برای کندنِ جان

دوست دارم مثنوی را برای زندگی روایت کنم. شاید بشود نامش را نهاد مثنوی کاربردی. به جای این‌که مانند بسیاری دیگر شرح عرفانی و آسمانی و روانشناسی و اسطوره‌ای و مانند این‌ها از مثنوی ارائه کنم، بیاورمش بر زمین و آن را برای استفاده در زندگی ساده کنم. این روش را سیدمسعود یادم داد. وقتی قصه‌ی طوطی و بقال نقل شد، گفت چقدر این قصه برای زندگی کاربردی است. اگر بچه‌ای یا انسانِ تازه‌کاری کارِ بدی کرد نباید به‌سرعت خشم خود را بر او فروریخت. ممکن است او نیز مانند این طوطی ضربه‌ی شخصیتی بخورد و برود در لاک خودش. به همین صورت این ماجرا ادامه دارد.

با این همه پیشنهاد نهایی بنده همچنان اندیشکده‌ی عدم است. پیشنهادی است که هرگز داده نخواهد شد و به‌تبع آغاز نیز نخواهد شد. بنابراین برای آن ساز و برگ و افراد و پژوهشگرانی نیز نباید فراهم کرد. موضوع آن نیز گفته نخواهد شد و مقاصد و جامعه‌ی هدف آن هم در پرده خواهد ماند. البته در مورد جامعه‌ی هدف این اندیشکده سخن‌هایی در میان هست. یحتمل نوعِ بشر را در بر بگیرد. سخن در این است که هستی چگونه آغازیده یا از اساس آغازی نیز دارد یا به قول آن شاعر شیرازی آغاز ندارد و انجام نیز نخواهد داشت. عدم سابق بر وجود است و از این رو از هر چیزی مهم‌تر تأسیس اندیشکده‌ی عدم است.

من همه‌چیز را جدی گرفته بودم و در اطرافم هر چه می‌گذرد بوی عدم می‌دهد و نمی‌دهد. پیش چشمم چندین و چند دهان است که مدام باز و بسته می‌شود. خروار خروار کلمه است که از پیش چشمم می‌گذرد. آن‌سوتر مردی نشسته است که می‌گوید از ابزارهای داده‌کاوی بهره ببرید تا شما را با خود به فلان‌جا ببرند. گویی علاقه‌ی خاصی به نبودنِ ما دارد. گویی بطّ سپید جامه به صابون زده است! کبک دری ساق‌ها در قدحِ خون زده است!

گویی خودش نیز بدش نمی‌آید برش دارند و ببرندش. آخر آدمیزاد را مدام دارند می‌برند و پیش خودش خیال دارد که خودش می‌رود! ای آدمیزادِ خنده‌دار! ولی به کجا؟ چه اهمیتی دارد. هر جایی غیر از اینجا. چون برای آدمیزاد از بیخ هر جایی غیر از اینجا بهتر است و با همین حماقت عمرش به انتها می‌رسد و آن‌وقت با منظره‌ی برزخ روبرو می‌شود و درمی‌یابد نه! واقعاً هر جایی غیر از دنیا بهتر است. فقط مشکل اینجاست که برای بهره‌بری از این جهان متسع باید از دنیا چیزهای بهتری آورد.

آنجا بود که نیش‌خندِ من درونی شد. درونی شد که از اسرار آن کسی خبری ندارد. فقط برای دمی دیگر زیستن لبخندی نثار و جمله‌ای قصار! گفت نشانی‌ات را بنویس. نوشتم پشت هیچستان. گفت شماره‌ات را بگو. گفتم ز دست عقل بیرون شد شماراندازِ اندوهت. هر کسی از هر طرفی آمد تنها مشتی به گونه‌اش نواختم و در برش کشیدم و از بی‌اثریِ این دو عمل رو به بی‌عملی آوردم. ناگهان قلبم سوراخ شد. تا پیش از این از وجود او بی‌خبر بودم. صاحب‌خبر آمد و من بی‌خبرتر شدم. دیدم هر چه مشت و لگد زده بودم در نهایت خودم را زده بودم. هیچ کاری نمی‌شود کرد. آدمی مسلوب مطلق است. به صلیب سلب کشیده شده است.

