خالی از
روزها میگذرد و من هر روز ناتوانتر و بنبستتر میشوم. نمیدانم این ساعتهایی را که هدر دادم کجا به دست خواهم آورد. عمر اگر میگذرد، اندوهی برای آن نمیتوان خورد. عمر چیز خاصی نیست، نه طولش و نه عرضش. دلتنگی برای هیچ چیزش نباید کرد. چون ما هیچوقت تمام نخواهیم شد. اگر این خبر را به همه عالم بدهیم، دیگر غمها و حرصها و رنجها تمام خواهد شد.
ولی به این سادگیها هم نیست. من که میدانم این عمر تمامشدنی نیست، چرا اینهمه مصیبت دارم؟ مردی از ظلمات بیرون آمده بود و خود را یافته بود. چه بیوصف بود این مرد. در غیبت بود. در میان ما بود و ما او را نمیدیدیم. شاید یکی از کسبه محل بود. شاید یکی از فرماندهان جنگ بود. شاید یکی از علمای معاصر بود. شاید یکی از معلمان مدارس بود. شاید همه اینها بود و هیچکدام نبود. برایش گریستن و برایش سینهزدن چه آوردهای داشت؟
آنها که قصه دوست دارند و از ژانرهای نوآفریدهای مانند رمانتزی خوششان میآید و در نمایشگاه کتاب فرانکفورت در پی نویسندگانی بودند که چنین کتبی را مینویسند، راهشان را ادامه بدهند. دنیا لعب و لهو است. قرآن برای لهو و لعب فروفرستاده نشده است. قرآن آمده تا واقعیت هستی را بگوید.
بایست ای برادر. تو را چه به واقعیت؟ شکاکان پیش آمدهاند و میگویند در پایان تمام دلایل باز میبینی دلیل وجود ندارد. دلیلی برای غیبت امام علیهالسلام نیست؟ امام علیهالسلام برای همه غایب نیست. فرضم این را پذیرفتم. حال باید چه کنم؟ این سخنها چه گرهی از کار فروبسته من خواهد گشود؟ زندگی مجموعهای از مکروهات است.