آسمون و خراش

مجری از مهمان می‌پرسد «آیا یمنی‌ها در این اندیشه و خیال نیستند که زندگی مجللی فراهم‌شان آید؟ «یعنی مثلاً العیش فی ناطحات سحاب» مثلاً در آسمان‌خراش‌ها زندگی کنند؟»

ترکیب «ناطحات سحاب» به‌زیبایی به آسمان‌خراش ترجمه شده است. نطح در عربی به معنی گاو یا حیوانی‌ست که به دیگری شاخ بزند. «ناطح» اسم فاعل آن است و در فارسی «شاخ‌زننده» و «شاخ‌زن» می‌تواند باشد. الف و ت نیز علامه جمع مؤنث است. در عربی بر خلاف فارسی ترکیب‌ها از لحاظ شمار و جنس تابع هم‌اند و به همین خاطر هم ناطح به صورت جمع آمده است، هم سحاب.

«سحاب» آسمان نیست، ابرهاست. مفردش «سحب» است. سحب یعنی کشیدن و شاید چون در آسمان به دست باد از این سو به آن سو کشیده می‌شوند به آن «سحاب» یعنی «کشیده‌شده‌ها» می‌گویند. در قرآن آمده است: «و السحاب المسخر بین السماء و الارض»؛ ابرهایی که میان زمین و آسمان در تسخیرند.

بنابراین برگردانِ تحت‌اللفظیِ این ترکیب می‌تواند «شاخ‌زنندگان ابرها» باشد. چون شاخ‌زدن به جراحت و شکافتن منجر می‌شود، می‌توان به علاقه‌ی مایَکون ناطح را خراشنده گفت. ابرها هم که در آسمان‌ها کشیده می‌شوند و ممکن است آسمان ابر داشته باشد یا نداشته باشد. پس خراشنده‌ی آسمان‌ها یا ترکیب مغلوب آن، یعنی «آسمان‌خراش» برابری زیبا از این ترکیب بدیع عربی است. هرچند فعلاً یمنی‌جماعت دغدغه‌ی خراشاندن آسمان با ساختمان ندارد، سرِ عروج به آسمان با ستیز برابر زورگویان دارد.

گویا علم معانی از علوم ادبی نیست

کلمات بار دارند و من کم و بیش از این موضوع اطلاعاتی دارم. در علم معانی به آن اشاره‌هایی شده، ولی آنجا بیشتر از بار کلمات، به لحن و منظور مؤلف از عبارات توجه شده است. یکی از نکات جالبی که در صفحۀ یکی از استادانِ ادبیات دیدم، نقدی بود که بر علم معانی می‌کرد. او علم معانی را مربوط به خطابه و سخن می‌دانست، نه مکتوبات. این بسیار قابل تأمل بود.

علمای علم معانی این علم را برخاسته از صدها سال پیش و در جایی می‌دانند که در میان قومی مسلط بر آداب سخن، قرآن آمد. شفاهی‌بودنِ تاریخِ ما هم گواهی بر همین معنی‌ست. این در حالی‌ست که استادان زبان و ادبیات فارسی بر اینند که علم معانی بحث بر سرِ معانی ثانوی جملات است. آنان با معانیِ ثانویِ کلمات سر و کاری ندارند. اساساً کلمه در جمله و عبارت است که معنا می‌یابد. با وجود این، بسیاری از معانی بر اساس لحن و موقعیت ادای جمله به وجود می‌آید. اگر این نظر را بپذیریم، آن‌وقت متونِ ادبی به خاطر ظرفیت‌های بالای الحان و ملاحظاتِ هنرمندانۀ ادیبان حالتی ویژه خواهند یافت.

از طرفی ظرفیت‌های ادراکیِ متن بالا می‌رود و از سوی دیگر دریافتِ منظورِ اصلیِ متن دشوار خواهد شد. شاید برخی بگویند این مهم، جذابیتِ خواندن را بالا خواهد برد و خواننده مدام در تعاملی فعال با متن قرار خواهد گرفت، اما واقعیت این است که آشنایان با ریشه‌های پیدایش مکتب‌های ادبی، گاه از مکتوب‌شدن به تقلیل معنا نیز تعبیر می‌کنند.