به هر روی پیشنهاد بنده اندیشکده‌ی عدم است و از این‌که طرح ابتدایی این اندیشکده را با اکثریت مطلق آرا رد کردید سپاسگزارم. بودجه‌ی کلانی که برای آن در نظر گرفته بودم خزانه‌ای بود بیش از گنج قارون. به این صورت نه‌فقط دستِ هر گدا، بلکه دست هیچ ثروتمندی نیز به آن کمر که چه عرض کنم، به ناخن پایش هم نمی‌رسد. اکنون زمان زار زدن است ای بیچارگان. خود را فریب ندهید. هیچ سرمایه‌ای ندارید. من تمام سلول‌هایم گداخت تا این را نوشتم. تو از من چه می‌جویی؟ صدها بارِ دیگر خواهم گفت: هیچ چیز رافعِ دلتنگی نیست.

رهنمای نیستی

بیهودگی نه نام دیگر، که نام اصلی ماست؛ مخصوصاً وقتی ثانیه‌های عمر می‌گذرد و تو برای دانه‌ای و آبی در قفسی گیری. به هیچ کجا هم برنمی‌خورد و نخورده است هدرشدن هزاران و هزاران هزار همچو من. نه برای آن‌که نامی از تو در صفحه‌ی روزگار بماند، که آن اخگر فروزان در وجودت گرمایی به هستی ببخشد. به جوان‌تر از خودم و پیرتر از خودم هم که می‌نگرم خودم را پیدا نمی‌کنم. این شد که روی شوخی و تکه‌پرانی به سخن‌ها گشوده شد. درخت برآمد و برآمد و آنجا که باید ثمر می‌داد زور مدرنیته غلبه کرد. تقصیر مردمان هم نبود.

راستی افسوس دارد که زرتشتیان نتوانستند بغرنجِ خیر و شر را حل کنند. سخت هم هست پذیرش خوبی و بدی از یک خدا. چگونه ممکن است او که بهار و سرسبزی و نعمت می‌دهد، خشکی و سرما و رنج نیز بدهد؟ دشواری‌های این مصیبت آن‌ها را به این نتیجه رساند که اهورا خوبی‌رسان و اهریمن بدآور است. ولی این احتمال پذیرفتنی‌ست که مدرنیته اهریمنی‌ست. خداوند هرگز در پیِ تخلیه‌ی بندگان از حقیقت خدایی آنان و مشغولیت‌شان به فناپذیرها نیست.

همین الآن اگر حق با تمام بودنش و باطل با تمام نبودنش هم جلوه کند، که به نظرم تا حد زیادی چنین شده است، مردم عموماً با عشق در طرف باطل‌اند. ولی من در این خاموشستان سرشار از تهی، از هر باطلی برائت می‌جویم. آن بی‌مزه را به یاد می‌آورم که عبای امام سجاد علیه‌السلام را برای خنداندن خلایق ربود و امام علیه‌السلام فرمود خداوند روزی دارد که در آن اهل باطل خسارت می‌بینند؛ إنّ لله یوماً خسر فیه المبطلون. این سخن تمام روزها و شب‌های من را به نیستی رهنمون می‌کند.

وجود عدم ندارد

🔺 دیشب در بی‌خودیِ وصف‌نشدنیِ گنگی به ساناز می‌گفتم هر چه می‌کشیم از اسماء و صفات الهی‌ست. اگر او غفار نبود، ما گناه نمی‌کردیم. اگر او خالق نبود، ما نبودیم. فضیل عیاض بعد از مرگِ پسرش رشک می‌برد به آن‌که هرگز نیامده و نخواهد آمد؛ شاید چون او به بی‌تعینی نزدیک‌تر باشد. ما متعین شدیم و پیدا. ما صاحب شنوایی شدیم چون او سمیع است. ما دیدیم چون او بصیر است. ما روز و شب در پیِ جمعِ مال و دانشیم، چون او غنی و علیم است.

