکره می‌خوانند؛ همان میزی که تیزی‌اش خون فرماندهان ارشد ایران را ریخت و البته منشأ خیری برای گشایش نوین شد.

نخست‌وزیر رژیم صهیونی تا آخرین برگ خود بازی خواهد کرد و خیال عقب‌نشینی ندارد، مگر آن‌که بتواند در جبهه‌ای دیگر جنگ بسازد. او کله‌خرتر از این حرف‌هاست که از خیر چنین فرصتی بگذرد. او با حربه‌های گوناگون در میدان خواهد ماند. بر خرابه‌های تل‌ابیب می‌ایستد و با بغض مظلوم‌نمایی می‌کند. آن‌ها از بیم این‌که پیش‌بینی‌های نابودی‌شان محقق بشود، مانند غرق‌شونده‌ای که به هر گیاهی چنگ می‌زند تا نجات یابد، هر کاری برای نجات خواهند کرد. با کمال تأسف و تأثر باید گفت سخن قرآن درست است و راهی جز کشتن آنان نیست، چرا که در وجود اینان هیچ عهد و پیمانی تعریف نشده است.

🔺 واقعیت‌های تاریخی به ما می‌گوید ایران اگر هم شکست بخورد، که از ظواهر امر چنین برنمی‌آید، تسخیر نخواهد شد. دور از هر گونه شعار وطن‌پرستانه و بدون لحاظ‌کردن ترازهای قدرت نظامی و روانی در دو سوی بلوک شرق و غرب و تمدن‌های اصلیِ زمین‌محور و دریامحور، سیر تمدنی ایران و روح سرزمینی و جبر جغرافیایی همگی کفه‌ی ترازو را به سوی ایران سنگین می‌کند. هر زایشی خون‌ریزی و دردهایی هم دارد و زایش روزگاری نو که در آن ساختار قدرت‌های جهان به رنگی دیگر است هرگز بدون جنگ نخواهد بود. تمدن‌های بزرگ تاریخ همگی از دل جنگ بیرون آمده‌اند و توانسته‌اند خود را بر دنیا چیره کنند. از این رو نقطه‌ی ضعف تشکیل و توسعه‌ی هر تمدنی رفاه‌طلبی و آسایش‌جویی است.

ایران مانند همه‌ی کشورهای خواهان پیشرفت با این معضل دست به گریبان است و اگر دست‌اندازی پیش روی این ملت است چیزی جز این نخواهد بود. با این همه به نظر می‌رسد این حربه نیز به جایی نرسیده است که کار به مبارزه‌ی مذبوحانه کشیده شده است. مشتاقم هر چه زودتر تمام توان اسرائیل را در صحنه‌ی مبارزه با ایران ببینم. آن‌ها باید جنگنده‌های پنهان‌کار خود را به پرواز درآورند و از خفتِ جنگ مزورانه و ترقه‌بازانه به در آیند. اگر بر سر بی‌دفاعانِ غزه و لبنان و سوریه و پیش‌تر کشورهای ائتلاف عربی آن‌ها را هوار کردند، وقت آن است توان بازدارندگی و دفاعی ایران را نیز با آن محک بزنند. معلوم است پس از این اقدام می‌شود درباره سرنوشت این رویارویی روشن‌تر داوری کرد؛ گرچه برای من مانند روز روشن است اگر ایران دست بانیان ترکمان‌چای‌ها را قطع کند، قدم در راهی بسیار فراخ خواهد نهاد.

جنگ؛ که ابتلا تمامی ندارد

بعد از یادداشت قبلی واکنش‌های جالبی از اطرافیان دریافتم. حرف‌های گوناگونی زدند و دوست داشتند ورق به سوی تمدن اسلامی برگردد. دوست داشتند با ترفندهای گوناگون و همان طرح‌های سرِ طراحان، علوم انسانی را اسلامی کنند. من بنا به همان عادت ذهنی غلط یا درستم، به آنان گفتم هیچ‌کدام از این مبارزه‌های فرهنگی جواب نمی‌دهد. اکنون با چشم خود دارید می‌بینید که دشمن آن‌سوی مرزها نیست و در همین خاک با گسترش مادی‌گرایی و فردگرایی همین من و تو دشمن مردم شده‌ایم. هر کدام‌مان دست‌مان به هر جایی رسیده است آن را دودستی چسبیده‌ایم و مانند زالو آن را می‌مکیم.

اگر هم در وجود ما نارضایتی موج می‌زند، بیشتر از این بابت است که سهم کمتری نصیب‌مان شده و اگر سهم‌مان بیشتر بشود، باز در پیِ سهم بیشتری هستیم. دغدغه‌ی هیچ‌کدام از ما کمبودهای دینی نیست. دردِ ما نبودنِ امام علیه‌السلام هم باشد، بیشتر از این بابت است که حق ما را از ظالمان بستاند، نه این‌که ما را به درجات کمالی انسانی و قرب الهی برساند و از ملکوت و اسماء و صفات نیز بگذراند. این همان خواسته‌ی مسلمانان در زمان خلافت امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود. آن‌ها علی را نه برای دین، که برای دنیا طلبیدند. از این نالان بودند که سهم‌شان از فتوحات نابرابر است و آن‌قدر که فلانی و فلانی برده‌اند، به آن‌ها سهمی نرسیده است. بنابراین چه کسی بهتر از علی که با ذوالفقارش حق را برای آنان بستاند.

