بیچارگی
هرگز خود را لایق این حجم رنج و اندوه نمیدانستم. اگر قرار است در این تنگنا باز مرا به تنگی گور و مؤاخذهی نکیر و منکر و عواقب ابدی حضورِ مکروه در این عرصه گرفتار کنی، چه منکوب و منهدمتر از من؟ با خود در این سیاهیِ مطلق زمرمه میکنم که در کدام اقلیم قدم نهادی که شکستی مفتضحانه نصیبت نشد. حتی به مرورش در این جریده نیازی نیست. نای ایضاح نیست. از آنهمه تقاضای قدیسی آنچه برای من مانده وبال هزار گناه پاکنشدنی است. از تأسف و تأثر دستهایم را پیش چشمم میگیرم و میدانم اینها نیز رافع محکومیت ابدیام نیست. من به آن بازخواست خواهم شد که همهچیز را میدانستم. ولی از آن شاکیام که مجالی برای تنفس نیافتم. دهر ذرهذره ما را میخورد و خیال جبران در آنسوی مرگ، تنها تسلیت لیالی ماست. به همسایهی شلوارکپوش که مرا تنها آدمحسابی ساختمان خطاب میکند چه عرض کنم از بیحسابیهای جانکاهم؟ گیرم میخهای گناه را از تابوتم بیرون کشیدی، با این پیکر پارهپاره از عصیان چه باید کرد؟ ای بیرونآورندهی دانه از دل خاک، من تو را نپرستیدم، ولی تو تاجر نیستی که تنها با سوداگران خودت به کار بنشینی. من معترفم که یک بار هم تو را در نظر نگرفتم. این اعتراف را توشهی ابدیتم کن و از همه چیزهای دیگر بگذر. عجیب است که هیچکس نمیتواند بیامرزد. شگفتا که در آنِ بیهودگی دستی نیست. همه نقشها بیرونقاند و انسان در منگی محتوای جهان جان میسپارد. همهچیز مشتی حرف است که تحققاش منوط به غیبباوری است. بیا بر سرنوشت انسان در این تهیخانه بموییم. آنکسی خداست که قولش همان عمل اوست. این است که التیام این خاک با شعر و نثر و قصههای امیدزا آمیخته. میگویند تا بشود. و اگر نشود؟ مشکل از گیرنده است. گدا کاهل است و صاحبخانه بیتقصیر. ما نیز خواهیم مرد و خاک بهآسانی میبلعدمان. ما را چه به اختیار و انتخاب در سیر نطفه تا جیفه. با کلمات و حالاتی خوشیم و ناخوش. بر خیالی صلحمان و جنگمان. مرا به بر بکش و این سقوط در ویل را به اتمام رسان. آیا امکانش هست؟ به من باشد، نه؛ ولی هیچ چیزی تا اینجا به من نبوده. پس چه کسی این صحنهی خیمهشببازی را میگرداند؟ ما لعبتگانیم و فلک لعبتباز.