🔺 به قول آقای شاه‌آبادیِ بزرگ این‌ها صیغه‌های معدنی‌ست. خداوند معدنِ دانش و ثروت و کمال و جمال است که علیم و غنی و حمید و جمیل شده. این‌ها تازه بعد از کلی فروافتادن به این اسامی درآمده و فاصلۀ ما با همین اسامی نیز از دنیاست تا برزخ تا قیامت تا بهشت تا صفات تا اسامی تا ذات که به قول حاج امیر لا بشرط است. مقید به هیچ قیدی نیست و به این بی‌قیدی نیز مقید نیست، زیرا این بی‌قیدی نیز قیدی‌ست. هر آینه می‌زاید و تو نمی‌توانی به هیچ چیزش دل ببندی.

🔺 بنابراین شناختن اسامی و صفات الهی از نان شب واجب‌تر است، چرا که هر چه بر سر ما ریخته و می‌ریزد و خواهد ریخت از همان اسامی و صفات است.

📍 و تو چقدر دستت از همه‌چیز کوتاه است. چگونه می‌توان به آن کمر دست رساند وقتی «بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ / خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش.» دیشب در همان منگیِ منقلب دفترهای ده سال پیشم را پیشش می‌گشودم و از این‌همه کلمه با خط ریز متعجب می‌شد. علی جعفری هم متعجب شد. گفت چه حوصله‌ای داری. به هر دو گفتم اشتباه کردم شعر را رها کردم. نمی‌دانند عمق این حسرت چیست.

📍 من به تو می‌گویم در ژرفای این آه چه می‌گذرد. با شعر می‌شد به چیزهایی در آن‌سوی برزخ و قیامت دست رساند. شعر راهِ نهانی‌ست که شاعر را یواشکی به چیزهایی رهنمون می‌کند. حتی گاهی خواننده‌هایش هم دریافت‌هایی دارند. شعر زمزمۀ مخفیِ فرشتگان را می‌شنود بی آن‌که شهابی دنبالت کند. اگر من با شعر می‌ماندم، امروز به این بی‌چیزی گرفتار نمی‌شدم. اما نه، من هرگز شعر را رها نکردم. در پایین‌ترین خانه‌های وجود نیز زمزمِ شعر رهایم نکرد. چقدر ویرانم. چقدر گریانم.

.

سه‌شنبه پانزده اسفندِ دو

صرفاً برای ثبت در تاریخی که روشن نیست خوانده می‌شود یا نه

اکنون که نیمه‌شب است و برخی قلندران نیز خفته‌اند، دیدهٔ من بیدار است و بی‌آنکه ستاره‌ای بشمارد، برای تلاطم این روزها دلش کمی تپش دارد. همه‌چیز مانندِ آنی که انسان می‌میرد و چیزها از برابرش به یک اشاره می‌گذرند و مزهٔ مرگ را می‌چشد، از پیش خاطرم می‌گذرد. از تمام رفتارهایم راضی‌ام. از جواب‌هایی که به کانایان ژرف دادم خشنودم. دلم بابت رفتن از این میهمان‌خانهٔ مهمان‌کشِ روزش تاریک قرص است.

