وجود عدم ندارد
🔺 دیشب در بیخودیِ وصفنشدنیِ گنگی به ساناز میگفتم هر چه میکشیم از اسماء و صفات الهیست. اگر او غفار نبود، ما گناه نمیکردیم. اگر او خالق نبود، ما نبودیم. فضیل عیاض بعد از مرگِ پسرش رشک میبرد به آنکه هرگز نیامده و نخواهد آمد؛ شاید چون او به بیتعینی نزدیکتر باشد. ما متعین شدیم و پیدا. ما صاحب شنوایی شدیم چون او سمیع است. ما دیدیم چون او بصیر است. ما روز و شب در پیِ جمعِ مال و دانشیم، چون او غنی و علیم است.
🔺 به قول آقای شاهآبادیِ بزرگ اینها صیغههای معدنیست. خداوند معدنِ دانش و ثروت و کمال و جمال است که علیم و غنی و حمید و جمیل شده. اینها تازه بعد از کلی فروافتادن به این اسامی درآمده و فاصلۀ ما با همین اسامی نیز از دنیاست تا برزخ تا قیامت تا بهشت تا صفات تا اسامی تا ذات که به قول حاج امیر لا بشرط است. مقید به هیچ قیدی نیست و به این بیقیدی نیز مقید نیست، زیرا این بیقیدی نیز قیدیست. هر آینه میزاید و تو نمیتوانی به هیچ چیزش دل ببندی.
🔺 بنابراین شناختن اسامی و صفات الهی از نان شب واجبتر است، چرا که هر چه بر سر ما ریخته و میریزد و خواهد ریخت از همان اسامی و صفات است.
📍 و تو چقدر دستت از همهچیز کوتاه است. چگونه میتوان به آن کمر دست رساند وقتی «بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ / خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش.» دیشب در همان منگیِ منقلب دفترهای ده سال پیشم را پیشش میگشودم و از اینهمه کلمه با خط ریز متعجب میشد. علی جعفری هم متعجب شد. گفت چه حوصلهای داری. به هر دو گفتم اشتباه کردم شعر را رها کردم. نمیدانند عمق این حسرت چیست.
📍 من به تو میگویم در ژرفای این آه چه میگذرد. با شعر میشد به چیزهایی در آنسوی برزخ و قیامت دست رساند. شعر راهِ نهانیست که شاعر را یواشکی به چیزهایی رهنمون میکند. حتی گاهی خوانندههایش هم دریافتهایی دارند. شعر زمزمۀ مخفیِ فرشتگان را میشنود بی آنکه شهابی دنبالت کند. اگر من با شعر میماندم، امروز به این بیچیزی گرفتار نمیشدم. اما نه، من هرگز شعر را رها نکردم. در پایینترین خانههای وجود نیز زمزمِ شعر رهایم نکرد. چقدر ویرانم. چقدر گریانم.
.
سهشنبه پانزده اسفندِ دو