درِ بازِ سکوت

در این کشتی نشسته‌ایم و به سوی ابدیت در حرکتیم. چه خواهیم شد؟ هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانیم. آن‌ها که چیزی می‌دانند لب چیده‌اند و آن‌ها که نمی‌دانند مدام حرف می‌زنند. پس از ساعت‌ها به این گوشه رسیده‌ام و از خدا شاکرم که اینجا را برای سکوت و سکون من فراهم کرده است.

شب است و تهران بسیار آلوده است. فراتر از آلودگی شهر، دهر آلوده است. وقتی منِ حساب و کتابی می‌شوم، گویی دیگر آن منِ سابق نیستم. هرچند ما درباره‌ی اصالت و حقانیت آن منِ سابق پیش‌تر سخن گفته‌ایم و بیش از این روا نیست رجوع به آن ابحاث.

یک روز بی‌خودِ دیگر گذشت. یحتمل به آن‌ها خوش گذشته باشد. به من که باز سودای خامِ آدم‌شدن در سر دارم آن‌قدری خوش نگذشت. دیشب در هیئت شیخ بر منبر از حرف‌های اردستانی آتش گرفته بود. روایتی تاریخی از کتاب شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابی‌الحدید معتزلی بر زبان آورد که نمی‌دانم دیگران نیز به درک روح من از آن رسیدند یا نه. امروز نیز بابا از هیئت‌شان گفت که شیخِ منبری‌شان به اردستانی بابت اباطیلش در مناظره با حامد کاشانی حمله‌ها برده بود. آب در لانه‌ی عمامه‌به‌سرها افتاده است. حاصل سال‌ها بی‌حاصلی و رهاکردنِ اصل دین اکنون خودش را بیشتر نشان می‌دهد.

دلتنگیِ عجیبی مرا گرفته. گویی نمی‌توانم سکوت کنم و غمگین و متفکر به نظر نرسم. این بود که نوشتم میان تمامِ چیزهایی که می‌شود باشم، ترجیح می‌دهم نباشم! و بعد سرودم: که شبیهِ دلِ خاموشِ خودم، آرزومنده‌ی آغوشِ خودم. لبخند زدم که این‌ها را نمی‌شود جایی نشر داد. بهجت می‌گفت درس تمام مشکلات را حل می‌کند. حتی اگر خسته باشی.

دلتنگی تمام وجودم را گرفته است؛ از راهی که ده‌ها سال نرفتمش و طبیعی هم هست در این سن و سال قدم‌نهادن در او خیالی خام است. آن‌ها که از نوجوانی راه را رفته بودند به جای ویژه‌ای نرسیدند. خدایا سال‌ها پیش با تو گفته بودم: آن‌ها که خواستند نتوانستند، ما که چیزی نخواستیم چگونه خواهیم توانست؟ نوشتن چه سودی دارد؟

شاید بهتر باشد در همین گوشه‌ی خاموشِ فراموش‌شده به انتظار چیزهایی بنویسم، بلکه از من یادگارهایی از دلتنگی بماند. بیش از این، اگر قرار باشد به سوی ابدیت قدم بگذارم، شیدایی آدمی را بی‌خود می‌کند. فردا رنجی مضاعف است. کاش رفتن‌ها به همین سادگی بود. البته که مرگ بسیار ساده است، اما نه برای من که تمام اندام‌های هستی‌ام بسته به دنیایی است که بنیادی ندارد.

ما مجبوریم سنت‌های پیشینیان را تکرار کنیم. رنج مکرر نه پرسش‌های دیگران، که احتمال بالای بازگشت به تنظیماتِ کارخانه‌ای است که تغییر می‌کنند. ماندن بر سر حرف اصلی و استقامت در کارها از کسی که صد رحمت به اسکی‌بازهای بی‌نیاز از عقل زیست کرده و می‌کند، انتظاری وهم‌آلود است.

من همانم که وقتی تقریباً همه در تاب و تب صندوق‌ها بودند، در گروهِ غمگینانِ بی‌انتظار پایم به جایی نرفت. من همانم که وقتی تقریباً تمام ایرانِ شهرنشین پای بازی فوتبال نشسته بودند، دلم به این بلاهت گرم نبود و راهیِ استخر شدم. آن‌قدر آش شور بود که به استخر هم راهم ندادند و در خیابان‌های خالیِ دهر رانندگی کردم. چه کنم که حماقت‌ها مرا آن‌قدری که شایسته است درنمی‌گیرند. چه کنم که با این همه سلب هیچ ایجابی به سراغم نمی‌آید. چه کنم که اندوهِ نرسیدن و خسرانِ هستی هر چه را دارم به باد می‌دهد.

هنگام مرگ همگانی

آن‌قدر خسته بودم و غمناک که مشغول زندگی شدم. زندگی مرا با خودش برد. درست مانند خاشاکی که به سیلی می‌افتد و نمی‌داند به کجا می‌رود. اما من دلم آن‌قدر تنگ است و آن‌قدر مجال بروز نیافته که گویا از بیخ نبوده. ولی هر چه باشد من زنده‌ام و پیش می‌روم. چیزی در دستم نیست. خاطرم نیست برای آمدنم هماهنگی شده باشد. این‌که در این خانواده باشم و در این زمان و در این جغرافیا، یاد ندارم خواهش و پذیرش من دخیلش باشد.

تهران. تهران. آلوده است. افتضاح است. گلو و چشمم می‌سوزد. اوضاع خیلی خراب است. باران در کار نیست. باد هم نمی‌آید. از توبه نیز خبری نیست. همه دیگران را متهم می‌کنند. اما می‌بینید که همه با هم در این بلاییم. تقریباً جایی از این مدرنیته‌ی کوفتی در امان نیست. هیچ‌کس طالبِ تو نیست.

اکنون که چیزی از این‌ها در دستم نبوده، لابد ابدیت نیز در دستم نیست. یحتمل این بازه‌ی دنیا هم به اختیارم نیست. آدمیزاد باید بنده‌ی خدا باشد و از مسیر راستی بیرون نرود. باقی‌اش هر چه کند باطل است و کسی بیش از خودش از آن زیان نمی‌کند. ولی من خسته‌تر از آنم که بتوانم غم‌هایم را به بر بکشم و با آن‌ها های‌های خون بگریم. مدام سرم را تکان می‌دهم. ناشکری نمی‌کنم. غرق نعمتم. اصلاً نمی‌توانم بشمارم‌شان. با این حال چیزی در من چنگ می‌زند. چه باید بکنم با این پیرِ چنگیِ آشفته‌حال؟

ادبیات همین‌جاست. از همین نقطه است که می‌آغازد. حداقل در دوران کفرآمیز امروزی ادبیات این‌شکلی است. من البته شاعرم و شاعرانِ این روزگار مداح و شلوغ‌کار نیستند و از عرفان اعصار نیز گذشته‌اند و چون آدمی را هیچ‌جا نمی‌یابند، به خود پناهنده می‌شوند. با این حال خود نیز برای آنان آورده‌ای ندارد و در بهترین حالت تصویری گنگ از هیاهوهای پوچ روزگارِ اکنونی به در و دیوارِ خاطرشان می‌پاشد. من بسیار شیدایم و برای این شیدایی هیچ مابه‌ازایی نمی‌یابم.

روشن نیست چه چیزی با من خواهد آمد، آن‌قدری می‌توان گفت که من با وجودِ تمام بندها و پیوندها، بی‌اندازه تنهایم. ولی سرِ آن ندارم که این تنهایی را فریاد بزنم. می‌خواهم در آغوشِ بادش بخسبم. لیک جای خفتن و آسودنی نیست. همه رفته‌اند و آن‌که از گردِ کاروان‌های دور و دراز جا مانده منم.

چرا سخن از کاروان می‌زنم در عصری کاروانی در کار نیست؟ هر کس سوار خودروی خود می‌شود و به راه می‌افتد. این انگاره‌ها از دهری دور به ارث رسیده است. البته که با اتمامِ انرژی‌های فسیلی و از آن هولناک‌تر، تغییرات مردم‌افکنِ اقلیمی، شاید بازگشت به آن خاطرات آرزوهایی دست‌نیافتنی شود. آن‌چه ما شاهدیم سال‌های خشک و بی‌بارش است. به دریای کاسپین نیز نمی‌توان گریخت. او نیز تخلیه و تبخیر می‌شود. آب‌های اقیانوسی بالا می‌آید و مناطق ساحلی به زیر آب می‌رود. هیچ جنگی با بشر چنین نخواهد کرد که عظمتِ طبیعت می‌کند.

باورم این است که نسلِ کنونیِ بشر دیگر باید جل و پلاسش را جمع کند. وقتی دست از تخریب طبیعت برنمی‌دارد. وقتی جهان ویرانگر صنعتی را رها نمی‌کند. وقتی برابر ظلم‌ها و کشتارها و نسل‌کشی‌ها فریادی نمی‌زند و قدمی برنمی‌دارد. وقتی جز به توفیق و برتری خودش به چیز دیگری نمی‌اندیشد. وقتی از راهِ خطایی که رفته توبه نمی‌کند. وقتی حتی مؤمنانش نیز در اعماق وجود باوری به مسبب‌الاسباب ندارند. وقتی این‌همه این آدمیزاد بد است و از بدی بازنمی‌گردد، بیایید منصف باشیم؛ چرا باید باشد؟ از مرگِ تدریجی‌مان لذت ببریم.

مرثیه‌ای بر انسان

طلا رفت تا یازده و پانصد و اندکی به عقب برگشت، ولی هنوز همان بالاهاست و خیلی دور است که آن‌چنان اصلاحی دیده شود. این هم زندگی ما در این مرز پرگهر است. ما هر روز مفلس‌تر می‌شویم و این تازه چیزهایی است که از آن اخباری داریم. می‌شود به هیچ‌کدام فکر نکرد و غرق در تأملات عرفانی و معنوی شد. ولی با واقعیت نمی‌شود جنگید.

شگفت اینجاست که این مال دقیقاً مال دنیاست و کوه‌های طلا و دلار و واحدهای مسکونی و زمین‌های مرغوب مناطق مطلوب جهان را نمی‌شود به آن‌سوی گور برد. اما آدمی جویای جاودانگی است و می‌خواهد تمام این‌ها را به خودش به گور ببرد

من آدم‌هایی را در اطرافم دیده‌ام که دوست ندارند پس از مرگ‌شان پشیزی از دارایی‌هایشان به اطرافیان برسد. یک روز خودش با شوخی و جدی آمیخته به من گفت اگر بدانم فردا می‌میرم، همین امشب تمام دارایی‌ام را آتش می‌زنم. حتی دوست دارد آن را به کهریزک تقدیم کند. با این حال در اموال او حقوقی برای دیگران هست. سهم خواهرش را سال‌هاست نداده است و هر بار که صحبت از آن سهم می‌شود هزار بهانه می‌آورد و بدحال می‌شود و گاه کار به دوا و دکتر کشیده می‌شود.