تو می‌خواهی من چیزی نگویم و تمام حرف‌هایت را بپذیرم و بروم؟ چه حادثه‌ای از این خوش‌تر؟ اما من ساده نمی‌روم و رفتن من به این سادگی‌ها نیست. من از آنجا که کلمه در دست دارم و از آنجا که شما درک چندانی از توان واژه‌ها و روایت‌های صادق ندارید، این قافیه را برده‌ام. من که همیشه از تمام ساخت و پاخت‌ها کنجی را ترجیح داده‌ام، از روی بی‌عرضگی‌ام نبوده؛ بلکه هر چه هست را تنها در همین زاویه دیده‌ام و دیده‌ام از همین زوایا تیرهایی به لشکرها و جباران شلیک شده که هیچ سپر و مدافعی نتوانسته آنان را از گزندشان مصون بدارد.

بمانید با بی‌مبنایی و چندرنگی و خودفروشی و پروژه‌سازی. به من که مشتاق رفتنم، هدایایی از جنس ماندن نمی‌توانید بدهید. دو مسلح را هرگز نمی‌توان خلع سلاح کرد: دیوانه، شهید. البته که من هیچ‌کدام نیستم، چون از بیخ سلاحی در دست ندارم. دست‌های من بالاست و لب‌های من خندان. در پیش صاحب‌نظر ملکِ سلیمان باد است و سلیمان در نظر آنان کسی‌ست که از ملک آزاد است. هر قابی بر عکسم بزنی، از قاب بیرون می‌زنم. نقاش از عهدهٔ نقش‌زدنِ مولوی برنیامد. هر آن به شکلی دیگر می‌شد. اهل ریا و دروغند که همیشه در یک حالت باقی می‌مانند. مرداب‌های لجن‌مرده‌ای‌اند که تو می‌پنداری از ازل تا امروز در وجود او تلاطمی و شوری و تغیری پیش نیامده است.

با من چه می‌گویی؟ من که در عدم خانه کرده‌ام و بی‌رنگ و بی‌نشانم. چه دشوار است بی‌مرزی و بی‌کسی و بی‌پناهی. دشت دشت دشت. دشت‌هایی بی‌سو و بی‌مسئله و بی‌چون. من هم آدمم. من هم می‌خواهم آغوشی هیچ‌وار بگیردم. باور کن اباطیل نمی‌گویم مجید فیضیان. آخرین جرعهٔ جام تهی حاکی از ادراکات مگوی شاعران است. درست است شاعر اهل دروغ و غلو و اغراق است، ولی تو کجای جهانِ او را دریافته‌ای که این‌همه بی‌نظر از او می‌گذری؟

از من می‌گفتم؛ از من که رهاتر از باد است در آتش حادثه‌ها. حادثه‌ها مرا بسیار سوزاند، ولی من سالم‌تر از همیشه‌ام. چه کسی فکرش را می‌کرد من و تو تا اینجا بیاییم. روزی که تو را به جبر روزگار پشت سر نهادم، قلبم ایستاد. با قلبم بی‌آرتی‌های ولیعصر و پارک ساعی هم ایستاد. تنها متحرک هستی در آن آن آسفالت خیابان بود که جسمِ چند هزار تنیِ مرا می‌بلعید. انگار هنوز مانند گنج قارون فرومی‌روم. آن‌قدر فرورفتم که مرگ برادرم و درگذشت پسرم و تاراجِ مالم و فقدان کارم نیز مرا بیرون نیاورد.

از سویی می‌خواهم قهقهه هم بزنم. از شما چه پنهان. فرهنگ در کشور ما در آخرین نقاط ممکن خانه دارد. دین در انتهای عدم‌خانه‌ها سوسو می‌زند. تشیع چشمکی تار در دین می‌زند. امام جایگاهی دنی در تشیع اسلامی فرهنگ ما دارد. و من در این قهرستانِ ماده‌زده و معاش‌پرست و صورت‌طلب و اقتصادمحور دارم از امام حرف می‌زنم. بخندید ای کبک‌های خرامان. این پاداش قورباغه‌های جاری در خلاف آب است. و تو که در این حضیض‌سرای بی‌فرهنگی توهم برت داشته که در نقطه‌ای خفن از هستی در حال انجام خفن‌ترین کار جهانی.