شاید و شاید از همین منظر هم باشد که کتاب‌های آسمانی نیز همراه با مفسر نازل می‌شده و همان‌که وحی را دریافت می‌کرده، مفسرِ لحن و معنا و منظور و محدودۀ سخن نیز بوده است. معلوم است زمینه‌های پیشینی و فرامتنِ مخاطبان در دریافت کاملاً مؤثر است. جدایی‌ناپذیربودنِ قرآن و عترت نیز از این مقدمات برمی‌آید. انحراف و انهدام در جریانِ وصایتِ انبیاء برای در اختیار گرفتنِ عنانِ امور بوده است. خلاصه که حرفِ این بنده خدا که علم معانی را بیرون از ادبیات و مکتوبات می‌داند، خیلی هم بی‌راه نیست.

نام خارجی بر ورودی شهرهای ایران


از رشت و آزمون جامع نیامده زدم به جادۀ نهاوند. در بازگشت از نهاوند علی جعفری با دیدن اسامی خارجی شهرها در میادین ورودی گفت اگر بتوانی همین را در میزت درست کنی، به هویت ملت کمک بزرگی کرده‌ای. پیش‌تر هم برایم درد داشت غلبۀ لاتین‌گرایی در زبان نوشتاری شهرها. با خودم می‌گفتم مگر از اینجا چقدر گردشگر یا خودروی ترانزیتی می‌گذرد که با حروف انگلیسی در ورودی شهر بخواهی به پیشواز خلق بروی؟ مسئله بر سرِ این است که چرا این حروف باید در جلوه‌های ورودی غالب باشد؟ اگر در کنار یا پایینِ نامِ فارسیِ شهر، نامِ غیرفارسی‌اش هم باشد، موردی ندارد؛ ولی وقعاً چه توجیهی جز بزرگداشتِ فرهنگِ بیگانه و کوچک‌شماریِ فرهنگِ خودی پشتِ سرِ این حرکات است؟
وقتی یکشنبه به رایانه‌ام رسیدم شروع کردم به گردش اینترنتی در این موضوع. حتی یک مقاله هم نبود. درباره نمادهای شهری و به‌ویژه نمادهای ورودی چند مطلبی بود. چند سایتِ شرکت دیدم که اصلاً کارشان طراحی همین نمادها و نام‌های شهری‌ست. شهرداران و شورای شهرهایی دیدم که با افتخار از نصبِ المانِ (!) انگلیسی نامِ شهرهایشان بر ورودیِ شهر سخن درمی‌کردند. یکی از شهرهای مسئله‌دار رامسر بود. بلافاصله بعد از نصبِ نامِ خارجی بر ورودیِ شهر با دستاویزِ «اهمیت خوش‌آمدگویی در نظر گردشگران خارجی»، از قضای روزگار حداد عادل به شهر آمده و موضوع را به وزیر کشور گوشزد کرده. این‌گونه که دستم آمد، نصبِ نمادهای شهری با شهردار است، ولی پس از تأیید شورای شهر. در این میان فرمانداری‌ها می‌توانند عملِ چماق از بالا را به شوراها اماله بفرمایند. فرمانداری‌ها هم در سلسله‌مراتبِ وزارت کشورند. تذکرِ حداد به وزیر کشور از همین‌روست.
با جواد برای طراحیِ نظرسنجیِ متناسب با موضوع به نتیجه‌ای نرسیدم. رفتم سر وقت گوگل‌لنز. دیدم علاوه بر شهرها و حتی روستاهای ایران، در شرقِ ایرانِ فرهنگی نیز اوضاع قاراشمیش است. عرب‌های خلیج فارس هم که نیاز به توضیح ندارد. واقعاً چقدر ما مهمان‌نوازیم. دوگوبینو دورۀ قاجار آمد به ایران. عاشق زندگی در ایران بود. دلیلش هم این بود که همیشه ایرانی‌ها خدمتش می‌کنند و از قلیان و چای تا سور و ساتِ صفا و عشق و حال برایش فراهم بوده. دربارۀ موضع ما شرقی‌ها نسبت به غرب در طول تاریخ باید یک کتاب فَک بزنم.
چند گاهِ پیش با جواد از زبان می‌گفتم و گفت استاد ما به این نتیجه رسید که فرهنگ همان زبان است. یک جایی هم خواندم فینگلیش‌نویسی دروازۀ تغییرِ زبان است. تغییر زبان هم که تغییر فرهنگ است. تغییر فرهنگ هم آغاز تغلبِ بزرگ است. بریتانیایی‌ها تنها از راه آموزش‌دیدنِ زبان فارسی توانستند چندین و چند سال بر هند چیره شوند و فارسی را بزدایند. من در نهاوند هم آموزشگاه زبان دیدم. بر ما چه می‌رود؟
رشتۀ زبان و ادبیات فارسی نباید غایتش آن چیزی باشد که استاد گرامی ما می‌گفت: معرفی ایران و رونقِ گردشگری. گردشگریِ پول‌مدار به نابودی فرهنگ می‌انجامد. شما باید به سازِ او قر بدهی تا پولت بدهد. مولوی چه می‌گوید؟ بند بگشا، باش آزاد ای پسر / چند باشی بندِ سیم و بندِ زر؟ جزیره هرمز را ببین. گردشگر ایرانی خیال برش داشته اینجا حیاط خلوت زندگی شخصی خودش است. با وضعی بدتر از عریانی سرگرمِ فسق و فجور است. یک روز اهالی روستای ما از آلودگیِ کارخانه‌های اطراف به نماینده مجلس‌شان، که اتفاقاً رئیس مجلس وقت هم بود، گِله بردند. ایشان هم فرمود در عوض اشتغال ایجاد شده. توسعه خواهر و مادر آدمی را با بیگانگان وصلت می‌دهد و سرآخر از این زنای وسیع شما چند پول سیاه بر کف داری. غایت هر رشته و تخصصی در کشوری دینی درنهایت باید تعالی انسان‌ها باشد. مسخره نیست که بروم به گردشگر خارجی فردوسی و سعدی و حافظی را معرفی کنم که مغزِ حرف‌شان دین است به این امید که دنیایم آباد شود؟