بله. می‌دانم. هیچ‌کس علیه‌السلام نیست و هر کدام ما اگر دست‌مان برسد چون گرگی طماع هر گوسفندی را خواهیم درید. من دریده‌شدن گوسفند را به چشم دیده‌ام. گوسفند واقعاً هیچ مفرّی ندارد. گرگ گلوی تمام گوسفندانی را که بتواند می‌درد. یک صبح وقتی به آغل گوسفندان باباجون رسیدم از دیدن دریده‌شدن حدود ده گوسفند کرک‌هایم ریخت.

گرگ به اندازه‌ی نیازش شکار نمی‌کند. گرگ‌های درون ما کافی است مجالی برای این کار بیابند. آن‌وقت خواهیم دید همه‌ی ما فرعونانی هستیم که انا ربکم الاعلی می‌گوییم، وگرنه چرا باید قرآن قصه‌ی او را برای همه‌ی ما بیاورد؟ آن روز است که همه‌ی ما خسروپرویز خواهیم بود با چند هزار زن در حرم‌سرا. آن دم تمام ما راگفلریم با ثروتی حساب‌ناشدنی. آه از پیچیدگی‌های نفس آدمی.

در اسارت تا ابد

وادادگی عجیبی سراپایم را گرفته است و چندان امیدی به تغییراتی خاص در روند پیش رو ندارم. من هنوز همانم که مولا علی علیه‌السلام فرمود: آن‌که نمی‌داند به کجا می‌رود به جایی نخواهد رسید. دیروز که قدمی در دشت زدیم دیدم اینجا نوشتنی نیست. نوشتنِ من همه در تنگی‌های شهر است. روزی که این تمدنِ انرژی‌محور محو شود خنده‌ها خواهیم زد. چقدر قهقهه‌آمیز است هنگامی که تمامِ بودِ این سازه با نبودِ انرژی‌های فسیلی و قطع برق نابود شود. مادرم می‌گوید اگر برق نباشد چه خواهیم کرد؟ می‌گویم شما که روزگار بی‌برقی را دیده بودید چه اندوهی دارید؟

دولت مستقر درگیر واردات و نصب سلول‌های خورشیدی است. با آن هم غش‌غش خندیدیم. آخر توانی که مزارع بزرگ سلول‌های خورشیدی دارند یک محله را نیز کفاف نمی‌دهد. به همین صورت خریت ادامه دارد. انسان اندوه بزرگی است که پشت چهره‌ی جنگ و توسعه و انرژی در محاق فنا رفته است. پیری امروز در گوشم می‌خواند هستند کسانی که در معرض سقوط‌اند و درست در لحظه‌ی فروافتادن در چاه خوش و خرم‌اند. برخی نیز در کشاکش رفتنِ این حاکم و نشاندنِ آن حکومت‌اند. حالِ دنیای ما خوب نیست، چون ربط ما با اصل ما درست نیست. اکنون که قرار است وزارت جنگ از بیشترین کشتار ابایی نداشته باشد، احتمالِ این‌که ما نیز فردای پایانِ جنگ را نبینیم روشن نیست.

خیال کن فردای افول تمدن‌های متجاوز و قلدر عالم را هم دیدی. با خودت چه خواهی کرد؟ آن قلدر بزرگ که قرار است تا ابد با تو بیاید با هیچ موشک و جنگنده و لشکری از میان نخواهد رفت. او خودِ ققنوس است که از میانِ آتش نیز باز زاده خواهد شد و هستی‌ات را به آتش خواهد کشید. اگر او را مسلمان نکنی و کافرانه با خود ببری‌اش، هیچ آسایشی در هیچ کاخ و قصر و دشت و باغی نخواهی داشت. چه دشواریِ وصف‌ناپذیری دارد در اسارتِ دشمنان به ابدیت قدم نهادن. که قیامت نه پایانِ راهِ آدمی، که تازه آغازی بر ابدیتی تمام‌ناپذیر است.

نه امید دیدار

می‌خواستم از حوادث معمول روزهایم بنویسم، اما شعری را که آقای اخوان در مراسم‌های فاطمیه می‌خواند در ذهنم مرور کردم: «بِنِشین در برم ای خانه‌نشین / چهره‌ی فاطمه را سیر ببین.»

با خودم گفتم مگر آدمی چقدر می‌تواند آدمی را که مطمئن است دیگر نخواهد دید ببیند؟ همان بیت مثنوی که «گر بریزی بحر را در کوزه‌ای / چند گنجد؟ قسمتِ یک روزه‌ای.» همان که ساناز به من می‌گفت می‌خواهم سهمِ روزهای نبودنت را بردارم. شدنی هم نیست. رفتم در کنار تختِ برادری که حتماً مغزش مرده بود. خداوند چه صبری عنایت‌مان کرد. پیشانی‌اش را بو کردم. عکس گرفتم. فایده‌ای ندارد. باید رفت. باید ما را ببرند. ما اهل هیچ‌کجا نیستیم. ما نه وجودی داریم، نه اهلیتی.

همین چند شب پیش بود. بله، شنبه بود. محمدطه رفت خانه‌شان. لباس‌هایش در اتاق مانده بود. ساناز ناگهان چیزی گفت که ذره‌هایم در جهان نیست شد: «تو چطوری دوریِ برادرت را تحمل می‌کنی؟» خیلی راحت. خیلی راحت زندگی می‌کنم. دیوانگی مرا غرق در توهم می‌کند و عجیب است که نوای هیچ ذره‌ای به گوشم نمی‌رسد. گاهی در نوشتن شراره‌های وجودم را در قالب کلمات حک می‌کنم. و نگفتنِ چنین چیزی بسیار بهتر از گفتنِ آن است.

فرودین چهار

دیِ سه، شنبه بیست و نهم

➖ آه از این عمرهای کوتاه و آرزوهای دراز. آرزوی شعله‌ای شدن و خاکستری از وجود باقی نماندن. آرزوی نیستی در پای هستی. آنجا که جای رسیدن نیست و نرسیدن بنای اصلی اوست. با کدام ترفند می‌شود به ملاقات حقیقت رفت؟ درست است که پیش روی آن استادِ قمی ناگهان سهراب را از بیخ زدم و او چنان جا خورد که در مصاحبه رد شدم، ولی در نهان‌خانه‌ی جانم بسیاری از شعرواره‌های او را قبل از آن‌که او سروده باشد دیده بودم. دیده بودم در پای بوته‌ی سوزانِ روستایمان که وصل ممکن نیست و سروده بودم: توان به گریه‌ی شمعی که تا سحر میرَد / نوشت: وصل نیاید تو را به سوز و گداز؟ او در مسیر مرگ است و چنان با این سوختن آمیخته و یکی شده که نه می‌داند دارد رنج می‌کشد یا لذت می‌برد و این تعریف‌های شهوت‌پرستانه‌ی ما به قامت فانی او راست نمی‌آید.

♾ همان‌طور که دوستان من نیز این باور را دارند، من نیز بر همین عقیده هستم؛ بر این باور که قطعاً کلمات پیش روی مرا خواهند گرفت و به حکم آیه‌ی «یحرفون الکلم من بعد مواضعه» با آن طایفه‌ی عنود هم‌سر خواهم شد. می‌دانم که امام رضا علیه‌السلام به خاطر یک کلمه شصت روز دوستانش را پشت در نگه داشت. تنها به این علت که آن‌ها می‌گفتند ما پیروِ تو هستیم و امام می‌فرمود دوستدار مایید. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتند سر به بیابان بگذارند. کدام بیابان؟ لازم نیست عزیزانم. امام شما سر به بیابان نهاده و شما در شهرهایتان سرخوش و آسوده و شاکی از کمبود نعمت‌های بی‌نهایت می‌چرخید و نگران دلار و سکه و زمین و خودرو و جنگید.

◀️ سهراب خیلی بعدتر از این قضایا از شهری آن‌سوی دریاها سخن گفته بود. حقیقت آن است که شاعر جایی در شهر ندارد و آن یونانیِ دانا به‌خوبی شاعران را به جرمی بیرون رانده بود که تقریباً امروز بحمدلله همه در ارتکاب و تشویق به آن همدیگر را زیر می‌گیرند: فساد. اگر احیاناً آقای شیخ اشراق پس از مشاهده و گفت‌وگو با حضرت ارسطو و جناب کیخسرو، موفق به دیداری با مردِ نیست‌آبادی شد، لطفاً او را از این مهم مطلع کند و جمعی را از نگرانی درآورد.

⏺ من آدم نبودم، ولی اگر هم بودم، در بهترین حالت به مقامات امام علیه‌السلام خیره‌سری می‌کردم و خیالات برم می‌داشت که او در بازارها می‌رود و می‌آید و می‌خورد و می‌خوابد و دیگر چیزها. و من چرا باید پیروی او کنم؟ بهتر نیست از او عبور کنم و تک و منفرد و یگانه به دیدار معبود و مبدأ تعالی نایل بیایم؟

🔽 سهراب در آن تابستان گرم به من خنده زد و من تنها آه کشیدم از شهری که بر کرانه‌ی کویر روییده و این احتمال را دادم که آن بیابانی در همین حوالی باشد. اما تمام صحرای قم و کوه‌های زنجان را جنیان تسخیر کرده بودند. وجب به وجب آن خاک را در چنگ خود گرفته بودند. ماهواره‌های رصدی اجنبی‌ها بی‌وقفه هر صحرای خشکی را می‌نگرند تا او را بیابند و این افسانه را تمام کنند. چرا من از هر سو می‌روم در نوشتن باز به تو می‌رسم؟ شاعران را چه به پشت میزها نشستن و حقوق گرفتن و اضافه‌کاری و مزایا و حق مسکن و حق اولاد و حق ایاب و ذهاب تا در پایان هر برج از آسمان برج‌دار دورتر افتند. نه. مسیر همین است. راهی جز فراق نیست. راهی جز نرسیدن و نشدن نیست. تنها مولوی‌ست که حرف از وصل می‌زند و قطعاً او هم متصل نیست، چنان‌که گنده‌تر از او نیز به چیزی نرسیده است.