بگذار آب‌ها از آسیاب بیفتند. آن وقت منم و کلمات. کجا می‌خواهی بگریزی؟ به خدا که پسر نوح خواهی شد.

.

.

نیمه‌های شب، سیزده خرداد هزار و چهار صد و سه

بندگی، شناخت، مهر و چیزهای دیگر

سخن دیشب ما از سلسلۀ موی تو بود دقیقاً تا دل شب. این است که اکنون آلودۀ خوابم و محتاج هزاران ساعت خوابیدن و نخوابیدن. ما یا باید مثل همیشه در پیِ اثباتِ خودمان باشیم یا به حق برسیم. این‌گونه است که انسان حق‌طلب تنهاست و تنهایی ویژگی حق است. نیل به مقام توحید و یگانگی از همین تنهایی‌ها می‌گذرد. و ناگهان می‌بینی راه از هر کسی خالی‌ست. هیچ‌کس نیست با وجود آن‌همه مدعی. واقع ماجرا این است که تو هم نیستی و در آن هستیِ تنها اتفاقاً تمامِ آن‌ها هم هستند. بودنِ ما و پیِ دیگران گشتنِ ما صحه‌ای بر مدعی‌بودنِ ما نیز هست. با بودن هیچ کاری نمی‌شود کرد.
این بار نه سلب و نه ایجاب. نه چیزهای دیگر. تنها و تنها تسلیم و پیروی. سر نهادن و بندگی. اما عبادت و معرفت شانه‌به‌شانۀ هم‌اند. عبادت و تعطیل نسبتی ندارند. چیزی در روزهای هفته خالی نیست. این دین جدیدهاست. او صمد است و همه‌جا از او پر است. انسان برای عبادت آفریده شده است. اگر معرفت را درنیابد، معبودش عوض می‌شود. آدمی پرستنده ساخته شده. مضافاً که چیزی از او الوهیت در اوست. این چیز او را به پرستش خود سوق می‌دهد و در گام‌های بعدی دیگران را نیز به پرستش خود فرامی‌خواند. فراخوانی به پرستش من شدت و ضعف دارد. برنتابیدنِ دیگران و نپذیرفتنِ سخنِ دیگران از همین می‌آید.
به هر حال آدمیزاده در هر دوره و جهانی می‌پرستد و اتفاقاً این پرستش همراه آیین و مناسک است. هنوز کسی نتوانسته جلوی پرستش و آیین‌گراییِ بشری را بگیرد. این آیین‌ها می‌تواند رنگ ادیان آسمانی به خود بگیرد یا بشری. چنین است که مسئله نه دین و مناسک است، نه پرستش؛ مسئله معرفت است. شناخت جهتِ پرستش را برمی‌گرداند. محتوای شناخت شاید سلبی باشد، ولی دلیل سلب توهم‌های ایجابی‌ست که ما را درگرفته. این درست است که ایجاب‌ها نیز مقدرِ همان غایتِ معرفت است. البته که معرفت دست‌نیافتنی‌ست و باز رنگ سلب به خود می‌گیرد. جهان چیزی بی‌معنی و وصف‌نشدنی نیست، مگر در آن محیطِ عدمی و لابشرطی.
آن‌چه برخی گفته‌اند در انتهای تمامِ دلایل باز می‌بینی دلیلی وجود ندارد، اشاره‌ای به همان نیست‌آبادِ وجود است. اتفاقاً می‌خواهم به استاد دانشگاه‌مان بگویم با وجود کشف بزرگی که از تعارض حکمای شاعر با متوقفان در عقل کرده‌ای، مرتبۀ برخی کلمات فرای آن چیزی‌ست که می‌فرمایید. حمله به حکمت تنها حمله به ایستاده در فلسفه و عقل نیست. روشن است که حجاب علم بزرگ‌ترین حجاب‌هاست. این‌ها را رها کن. من از عدم و منشأ وجود حرف می‌زنم. نهاده‌های جهان همه از آنجا می‌آید. خوش‌آمدها و بدآمدها و معاییر عقل و دل و جز این‌ها همه و همه صادر از همان‌جاست. دستور به حدیث‌گویی از مطرب و می و نجستنِ رازِ دهر در نظرِ شارحانِ جدیدِ حافظ نهایتاً تعریضی به مدعیانِ حکمت می‌تواند باشد. ما مدام باید خارهای راه را کنار بزنیم، هرچند این امکان نیز بسیار بالاست که خودمان خارِ این راهیم. خود حجابِ خودیم و باید از میان برخیزیم.
سخن این است که با معرفت می‌توان توقعی کرد و آن هم در نهایت با مهر و لطف است که می‌شود به مقصدی رسید و این مهر شامل کسی می‌شود که در پرتوِ مهر باشد و با حضور در این تشعشع خود را پذیرای آن کرده باشد و باز در نهایت آن‌چه کار می‌کند مهر است و ما از غایت آن چیزی نمی‌دانیم. به‌ویژه در این روزگار که انسان در قهقرای بی‌مهری می‌رود تا در اعماقِ بدونِ نورِ اقیانوس‌های ژرف نیست شود و روشن است که نیستی در کار نیست.