می‌دانم این حرف‌ها خریداری ندارد، ولی لااقل سرم در پیشگاه خدایی که به من فرصت خواندن ادبیات داد پایین نیست. نمی‌دانم شاه با این موضوع ربطی می‌گیرد یا نه. شاید بگوید تعلیم و تربیتش کو؟ من هم می‌گویم هویت چسب به تربیت است و زبان و هویت لاله و لادن‌اند که جدایی‌شان مرگ‌شان است. در برخی روایات تاریخی نیز آمده جدّی از اجداد نبی مکرم و عزیز ما چسبیده به برادرش زاده شد. با شمشیری این دو را گسستند. یکی گفت میان فرزندان این دو خون و شمشیر حاکم خواهد بود. و شدند بنی‌امیه و بنی‌هاشم. یکی هم گفته بود از روزی که سرِ حسین شهید از تنش دور شد، مسلمان و اسلام بی‌ربط شدند. چه می‌گویم من؟ رها کنم. نمی‌دانم هم این تگاپوی اصلاحِ زبان به کجا برسد. آن‌قدری می‌دانم که دعوا بسیار مبنایی خواهد بود و باید و باید و باید بسیار با مسئولانِ امر لطایف‌الحیل بورزم. و اوست یاری‌گر و بر اوست تکیه‌ها.

سِندِرقیتِ پاره!

