کابوسی که تمام نمی‌شود

گفته‌اند خداوند نوح و ابراهیم علیهماالسلام را از کرب و بلای عظیم نجات داد. سیدالشهداء علیه‌السلام وقتی به شهادت رسیدند همزمان مکروب و مبتلا بودند. دیگر عباسی نبود که که کرب را از چهره ایشان بزداید و نگرانی از سرنوشت زنان و کودکان، حضرت را حتی در لحظه شهادت خون‌بارشان رها نکرد.

دارم می‌روم ولی یک ذره هم خوشحال نیستم. نگرانم و غمناک. کسی از پشت سر می‌گوید طوری می‌روی که گویی کس و کاری نداری. برگرد و لبخندی بزن. عینکش را برداشت. همان‌طور که اشک می‌ریخت لبخندی زد. اگر می‌دانستی که قرار است این‌همه اشکت بدهم، به نخستین پیامم هم وقعی نمی‌نهادی. اما باید به عرضت برسانم که بنده طوری شما را دوست دارم که دلیل دیگری برای کار و معیشت ندارم و صد در صد از این بابت راضی‌ام. اگر تو نبودی من به صرافت هیچ عملی نمی‌افتادم و از این بابت قطعاً رضایت کامل دارم.

چشمانت در نخلستان دریای احساس بود و من تا به خانه برسم تمام مسیر را در آکواریوم گذراندم. راست‌گوترین چشمان جهان را آن روز دیدم و قلابی به روحم افتاد که از پسِ هر پستی‌ام بلافاصله ناخواسته به پایت می‌افتم و می‌گویم خداوند بسیار توبه‌پذیر و مهربان است.

می‌روم ولی تمام آسفالت‌ها مرا به درون خود می‌کشند. بیم آن می‌رود که به‌زودی به هسته‌ی زمین برسم. این کابوس کوتاه کجا تمام می‌شود؟

خلوتی که نیست

جای تأثرات فراوان دارد که انفراد وجودی روحم آن‌قدر زورمند بود که با شمایگان نیز نتوانست ربطی بگیرد. این نه یعنی که شما ناخوبید. خوبید. من هم بد نیستم. خدا را شکر. نفسی می‌آید و می‌رود. از این خیلِ پرسش‌گران از من به لبخندی آتش‌ناک می‌گذرم. از این بی‌ربطی و بیهودگی می‌توانم به خانه‌ای بروم که حتی از اینجا هم بیهوده‌تر باشد. فعلاً باید صبر کنم و

نه. برای من هنوز مجالی برای تأمل و نوشتن نیست. دنیای من غرق تکثر و دیوانگی است و کسی ارزشی برای خلوت انسان قائل نیست. من می‌خواهم آرام باشم ولی چیزی مرا به آرامش رهنمون نیست. اگر قرار است این قصه تا آخر چنین باشد، مگر من غلطی می‌توانم بکنم؟