↩️ همه‌چیز آن‌سوی مرگ است. تنها این امید هست که فرشته‌ای در گور درآید و تا روز نزدیک رستاخیز با آدمی حق بگوید. تنها این امید هست که «لایسمعون فیها لغواً و لا تأثیما» رنگِ واقعیت به خود بگیرد. وگرنه، به سید مهدی عزیزم هم گفتم، راه‌رفتن بر سطحِ بیرونی کهکشانِ زنِ به زنجیر کشیده شده نیز رافع دلتنگی نیست. ممکن است دوباره پیرمردی زنگ بزند و بگوید هدف خاصی از این نوشته‌های داری؟ و من آن‌سوی خطوط تلفن لبخندی بزنم که صدایش به آن‌سوی خطوط نرسد. هر چه رنگ مادیت دارد مایه‌ی دلتنگی‌ست. ما به هیچ عنوان نامحدود و بی‌کران و آزاد نیستیم. توانِ سیر در هیچ آفاقی نداریم. حدّ ما نیستی‌ست. این را مولوی نیز گفته است و من چنین هنرمندی در گفتن را هنوز در کسی ندیده‌ام: «قابلی گر شرط فعل حق بُدی / هیچ معدومی به هستی نامدی»؛ اگر شرط تحقق امر الهی و بودنِ ما قابلیت‌داشتن بود، هیچ نیستی به هستی نمی‌آمد. از بار این اندیشه‌ها می‌شود رَست. در هر خاکی هزار اندیشه خفته است. تو نیز به‌زودی با وصال اصل خود آرام خواهی شد.

پایان دادن به زندگی

در کتابی که از کتابخانه ستاندم حسین‌علی هروی چند ده صفحه از فروزانفر نوشته است. او رئیس دفتر رئیس دانشکده بوده و از نزدیک‌ترین افراد به فروزانفر. در نِت نامش را جستم. دستی بر آتش شرح حافظ داشته و بچه گرگان است. قصه‌ی عجیبی دارد.

جالب بود جایی ننوشته مسئول دفتر فروزانفر بوده است و تنها نُه سال خدمت در آموزش و پرورش را قید کرده‌اند و بعد رفتن به فرانسه برای تحصیل در رشته فرهنگ و تمدن اسلامی. حتی نوشته‌اند شاگرد فروزانفر بوده است، در حالی که رشته‌اش زبان فرانسه بود و هیچ کلاسی را با این استاد نگذرانده بود. البته خودش نوشته فروزانفر بهترین دانشکده‌ی من بود. عجیب است این واقعیتِ نه‌ساله‌ی زندگی او که خود نیز به آن معترف است جایی حک نشده است.

او اکنون در جوار امامزاده عبدالله گرگان در خاک است. آه از این در خاک رفتن. قلبم از این‌همه امواتی که از آن‌ها می‌خوانم در فشار است. بیشتر از این در فشار است که در یک خط نوشته بودند او به زندگی خود خاتمه داد. خودش می‌نویسد تفکرش چپی بوده است. یک چپی مانند همه‌ی چپی‌هایی که در حکومت شاهِ راست‌گرا منصب‌های بالا و پایینی داشتند. مثل همه‌نامسلمانانی که در حکومت اسلامی جایگاه دارند.

او را علی‌نقی وزیری یا همان کلنل وزیری به فروزانفر معرفی می‌کند و فروز نیز می‌پذیرد. داماد برادر کلنل بود. دست‌خطی برای عنایت‌الله مجیدی نهاده که دست‌نوشته‌های او در باب فروزانفر را تنظیم و چاپ کند. انتهای آن دست‌خط نوشته است: «دیگر آخرین لحظات است.» این جمله گویی صحه‌ای بر خودکشی اوست. خبر خاصی هم از او در میان خبرها نیست. علت مرگش را مشکل ریوی دانسته‌اند. برای همه درگذشتگان آمرزش می‌طلبم. شب عجیب و سختی بود پنج‌شنبه. آه‌های زیادی از این مرگ کشیدم. خدا مهربان‌تر از ماست. ما مهربانی‌مان را از او داریم. او می‌داند و بندگانش.

فرصت همیشگی نیست

خواجه ربیع هر شب میان قبرش می‌خفت و می‌گفت:

رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ

خدایا مرا به دنیا بازگردان تا به جبران گذشته عمل صالحی انجام دهم.

از گورش می‌جست: «ای ربیع! تو را برگرداندم. ببینم چه می‌کنی!» جز یکی‌دوبار، بیست سال تمام جز ذکر خدا چیزی نگفته بود. در نبرد صفین سخت به شک افتاده بود: «یاعلی! ما را به جنگ کفار بفرست تا از این مخمصه رها شویم!» به ری فرستاده شد. بعدها خبر شهادت سیدالشهدا سلام‌الله‌علیه به خواجه رسید: «وای بر این امت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند.» البته طولی نکشید که از این حرف دنیایی توبه کرد! در فاصله شهادت سه امام فرصت یاری‌شان را داشت و فقط نگران حرف دنیایی نزدن بود.

برگشت

چیز زیادی از عمر نمانده. در واقع عمر تمام شده. به بیان بهتر، عمری وجود ندارد و دنیا نیست و هر چه هست آخرت است و ما هم‌اکنون در قیامت و در قبر خود زندگی می‌کنیم. یک شب این نامهٔ امام حسین علیه‌السلام را به برادرش محمد حنفیه خواندم: گویی دنیا نبوده و آخرت همیشه هست، والسلام! همان‌طور که در جایش دراز کشیده بود گفت واقعاً دنیا تمام شد. تمام شد. پنج سال بیشتر است در خاک است. سال‌ها را ما طولانی تصور کرده‌ایم. ما که مقیم ابدیم، چگونه برای عزیزان‌مان صدوبیست سال عمر بخواهیم؟

آن‌که اسبش را برای تاخت زین کرده، یورتمه‌سواری مسخره‌اش می‌کند. اما. اما. اما. قطعاً مرگ زیباتر است. حتی زیباتر از قدسی‌ترین زیستن‌های دنیایی. چه سخت است حرفت از جنسی باشد که رنگ روزگارت نیست. رئال‌مادرید اگر یک بازی را جدی نگیرد، تا نابودی کامل پیش خواهد رفت. قهرمانی بازگشت ندارد. بازگشتش نابودی‌ست. شما که رفاه و آسایش و زیست نباتی را برگزیده‌اید، در همان قله‌ها خواهید مرد. اگر روی همین زمین زندگی می‌کردید غمی نبود. حالا که پرواز کرده‌ای، در لحظهٔ سقوط تمام استخوان‌هایت می‌شکند. چرا ابرقدرت‌ها دست از قدرت‌نمایی نمی‌کشند؟ چون ذره‌ای عقب‌نشینی مساوی با زوالی برگشت‌ناپذیر است. من چرا از خلوت خلسه‌گونه‌ام به میان شما ناهمجنسان می‌آیم؟

آرزویی بسیار بلند

در این نقطۀ شب می‌شود بهتر به روز نگریست. ما پرسشی بزرگ داریم و هر ثانیه دنبال پاسخ به آنیم. همین روزها که با مرگِ عجیبِ آقای رئیسی نامزدهای انتخاباتی بر سر ریاست بر قوۀ مجریه با هم کش و قوس‌ها دارند، می‌خواستم بپرسم کجای مردانِ سیاست بنشانیم درخت تا هوا تازه شود. ولی این پرسش دردی را از من دوا نخواهد کرد. فرض کن نمکی هم فشاندی و تکه‌ای نیز پراندی. چه سودی برای ابدیت و بقایت دارد؟ بیا این‌گونه نگاه کنیم که ما هم برای ریاست نامزد می‌شویم. از صبح تا شب فرصت‌های فراوانی برایمان پیش می‌آید که دوست داریم آن‌ها را به آغوش بکشیم. چه دردی از این بزرگ‌تر هست که این‌ها هیچ‌کدام دائمی نیستند و ما ابدی و همیشگی هستیم؟ این درد را با کدام‌یک از نامزدهای ریاست در این عالم می‌توان گفت؟ فکر کن اگر به یکی از این نامزدها بگویی برنامه شما برای تعجیل در ظهور قطب عالم امکان، حضرت صاحب‌الزمان علیه‌السلام چیست، چقدر سوژه خواهی شد.

نه می‌شود چیزی را رها کرد و نه می‌شود به این دنیا و صاحبانش دل خوش کرد. این دنیا و تمام عوالم زیر و زبرش آنِ امام است و هر کسی بدونِ اذنِ او جایی را تصاحب کرده، غصب کرده است. فرقی هم نمی‌کند بر سرش دستار دارد یا در کت می‌زید یا لخت و عور است یا هر چه و هر که. امروز دکتر صلاحی جایی که صحبت از شخصی به نام خاموشی شد که از او هم برای‌شان آبی گرم نشده بود، گفت عاقبت خاموشیِ مطلق به فریادم رسید. امام کدام سمت ایستاده است تا من روبرویش نباشم؟ چقدر دشوار است خود را کسی ندیدن و در مقابل تمامِ جان را نثارِ امام کردن. شب است و در ملکوت آفتاب می‌تابد.

هر قدر واقعی‌تر و روشن‌تر صحبت کنی مردم از اطراف تو پراکنده می‌شوند و هر اندازه رؤیا بفروشی و خوف جان و مال و دیگر وابسته‌ها را زنده کنی، تن‌های بیشتری را به خود جلب کرده‌ای. من لب‌هایم را بسته‌ام و چشمانم را تر کرده‌ام و هر چه می‌کنم نمی‌توانم خیال بفروشم. علی جعفری می‌گوید حرف‌های کلی و مبهم و بدون اندازه و مقیاس بزن تا بیشتر اطرافت بچرخند. مردم دوست دارند دروغ بشنوند. حساب و کتابی در کار نیست. دین ربطی به زندگی و سیاست ندارد. شما انسان خوبی باش، در کارت هم زرنگ باش. می‌بینی چقدر کلمات مات و مبهم‌اند. کلمات هیچ شأن و ارجی ندارند. در هر دهانی می‌چرخند و از هر کسی صادر می‌شوند. تو برگزیده شده‌ای. تویی که خدا برای زعامتِ این مردم انتخابت کرده است. پیش بیفت و بالا برو و فرصت خدمت را از دست نده.

تو هم‌اکنون در ابدیتی. نه آغاز شده‌ای و نه پایان می‌پذیری. خودت را ارزان نفروش. چه شب عجیبی‌ست. گفتم علی جان، آه از این عمر کوتاه. و ادامه ندادم: و آرزوهای دراز. آرزوی شعله‌وری در باد، درست همان‌وقتی که همه رهایت کرده‌اند و روبروی تقاضاها هر «نه» از تو، هزار «بله؟!» می‌زاید و هر «آری»گفتنت، همه را فراری می‌دهد.

این کدام آرزو بود که در جان من خانه ساخته بود؟ آرزویی بسیار بلند: نیستی. این نقطه را دیدی که چه آسوده کناری نشسته بود و درست در میان دایره جایش دادند؟ هر قدر بیشتر به پشت سرم نگاه می‌کنم، نیستی را بیشتر می‌بینم. چه کرده‌ای؟ هیچ. چه آورده‌ای؟ هیچ. چه ادعایی داری؟ هیچ. چه در نظر داری؟ هیچ. چه خواهد شد؟ هیچ.