بگذریم. به این عزیزان گفتم شما تا زمانی که در موضع عکس‌العمل هستید، در نهایت در زمین دیگران بازی خواهید کرد. این گوی و این هم میدان. یا بمیر یا بمیران. تمام تلاشت را به کار بگیر و خود را تا دندان مسلح کن تا غول اصلی را از کار بیندازی. آن‌وقت اگر توفیقی در این زمینه یافتی و با رنج فراوان دشمن اصلی‌ات را نابود کردی، دیگر غرب قبله و مقتدای عده‌ای نخواهد بود که با اندیشه و روش و عشق آن، تمام گنج‌های سرزمینت را دود کنند. تمدن‌ها همگی از دل جنگ بیرون آمده‌اند و در نهایت این گزینه‌ی نظامی است که کار را تمام می‌کند. هر قدر هم با اقتصاد و فرهنگ و علم و اجتماع و رسانه و دیگر چیزها بکوشی، چیزی که تعیین‌کننده است جنگ نظامی و قدرت سلاح و مقاومت در این مسیر است.

روندهای تاریخی نشان می‌دهد که در نبودِ رضایتِ داخلی، قدرت نظامی از کار می‌افتد و کشور به هر چیزی جز حکومت وقت رضایت خواهد داد؛ اما شاید این تمامِ چیزی نباشد که ما می‌بینیم و جنگی بزرگ ناگهان این روند را تغییر بدهد. با این همه بتِ بزرگ نفسِ آدمی است که اژدهایی است که هرگز نمی‌خوابد و به محض فراهم‌شدن وضعیت مساعد، همه‌چیز را به آتش می‌کشد. آن اژدها و آن بتِ بت‌ها نیز در هیچ کوره‌ای جز جنگ شناسایی و مطیع نخواهد شد. کسی که از جهاد اصغر سالم به خانه برسد، کار دشواری با جهاد اکبر دارد؛ زیرا تقریباً همه این قافیه را باخته‌اند. برندگان و بازندگان این دنیا همگی مبتلایند و هیچ پیروزی و شکستی خالی از ابتلای الهی نیست.

درد زای زمان

گزارش‌های احمقانه صداوسیما از خوشحالی مردم در آستانه‌ی نوروز تنها به فوران خشم و افزایش فاصله میان ملت و حکومت منتج می‌شود. مردم را خر فرض نکنید. بی‌اعتنایی و بی‌اعتمادی در روزهایی که بیشترین امکان جنگ مستقیم خارجی وجود دارد، تکرار دردناک تاریخ است.

انگار این جبر تاریخ است که همواره راه خود را می‌رود. تو تدبیر می‌کنی و تقدیر چون گلوله‌ی برفی که از کوهستان‌های سرد سوی دره‌های منجمد سرازیر و شتابان است، آواری از برف را به ارمغان می‌آورد و باز حسینی‌بای را می‌بینی که گزارشگر خوشحالی مردم از ریزش بهمن است. چرا ما خودمان را پاره کنیم؟ مگر پدران من از تمام تاریخ میوه‌ای جز رنج چشیده‌اند؟ هیچ‌جا ننوشته‌اند سهم من از آن‌همه رنجِ روستانشینی پدرانم گنج شهرنشینی‌ست. همه‌ی ما را به‌فریب در شهر گرد کرده‌اند تا از خون‌مان راحت‌تر بمکند.

تصاویر سونوگرافی را مدت‌هاست دیده‌ام. در پسِ این زایمان خون‌آلود فرزندی تازه به هم خواهد رسید. هر فرزندی آید، تا باورهایم درست نشود، بهره‌ای از این زایمان نیز نخواهم برد. از روزی که ترامپ بودجه‌های رسانه‌های معاند را تعلیق و قطع کرد، دلم از هر مزدوربودنی، آن هم فرهنگی و رسانه‌ای، منزجر است. کاش می‌شد باورمندتر زندگی کنم.

