فریبت میدهد این
ژرفا همچنان نامحترم و نامرد است. البته برای من اتفاق تازه و صد البته بدی نیست. دل باید کنده شود، اما چرا با اتفاقات بد؟ نمیشود با دوستی و مهربانی از هم جدا شد و خاطرهها را نگهداشت و درهای ارتباط را باز؟ صبح دیدم برق محافظ کامپیوتر خاموش است. در تمام این مدت اولین باری است که چنین صحنهای را میبینم. صفحهکلید هم روی میز کناری است. پایه چسبی که روی میز من بود، روی میز جوادیست که مرخصیست. همین حوادث ریز و درشت بارها مکرر شده و باز من منتظرم چنین چیزهایی حداقل در روزهای آخر حادث نشد. احمقآدمیام.
تنها چیزی که خوشحالم میکند این است که کسی در این ژرفا به کتاب علاقهای ندارد و کتابی که زیر میز و روی کیس بود و امانتی از جواد عزیزم، دستنخورده مانده. من ژرفا را دوست داشتم. آدمها و فضای آرام آن برایم کشش داشت. ولی انگار آدمها آنی نیستند که نشان میدهند و آرامشِ اینجا آرامشِ مردابیست؛ متعفن و راکد و مرده، ولی ظاهراً دلربا و زیبا و خاموش. در قعرِ این آبها و زیرِ این نیلوفرهای شناور بر سطح مرداب، حیواناتِ ناشناختهای خانه دارند که در ژرفای آب با هم توافقاتی شوم دارند. هرگز به آرامش و زیبایی طبیعت دلخوش نمان.
چوپانی را در روستایمان دیدم که در هوایی نزه و خوش با سرعت گوسفندان را سوی خانه میبرد. پرسیدم کجا با این عجله؟ نفسنفسزنان گفت گولِ این آرامشِ هوا را نخور، طوفان در راه است. ساعتی نگذشته بود که از شدتِ باران و سرما راهِ خانه را نمییافتم. چه احوالِ بدی برای من ساختند. به بذرافکن گفتم آمدنم به ژرفا مصادف با مرگ پسرم شد و رفتنم برابر با زادهشدنِ دخترم است انشاءالله. ژرفا شروعِ مرگ بود و زندگی با رفتن از آن آغاز خواهد شد. آقا مجید سر به زیر انداخت و بغض و بهت سرتاپایش را گرفت. باز دلم نیامد و بوسیدمش و گفتم ولی من شما را دوست دارم. با این دلِ دیوانه و دوستدارم چه کنم عزیزانم؟