این سلاح من است برابر همه‌طلب‌ها. این مبارزه و جهاد و مقاومت و مردانگی من است. در هیچ کنجی ننشستم و از هیچ میدانی بیرون نرفته‌ام.

فریبت می‌دهد این

ژرفا همچنان نامحترم و نامرد است. البته برای من اتفاق تازه و صد البته بدی نیست. دل باید کنده شود، اما چرا با اتفاقات بد؟ نمی‌شود با دوستی و مهربانی از هم جدا شد و خاطره‌ها را نگه‌داشت و درهای ارتباط را باز؟ صبح دیدم برق محافظ کامپیوتر خاموش است. در تمام این مدت اولین باری است که چنین صحنه‌ای را می‌بینم. صفحه‌کلید هم روی میز کناری است. پایه چسبی که روی میز من بود، روی میز جوادی‌ست که مرخصی‌ست. همین حوادث ریز و درشت بارها مکرر شده و باز من منتظرم چنین چیزهایی حداقل در روزهای آخر حادث نشد. احمق‌آدمی‌ام.

تنها چیزی که خوشحالم می‌کند این است که کسی در این ژرفا به کتاب علاقه‌ای ندارد و کتابی که زیر میز و روی کیس بود و امانتی از جواد عزیزم، دست‌نخورده مانده. من ژرفا را دوست داشتم. آدم‌ها و فضای آرام آن برایم کشش داشت. ولی انگار آدم‌ها آنی نیستند که نشان می‌دهند و آرامشِ اینجا آرامشِ مردابی‌ست؛ متعفن و راکد و مرده، ولی ظاهراً دلربا و زیبا و خاموش. در قعرِ این آب‌ها و زیرِ این نیلوفرهای شناور بر سطح مرداب، حیواناتِ ناشناخته‌ای خانه دارند که در ژرفای آب با هم توافقاتی شوم دارند. هرگز به آرامش و زیبایی طبیعت دل‌خوش نمان.

چوپانی را در روستایمان دیدم که در هوایی نزه و خوش با سرعت گوسفندان را سوی خانه می‌برد. پرسیدم کجا با این عجله؟ نفس‌نفس‌زنان گفت گولِ این آرامشِ هوا را نخور، طوفان در راه است. ساعتی نگذشته بود که از شدتِ باران و سرما راهِ خانه را نمی‌یافتم. چه احوالِ بدی برای من ساختند. به بذرافکن گفتم آمدنم به ژرفا مصادف با مرگ پسرم شد و رفتنم برابر با زاده‌شدنِ دخترم است ان‌شاءالله. ژرفا شروعِ مرگ بود و زندگی با رفتن از آن آغاز خواهد شد. آقا مجید سر به زیر انداخت و بغض و بهت سرتاپایش را گرفت. باز دلم نیامد و بوسیدمش و گفتم ولی من شما را دوست دارم. با این دلِ دیوانه و دوستدارم چه کنم عزیزانم؟

حذف مرگ

❗ آیا انسان همین بُعدِ جسمی و اعضای نهاده‌شده در او و رگ‌ها و رشته‌های عصبی است؟ آن‌چه این دیدگاه را پذیرفتنی می‌کرد پیشرفت‌های پزشکی و خودبنیادیِ انسانِ مدرن بود و تنها چیزی که برابرِ آن قد علم کرده بود، بیماری و مرگ بود. بیماری‌های بسیاری بدونِ درمان می‌ماند و با وجودِ درمان‌ها و پیشرفت‌های دارویی و پزشکی به مرگ ختم می‌شد. مرگ چنان انسان را زمین‌گیر کرد که مدرنیته مجبور شد با روش‌های مختلف آن را پنهان کند.

❗ یکی از این روش‌ها مرگ در بیمارستان و دور از دیدِ نزدیکان و عزیزان و روشِ دیگر بردن قبرستان به نقاطی دور از شهر بود. مرگ در خانه و دفن در نقاطی که هر روز آدمیان از آنجا می‌گذشتند، ابهتِ انسانِ خودبنیاد را فرومی‌ریخت. به او می‌آموخت و تذکر می‌داد که در این جهان قدرت و اراده‌ای برای غلبه بر بسیاری چیزها ندارد.

❗ هزاره‌ها بر این انسان گذشته تا دریابد جهان بُعد و منظر و باطن و معنایی دیگر دارد که با وجودِ هوس‌ها و خواست‌های تک‌بعدیِ او، جهتی دیگر می‌رود و آن‌قدر مقتدرانه و معظم این مسیر را می‌پیماید که مقاومت در برابرِ آن شوخیِ کودکانه‌ای است.

خلود در خلأِ عدمی

چگونه می‌توان کسی را که در پی پیروزی نیست شکست داد؟ روز اولی که در دفتر بذری بودم، بی‌اعتنا به سؤال‌هایش گفتم دعواها زیاد است. کمی بعد فهمیدم نامه‌ام را امضاء نکرده. رفقا پیگیر شدند و گفتند فرزندش بیمار لاعلاج است و مغزش سر جایش نیست. امضاء کرد. گفته بود انگیزه کار کردن ندارد. درست گفته بود. من هنوز همانم. آن‌که بخواهد کاری کند راهش را خواهد یافت. بهانه‌ای پذیرفته نیست. به این نقطهٔ شب که می‌رسم می‌بینم هیچ چیزی در این هستی نمی‌خواهم. تنها می‌خواهم کلمه‌ای باشم که برابر اندوه عزیزانم تسلیتی باشد. جویای حقم، ولی می‌دانم حق مرا زائل خواهد کرد. نیامدم بر شما و بر هر کس و چیز دیگری برتری بیابم.

نه! دروغ است. من شیفتهٔ برتری و یکه‌بزن بودنم. دوست دارم همه مرا تأیید کنند و برابر دانش و ادراکم سرِ تسلیم فروبیاورند. وقتی از محمود عزیزم می‌باختم دستهٔ بازی را می‌شکستم. اگر وارد هیچ بازی و آوردگاهی نمی‌شوم، دلیلش احتمال باختن است. احتمال موفق‌نشدن است. ولی اکنون که می‌نویسم حال خوبی دارم. حالا که خودم را شرح می‌دهم می‌دانم این واقعیت است. سخت است همرنگ جماعت شدن. سخت است کار خود را از دست دادن. می‌ترسم باز با خودرو آوارهٔ خیابان‌ها بشوم. وگرنه در یک نقطهٔ من هم دغدغه‌ای نیست. دغدغه‌ام نوشتن است و این محصول زندگی من است. از میان مهارت‌های انسانی این تنها توانایی شکسته‌بستهٔ من است. تدریس هم بلدم، ولی وقتی برای آن نگذاشته‌ام. به جان نازکت قسم که فقط وقتی می‌خوانم و می‌نویسم احساس فایده می‌کنم.

من این احساس عجیب را نمی‌توانم با کسی در میان بگذارم. انگار می‌کنم در نوشتن به جانم وحی می‌شود. همه چیزهایی که برای شما و خودم در طول روز ارزشی دارد، در شب‌نویسی رنگ می‌بازد. سجاد می‌گفت سیاهه زیاد بنویس. من می‌دانم چیزی از میان نمی‌رود، ولی باز دنبال جاودانگی‌ام. جاودانگی بزرگ‌ترین قدرت ممکن است. برای من که شیفتهٔ برتری‌ام، هرچند ظاهرم این‌چنین نمی‌نماید، حدّ نامحدود برتری جاودانگی‌ست. خلود در خلأِ عدمی که سابق بر وجود است. من متعلق به همان بی‌تعلقی و نامتعلق‌خانه‌ام. به جان خودم که این‌ها اباطیل نیست. طفلی دیدم که هنگام خوردن ترشی می‌گفت ترسیدم. او هنوز از عهدهٔ تفکیک حالات اسفل وجودش برنمی‌آید. ما نیز هنگام روبرویی با احوالات عِلوی و برتر روحانی نمی‌توانیم آن‌ها را درست ادا کنیم. سخنی مجازگونه و کلی بر زبان می‌آوریم که ازایی در جهان محسوسات داشته باشد.

سخت دلتنگم از این زندان. باورم نمی‌شود چهار دهه در این زندان زیسته‌ام. کافی‌ست یا هنوز هم باید بنویسم؟ چقدر مشتاق نبودنم.

چند دقیقه قبل از جنگ

🔺 ژاپن با بمب اتمی از حرکت ایستاد و دست‌هایش را بالا گرفت. ابرقدرتیِ امریکا در جهان آغاز شد. چند تن هم این وسط مردند: ۲۲۰ هزار نفر جزغاله شدند. خاطرات و آرزوهای آنان چه شد؟ اهمیتی ندارد. چیزی را هم ننوشتی، غمگین نباش؛ همه‌اش ثبت می‌شود. چیزی از بین نمی‌رود. پس فرقی ندارد اکنون جنگی دربگیرد یا نه. بود و نبود ما بسته به یک نفس است که اگر پایین برود و بالا نیاید، تمام است. گاهی ساناز از لحظهٔ آخر محمدیوسف می‌گوید و غم دارد که چرا درست احیاءش نکردند. پس از تأملی می‌گوید اگر می‌ماند با همین وضع دشوار، چقدر برایش سخت‌تر می‌گذشت.

🔺 لابلای تاریخ دنبال چه می‌گردی؟ همه جایش خون ریخته و اعضای تکه‌تکهٔ کودکان و زنان و مردان. این خاک با تمام ویژگی‌های منحصربه‌فردش برای زندگی، برای زندگی مناسب نیست. من باید خیلی زودتر از این‌ها می‌رفتم، ولی گناهانم نگذاشت. اشراقی شگفت روحم را در چنبرهٔ خودش گرفته. انگار می‌کنم همه‌چیز برابرم گشوده و روشن است و هیچ سخنی اندازهٔ بیانش نیست. مهم نیست می‌میرم یا می‌مانم یا مصیبت می‌کشم یا دارا هستم یا ندار یا هزاران احتمال دیگر. مهم این است در این آن رویم به چه سویی‌ست و واکنشم برابر رویدادها چیست. پیشامدها مهم نیست، واکنش‌ها مهم است. این را باید در مهم‌ترین قسمت مغزم و نفسم و روحم فروکنم تا در دقیقهٔ جنگ پس نمانم و خطا نکنم. هیچ کاری در جهان از این دشوارتر نیست و هیچ کاری جز این سنجیده نخواهد شد.

آدم‌کشی با کلمات

🔸 این جمله معروف و شاید تا حدی هم دست‌مالی‌شده و لمپن‌واره باشد که کلمات آدم می‌کشند؛ اما اگر کسی قیدِ این وضعیت را بزند و همتی بلند داشته باشد، می‌تواند با همین موضوع کتابی مفید و خواندنی بسازد. از ماجراهای تاریخی حول شخصیت‌های مهم بگیرید تا همین روزگار معاصر و زندگی روزمره ما. از آن‌سو هم معنای کشتن را از قتل فیزیکی می‌توان در نظر آورد تا قتل معنوی و بدنامی و امثالش.