کلافِ ژرفا

در اتابکی که من از بدوِ تولد درونش بودم تا بیست و دو سالگی، از ابتدای کوچه ما تا انتهایش تقریباً تمام استان‌های کشور بودند! ساده‌ترین چیزها این‌ها را به جان هم می‌انداخت. یکی انگور می‌گفت و یکی عنب و یکی ازم و یکی استافیل. تحصیل‌کرده‌هایی از سراسر کشور برای روزی‌خوری در این شهرِ بی در و بی پیکر جمع شده‌اند و زبان هم را نمی‌فهمند. اخلاق و آدابِ گاهم تضاد دارند. انگار می‌کنند یکی از همین دور و بری‌ها حق‌شان را خورده و خانه و خودرویی را که باید او سوارش باشد، این مردک سوار شده. و هزاران اطوار و اشکالِ مانند این. واقعاً در چنین حال و هوایی چگونه می‌شود انتظار کار منسجم و درست را داشت؟

البته که ما همیشه دنبال مشکلات سر از جاهای عجیب و غریبی درمی‌آوریم که ساده‌تر از این هم می‌شد حلش کرد. راستش من پس از چند سالی تنفس در بعضی فضاهای فرهنگی کشور دریافتم ما چون مانندِ دیگر نقاطِ جهان زندگی‌مان بر مدارِ سرمایه و پول و اقتصاد است، طبیعی‌ست فرهنگ‌مان هم بر همان مدار باشد و به بیانِ صریح‌تر، فرهنگ سرریز و اضافه و ملیجکِ اقتصاد است، نه این‌که اقتصاد از فرهنگ مهم‌تر باشد. اقتصاد اصل است و مادی‌گری تمامِ حقیقت و بودِ ماست و هر چیزی اگر در مدارِ او تعریف بشود معنامند می‌شود. اما در دینی که خدا به پیامبرانش آموزش داد فرهنگ و حقیقت همه‌چیزِ هستی‌ست و هر چیزی تا زمانی که در خدمت او باشد ارزشمند و باقی‌ست. ما در غوطۀ فنای خود مدام به هر فانی و میرنده‌ای چنگ می‌زنیم و بیشتر و بیشتر در ورطۀ هلاک می‌افتیم.

با تمام این تفصیل‌ها من می‌گویم تنها راه بر هم زدم زمینِ بازی‌ست؛ کاری که مردانی آغازش کردند و در نطفه از ضربان افتاد. ایستادن در برابر تمام دنیای ماده‌پرستان روشن است که شعله‌های دشمنی را تا آسمان‌ها خواهد برد. اول و آخر، دیر یا زود این جنگِ جهان‌سوز درخواهدگرفت؛ چون نظمِ اکنونِ جهان نسبتی با نظمِ خدایی ندارد. این مبارزه باور می‌خواهد تا پول. چقدر گفتنِ این حرف‌ها دشوار است. پول اگر خرجِ این باور شود، مانا و نامیراست و اگر باور خرجِ پول‌سازی شود، میرنده و نامانا. اما یک چیز را نگفتم، آن هم بی‌صاحبی‌ست. این دین و فرهنگی که از آن دم می‌زنم، صاحب و کاره‌ای دارد و او در غیبت است و ما سرِ کلافِ جهان را گم کرده‌ایم.

چند دقیقه قبل از جنگ

🔺 ژاپن با بمب اتمی از حرکت ایستاد و دست‌هایش را بالا گرفت. ابرقدرتیِ امریکا در جهان آغاز شد. چند تن هم این وسط مردند: ۲۲۰ هزار نفر جزغاله شدند. خاطرات و آرزوهای آنان چه شد؟ اهمیتی ندارد. چیزی را هم ننوشتی، غمگین نباش؛ همه‌اش ثبت می‌شود. چیزی از بین نمی‌رود. پس فرقی ندارد اکنون جنگی دربگیرد یا نه. بود و نبود ما بسته به یک نفس است که اگر پایین برود و بالا نیاید، تمام است. گاهی ساناز از لحظهٔ آخر محمدیوسف می‌گوید و غم دارد که چرا درست احیاءش نکردند. پس از تأملی می‌گوید اگر می‌ماند با همین وضع دشوار، چقدر برایش سخت‌تر می‌گذشت.

🔺 لابلای تاریخ دنبال چه می‌گردی؟ همه جایش خون ریخته و اعضای تکه‌تکهٔ کودکان و زنان و مردان. این خاک با تمام ویژگی‌های منحصربه‌فردش برای زندگی، برای زندگی مناسب نیست. من باید خیلی زودتر از این‌ها می‌رفتم، ولی گناهانم نگذاشت. اشراقی شگفت روحم را در چنبرهٔ خودش گرفته. انگار می‌کنم همه‌چیز برابرم گشوده و روشن است و هیچ سخنی اندازهٔ بیانش نیست. مهم نیست می‌میرم یا می‌مانم یا مصیبت می‌کشم یا دارا هستم یا ندار یا هزاران احتمال دیگر. مهم این است در این آن رویم به چه سویی‌ست و واکنشم برابر رویدادها چیست. پیشامدها مهم نیست، واکنش‌ها مهم است. این را باید در مهم‌ترین قسمت مغزم و نفسم و روحم فروکنم تا در دقیقهٔ جنگ پس نمانم و خطا نکنم. هیچ کاری در جهان از این دشوارتر نیست و هیچ کاری جز این سنجیده نخواهد شد.