امروز داشتم نگاهی می‌انداختم به کتابی که همین امروز به دستم رسید. چشمم خورد به عبارتِ «پاره‌شدنِ سِندِرقیت». جویا شدم، دیدم در دورۀ پهلوی بانویی در مجلس داشته در سالگردِ کشف حجابِ رضاخانی متنی با موضوع آزادیِ زنان می‌خوانده. عبارتِ «اعلی‌حضرت سَنَدِ رِقّیَّتِ ما را پاره کرد» را «اعلی‌حضرت سِندِرقیتِ ما را پاره کرد» خوانده. مضمون عبارت این است که رضاخان با کشفِ حجاب سندِ بردگیِ ما را پاره کرد. از بدِ روزگار هم سخنرانی به صورت زنده از رادیو پخش می‌شده.

خداوند پرچمِ کسی را چنین بالا نبرد، مخصوصاً در میانِ مردمی که گریبان‌چاکِ این سوژه‌هایند! پناه می‌برم به خدا از رسواییِ روزِ دیگر.

سهم زبان از منابع تاریخ ایران باستان ۵

سهم زبان از منابع تاریخ ایران باستان ۵

قسمت سوم: کتاب اول، بررسی سهم زبان از منابع کتاب تاریخ ایرانیان دورۀ باستان

📖 نخستین کتاب تاریخی که از نظر منبع‌شناسی مورد مطالعه قرار می‌گیرد کتاب «تاریخ ایرانیان دورۀ باستان» نوشتۀ آرتور دوگوبینو است. این کتاب در سال ۱۸۶۹م نگارش شده و با توجه به شناخت نویسنده از فرهنگ ایرانی بر اثر حضور طولانی در ایران و ارتباط مستمر با ایرانیان کتابی قابل توجه است.

🔺 کتاب در یازده فصل تنظیم شده و نکات زیر دربارۀ محتوا و منابع آن قابل بیان است:

۱. کتاب با توجه به عنوانش کتابی در حوزۀ مردم‌شناسی‌ست، نه محضِ تاریخ. محتوا نیز نشان می‌دهد دغدغۀ نویسنده بیشتر فرهنگ مردمان ایرانی و کشف ریشۀ نژاد سفید است تا روایت تاریخی از ایرانِ باستان.

۲. منابعی که نویسنده به آن رجوع داده بیش از هر چیزی منابع دینی نظیر اوستاست. او کوشیده نام‌های اوستایی را با نام‌های جغرافیایی منطبق کند، در حالی که اغلب این مطابقت از پژوهش‌های زبان‌شناختی و باستان‌شناختی خالی‌ست.

۳. منبع دیگری که نویسنده ضمناً از آن استفاده کرده فرهنگ عامه است که بر اثر روابط فراوان با مردم ایران به دست آمده است. او با پیوسته‌پنداشتنِ فرهنگِ ایرانی از ورود آریایی‌ها تا عصرِ خودش دست به آفرینش اخلاقِ ایرانیان آریایی زده است.

۴. منبع سوم افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی‌ست که سعی شده با منابع دینی تلفیق داده شود.

۵. کتاب پیش از کشف‌های باستان‌شناسی و ترجمۀ کتیبه‌ها نوشته شده است. از این رو فاقد درکِ تاریخی از ایران باستان است و مایه‌های افسانه‌گون و جملات جزمی در آن بیشتر دیده می‌شود.

📌

بنابراین سهم زبان در منابع این کتاب شاملِ منابع دینی (اوستا)، افسانه‌های باستانی، فرهنگ عامه است. کتیبه‌های تاریخی در آن نقشی ندارند. جایگزین نقص این منبع تاریخ‌پردازی‌ست.

سهم زبان از منابع تاریخ ایران باستان ۴

قسمت دوم: نظری بر منابع ورود آریایی‌ها به ایران
ب) منابع مکتوب >>>> منابع غیرایرانی

🔻

دستۀ دوم از منابع مکتوب منابع غیرایرانی‌ست. مهم‌ترینِ این منابع شامل منابع بابلی، الواح گلی مصری، الواح آسیای صغیر، کتیبه‌های میخی آشوری‌ست. عمدۀ مطالبی که از این منابع به دست می‌آید از این قبیل است:

۱. گزارش حدود سال‌های حضور آریایی‌ها در فلات ایران که حدود 3700 سال پیش بوده.