🔸 ملایی برایم می‌گفت برای خواندن خطبه عقد به خانه‌ای رفته بود. آنجا مردی به خیال خودش روشنفکر، گفته بود چگونه با چند تا جمله این دو نامحرم با هم همسر می‌شوند و جواز آمیزش می‌گیرند. بعد هم هرهر و کرکر و تمسخر. ملای قصه هم دهانش را گشوده بود و چند کلمهٔ آب‌دار نثارش کرده بود. طرف که چپیده شد در قوطی، ملا گفته بود دیدی کلام مؤثر است؟

🔸 یکی از همکارانم وقتی دید چیزهایی از داستان‌ها و حکمت‌های ادبیات بارم هست، گفت تو داری اشتباه می‌کنی. ببین فلان استاد با همین قصه‌های یک‌دقیقه‌ای چقدر دنبال‌کننده و درآمد دارد. من که از محتوای مطالب آن عزیز باخبر بودم گفتم این کار برای مانند من دشوار نیست، ولی لگدپرانی کار نادرستی‌ست. سوءاستفاده از گسل‌های جامعه کارِ سودجویان است. به عدد آن دنبال‌کننده‌ها و بینندگان آن مطالب باید پاسخ‌گو باشد؛ که از این ابزار برای هدایت مردم بهره نگرفته و تنها جیبش را پر کرده.

🔸 کمی این‌سوتر، برای کلمات کسی همچون من، که ابداً در حساب هم نمی‌آید، بی‌دلیل در ملأ عام ناسزا راه می‌افتد. با همان کلماتی که می‌توان انسان‌ها را زنده کرد و به خداوند امیدوار، با لحن‌های ناگوار تیرهای زهرآلود روان می‌شود تا انسانی را بکشد. شگفتا که من متنفرم از لگدپرانی و باز متهم به همانم!

🔹البته که من واقفم به حقانیت راه امامانم و کژدانی دیگران مرا از این راه بازنمی‌دارد ان‌شاءعلی. شاید در همین مرگ است که زندگی تعبیه شده است. ما هر لحظه را می‌میریم و آنِ بعد زنده می‌شویم. بی‌خود نیست که در آن روز بر دهان‌ها مهر زده می‌شود و دست‌ها و پاها تکلم می‌کنند و شهادت می‌دهند. تو گواه باش که من نه از انسان‌ها، که از فهم‌ها به تو پناه آوردم. از همان فهم‌هاست که کلمه می‌تراود و درست بر قلب‌ها می‌نشیند. ما مدام در حال مزه‌کردنِ مرگیم. هر نفْسی ذائق مرگ است؛ مدام، بی‌وقفه. زادن به کلمه است و مردن به کلمه: کن فیکون.

آخرت زنده است؛ باقی مرگ‌اند.

🔺 تو یادت نمی‌آید، ولی من با همین یادها زندگی می‌کنم. راستی، قبلش بگویم تمام این‌ها بازی‌ست. آن‌چه زنده است و باقی‌ست آخرت است. من این‌ها را تذکری برای خودم می‌دانم. باقی‌اش هیچ محتوایی ندارد. این‌که دکتر دهقانیان عزیز بخواهد ایدهٔ ایران را پیش ببرد و از من هم بخواهد در حوزهٔ ادبیات کمک‌شان کنم بزرگ‌خطایی‌ست. هول رستاخیز مرا فلج کرده است برادر. بیمِ آن موشکافی‌های بی‌پایان و اخلاص‌هایی که برای من دور از دسترس است، توان هر کاری را از جانم می‌ستاند. چه باید کرد آقای دکتر؟ اگر من را بنشانی آن بالا که برای ایران آینده از موضع ادبیات سخن بگویم، دور از اطوارهای معمول آویزان فردوسی و نظامی می‌شوم. فردوسی راه نجات را در دین می‌بیند: تو را دانش دین رهاند درست. باقی را رها کن جان عزیزم. پتهٔ هر چیزی زده می‌شود. من کجا دارم می‌روم؟

🔺 بر بام بودم. همان‌جا که مادرم روی تکه‌ای کارتن، با حالتی نزار نماز استغاثه می‌خواند که محمودِ مرگِ مغزی بازگردد به آغوشش. من آن‌موقع که برای تلقین شانه‌های محمود را گرفته بودم و کلمات سیدامیر را به آوازی آشنا برایش زمزمه می‌کردم، اصلاً مادرم را نشناختم. گفتم این زن چادری کیست که بالای مزار میان این مردان روی صندلی نشسته و گویی مچاله شده؟ همان‌گونه که ساناز را نشناختم وقتی محمدیوسف را نهادم در خانهٔ ابدی‌اش. چقدر مداح دیروز در بهشت زهرا خوب بود. اول از همه چیز گفت برای متوفی صدقه جمع کنید و همین امروز پیش از غروب بدهید به مستحق. این‌ها حقیقت است. چیزهای دیگر مشتی بازی و کارهای بی سر و ته است. کجا می‌خواهی کاروانی را که کمالش به رفتن است در منزلی موقت نگاه داری؟ محمدیوسف آن‌ور جایش امن‌تر است. محمود آن‌سو آرام‌تر است. خودتان را رنجه نکنید. عوضِ ضجه و مویه برایشان خیرات کنید.

🔺 چه می‌گویم؟ چه می‌گویم؟ من خوشبخت‌ترین موجود جهانم. من زنده‌ام و فرصت دارم خدا را بپرستم و به حرفش گوش بسپارم. عزیزان من! این فرصت را از کف ندهید. مستانه بپرستیدش. هر کار خیر و هر ذکر نیکی که می‌توانید انجام بدهید. دریغ نکنید. زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت! زهد را کنار بگذارید. پشیمان می‌شوید. باده و جام مهیاست. خدایا، تو شاهد باش من با هر زبانی که توانستم و بتوانم از آخرت گفتم و خواهم گفت. هیچ‌کدام از ابنای بشر را در خواب غفلت مگذار. هر لحظه از تو برای همه‌شان آمرزش می‌طلبم. به فریاد خاموش ما رسیدگی کن، ای آن‌که «گر دم نزنی، زبان لالان داند.»

اموات نیازمندتر از زندگان‌اند؛ رهایشان نکنید.

سلامت در تفرد است. نه از این بابت که دورم شلوغ است، که نیست. نه از این بابت که از چیزی به تنگ آمده‌ام، که آمده‌ام. بیشتر شاید از این باب که مرغی سرکنده‌ام که در جستجوی هیچ چیزی نیستم و تنها برخی نیازها مرا از اینجا به آنجا می‌کشاند. از آن‌چه درونت می‌گذرد برای هیچ‌کسی نباید دری بگشایی و واژه‌ای بیرون بریزی. خاموش و فراموش و بی‌کنش به آن‌سوی هیچستان خیره بمانی تا نمانی.
نه از این بابت که این آفرینش بزرگ غایتی و هدفی ندارد، که دارد. بیشتر از این بابت انگاری که تو هنوز ندانسته‌ای چه‌ای و چرایی و تنها خبرهایی داری که هر کاری در اینجا تو را به چیزی در آن‌سو رهنمون می‌کند و باز نمی‌دانی چرا. درست مانند کودکی دبستانی که نمی‌داند این الفبا را چرا یاد می‌گیرد و جدول ضرب را چرا می‌آموزد و وقتی مانندِ من کمی کلمه و ریاضی و دروس دیگر را آموخت، برایش الفبا و اعداد بدیهی می‌شود. آدم‌هایی که این حروف را برای ما قرارداد کردند و این اعداد را ساختند و گفتند این نشانه یعنی یک و این نشانه یعنی دو و این حرف یعنی خ و این حرف یعنی ث، برای توحید قدمی برداشتند. مرا با این پریشانی و ویرانی رها کن. رسول ویرانی با شما سخنی ندارد.
علی جعفری می‌گوید نمی‌شود در ایتا ماند و نوشت، مردم جایی دیگرند. می‌گویم نمی‌خواهم در همین ایتا هم باشم. به حرفم درباره پنچرگیری صحرایی خیره می‌ماند. چند سال است مدرک دکترای تاریخ گرفته و به نظرم در حوزۀ خودش و در حوزه‌های اطرافش سواد و درک و انصاف قابل توجهی دارد. باورش سخت نیست چنین شخصیتی به من بگوید شغل آزاد سراغ نداری؟ در یک جناح نماندن و آزادگی‌اش اجازه نمی‌دهد در چارچوبی بگنجد.
ترس از خدا سیدمسعود را خلوت‌گزیده کرده. آن‌چه می‌گوید می‌خواهد مرضیّ خدا باشد. این‌ها نظرکرده‌هایند. یکه‌بزنِ محل اکنون در زیرزمینِ خانۀ پدری سکنی گزیده و زنش مدت‌هاست رهایش کرده و به خاطرِ بچه‌دارنشدن خودش را مقصر می‌داند. هر قدر هم سید گفته به گوشش نرفته. درس دین خوانده و جز به خدا و رسولش مایل به تفکری دیگر نیست.
دیشب کنارم محمدطه نشسته بود. قبل از آن‌که شام بیاید رفتم نماز عشا را بخوانم. محمدمهدی محمدطه را گرفت به سین‌جیمِ تحصیلات. قبلش از من پرسیده بود. گفتم رساله مانده تا مرجع تقلید بشوم و دفتر بزنم. خنده‌کنان گفت نانت برود در روغن. گفتم چه روغنی هم، از آن‌ها که در حلقوم می‌ریزند. محمدطه باز گفت هدف من کنکور نیست. محمدمهدی گفت هدف هیچ‌کس کنکور نیست، هدف همه پول است.
عجب! چقدر من احمقم. چون هدفم پول نیست سرگشته شده‌ام در این روزگار. ماهی‌هایی که خلاف جریان رود به سوی بالا شنا می‌کنند رنجور می‌شوند، ولی به هر حال می‌رسند؛ اما خس و خاشاکی که کناری در رودخانه گیر می‌افتند و دور خودشان می‌گردند، به‌راستی به هیچ‌کجا نمی‌رسند. نه مانند زباله‌های اهالی رودخانه به مصب دریا می‌ریزند و نه مانند خلاف‌گراها به سرچشمه‌های گوارای بالای رودخانه می‌رسند.
من چرا می‌نویسم؟ چرا ننویسم؟ دلم قل می‌زند و می‌گوید بگو ویرانی همه را ربوده. بگو چقدر بر مزارها می‌گردی و می‌مویی. بگو از لبخند آن طفلِ دختر که دیشب در آسانسورِ خانۀ خاله زهرا به ساناز لبخندی عاشقانه نثار کرد. قلبم از تماشای آن خندۀ بی‌تمنا از جا کنده شده. از دیشب خواب را از چشمانم ربوده. مستم کرده. از دست‌مالی‌شدن و حقارت کلمات عذرخواهی می‌کنم. بی‌گمان آن روزی که صادق هدایت واژۀ «اثیر» را به چنگ آورد و در کتابش روان کرد، می‌دانست آن هم روزی چنان پتیاره خواهد شد که خوانندۀ امروز را نگیرد. اما او و کسانی مانند او مگر برای چیزی غیر از سایۀ خود می‌نوشتند؟
من نه سوی او می‌روم و نه سوی دیگرکسان. من در گور خود خواهم خفت و پیش از خفتن در گور در اعمال خود غوطه خواهم خورد. همین الآن غوطه‌ور در کردار خودم هستم. آن‌قدر دراز و بی سر و ته خواهم نوشت که کسی رغبت نکند بخواندش و وزر و وبالش به گردۀ من بیفتد. یکی که خیلی اهل خدا و ذکر و کردار نیک و تقوا و درستی و راستی بود، پس از مرگش کنار جاده می‌نشست تا رهگذری فاتحه‌ای نثارشان کند. اگر در راه‌تان قبرستانی روستایی و کوچک و معمولی دیدید، حتماً بایستید. به میان قبرها بروید. دعایی کنید برای همۀ اموات و احیا.