هوس‌های عدمستان

آن‌قدر هست که یک شهر غزل‌خوان دارید

نه غزالی، نه غزل‌دانِ بیابان دارید

.

شکرستانِ منِ زهرزبان شعرِ هواست

چه هوس‌ها که به دل از عدمستان دارید

.

سخت بیگانه‌ام ای قوم، خدا می‌داند

با شِمایی که شما از شب و روزان دارید

.

تیر باید بزنم بر سگِ پتیارهٔ خود

تا کمان‌ها به کمین‌گیریِ شیران دارید

.

کارد، آری، چه کنم چون که گذشت از پی و رگ

نفسم تنگ شد از هرچه به مهمان دارید

.

من که در هر سحری در دلِ کفری دگرم

جسمم آن قصه که از دولتِ شیطان دارید

.

به لبم گفتم از این گفتن اگر لب نگزیم

لب‌گزان بر لبِ حیرانیِ ما جان دارید

.

سخنم تب شده، یکچند شدم هذیانی

بعدِ من دردی و هذیانه فراوان دارید

جدیدترین یادداشت استاد عدمیان، مشهور به رسول ویرانی


نمی‌دانم چرا بی‌خود و بی‌جهت امیدوارم. واقعاً انگار می‌کنم تا یک ماه یا سه ماه دیگر یا نهایتاً آخر زمستان اتفاقی در زندگی من می‌افتد و یک تحول بزرگ رخ خواهد داد. یک شغل بسیار خوب با درآمد قابل توجه و کاملاً منطبق با خواسته‌های درونی‌ام به سراغم می‌آید. باور کنید این را نمی‌بافم. واقعاً گویی یک چیزی هست که خودم هم کاملاً از آن اطلاع دارم. یعنی برنامه‌اش را خودم ریخته‌ام. اما هر چه نگاه می‌کنم که این چه خوش‌خیالی و امیدواریِ عجیبی‌ست از آن سردرنمی‌آورم. چون روند رویدادها به هیچ وجه مثبت به نظر نمی‌آید. حتی اگر تمام رویدادها نیز مثبت باشد، آن کسی که اصلاً مثبت نیست خودِ منم. مثبت‌نبودنِ من هم به شکلی کاملاً واضح چیزی نیست جز اعمالم. اعمال من نیز به بیانی کاملاً روشن عبارت است از گناه و ثواب و خیر و شر. هیچ چیز دیگری در این میان نیست. مدیونید اگر با خودتان تفسیرهای اجتماعی و فقر و مسئلۀ تورمی و مشکلات اخلاقی جامعه و بالانشینیِ پلشت‌ها و پایین‌نشینیِ نیکان و هر چیز دیگری بکنید. به جان خودم این‌ها در میان نیست. تنها به قیامت و قبر و پرسش و پاسخ می‌اندیشم. می‌دانم اوضاع من در آن جهانِ حتمی قابل دفاع نیست. به روح کلاغ‌های ده‌هزار سال پیش مسئلۀ من هیچ‌کدام از مسائل اساسی مردم از قبیل شغل و مسکن و تحصیل و چه و چه نیست. قطعاً من هم مانند هر کدام از این مردمی که شب و روز از کنارم می‌گذرند در تمامِ این مسائل غوطه می‌خورم، ولی چنان غرق گناهم که هیچ مسئله‌ای برایم بزرگ نمی‌شود. شاید به همین دلیل هم باشد که تا جایی بخواهم سخنی در این موارد