کباب‌شدن در هوس کباب

شیخ بهایی در کشکولش می‌نویسد مدتی درگیر زهد و ریاضت بودم تا به مقامی که مد نظرم بود برسم. یک روز در بازار بوی کباب به مشامم خورد و شدیداً دلم هوس کباب کرد. برای مبارزه با نفسم خواستم حواس خودم را پرت کنم. موقع نماز هم بود. یک آدم یک‌لاقبای کارتن‌خواب گوشه خیابان افتاده بود. رفتم سراغش. با خودم گفتم صداکردن برای نماز حلال است و ثواب هم دارد. وقتی هم این مرد آسمان‌جل را صدا کنم، قطعاً شروع می‌کند به بد و بی‌راه گفتن و عصبانی‌ام می‌کند و بی‌خیال هوسم می‌شوم.

رفتم سمت آسمان‌جل و گفتم: «مؤمن! وقت نمازه.» سرش را از زیر پتویش بیرون کشید و بی‌خیال و کم‌رمق گفت: «تو دلت هوس کباب کرده، چرا مزاحم من می‌شوی؟ من هم نمازم را به وقتش می‌خوانم. شما هم خودت را از حلال خدا محروم نکن!» بله. هرگز خیال نکنید بندگان خدا با قیافه و لباس و مدرک شناخته می‌شوند. بهترین کار این است خودت را پایین‌ترین و بدترین بندگان و آفریدگان عالم بپنداری.

ظلم به غایب

🔺 پادشاهی ظالم می‌خواست قصری بنا کند. مهندسان را فراخواند تا شکل آن را بر خاک بکشند تا شاه آن را تصور کند. خانهٔ نقشهٔ مهندسان مربع بود و تنها مزاحم نقشه خانهٔ پیرزنی در جوارِ قصر بود. پادشاه ظالم به پیرزن گفت این خانه را بفروش. گفت نمی‌فروشم، چون فرزندان کوچکی دارم و این خانه مسکن و آرامگاه ایشان است.

🔺 روزی آن پیرزن غایب بود و وقتی برگشت خانه خود را ویران دید. پیرزن از آن اتفاق بسیار رنجید و با چشمانی اشک‌بار روی به آسمان کرد و گفت: «الهی! إن کنتُ غائبا فکنتَ حاضرا؛ خدایا اگر من غایب بودم، تو که حاضر بودی.»

🤲 همین‌که این مناجات را کرد، امیر بر سر آن عمارت نشسته بود، زلزله درآمد و آن بنا را به‌کل بر زمین انداخت و آن شاه زیر آوار رفت و هلاک شد تا برای عاقلان روشن شود که ظلم پایدار نیست.

.

📚 جوامع‌الحکایات و لوامع‌الروایات، با اندکی ساده‌نویسی امروزی

گریز از قانونِ باددِهی

طبق اخباری که از کرات مختلف به بنده رسیده، هم‌اکنون در اورانوس پادشاه بسیار بامزه‌ای زندگی می‌کند که وزیری از خودش بانمک‌تر دارد. نشسته‌اند قوانینی برای کشورشان چیده‌اند که در کل به نفع حکومت خودشان است. زرنگی‌شان به این است که در کمال بی‌تربیتی، یک قانون را خیلی پررنگ کرده‌اند و برایش تعقیب و گریز هم نهاده‌اند: منعِ تخلیۀ بادِ معده!

ملت هم از سرِ لجبازی شبکه‌های زیرزمینی درست کرده‌اند و در خانه‌های تیمی هی از خودشان باد درمی‌کنند و به ریش شاه و حکومت خنده‌ها می‌کنند. روشنفکران جامعه در نقد این قانونِ مملکت روز و شب خطابه سرمی‌دهند و مردم برایشان جیغ و هورا می‌کشند. حضرات روشنفکر نعره می‌زنند: «سر از تنبان مردم بیرون کنید!» و خلایق سوت و کف می‌زنند و در همین لالوها صدایی نیز درمی‌دهند. برای پادشاه جوک‌ها ساخته‌اند که خودش چگونه بادهایش را اداره خواهد کرد!

شاه و وزیر هم خوشحال از کنش‌گری و شادمانیِ مردم و خوشحال‌تر از بی‌توجهیِ مردم به دیگر قوانینِ ناعادلانه، با این جوک‌ها و خطابه‌ها عشق و حال می‌کنند. اورانوس کلاً جای بادخیزی‌ست. قدر نعمت‌هایتان در زمین را بدانید. آرام و بی باد و آباد.