اموات نیازمندتر از زندگاناند؛ رهایشان نکنید.
سلامت در تفرد است. نه از این بابت که دورم شلوغ است، که نیست. نه از این بابت که از چیزی به تنگ آمدهام، که آمدهام. بیشتر شاید از این باب که مرغی سرکندهام که در جستجوی هیچ چیزی نیستم و تنها برخی نیازها مرا از اینجا به آنجا میکشاند. از آنچه درونت میگذرد برای هیچکسی نباید دری بگشایی و واژهای بیرون بریزی. خاموش و فراموش و بیکنش به آنسوی هیچستان خیره بمانی تا نمانی.
نه از این بابت که این آفرینش بزرگ غایتی و هدفی ندارد، که دارد. بیشتر از این بابت انگاری که تو هنوز ندانستهای چهای و چرایی و تنها خبرهایی داری که هر کاری در اینجا تو را به چیزی در آنسو رهنمون میکند و باز نمیدانی چرا. درست مانند کودکی دبستانی که نمیداند این الفبا را چرا یاد میگیرد و جدول ضرب را چرا میآموزد و وقتی مانندِ من کمی کلمه و ریاضی و دروس دیگر را آموخت، برایش الفبا و اعداد بدیهی میشود. آدمهایی که این حروف را برای ما قرارداد کردند و این اعداد را ساختند و گفتند این نشانه یعنی یک و این نشانه یعنی دو و این حرف یعنی خ و این حرف یعنی ث، برای توحید قدمی برداشتند. مرا با این پریشانی و ویرانی رها کن. رسول ویرانی با شما سخنی ندارد.
علی جعفری میگوید نمیشود در ایتا ماند و نوشت، مردم جایی دیگرند. میگویم نمیخواهم در همین ایتا هم باشم. به حرفم درباره پنچرگیری صحرایی خیره میماند. چند سال است مدرک دکترای تاریخ گرفته و به نظرم در حوزۀ خودش و در حوزههای اطرافش سواد و درک و انصاف قابل توجهی دارد. باورش سخت نیست چنین شخصیتی به من بگوید شغل آزاد سراغ نداری؟ در یک جناح نماندن و آزادگیاش اجازه نمیدهد در چارچوبی بگنجد.
ترس از خدا سیدمسعود را خلوتگزیده کرده. آنچه میگوید میخواهد مرضیّ خدا باشد. اینها نظرکردههایند. یکهبزنِ محل اکنون در زیرزمینِ خانۀ پدری سکنی گزیده و زنش مدتهاست رهایش کرده و به خاطرِ بچهدارنشدن خودش را مقصر میداند. هر قدر هم سید گفته به گوشش نرفته. درس دین خوانده و جز به خدا و رسولش مایل به تفکری دیگر نیست.
دیشب کنارم محمدطه نشسته بود. قبل از آنکه شام بیاید رفتم نماز عشا را بخوانم. محمدمهدی محمدطه را گرفت به سینجیمِ تحصیلات. قبلش از من پرسیده بود. گفتم رساله مانده تا مرجع تقلید بشوم و دفتر بزنم. خندهکنان گفت نانت برود در روغن. گفتم چه روغنی هم، از آنها که در حلقوم میریزند. محمدطه باز گفت هدف من کنکور نیست. محمدمهدی گفت هدف هیچکس کنکور نیست، هدف همه پول است.
عجب! چقدر من احمقم. چون هدفم پول نیست سرگشته شدهام در این روزگار. ماهیهایی که خلاف جریان رود به سوی بالا شنا میکنند رنجور میشوند، ولی به هر حال میرسند؛ اما خس و خاشاکی که کناری در رودخانه گیر میافتند و دور خودشان میگردند، بهراستی به هیچکجا نمیرسند. نه مانند زبالههای اهالی رودخانه به مصب دریا میریزند و نه مانند خلافگراها به سرچشمههای گوارای بالای رودخانه میرسند.
