خلوتی که نیست
جای تأثرات فراوان دارد که انفراد وجودی روحم آنقدر زورمند بود که با شمایگان نیز نتوانست ربطی بگیرد. این نه یعنی که شما ناخوبید. خوبید. من هم بد نیستم. خدا را شکر. نفسی میآید و میرود. از این خیلِ پرسشگران از من به لبخندی آتشناک میگذرم. از این بیربطی و بیهودگی میتوانم به خانهای بروم که حتی از اینجا هم بیهودهتر باشد. فعلاً باید صبر کنم و
نه. برای من هنوز مجالی برای تأمل و نوشتن نیست. دنیای من غرق تکثر و دیوانگی است و کسی ارزشی برای خلوت انسان قائل نیست. من میخواهم آرام باشم ولی چیزی مرا به آرامش رهنمون نیست. اگر قرار است این قصه تا آخر چنین باشد، مگر من غلطی میتوانم بکنم؟
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 5:25 توسط ابرمیم
|