ما مسئولیم برابر مردگان و زندگان. کمترین کارمان این است شرّمان به کسی نرسد. بعد از آن باید به آن‌ها خیر برسانیم. آدمیزاد سخت بی‌چیز است؛ بی‌چیزتر از طفلی که از بطن مادر بیرون می‌آید و هیچ‌گونه توانایی و قدرتی برای طلب چیزی ندارد. مردگان از لحاظ عمل ناتوان‌تر از همین نوزادند. حتی نمی‌توانند با شما حرف بزنند. به فریادشان برسید که به فریادتان رسیدگی شود. ناگهان در یک بیابان یا خیابان یا پارک یا حیاطْ پنج انگشت را بر زمین بگذارید و فاتحه بخوانید. بدانید همان‌جا پیکری مدفون شده. دیوارها نیز خالی از مردگان نیست. دیوار چین و تونل‌های جاده هراز و جدارهای کاخ‌های شاهان مردگانی در خود دارند. این‌همه شوخی و شنگی نکنید. ارواحِ آدمیان چشم‌انتظارند.
نشسته‌اند تا از مراحل آسمان‌ها بگذرند. آن‌قدر که مردگان فقیرند زندگان نیستند. نیازهای این جهان خوراکی و پوشاکی و خانه‌ای‌ست. آن‌چه در اینجا نکرده‌ای و بد کرده‌ای، در آن‌سو چگونه درست کنی؟ من نمی‌دانم چه می‌کنم و نمی‌دانم چه باید کرد، اما برایم روشن شده برای انسان‌هایی که از این کاروان‌سرای دو در رحلت کرده‌اند بسیار باید دعا کرد و کوشید. بسیار باید برایشان گرسنگان را اطعام کرد. بسیار باید خیرات داد و آن‌ها را دریافت. ما از خدا مهربان‌تر نیستیم. مهربانی‌هایی که ما در حق رفتگان و حاضران انجام می‌دهیم چیزی جز مهربانی خدا نیست. پس حقی هم برای منت‌گذاری نداریم. تنها این لطف در حق ما شده که خداوند ما را اسباب این کار کرده. می‌شد کسان دیگری اسباب این کار شوند. اگر ما نکنیم، خودمان را محروم کرده‌ایم.
نیت کنیم تمام اعمال خوب‌مان را تقدیم دیگرانی که از این دنیا رفته‌اند و نرفته‌اند و نیامده‌اند کنیم تا شاید جبرانی برای بدی‌هایمان باشد. قطعاً هیچ‌چیزی در این عالم از میان نمی‌رود و هزاران برابر آن به خودمان بازمی‌گردد. عمر کوتاه است و توشۀ ما بسیار اندک. در روزگاری که هدف همه پول است، ما ماهیانی باشیم که خلاف رودخانه سوی سرچشمۀ نورها و زیبایی‌ها و پاکی‌ها می‌روند. مرا چه شد که چنین مست آن‌جهان شده‌ام؟

به بیابان بگریز ای پسرم

این آغوشِ همیشه باز و این چشمانِ همیشه مهربان در چنین روزی به زمین آمد؛ سه سال پیش درست در همین دوازده بهمن. الآن که به فیلم‌ها و عکس‌هایت نگاه می‌کنم می‌بینم همیشه با من حرف می‌زدی. همیشه منظورت را خیلی دقیق می‌رساندی. حالا هم داری با من حرف می‌زنی. شاید این حرف‌ها خیلی خریدار نداشته باشد. من اغلب طرفدارِ حرف‌های بدون مخاطب، حرف‌های بی‌طرفدار و خالی‌های خارج از دسترس بودم. این شد که طالبِ صحاری و بیابان‌ها شدم. در بیابان خانه‌ای هست که ذخیره هستی در آن زندگی می‌کند. آخرین بار، هنگامی که پدرش از دنیا می‌رفت، از پدر پرسید بعد از تو چه کار کنم. حدود پنج‌سالگی‌اش بود. پدر گفت به بیابان‌ها بگریز. امر واقع شده بود.

بله. فرمایش شما درست است. همه درست می‌گویند. این حرف‌ها خریداری ندارد. حرف باید علمی باشد. مستند باشد. مستدل باشد. کاربردی باشد. این‌که به من چنین القا شده و چنین دیده‌ام و چنین دریافته‌ام، در ساحت دانش امروزین چیز ارزنده‌ای نیست. اساساً آدمیزاد به‌ذات ارزشی ندارد. خیلی راحت یک فرشتهٔ آسمانی در همان پنج‌ماهگی توده می‌آید در گلویش و پزشکان می‌گویند اذیتش نکنید و تا جایی که جا دارد آزارش می‌دهند تا بمیرد. من واقفم به بی‌ارزشیِ این چیزها. از آن پنج سال تا این پنج ماه و دیگر پنج‌ها همه در نظرِ بشرِ فهمیده و پیشرفته و دانا و توانای معاصر جملگی فاقد ارزشند.

ولی خب من برای این ارزش‌سنج‌ها پشگلی هم ارزش قائل نیستم. با عکس تو مناجات می‌کنم. مدام می‌گویم تو چقدر ماهی. تو چقدر جذابی. من عاشق دقایقِ درنیافتنی‌ام. با من حرف بزن باز؛ با همان زبانی که شبیه زبان‌های آدم‌های ارزشی نیست.

دیدار مرگ فرزند

👤 آقای هاشم رضی، پژوهشگر بزرگ ایران باستان، دو سالی می‌شود که از میان ما رفته است. او در ابتدای کتاب ارزشمند «حکمت خسروانی» از داغ سوزانی یاد می‌کند:

تقدیم به روان پاک و به یادبود دختر جوان و عزیزِ از دست رفته‌ام، فروزان رضی، که چراغ فروزان زندگی‌ام بود و هستی‌اش همه عشق و ایثار و عرفان محض محسوب می‌شد. امید داشتم که تا پایان در کنارم باشد و از آن پس سایه مهر و فروغ و شادی‌اش بر سنگ گورم سایه افکند و جمله‌ای بگوید تا به‌یادگار بر سنگم بنویسند. اما ای درد و غم برای من پدری پیر که شاهد تحویل و خاک‌سپاری فرزند جوانش باشد. سوزی عمیق که تا پایان گداخته‌مان نگاه خواهد داشت. اینک این شمع فروزان‌مان خاموش شده و هستی‌مان را پریشان و تاریک کرده است. و گفتم بر سنگش بنویسند: دردا که پاک‌باز جهان از جهان برفت / پاک آن‌چنان که آمده بود، از میان برفت. روان پاکش به‌مینودر جاودانه شاد و آرام باد. ایدون باد.

🙏

خواستم بگویم شریک غمتم؛ که همچنان می‌سوزم.

دیرسپاری!

خداوند همۀ رفتگان از این جهان را بیامرزد. استاد دوست‌داشتنی فرهنگ ما، آقای اسلامی ندوشن نیز از این خاک رفتند. صبح اعلانش را در خیابان دیدم و دقایقی پیش در یکی از صفحات مجازی برنامه‌های خاک‌سپاری ایشان را در تهران و یزد و نیشابور دیدم و متحیر شدم. قبلاً در مورد مرحوم ابتهاج و دیگر عزیزان از جمله حاج قاسم سلیمانی و دیگران نیز چنین حرکتی را زده بودند. عزیزان من! مرده را زود به خاک بسپارید و این برنامه‌ها و کارها را به بعد از آن موکول کنید. این‌قدر این بندگان خدا را آلاخون والاخون نکنید.

.

پيامبر خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله: هرگاه كسى پيش از ظهر بميرد، نيمروز را جز در گورش نبايد بخوابد و هرگاه كسى بعد از ظهر بميرد، شب را جز در گورش نبايد به سر برد.

إذا ماتَ المَيِّتُ في الغَداةِ فلا يَقيلَنَّ إلاّ في قَبرِهِ ، و إذا ماتَ بالعَشيِّ فلا يَبيتَنَّ إلاّ في قَبرِهِ. [كنزالعمّال : 42389]

پشیمان از پشیمانی

مرگ چیز خاصی نیست. شاید من هم به‌زودی بمیرم. ولی تا زنده‌ام از مرگ می‌گویم. هرچند این گفته‌ها هیچ اثری بر من نمی‌گذارد. عین کسی که با چشمان کاملاً باز به جوشکاری خیره شده باشد. از جهان مردگان کسی خبری ندارد. من عمری‌ست در عالم مردگان زندگی می‌کنم. بیشتر شاعرانی که شعرهایشان را در سال‌های دانشگاه خوانده‌ام سال‌هاست مرده‌اند. بیشتر نویسندگان هم. استادان بزرگ مرده‌اند. اصلاً بهترین شاعر شاعر مرده است. تمام پیغمبران مرده‌اند، غیر از عیسی و خضر علیهماالسلام که می‌گویند زنده‌اند. شاید دیگرانی هم باشند که من خبری از آن‌ها ندارم. امامان مرده‌اند. یک امام زنده است و غایب. باقی را همه مرگ ربوده. طبق یک برآورد حدود سی برابر جمعیت کنونی زمین زیرِ زمین مدفون‌اند. خدایا من از عذرخواهی و توبه و استغفار هم عذرخواهی می‌کنم. اوضاعم هر روز بدتر است. حتی امروز که به همکاران گفتم بیایید چهل روز گناه نکنیم. هنوز روز شروع نشده بود که گناه بودم و هنوز روز تمام نشده بود که باز گناه. کسی در این جهان به مقصودش نخواهد رسید. مقصود من قدیس‌بودن بود و رسیدن به همقدمی و همدمی امامم. نشد. حالا مرگ بیاید مرا تا قعر دوزخ ببرد. نوشتن چه دردی را دوا خواهد کرد؟ باید عمل کرد. هنوز تا زنده‌ام امید هست. چه شد باز مرگی شدم؟ بیمار شدم. به ساناز می‌گویم هر کسی یک روزی مریض می‌شود و می‌میرد. نمی‌داند شوخم یا جد. مدام در حال شوخی‌ام، ولی با هیچ‌کس شوخی ندارد این حرف‌ها.