بی‌چارگی

هرگز خود را لایق این حجم رنج و اندوه نمی‌دانستم. اگر قرار است در این تنگنا باز مرا به تنگی گور و مؤاخذه‌ی نکیر و منکر و عواقب ابدی حضورِ مکروه در این عرصه گرفتار کنی، چه منکوب و منهدم‌تر از من؟ با خود در این سیاهیِ مطلق زمرمه می‌کنم که در کدام اقلیم قدم نهادی که شکستی مفتضحانه نصیبت نشد. حتی به مرورش در این جریده نیازی نیست. نای ایضاح نیست. از آن‌همه تقاضای قدیسی آن‌چه برای من مانده وبال هزار گناه پاک‌نشدنی است. از تأسف و تأثر دست‌هایم را پیش چشمم می‌گیرم و می‌دانم این‌ها نیز رافع محکومیت ابدی‌ام نیست. من به آن بازخواست خواهم شد که همه‌چیز را می‌دانستم. ولی از آن شاکی‌ام که مجالی برای تنفس نیافتم. دهر ذره‌ذره ما را می‌خورد و خیال جبران در آن‌سوی مرگ، تنها تسلیت لیالی ماست. به همسایه‌ی شلوارک‌پوش که مرا تنها آدم‌حسابی ساختمان خطاب می‌کند چه عرض کنم از بی‌حسابی‌های جانکاهم؟ گیرم میخ‌های گناه را از تابوتم بیرون کشیدی، با این پیکر پاره‌پاره از عصیان چه باید کرد؟ ای بیرون‌آورنده‌ی دانه از دل خاک، من تو را نپرستیدم، ولی تو تاجر نیستی که تنها با سوداگران خودت به کار بنشینی. من معترفم که یک بار هم تو را در نظر نگرفتم. این اعتراف را توشه‌ی ابدیتم کن و از همه چیزهای دیگر بگذر. عجیب است که هیچ‌کس نمی‌تواند بیامرزد. شگفتا که در آنِ بیهودگی دستی نیست. همه نقش‌ها بی‌رونق‌اند و انسان در منگی محتوای جهان جان می‌سپارد. همه‌چیز مشتی حرف است که تحقق‌اش منوط به غیب‌باوری است. بیا بر سرنوشت انسان در این تهی‌خانه بموییم. آن‌کسی خداست که قولش همان عمل اوست. این است که التیام این خاک با شعر و نثر و قصه‌های امیدزا آمیخته. می‌گویند تا بشود. و اگر نشود؟ مشکل از گیرنده است. گدا کاهل است و صاحب‌خانه بی‌تقصیر. ما نیز خواهیم مرد و خاک به‌آسانی می‌بلعدمان. ما را چه به اختیار و انتخاب در سیر نطفه تا جیفه. با کلمات و حالاتی خوشیم و ناخوش. بر خیالی صلح‌مان و جنگ‌مان. مرا به بر بکش و این سقوط در ویل را به اتمام رسان. آیا امکانش هست؟ به من باشد، نه؛ ولی هیچ چیزی تا اینجا به من نبوده. پس چه کسی این صحنه‌ی خیمه‌شب‌بازی را می‌گرداند؟ ما لعبتگانیم و فلک لعبت‌باز.

عبدی

یک بار در برنامه‌های سیما از اکبر عبدی رحمت‌الله‌علیه درباره چاقی‌اش پرسیدند. گفت از یک جایی به بعد جزو روح آدم می‌شود و نمی‌توان کاری‌اش کرد. آن مرد قند و نمکی تپل که از روح و روانش طراوت و خوشمزگی می‌بارید و البته در خلوات خود غم‌های غریبی داشت، رفت.

راه ناگویا

وقتی برای امضای معرفی به دکتری سراغ استادم در دانشگاه علامه طباطبایی رفتم، غمم این بود که به خاطر مشغله‌های معیشت، از فضای ادبیات دور افتاده‌ام. جلوی درِ خانه‌اش از او راه جستم. گفت خود راه بگویدت که چون باید رفت. هنوز هم در حال استفتاء از راهی هستم که به ترکستان می‌رود. به قول حسین هروی، دوست شاعرم، به وعده‌های تو دل بسته‌ام، ولی افسوس / که عمر نوح ندارم، که آدمی فانی‌ست.

زرشک‌پلو با مرغ

این‌که یک رئیس‌جمهور به موضوع مسدودشدن سکوی پخش رسیدگی مستقیم می‌کند، جدا از شامورتی‌بازی‌های سیاسی، گویاست که بیش از این زوری هم ندارد. او این واقعیت را در زمان انتخابات نیز به شیوه‌های گوناگون گفته بود. کسانی هم که چینش نامزدها را بر عهده داشتند از این موضوع آگاه بودند. مسئولان عصاره‌ی ملت‌اند و ما باید پیش از هر چیز این واقعیت را بپذیریم تا شاید بتوانیم مثلاً بهتر شویم. زرشک‌پلو با مرغ ترکیب خوشمزه‌ای خواهد شد.