من چرا مینویسم؟ چرا ننویسم؟ دلم قل میزند و میگوید بگو ویرانی همه را ربوده. بگو چقدر بر مزارها میگردی و میمویی. بگو از لبخند آن طفلِ دختر که دیشب در آسانسورِ خانۀ خاله زهرا به ساناز لبخندی عاشقانه نثار کرد. قلبم از تماشای آن خندۀ بیتمنا از جا کنده شده. از دیشب خواب را از چشمانم ربوده. مستم کرده. از دستمالیشدن و حقارت کلمات عذرخواهی میکنم. بیگمان آن روزی که صادق هدایت واژۀ «اثیر» را به چنگ آورد و در کتابش روان کرد، میدانست آن هم روزی چنان پتیاره خواهد شد که خوانندۀ امروز را نگیرد. اما او و کسانی مانند او مگر برای چیزی غیر از سایۀ خود مینوشتند؟
من نه سوی او میروم و نه سوی دیگرکسان. من در گور خود خواهم خفت و پیش از خفتن در گور در اعمال خود غوطه خواهم خورد. همین الآن غوطهور در کردار خودم هستم. آنقدر دراز و بی سر و ته خواهم نوشت که کسی رغبت نکند بخواندش و وزر و وبالش به گردۀ من بیفتد. یکی که خیلی اهل خدا و ذکر و کردار نیک و تقوا و درستی و راستی بود، پس از مرگش کنار جاده مینشست تا رهگذری فاتحهای نثارشان کند. اگر در راهتان قبرستانی روستایی و کوچک و معمولی دیدید، حتماً بایستید. به میان قبرها بروید. دعایی کنید برای همۀ اموات و احیا.
ما مسئولیم برابر مردگان و زندگان. کمترین کارمان این است شرّمان به کسی نرسد. بعد از آن باید به آنها خیر برسانیم. آدمیزاد سخت بیچیز است؛ بیچیزتر از طفلی که از بطن مادر بیرون میآید و هیچگونه توانایی و قدرتی برای طلب چیزی ندارد. مردگان از لحاظ عمل ناتوانتر از همین نوزادند. حتی نمیتوانند با شما حرف بزنند. به فریادشان برسید که به فریادتان رسیدگی شود. ناگهان در یک بیابان یا خیابان یا پارک یا حیاطْ پنج انگشت را بر زمین بگذارید و فاتحه بخوانید. بدانید همانجا پیکری مدفون شده. دیوارها نیز خالی از مردگان نیست. دیوار چین و تونلهای جاده هراز و جدارهای کاخهای شاهان مردگانی در خود دارند. اینهمه شوخی و شنگی نکنید. ارواحِ آدمیان چشمانتظارند.
نشستهاند تا از مراحل آسمانها بگذرند. آنقدر که مردگان فقیرند زندگان نیستند. نیازهای این جهان خوراکی و پوشاکی و خانهایست. آنچه در اینجا نکردهای و بد کردهای، در آنسو چگونه درست کنی؟ من نمیدانم چه میکنم و نمیدانم چه باید کرد، اما برایم روشن شده برای انسانهایی که از این کاروانسرای دو در رحلت کردهاند بسیار باید دعا کرد و کوشید. بسیار باید برایشان گرسنگان را اطعام کرد. بسیار باید خیرات داد و آنها را دریافت. ما از خدا مهربانتر نیستیم. مهربانیهایی که ما در حق رفتگان و حاضران انجام میدهیم چیزی جز مهربانی خدا نیست. پس حقی هم برای منتگذاری نداریم. تنها این لطف در حق ما شده که خداوند ما را اسباب این کار کرده. میشد کسان دیگری اسباب این کار شوند. اگر ما نکنیم، خودمان را محروم کردهایم.
نیت کنیم تمام اعمال خوبمان را تقدیم دیگرانی که از این دنیا رفتهاند و نرفتهاند و نیامدهاند کنیم تا شاید جبرانی برای بدیهایمان باشد. قطعاً هیچچیزی در این عالم از میان نمیرود و هزاران برابر آن به خودمان بازمیگردد. عمر کوتاه است و توشۀ ما بسیار اندک. در روزگاری که هدف همه پول است، ما ماهیانی باشیم که خلاف رودخانه سوی سرچشمۀ نورها و زیباییها و پاکیها میروند. مرا چه شد که چنین مست آنجهان شدهام؟