چه زمانی خواهم مُرد؟

چه زمانی خواهم مُرد؟ شاید روزی که در آن ننویسم. آن روز حتی اگر بسیار بخوانم و سخن بگویم و بخندم و بمویم، باز شاهرگم به مرگ بسیار نزدیک است. حتی اگر در آن روز عطر زیباترین مراتع دوردست سرزمینم را هم ببویم، مرگ مرا در آغوش خواهد کشید. آن روزی که ننویسم، آن روزی که غزلی نگویم، آن روزی که با اشک مناجات ننگارم، حتی اگر در آن روز تمام گنج‌های زمین را به رویم بگشایند و تمام دانش‌های آسمان را ارزانی‌ام کنند و همهٔ گفتگوهای عالمانه را با من در میان بگذارند و حتی و حتی اگر در آن روز به اندازهٔ عرض کهکشان‌های کیهان‌ها بتوانم سکوت کنم هم هنوز یک مردهٔ متحرکم. من با شادی و شور و سرزندگی نسبتی ندارم. اما آن‌چه از اندوه می‌نویسم هم اندوه‌های متداولی نیست که همه آن را تجربه کرده‌اند. بر خلاف ظاهرِ شوخم، در تیهِ اندوه خانه دارم. در آن اعماق گاه یک آیهٔ قرآن مرا منگِ آفرینش می‌کند. با پدیدارشناسی از من دنبال معیار نباش. با هیچ متری به سراغم نیا. برو دنبال کارت. خدایا، خداوندا! چرا این جماعت چنین‌اند؟ من می‌گویم یهود برای ما تاریخ ساخته، آن‌وقت استاد مرا به پورپیرار ارجاع می‌دهد! خدای عزیز من، چرا به من سخن گفتن آموختی؟ از ایضاح خودم رنجه‌ام و رنجگی‌ام توصیف‌پذیر نیست.

چه زمانی خواهم مُرد؟ با تو چه باید گفت؟ با تو که یک خالی از خالی‌هایم را ندیده‌ای. نه! هرگز نمی‌خواهم کلمه‌ای به تو بگویم. تو هم من را و کلماتم را با آن چیزی قیاس می‌کنی که در کله‌ات انباشت شده و قطعاً این کله‌کلمات تو جز کَلّ لسان من سودی ندارد. اصلاً مشکل من با زرین‌کوب و شریعتی این است که امثال این عزیزان بیش از هر چیزی و پیش از هر چیزی «جنون نوشتن» داشتند. من ژرفای این سخن استاد عطرفی را مدام بیشتر ادراک می‌کنم. آن‌قدر ادراک می‌کنم که نمی‌توانم بگویم. مسلماً ناگفته‌های بشری در یک جمع‌بندی کلی بسیار عظیم‌تر از تمام گفته‌های ثبت‌شده و ثبت‌نشدهٔ جهان است. آن‌ها را دیگر حتی با ضبط صوت‌های تخیلی ژاپنی نیز نمی‌توان بازگرداند. تنها خیام می‌تواند بگوید: بازآمده‌ای کو که به ما گوید راز؟

حکمت‌های پدرسالارانه؛ علاج‌های قبل از وقوع

🎥 این روزها که مجموعه پدرسالار برای چندمین بار بازپخش می‌شود چیزهای مبهمی از آن روزها که کودکی شش‌ساله بودم به یادم می‌آورد. می‌بینم همین مجموعۀ ظاهراً زپرتی چقدر حرف درونش دارد؛ گرچه واقعاً زپرتی نیست.

😤 وقتی اسدالله‌خان بعد از سرکشیِ فرزندِ کوچکش خشمش بالا می‌گیرد و مانندِ طوفانی حتی به‌سازترین فرزندانش را نیز از خانه و کار محروم می‌کند، با خودم می‌گویم آی آدمِ باشعور! علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. پیش از آن‌که دُمت را بگیرند و پرتت کنند بیرون به‌هوش باش و خودت جایی مستقل را تدارک ببین. زودتر از این‌که شغلت به خطر بیفتد کارِ دیگری زیرِ سر داشته باش که هم مانندِ آزادگان زندگی کنی و هم کاسۀ چه‌کنم چه‌کنم به دستت نباشد. تا مملکت و وطنت ویران نشده و در چنگال دشمن قرار نگرفته آن را قدرتمند و آباد کن. و از همه مهم‌تر: زان پیش‌تر که عالم فانی شود خراب، آمادۀ سفر باش.

⛔️ هیچ‌کس هیچ تضمینی ندارد که چند وقت دیگر در این دنیای در حال زوال زندگی کند. توهمِ جوانی فریبت ندهد. مگر آن‌همه کودک و جوانی که زیر خاک آرمیده‌اند خونِ کمرنگ‌تری از تو داشته‌اند؟

♦️ اگر پدرسالارِ عالم غیظ کند و بالای سرت بیاید، دیگر نمی‌توانی برابرش مقاومت کنی. باید بساطت را جمع‌کرده و جمع‌نکرده گورت را پیدا کنی و رحلت کنی؛ چون که همه چیزت را او به تو داده و رگ حیات تو به دست اوست. اما اگر همه چیزت به دست خدا باشد و همواره در محضر او حاضر باشی و او را ناظر همۀ اعمالت ببینی، اتفاقاً مرگ را بسیار و بسیار دوست خواهی داشت، چون به او می‌رسی و رنج‌های دوری تمام می‌شود.

⚠️ اما چه فایده که اغلب ما نوک دماغ‌مان را می‌بینیم و اهل کوشش برای اصلاح کارها نیستیم. خسته‌ایم و مثل سنگ به زمین چسبیده‌ایم. هیچ با خود فکر نمی‌کنیم که ممکن است به‌زودی این سنگ را عابری بردارد و هزار کار با آن بکند. تلاش در لحظۀ آخر چه فایده‌ای دارد؟ مگر توبۀ آنِ آخر فرعون به کاری آمد؟ در هر چیزی عبرت‌هاست. و چه کم‌اند عبرت‌گیرندگان.

سپاس خدا را که مرگ آفرید

روزی که محمود مُرد من مثل گیج‌ها در اتاق لباس‌هایش را جمع می‌کردم که بدهیم به مستحق. در آن خفقانِ مرگ‌آور با خود زمزمه می‌کردم بعد از تو چه باید کرد؟ خاله آنجا بود و با بغضی آرام پاسخ داد همان کاری را که دیگران کرده‌اند. او نیز داغ برادر جوان دیده بود، علاوه بر سوگ فقدانِ پدر. شاید برای ما که نسبت‌ها برایمان مهم‌تر از مناسبت‌هاست، از مرگِ دخترعموی همسر سوختن بی‌علت باشد. باشد. چه فرقی می‌کند؟ مگر من برای دیگران زیسته‌ام و نوشته‌ام؟

از روزی که به همسرم رسیدم کم و بیش می‌شنیدم میترا درگیرِ سرطان است. وقتی محمدیوسف بیمار شد این مرضِ بی‌درمان برایم جلوۀ بیشتری کرد. در تمامِ روزهای پیش و پس از محمدیوسف این بانوی مهربان زهر خورد و درد کشید و ذره‌ذره سوخت تا امروز که خدا از او راضی شد و به آغوشش کشید. اکنون پرسش بازماندگان ساختن با فراقِ مادر و همسر و خواهر و دختری‌ست که حتماً دوستش دارند. من این واژه‌ها را با چشمانی فورانیده از اشک می‌سازم. به همسرم گفته بود نوبۀ بعد حتماً با همسرت باید بیایی.

خدا را سپاس که مرگ هست. اگر مرگ نبود، این رنج ابدی می‌شد. اگر مرگ نبود، این زندگیِ محدود و ناکام هیچ پایانی نداشت. دویدن و نرسیدن و نشدن و نابودی و زوال. خدا را شکر که با مرگ زنده می‌شویم و به جهانی پا می‌گذاریم که عمل‌مان را دیدار می‌کنیم. خدایا! همۀ ما را در رحمت خود شناور کن و بیش از هر چیزی صبر و ایمان هدیه‌مان بده. بر این جسمِ ناتوان و عقلِ نابه‌سامان دستی بکش. خداوند مرگ را در نهایت سربلندی و آرامش و اخلاص نصیب‌مان کند. من نیز شریک غم‌تان خواهم بود.

برای کوچ کوروش صفوی

در روزگار ما آن‌قدر همه در مورد همه‌چیز نظر می‌دهند که اگر زلزلۀ هزار ریشتری هم بیاید آدم نمی‌خواهد دهانش را بگشاید و چیزی بگوید. چه کنم که حرف نشخوار آدمیزاد است و گاهی این امید هم هست برخی حرف‌ها و نظرات به دردی بخورد.

آقای کوروش صفوی پنج‌شنبه‌شب خوابید و جمعه بیستم مرداد دیگر برنخاست. با این مردِ سبیلو و خوش‌خو یک بار درس داشتم: آشنایی با زبان‌شناسی، دورۀ کارشناسی، دانشگاه علامه طباطبایی. سرِجمع بیست دقیقه درس می‌داد و راهش را می‌کشید و می‌رفت. اصلاً خیالش هم نبود که امور کلاس‌ها گزارش بنویسد و برایش اخطار و توبیخی بیاید.

به محض این‌که به ادبیات و شعر می‌رسید شروع به تمسخر می‌کرد. می‌گفت این چه معشوقِ وحشتناکی‌ست که حافظ دارد: قدش سرو است، هفت متر! چشمانش نرگس است، لبش لعل است. و همین‌ها را پای تخته نقاشی می‌کرد. بچه‌ها غش می‌کردند، ولی برای من زیاد جالب نبود، چون واقعاً برایم عجیب بود استادی چنین باسواد و فهمیده این‌گونه بخواهد مبحثِ مَجاز را نفهمیده بگذارد.