۲. نام حاکمان محلی ایرانی و در آسیای صغیر در حدود 3400 سال پیش، همچنین نام ایزدان ایرانی‌ودایی نظیر میترا، وارونا، ایندرا، ناسانیا در همان ناحیه.

۳. گزارش سکونت ایرانیان در کتیبه‌های آشوری از طریق ثبت اسامی مکان‌ها و نام‌های ایرانی در حدود 2700 سال پیش.

📍

مشاهده می‌شود در این منابع نیز اطلاعات جامع و قانع‌کننده‌ای از آغاز تاریخ ایران باستان به دست نمی‌آید. در این میان سهم زبان از منابع تاریخ ایران باستان قابل توجه است و منابع مکتوب ایرانی و غیرایرانی بخشِ عمدۀ منابع تاریخ را به خود اختصاص می‌دهند.

🔺

با این توضیحات اکنون باید کتاب‌های مهمی که با موضوع تاریخ آن دوره نگارش شده‌اند پرداخت تا مشخص شود این کتاب‌ها چه اندازه سهم زبان را در منابع خود رعایت کرده‌اند.

سهم زبان از منابع تاریخ ایران باستان ۲

قسمت دوم: نظری بر منابع ورود آریایی‌ها به ایران

الف) منابع باستان‌شناسی

⏳ ایران باستان دقیقاً چه زمانی‌ست؟ معمولاً از ابتدای دولت ماد تا پایان ساسانی و ورود اسلام به ایران را ایران باستان می‌گویند. دلیل این مبدأ، حکومت آریایی‌ها بر فلاتی‌ست که آن را امروزه فلات ایران می‌نامند. پیش از این زمان نیز حکومت‌هایی بر مناطق مذکور حکمرانی کرده‌اند. منابعی که به ورود آریایی‌ها به ایران می‌پردازد شامل منابع باستان‌شناسی و منابع مکتوب است.

🔺 منابع باستان‌شناسی را در مجموع می‌توان این‌گونه ارزیابی کرد:

1. داده‌های باستان‌شناسی برای نوشتن یک تاریخ جامع و مانع کفایت نمی‌کند و به عبارتی با کمبود مواجه‌اند.

2. تعیین تاریخ برای این داده‌ها معمولاً با دشواری مواجه است و اتفاق نظری دربارۀ آن وجود ندارد.

3. در زمینۀ تحلیل داده‌ها فرضیه‌های گوناگونی شکل می‌گیرد که از رسیدن به نتیجه‌ای متقن و قابل تکیه جلوگیری می‌کند.

4. باستان‌شناسان ارتباط مؤثری با کارشناسان سایر دانش‌های مرتبط نظیر تاریخ، زبان‌شناسی، هنرشناسان، جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی و دیگر حیطه‌ها ندارند و این نبودِ ارتباط تحلیل داده‌ها را از جامعیت علمی دور می‌کند.

5. به تاراج رفتن بخش قابل توجهی از منابع باستان‌شناسی از طریق حفاری های غیرقانونی بزرگ‌ترین آسیب را به شناخت درستِ گذشتۀ تاریخی ایران زده است.

🔺🔻

بنابراین منابع باستان‌شناسی با تمامِ ارزش و اعتباری که برای شناخت این برهه دارند، فاقد جامعیت مقبولی برای نگارشِ تاریخ و شناخت فرهنگ ایران پیش از تاریخ‌اند.

سهم زبان از منابع تاریخ ایران باستان ۱

قسمت اول: سنت شفاهی، سنت غالب ایران باستان

.

بر خلاف شرق و غربِ جهان که در آن کتابت رواج داشته است، از مکتوباتِ حدودِ ایرانی اسناد درخوری به ما نرسیده است. چینیان از مخترعان کاغذ و مصریان از مخترعان خط بودند، ولی ایران از آورده‌های آنان مکتبی برای نوشتن نساخت. به نظر می‌رسد سنت نگارش و مدون‌سازی تاریخ و دین و ادب در سـاکنان فـلات ایـران رواجی نداشته. درباره زمانِ آغازِ نوشتنِ ایرانیان نیز مستندی به ما نرسیده.

