سپاس خدا را که مرگ آفرید
روزی که محمود مُرد من مثل گیجها در اتاق لباسهایش را جمع میکردم که بدهیم به مستحق. در آن خفقانِ مرگآور با خود زمزمه میکردم بعد از تو چه باید کرد؟ خاله آنجا بود و با بغضی آرام پاسخ داد همان کاری را که دیگران کردهاند. او نیز داغ برادر جوان دیده بود، علاوه بر سوگ فقدانِ پدر. شاید برای ما که نسبتها برایمان مهمتر از مناسبتهاست، از مرگِ دخترعموی همسر سوختن بیعلت باشد. باشد. چه فرقی میکند؟ مگر من برای دیگران زیستهام و نوشتهام؟
از روزی که به همسرم رسیدم کم و بیش میشنیدم میترا درگیرِ سرطان است. وقتی محمدیوسف بیمار شد این مرضِ بیدرمان برایم جلوۀ بیشتری کرد. در تمامِ روزهای پیش و پس از محمدیوسف این بانوی مهربان زهر خورد و درد کشید و ذرهذره سوخت تا امروز که خدا از او راضی شد و به آغوشش کشید. اکنون پرسش بازماندگان ساختن با فراقِ مادر و همسر و خواهر و دختریست که حتماً دوستش دارند. من این واژهها را با چشمانی فورانیده از اشک میسازم. به همسرم گفته بود نوبۀ بعد حتماً با همسرت باید بیایی.
خدا را سپاس که مرگ هست. اگر مرگ نبود، این رنج ابدی میشد. اگر مرگ نبود، این زندگیِ محدود و ناکام هیچ پایانی نداشت. دویدن و نرسیدن و نشدن و نابودی و زوال. خدا را شکر که با مرگ زنده میشویم و به جهانی پا میگذاریم که عملمان را دیدار میکنیم. خدایا! همۀ ما را در رحمت خود شناور کن و بیش از هر چیزی صبر و ایمان هدیهمان بده. بر این جسمِ ناتوان و عقلِ نابهسامان دستی بکش. خداوند مرگ را در نهایت سربلندی و آرامش و اخلاص نصیبمان کند. من نیز شریک غمتان خواهم بود.