علیت هیوم
میخواهم به ساناز بگویم از داخل جیب پیراهنم فلش محمود خدابیامرز را بیاورد که بیخیال میشوم و در همین فایل بی نام و نشان مینویسم تا بعداً به روزنوشتها ملحقش کنم تا بماند برای یادگاری و بعدها اینهمه یادگاری را بشر برای چه میخواهد؟ روزی برای رونمایی از کتابهای مرحوم شاهآبادی رفته بودم اطراف چهارراه سیروس در حوزه علمیهای. چندین و چند دوربین کاشته بودند. پرسیدم این فیلمها را چه میکنید. کسی جوابی نداشت. در این روزگار همهچیز ثبت میشود و شاید اینها از بیم فنا باشد. میخواستم به مناسب روز جهانی زبان مادری چیزی بنویسم، ولی ناگهان با همین چند خط چنان خیامی و هیومی شدم که تنها و سیال در نیستی غوطه میخورم. راستی که این هیوم آدمی را دیوانه میکند. نماز ظهر را دیر رفتم و تمام که شد، شعیب که دراز کشیده بود و در آستانهی موت بود گفت چطوری دیوانه. بلافاصله گفت دیوانهی اهلبیت. و باز خندید. من که در حال ذکر بودم لبخندانی هدیهاش دادم و سرها تکان دادم. دیر آمدنم شاید برگردد به حرف محمد بختیاری که در باب کشمیری، عامل بمبگذاری دفتر رئیسجمهور، گفته بود. اینکه مثل مجید نماز اول وقت و تعقیباتخوانی و هر روز روزه. آنوقت به رضا بیات عارض شدم من نیز دور نیست چپ کنم. وقتی حرف هیوم در نظرم میآید مغزم فلج میشود: در پایان همهی دلایل باز دلیلی وجود ندارد.
من را میبرد به آن عدمِ ناشناسا که بر ما نگشوده مانده. آنهمه سخنی که در دو جلسه سید امیر از علت و معلول در فلسفهی اولی گفت و امر و خلق را بر آن نهاد، با همین جمله بر باد خواهد رفت. آنهمه شر و غوغایی که قرار است هویت و ملیت و فرهنگ و زبان و دیگر چیزها بر مدار نامگرایی بچرخد و ما را به کلمهپراکنی برساند تا نزد خودمان از چیزهایی دفاع کنیم و بر چیزهایی بتازیم، با این آیه سوت خواهد شد: إن هو الا اسماءٌ سمیتموها انتم و آباءکم. رضا تنها توانست بگوید اینها را از خودت دور کن. من نیز مخ و نای بحثافکنی ندارم. همینجا که نشستهام و مینویسم پایم خواب رفته است. به این آقای قاضی معروف که میاندیشم با چهل سال تمام رعایت تمام جوانب دیانت حتی با تهمتهای ریاورزی و از این چیزها که حافظ قرآن مجید در وصفش بلاغت را تمام کرده است، میبینم من تاب هیچ چیزی را ندارم چون اساساً همان موصوف کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام هستم که آنکه نمیداند کجا میرود به جایی نرسد.
دیشب بود یا پریشب در عهدِ هر شبه ما دو نفر با یاد آن طفل رنجکشیده و اشکهایی بیثمر از سرِ تنگدلی و مظلومیت او، گفتم با این همه سختترین روز زندگی من نه مرگ محمود عزیزتر از جانم بود، نه پرواز بیست و سه تیر هزار و چهارصد محمدیوسف؛ خداحافظی با تو روبروی پارک ساعی بود که مرا در آسفالتهای خیابان ولیعصر عجلاللهفرجه فروبرد. هنوز من مقداری متدین هستم و نام اولیای خدا برایم گرامی است. تو نمیدانی در من چه کشمکشی است. اگر مانند شیخ مؤسس همان ابتدای ازدواج همسرم فلج میشد و هر روز و هر شب باید به او رسیدگی میکردم. اگر مانند علامه طباطبایی سه نوزادم پشت سر هم میمردند و زنم دل میژکاند. آه ای عزیزان من. چه میگویید. دست بردارید از این خاکبازیها. من اهل پاسخ گفتن به مسائل اعلای شما نیستم. این را هم بردارید بخوانید و کنجی طبقهبندی کنید. شبتان بخیر عزیزان من. شبتان به خیر.