بگویم مغزم فرمان می‌دهد: «خفه شو» و دلم ناله می‌زند که «زر نزن کثافت» و روحم از آسمان هفتم می‌آید یقه‌ام می‌کند که «لعنت خدا بر تو که مرا از جایگاه اصلی‌ام به نکبت‌سرای عصیان کشاندی». دیگر هیچ چیزی مهم نیست. اگر من ذره‌ای شعور داشتم، در پیِ حلّ مشکلی از مشکلات مردم بودم. می‌آمدم داد می‌زدم: «آی وزیر مسکن! تو باید در پایین‌ترین نقاط شهر مستأجر باشی و حقوقی بخور و بمیر بگیری تا مانندِ پاسوخته‌های جهنم از این‌ور به آن‌ور فریادزنان بدوی و دردِ مسکن را دوا کنی.» خودم قدرت را در دست می‌گرفتم و در نهایت تقوا و استواری و رشادت کاری می‌کردم که همه از مسئول‌بودن فراری شوند. چه کنم که اینجا دنیاست و من دنیایی‌ترین چیزِ این جهانم. چه کنم که من نیز کنج عافیت را برگزیده‌ام و خوش‌ترین حالت برای من هم خودرویی و خانه‌ای و فراغتی و کتابی و گوشۀ چمنی‌ست.
خدای من! من تنها به تو امیدوارم. به تویی که مرا در حال گناه می‌بینی و رها می‌کنی تا در آن فروبروم و دیگر در رستاخیز هیچ حجتی نداشته باشم. من سخت بیچاره‌ام. هیچ‌کدام از این آدم‌هایی که من خیال می‌کنم کاره‌ای هستند قادر نیستند یک ذره از گناه مرا ببخشند. وای خدای من! هیچ‌کس جز تو نمی‌تواند مرا ببخشد. من با تمام وجودم به تو روی آورده‌ام و از تو می‌خواهم مرا در دریای رحمت خود غرق کنی و فکر و خیال گناه و اشتباه را از سر من بیرون کنی. من مشتاق همان قدیسی هستم که شبانروزان در من نماز می‌گزارد. کجا رفته آن قدیس؟ به نظر خودت من می‌توانم گناه نکنم؟ من می‌توانم به گناه بازنگردم؟ من چه گناهی کرده‌ام که این‌همه گناه می‌کنم؟ خدایا! به من رحم کن. من می‌ترسم از اعمالم و بسیار از خودم نومیدم. و بسیار به تو امیدوارم و تنها به تو امیدوارم. خدایا! دوست دارم تا آن‌سوی هستی با تو سخن بگویم. بهترین حالت من در تمام زندگی و روز و شبم وقتی‌ست که با تو می‌گویم. ممنونم به من اجازه دادی نام تو را بیاورم. حالم خوب نیست. تو قبل از این‌که من این کلمات را بنویسم خوانده‌ای‌شان. با من سخن بگو. من را ناگهان تا ابد ببخش و دیگر اجازه نده گناهی کنم. من از تو می‌ترسم. من از شرمندگی برابر تو می‌ترسم. خوش به حال کسانی که عمری عبادت تو را کرده‌اند. بدا به حال من که عمری تنها و تنها معصیت تو را کرده‌ام. آیا مرا در آغوش مهربان و رحیم و بخشنده و غفار و دوست‌داشتنیِ خود می‌فشاری؟ با من چه خواهی کرد؟

