سلام بر پایان
به گمانم معالاسف اکنون بهراستی شبیه روزگار شاه سلطان حسین و سلطان محمد خوارزمشاه و پیش از یورش اسکندر و یزدگرد سوم و زمانهایی شبیه این شدهایم. نه اینکه چون آن خسرو معتضدِ پروژهبگیر و مجیزگو این را گفته باشد، بلکه هرگز به این آشکاری نشانهها را ندیده بودم. سالها پیش، روزی خودروی یکی از دوستان ربوده شد. او در دستگاههای امنیتی دوستانی داشت. با ردیابی آنان بهسرعت خودرو را در گاراژی یافت که خودروهای فراوانی در آنجا تلنبار شده بود. گفتم به دست آوردن دل مردم همین است که این دسترسیها عمومی باشد. آنوقت مردم نوکرت خواهند شد. گفت دوستان من کارهای بسیار مهمتری در کشور دارند.
بیشترِ شبها از این غصهها میخواهم بگریم، ولی گریه چه دردی را دوا خواهد کرد؟ پدربزرگِ مرحومم وقتی کسی میخندید میگفت «گریه بر هر درد بیدرمان دواست، خنده را سبب چیست؟» راستی هم راهانداختنِ کار مردم و رسیدگی به روزگار آنان کار بیهودهای است. نه مزدی دارد و نه جیره و مواجبی. هر قدر هم بیشتر کار کنی طلبکارترند.
تجربهی شخصیِ من در فروشگاه این بود که هر وقت میخواستیم عادلانه چیزی را تقسیم کنیم، از شدتِ ترفندهای کلاهبردارانهی مردم، در نهایت میدیدیم تعداد قابل توجهی چیزی به دست نیاوردهاند. نالان و شاکی ما را مقصر میدانستند. من آنجا دیدم مردم ما خیلی هم نجیب نیستند. از سوی دیگر بازرسان نیز تأکید میکردند باید آنان را به صف کنید. فریاد میزدم یعنی این مردم همواره باید در صف باشند؟ راهشان را میکشیدند و میرفتند و برایم گزارش مینوشتند. در جلسات کمیتهی انضباطی با پافشاری تقصیر را متوجهِ مسئولانی میدانستم که هیچ خبری از حال مردم ندارند. برایم جریمه میبریدند و من زیر آن حکم ده خط در همین حال و هوا مینوشتم تا حداقل تأییدکنندهی حکم وجدانش تکانی بخورد.
راستی! فرق میان مسئول و سلطان چیست؟ هیچ مسئولی مقدس نیست. باید به صلابه کشیده شود. مدام بازخواست بشود. البته نباید خیلی هم بازخواست کنید. ممکن است جاسوس موساد از آب درآیید! کار است دیگر. میبرندتان در مارپیچ سکوت. دورهی سلطنت ظاهراً تمام شده است، ولی قرنها باید بگذرد تا خوی سلطنت و نوکری از جان مردمان زدوده شود.
اوضاع نه داخلی و نه خارجی هیچ گوارا نیست. من غرقشوندگانی میبینم که در لجهی غرقاند و برای نجات خود هر کاری خواهند کرد. من مرکبی میبینم که به حیوانات هم سواری میدهد. امامی میبینم که باز به صحراها پناه میبرد. آنان که مدام دوست دارند در غفلت زندگی کنند، هنگام سیل از وحشت قلب خود را از دست میدهند. ولی من از تماشای افقی تاریک هرگز رنجه نمیشوم، چون تمام عمر رسالتم خبردادن از ویرانی بوده است.