البته بعدها که دیدم علامه طباطبایی و دیگران می‌گویند در قرآن آرایه ادبی و به‌خصوص استعاره و در مجموع متشابه نداریم و برای ما متشابه است و برای آورندۀ وحی، محکم؛ به همین شوخی‌های بسیار جدیِ کوروش صفوی اندیشیدم. در همین درسش بود که داشت واحدهای شمارش را درس می‌داد. می‌گفت واحد شمارش قاشق و چنگال دست است. گفتم جام باده هم دست است؟ چشمانش گرد شد که ادامه بدهم. گفتم مگر نشنیده‌اید یک دست جام باده و دستی به زلف یار؟ غش‌غش خندید و گفت نه، آن یک چیز دیگر است!

در یکی از نشست‌های نظریه‌پردازی اساسِ شعرِ زمستانِ اخوان را زیر سؤال برد و گفت این شعر هیچ ربطی به مسائل سیاسی و کودتای 28مرداد ندارد و صرفاً یک گزارش هواشناسی از حال و هوای سرد و یخ‌بندانِ فصل زمستان است. که فریاد و هوارِ استادان ادبیات بر هوا رفت. خودش با همان لبخندِ بانمک بر صندلی تکیه زد و به ریشِ یکان‌یکان‌شان لبخندها نثار کرد.

آن روزها که ماجرای برجامِ ظریف و مذاکراتِ خنده‌برلبِ این وزیر داغ بود، از زبانِ بدن سخن‌ها گفت و حسابی از این مردِ زبان‌دان و دیپلماسی‌بلد تمجید کرد. آنجا کم نبودند استادانی که مدهوش و ملنگِ دولتِ برجامی بودند. یکی‌شان که حتی برای این دولت فخیم شعر نیز بسرود میر جلال‌الدین کزازی بود. صفوی به کزازی می‌گفت رستم‌ریزه، از بس که به قول او گیر کرده بود در ادبیات شاهنامه.

شوخی‌ها و ستیزهایش با ادبیات، که شاخصۀ زبان‌شناسان هم هست، برایش دشمنان قلدری هم ساخته بود. یک روز احمد تمیم‌داری با آن یال و کوپالش مرا در راهرو دید و گفت بیا اتاقم کار مهمی دارم. رفتم و گفت خیلی مراقب این صفوی و منشی‌زاده و پاینده باش! این‌ها می‌خواهند ریشۀ ادبیاتِ این دانشگاه را خشک کنند. با خودم گفتم این وصیت چه ربطی به من دارد آخر؟ من که سرِ بیابان دارم از دستِ این بازی‌ها.

روزی آمدم وارد بقالی پایین دانشگاه بشوم که کوروش صفویِ بامزه با یک بطری شیر و یک سطل ماست از آن خارج شد. ناگهان زمزمه کردم خیام اومد یه بطری هم تو دستش. خندید و گفت چیه؟ عجیبه ما هم خرید کنیم؟ بابا ما هم آدمیم. بله. آقای دکتر کوروش صفویِ عزیزِ ما با همۀ استادیِ خاصی که در ساده‌سازیِ مسائلِ پیچیده داشت، انسانی بود که به سوی آسمانی دیگر رفت. خدا همۀ ما را بیامرزد.

کنکور او را کشت

دیدار من و این مادرِ بچه‌مرده چهار دقیقه بیشتر طول نکشید. پسرش در ۲۴ ساعت، ۱۲ ساعت درس می‌خوانده. شب قبل از کنکور دی‌ماه، پسر قلبش را از دست می‌دهد. قلب یک جوان ۲۱ساله می‌رود در قفسه سینه‌اش. پیوند قلب یک ماه بیشتر دوام نمی‌آورد و قبرستان بجنورد پذیرای نوجوانی می‌شود که دغدغه بزرگ کنکور او را کشت.

جاده سال‌ها دوطرفه بود و هر چند وقت یک بار خبر تصادف به گوش می‌رسید. بعد از مدت‌ها دیدم جاده دوبانده شده و برایش دوربرگردان گذاشته‌اند. ماجرا این بود که یکی از ماشین‌های راهداری دچار تصادف شده بود و بلافاصله جاده اصلاح شده.

بعید است فرزند یکی از آقایان از استرس کنکور بمیرد، چرا که کنکور برای او یک شوخی بیش نیست؛ ولی تا وقتی که مردم این‌گونه از معادله‌ها حذف شوند و جامعه طبقاتی‌تر شود، هر روز خبرهای بدتری خواهیم شنید. رهبری که در همهٔ حرف‌هایش دین و مردم دوشادوش هم بودند، امروز اگر حضور نمایشی مردم در انتخابات و راهپیمایی را می‌دید، شاید باز هم قلبش را از دست می‌داد.

کانتکت

دیشب بعد از خستگی گردش جمعه یادی از حالات غریبه شد. گفتم یک فیلم علمی‌تخیلی سال‌ها پیش در نیمه‌شب روستای نیجه من را مجذوب خودش کرد؛ نه مجذوب خودش، که مجذوب حالی ورای آن که نشانی از فطرت داشت. ساناز گفت حال داری الآن ببینیم؟ جستجو کردم و تا نزدیک ساعت یک شب تمام شد. برای کسانی مانند ساناز و من که عزیزی دلبند از کف داده‌ایم، تخیلِ ارتباط با جهان مردگان هم شیرین است. بگذریم از این‌که مبانیِ دست‌داشتنِ بشر در مشیت جهان کم‌وبیش در آیات و روایات نیز دارای اشاره‌هایی‌ست. همچنین بگذریم از این‌که احتمال وجود بهشت و دوزخ در همین آسمان‌ها و زمین با توجه به یافته‌ها و آیاتی محال نیست. و حتی بگذریم از این‌که اندیشه مردن خدا و واگذاری امور به بشرهای برتر سابقه‌ای دراز و مبهم دارد. اما ای انسان! برای مرگ آماده‌ای؟ برای گذر از دنیایی که تو را بسیار کاسته و اندوخته‌هایت را تا آخرین واحد گرفته و عوضش خستگی و شکستگی و فرتوتی نصیبت کرده. برای رسیدن به یکتایی پس از هزار تفرقه و تکثر. پس از نابودی مغز در کشاکش هزار نظر و مسئولیت. آیا وقت آن نرسیده برای مرگی موحدانه آماده شوی؟

جنین می‌خواست تا اولاد آدم باشد، اما

مادر شاید باورنکردنی‌ترین وجودی بوده که تا امروز دیده‌ام. جنین چندهفته‌ای هفده فروردین از مادری جدا شد و مانند میوه‌ای نارس در پای درختی نگون شد. یکی هم گفت: گر آمدنم به خود بُدی، نامدمی. برایش گفتم: جنین می‌خواست تا اولاد آدم باشد، اما گفت: / کجا آدم در این شهر است؟ بیرون بوده‌ام اغلب.
مادرش در باغچه‌ای حوالی محمدیوسفم مانند رازی نهانش کرد. سنگ‌های سفید کوچکی بر آن نهاد تا نشانه‌ای باشد. آجرهای باغچه را هم می‌شمرد که گم نشود. هر بار که به دیدار می‌آید سری به او می‌زند و گلی و فاتحه‌ای هدیه‌اش می‌کند. شب نوزدهم رمضان خاکش کرد. جوری به او سرمی‌زند که انگار سال‌ها فرزندش بوده. من از این احساس مادرانه خل می‌شوم.
حالم خوب نیست. دست و قفسه سینه‌ام درد می‌کند. تقدیر سال ما اهالی این قطعه مرگ فرزند بود. تقدیر امسال اگر خودم باشم، غمی نیست. کمی بدهی به خلق و خداست که با تتمهٔ مالم صاف است. امسال بیش از هر جایی قبرستان بودم. شاید تنها چیزی که مرا با مرگ خالص نمی‌کند مادرم باشد که دوست نخواهد داشت دو فرزند زیر خاک داشته باشد. اگر خدا صبر بدهد، آرزوی درازی در سر نیست. ما که به خواهش‌مان، همنشینی با او، نرسیدیم؛ دیگر چه جای زندگی؟ نه. غلط نکن. ناامید نیستم، چون امیدی به چیزی نداشتم و در انتظار چیزی نبودم. باید میان این دو فرق بگذاری. سینه‌ام مانند سکته‌ای‌ها در فشار است. غلبهٔ بلغم است؟ احتمال دارد. مهم نیست. فقط مرا از جهنم دور کن. به همه مادرها و پدرها صبر بده. هرچند بادمجان بم فاقد آفت است.

درس اول: سکوت

در طول حیات انسان ممکن است اتفاقات متضادی رخ بدهد. یکی ثروت داشته باشد و یکی فقیر باشد. یکی دکتر باشد و یکی درس‌ناخوانده. یکی فرزندانی داشته باشد و یکی بدون اهل و عیال باشد. مهم نیست برای انسان چه رخ می‌دهد، مهم این است که انسان برابرِ این حوادث چه واکنشی دارد. و مهم نیست تمام این‌ها، آن‌چه برای انسان ثابت است مرگ است. تمام این پیشامدها برای هر انسانی ممکن است باشد و ممکن است نباشد. چیزی که قطعاً برای همه هست مرگ است. چگونه انسان برای چیزهایی که وقوع‌شان احتمالی‌ست می‌لرزد و می‌جوشد، ولی برای مرگ کاری نمی‌کند؟

از مرگ تا

می‌خواستم از تولد بنویسم، ولی دیدم آن‌چه اصیل است مرگ است. می‌خواستم از بودن بنویسم، ولی به این نتیجه رسیدم نبودن اصالت دارد. دیدم وقتی می‌خواستند مرا به اتاق عمل ببرند لباس و گوشی و سانازم را هم گرفتند. من ماندم و تکه پارچه‌ای و خیالات. دکتر گفت یک بسم الله بگو، گفتم بسم الله الرحمن الرحیم. و نگاه کردم به سقف مشبک اتاق عمل. نمی‌دانستم این حفره‌ای از حفره‌های دوزخ است یا باغچه‌ای از باغ بهشت. ولی گفتم انا لله و انا الیه راجعون. همان جمله‌ای که تقریباً هر شب گفتم و خفتم. همان که با نبودن پسرکم التیامم می‌داد. همان که نداری‌های زندگی را با دارایی‌ها برابر می‌کرد. نیازی نیست تجربه‌های نزدیک به مرگ چیزهای عجیب و غریبی باشند. حتی یک سنگ کلیه فسقلی شما را تا دروازه مرگ می‌برد. عصر جایی بودم که شاید می‌شد با چند متر اختلاف درون خاکش خفته باشم: بهشت زهرا؛ همان جایی که این جوان تقریباً هم‌سالم خفته. اشک امانم نداد. شانه‌هایم بیدوار لرزید. چه تضمینی برای بودن است، وقتی نبودن است که اصالت دارد؟ چون شما تنها در این نقطه و لحظه هستی، و در بی‌نهایت جای دیگر نمی‌توانی باشی؛ پس مرگ است که حق است و زندگی باطله‌ای بیش نیست. هزار حرف گفتنی دارم و دم نمی‌زنم.