شب‌نویسی

نوشتن از مسائل روز خطای بزرگی ست. باید از مسائل شب نوشت. شب اصلِ مسئلهٔ آدمیزاد است و آدم‌ها مشغول روزند. بی‌خبرند که از این‌همه مسائل روز چیزی عایدشان نشده. هر چه آدم‌ها بیشتر به شب بپردازند توفیق‌شان بیشتر است، چون اصلِ مسائل هم بیشتر شب‌واره است و اگر هم روزوارانه باشد، آن روز سنخیتی با روزِ معهود ما ندارد. معشوق و مقصود و منتهی عدمی‌ست. باید گرداگردِ سلب حلقه زد. راه از «لا» می‌گذرد. و از این قبیل. گریه باید کرد. التماس باید کرد. شاید عنایتی شد و به ما هم چیزی رسید. در بسیاری از چیزها چیزی نیست. کار دشوار است، اگر نگوییم ناشدنی‌ست؛ هرچند با کریمان کارها دشوار نیست. ما دور از کرامتیم و این بُعد کار را ترسناک می‌کند. آن‌که با فضل و کرم نزیسته، چگونه چشم‌دارِ تکریم است؟ خلاصه از این قبیل حرف‌ها که کسی حوصلهٔ خواندنش را هم ندارد، چه برسد به اندیشه و کردار و غیرهم.

برویم صحرا. تک‌درخت باغ انار باباجون تسلیم دست به آسمان گرفته. تو بودی می‌گفتی من میوه دارم؟ نه، غلط بکنم. فعلاً برهنه باش تا شاید در بهار پوشاندمت. زمستان هم از جملهٔ شب‌واره‌هاست. و کویر. و هر آن‌چه آدمیان شهری‌شده از آن گریزانند. قبرستان هم. عالی‌ست. متعالی بگردان. آمین یا رب العالمین.

سه‌زمانی‌ها

در فروشگاه که بودم، نیروی کاری که دیروز باید می‌آمد سرِ کار، امروز آمد و کمی که کار کرد قصه واریکوسل خویش را گفت و رفت. دیروز مادرش آمده بود و می‌گفت می‌خواهد درس بخواند. دیپلم انسانی دارد و نوزده سال. به این نگاه کردم که هیچ‌کس آن سعۀ وجودی را ندارد که همزمان در گذشته و حال و آینده باشد. همه‌مان به یک نسبتی عدمیم. برخی کمی در آینده هستند و این‌ها قوت نفس شگفتی دارند. برخی در گذشته نیز حاضرند و این جماعت از قبلی شگفت‌ترند. دیگران اکنون‌اند و خیلی از همین‌ها در اکنون نیز چیز قابل ذکری نیستند. تنها اولیای الهی در گذشته ذکرشان هست و در آینده هم از آنان اثرهاست. می‌گویند محل جلوه اصلی آنان در این ظرف اکنونی ما هم نیست. یکی هم هست که در قیامت نیز به جلوه درنمی‌آید.

به هر حال من پست‌تر از حیوانی هستم که جگرم از این حقارت جزغاله می‌شود. به اینکه به نورم متصل نمی‌شوم سخت تاریکم. خلاصه که دمش را نهاد پشت کولش و رفت. هنوز در سرگردانی اولیه سیلان داشت و به سرگردانی مسخره ما دچار نشده بود. هر چیزی باشی روزی سرگردانی نصیبت می‌شود. ما که سر به ثریای نرسیدن هم فرود نیاوردیم.