ولی من این را در خودم زمزمه کرده‌ام که هیچ‌چیز بدیهی و عادی و تکراری نیست. به عادت‌نکردن دل داده‌ام و خودم را در این حقیقت غوطه داده‌ام که چیزی مکرر نیست. چیزی منتظَر و بیوسیده نیست. به آن دوستان که ذهن‌شان را صیقل نداده‌اند می‌گویم بر اساس الگوهای موجود فردا را نبینید. عرض می‌کنم انسان موجودی نفهمیدنی و دست‌نیافتنی‌ست. نمی‌توان او را در قالب‌های زمینی و محدودکننده گنجاند. اگر او را فریب دهید و برای دنیایی گذرنده و فانی و آنی سرش را گول بمالید، دیر یا زود درمی‌یابد و شما را رها می‌کند.

من از عصری آمده‌ام که در آن نه معاندشدن بر من غلبه کرده است، نه سینه‌چاک‌بودن در من نشسته است. انسان موجودی تک و منفرد و جدا افتاده و تنهاست. این نسبت‌ها و قومیت‌ها و اجتماعات و کشورها و ملت‌ها و دیگران همگی برای فرار او از واقعیت تنهایی و بی‌کسی اوست. زرنگ‌هایند که جزئی از تنهایی انسان را شکار می‌کنند و او را به دام یکی‌شدن‌ها می‌اندازند تا از آن ماهی خود را بگیرند. تصویری از آینده نقش می‌کنند و با فریادهایشان مسئولیت ازلی و آسمانی و اصلی تو را همراهی با آنان و برآورده‌شدن آرمان دسته‌جمعی «ما» اعلام می‌کنند.

واقعیت این است که «ما» همگی مزدوریم. کارگردانی که برای «وطن» برای «دین» برای «انسان» برای «آزادی» برای «آگاهی» و برای هزاران معنای بافتنیِ دیگر فیلم می‌سازد. آن مؤمن متعصب یا آن کافر نامعتقد یا هر کس و هر عنوان دیگری که در قالب‌هایی از پیش ریخته شده سعی و عملی می‌کند. هر کس که در هر محدوده‌ای نعره‌ای له یا علیهِ مفهومی برمی‌آورد. همگی دانسته و ندانسته مزدور قالبی هستند. اگر باور نداری، به آن صنم بگو پیراهنش را دربیاورد و برهنه با خودش روبرو شود تا در آینه از خودش بپرسد: «من کیستم؟»

آنجا که «وَلَقَد جِئتُمونا فُرادا کَما خَلَقناکُم اَوَّلَ مَرَّة» محقق شود، خواهی دید کیستی. و این آگاهی از کیستی به این مفتی‌ها صورت نخواهد پذیرفت. اگر به این رایگانی بود که این‌همه راه را نمی‌آمدی تا دریابی تو هیچ‌کدام از این‌ها نیستی: «حافظم در مجلسی، دُردی‌کشم در محفلی». بیهقی بعد از ده‌ها سال گذشت از درگذشت مسعود غزنوی و سال‌ها بیشتر گذر از مرگ محمود غزنوی، در کنج خلوت تاریخ‌نویسی‌اش با بیم می‌نویسد. ما چگونه می‌توانیم حتی با دیوار سخن بگوییم؛ آن هم امروز که موش‌داشتن به دیوار بسنده نیست و «کل شیء احصیناه فی امام مبین»؟

اگر آن صحابیِ سینه‌چاک برای حمل روایت‌های کُشنده کارش به چاه کشید، ما آه هم نمی‌توانیم بکشیم. لبخند نیز ممنوع است. گریه نیز فاش‌کننده است. ناس، که من همان ناسم، همچنان دور از انسان‌بودن‌اند. اگر بنا بر آن روایت مبارک تمامِ انسان‌های قرآن وجود مبارک امیرالمؤمنین علیه‌السلام باشد، پس در همه دهر یک انسان نَبوَد. رها کن این جماعت را. یوسف علیه‌السلام را ببین که می‌گوید من دین قومی را که به خدا و روز جزا ایمان ندارند ترک کرده‌ام. من را ببین که نه صبر بر گناه کردم، نه صبر بر بندگی، نه صبر بر بلا. پس انتظارِ کدام امامت را داشته باشم؟ چگونه بدون صبر امتی شکل می‌گیرد؟

هیوم بعید است خودش ادراک کرده باشد چه گفته است، اما روشن است که حرف‌ها در اصل از انسان نیست: الرحمن، خَلَقَ الإنسان، عَلَّمَهُ البَیان. رحمان خالق و معلم انسان است. پس شاید باشد که رحمان گفته است در پایان تمام دلایل باز می‌بینی دلیلی نیست. «این جبر، این معنیِ جباری است.» آن چیزی که ما را قانع و خاموش و بی‌واژه کند دلیل نیست. نه. هر چه بگویم این عبارت را رکیک و دنی کرده‌ام. پس جامعه چه؟ جامعه را که همان اول گفتم نیست فدای تو بشوم. اصل بر تفرد و وحدت شخصی‌ست. اصل بر بی‌اصلی‌ست. اصل بر سجده است. اصل بر عدم است.