پیش از هخامنشیان در دربار ایران آن‌چه مرسوم بود زبان محلی ایلامی بود. حاکمان هخامنشی زبان و خط آرامی را به جای آن نشاندند و نویسندگان بابلی را برای نوشتن به کار گرفتند. نویسندگان دوره‌های بعدی بیشتر از طبقۀ روحانیان بوده‌اند که نوشتن نیز در این طبقه به ارث می‌رسیده. مسئله اینجاست که کار این نویسندگان نیز نه ثبت تاریخ، که ثبت اسناد حکومتی بوده. به این نویسندگان «دبیر» می‌گفتند که توجه به معنای این واژه نشان می‌دهد کارِ آنان نه نویسندگی، که نوعی ثبت و بایگانی بوده؛ چرا که این واژۀ مرکبِ پارسی‌سومری از دیپی (کتیبه و بایگانی) و وَرا (نگه‌دارنده) متشکل شده و در مجموع معنای بایگانی‌دار می‌دهد.

آن‌چه روشن است نبودِ سنتِ کتابت در میان ایرانیان باستان است. از نمونه‌های روشن این فقدانِ کتابت اوستاست. هیچ سند معتبری در دست نیست که این متنِ دینی در چه زمانی موجود شده. کتابت اوستا نیز مربوط به زمانی‌ست که هجمه‌های دیگر ادیان بر پیروان زرتشت بیشتر شد و آنان را مجبور به داشتنِ کتاب کرد. سنتِ شفاهی همچنان در میانِ زرتشتیان پایدار است و آنان ملزم‌اند همه یا قسمتی از کتابِ دینی خود را از بر داشته باشند و مدام آن اوراد را زمزمه کنند. حتی این بیان که اوستا پیش از حملۀ اسکندر بر پوستی به خط زر نوشته شده بوده و در یورش سردارِ مقدونی از میان رفته، خالی از نمایشِ نفرت از اسکندر و پاسخ به نقدهای مسیحیان بر دین‌دارانِ زرتشتی نیست.

سنتِ شفاهی در ایرانِ باستان سنتِ غالب بوده و ورود اسلام به ایران نیز این سنت را متوقف نکرد. از نمونه‌های بهره‌گیری از روایات شفاهی کتاب شاهنامه است که علاوه بر بهره‌گیری از خدای‌نامه‌ها، حکایاتِ شفاهی نیز از منابع آن است. البته نباید از خاطر برد که در دوره‌های اشکانی و ساسانی آثار مدونی موجود بوده که یا در ادوارِ بعدی از میان رفتند یا پس از ترجمه به عربی نابود شدند و گروهی دیگر هنوز برجایند که کتیبه‌های سنگی و گلی از آن جمله‌اند.

پیشنهاد واژه برای سلبریتی: جنباننده!

پیشنهاد می‌کنم برای مسخره‌بازی هم که شده به جای سلبریتی بگوییم جنباننده! این جایگزینی بیشتر ناظر به محتوای کاری‌ست که این دوستان می‌کنند، نه ریشۀ لاتین واژه که ناظر به بزرگداشت و ازدحام است.

البته می‌دانم خودِ این واژۀ جنباننده، به دلیل دشواری در آوا و میل به کم‌کوشی خلایق، به‌سختی امکان ورود به گفتار مردم دارد. ولی همین که احساسات و عقایدِ سستِ عموم مردم را به جنبش درمی‌آورند، می‌توانند جنباننده نام بگیرند.

به عبارت دیگر، هر وقت با گفتار و کردارشان مردمی را به جنبش درآوردند می‌شوند جنباننده. شما احتمالاً حیوانی به نام دم‌جنبانک را دیده یا شنیده‌اید. یا نام فیلم «سگ را بجنبان» به گوش‌تان خورده باشد. چنین جانورانی خلاصه.