اگر برخی وا اسلاما برندارند، باید نالید از کتابی که این آقای دکتر جعفریِ تاریخ‌خوانده حدود شش ماه پیش معرفی‌ام کرد. آنجا یکی از نزدیکان لنین از پیشرفت‌های بزرگ فناوری و علمی و پزشکی و دیگر نحله‌ها در حکومت کمونیستی شوروی می‌گفت و مردم را بابت قدرندانستن این عظمت‌ها شماتت می‌کرد. به هر حال آن ساختار با همه‌ی پیشرفت‌هایش پاشید. یحتمل به این خاطر بود که مردم تا وقتی با بد و خوب ساختار همراه بودند خوب بودند و در غیر این صورت انسان‌هایی نادان و سفله شمرده می‌شدند. مثلاً اگر می‌گفتند حالا پس از این‌همه پیشرفت‌های خفن شما در نظامی و پزشکی و فناوری و دیگر چیزها، آبگوشت ما نیم‌سیر روغن اضافه کرده یا نه؛ رؤسای حزب در بهترین حالت سوت‌زنان گلوی سوتیان را به جایی سوت می‌کردند که اعراب نی‌سازی را از آنجا آغازیدند.

چه اهمیت دارد این حرف‌ها؟ قطار سوی مقصد خود می‌رود و ما مسافران خیالات برمان داشته که فریادمان آن را نگه خواهد داشت. آفتابه و لگن هفت دست است و شام و ناهار نیز فراهم. دیگر چه مرگ‌تان است؟ ما که پیاده‌ایم در تقلای سوارشدنیم تا مثلِ سواره‌های این قطار، پیاده‌ها به هیچ جایمان نباشند. تخیل‌بازی‌های این جماعت همواره برای من جذاب بوده است. فلک و ملک را به هم می‌بندند و از تو نیز می‌طلبند در این بارش افکار مانند آن‌ها پرشوری کنی و به راه ادامه بدهی. بسیار دوست‌شان دارم بابت این ارادت قلبی که امیدوارم خدای‌نکرده از سرِ سیری نباشد. مدیری حزب‌اللهی می‌شناختم که تنها نصف روز در آن مجموعه بود و حقوق کامل درمی‌یافت و اصلِ کارش جایی دیگر بود و با دورکاریِ ساده‌ای دو حقوق دیگر نیز می‌گرفت.

این‌ها اصلاً مهم نیست. مهم این است که تو فقر را فخر بدانی و به مادیات کاری نداشته باشی. چرا که ممکن است ضد خدا و پیامبر بشوی. آن‌وقت در مسابقه‌ی آلاف و الوف می‌افتی و چشم می‌گشایی و می‌بینی در مسیر معنویت این عزیزان هیچ باری نبسته‌ای. تو به حکمِ «لاتَمُدَّنَّ عَینَیک» به داشته‌های این جماعت چشم مدوز. چشم. هیچ هم نفهمم؟ نفهمم که آن‌چه حکومت‌ها را پاشانده یکی‌اش اختلاف طبقاتی بوده است و آن‌گونه که قرآن می‌گوید پس از برهم‌خوردنِ ساختارهای اجتماعی انبیای الهی برای قسط آمدند؟ من از آن بی‌دین‌های سرمایه‌دار انتظاری ندارم. از تو که می‌خواهی شب و روز وسایلت را پیشرفته‌تر کنی تا مردم را بپایی و هر کدام را با چند برچسب و لعنت‌الله و رحمت‌الله به دوزخ و بهشت رهنمون کنی در عجبم.

این مردم دشمن تو نیستند، گرچه شاید دیگر خیلی دوستت هم نباشند. من متحیرم که تو برای بهترشدن و رقابت با دشمنانِ برون‌مرزی‌ات این اعدادِ بزرگ را بی‌دریغ خرج می‌کنی و بیخِ گوشت نیروهایی به معنیِ کلمه بی‌چاره در تقلای رسیدن به برجی دیگرند تا از این ستون تا آن ستون فرجی بشود. در این راه فحش هم می‌خورند که به بهشت! ای وای بر من که کلام امامم را گوش ندادم. گوش ندادم که هر کس خود را اجیر کرد، روزیِ خود را محدود کرده است. فرجامِ امام‌ندانی همین است. چه کسی منکرِ این است که من نیز سنگِ خودم را به سینه می‌زنم؟ و اگر بهری بیشتر از بحارِ نعمت داشتم، ناله‌ی «هل من مزید» دیگری می‌زدم. اما این‌ها چیزی از وظیفه‌ی حاکمان نخواهد کاست.