بقایای جاویدِ خرها

حتی جنگ هم مرا از روزمرّگیِ خاص خودم بیرون نکشید. حتی بیم مرگ نیز در جان من جایی پیدا نکرد. مرگ مرا نمی‌ترساند. برای آن‌که آرزویی در سر ندارد و افقی پیش روی خود نمی‌بیند و چونان مصلوبی در دست صلیبیان خود را بی‌اراده می‌بیند کدام اندوهی و کدام وحشتی؟ اکنون در این میانه کسی مرا ترسان و گریزان لقب بدهد. برای من چه فرقی خواهد داشت؟

جنگی کوتاه و در عین حال ژرف. جنگی بود که آغازکننده به خواسته‌اش نرسید. او می‌خواست ایران را بشکند و ایران منعطف‌تر از این حرف‌هاست. از این اباطیل که بگذریم، می‌بینیم در دو صد سال اخیر بیش از هر چیزی شکسته‌ایم. ما سلاح برتر و شکاننده نداشتیم و اکنون داریم. راستش را بخواهی باقی‌اش چندان مهم نیست. این‌که مردم چه خواهند کرد و بر آنان چه خواهد گذشت، در واقع تعارفات ریاکارانه‌ی حکومت‌هاست. از هر چیزی مهم‌تر قدرت است. ولی نه آن قدرتی که تنها ماده را می‌بیند. قدرت از خداست.

بگذریم. بگذریم. به روزمرگیِ خاص خود راجع شویم. به این ظلمتِ بی‌اندازه‌ای معطوف شویم که تمام روح مرا در خود گرفته است. به این بانوی زیبا بنگر که چه اندازه غم دارد از فقدان احتمالی همسرش. در تمام این سال‌ها انواع حمارها را دیده بودم. راستش را بخواهی خرانی بر من حاکم‌اند که تا خودِ صبح خر تشریف دارند. آن‌ها دوست دارند نیروهای زیردست‌شان مانند احشام و گوسفندان مدام در طویله‌ی خودشان باشد. اینان همان اربابانِ قدیمی‌اند که باید رعیت مدام پیشِ چشم‌شان خم و راست شود و «باشد» تا خدای‌نکرده از زیر دست‌شان درنرود. توهم نکنی منقرض شده‌اند. ماهیت‌شان همان است و ظواهرشان تغییراتی کرده. اینان همان اربابان و سازندگان اهرام مصرند. بردگان هرگز از خود اختیاری ندارند. بردگان جدید، که ما باشیم، در ازای دریافت پول باید در این مکان حاضر باشند، حتی اگر این حضور خودِ بیهودگی باشد و گاه به قیمتِ جان‌شان تمام شود؛ چرا که منِ رئیس و ارباب غسلِ شهادت کرده‌ام و به‌تبع نیروی زیردست من نیز باید نفله شود. آیا چنین شهیدی شهید است؟

بگذریم. برای کسانی که به‌شدت خر تشریف دارند، خیلی هم نمی‌شود کلمه خرج کرد. بهتر است رو به سوی امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه کنیم و از آن شاهِ مردان طلب رهایی کنیم. اگر چه این رهایی هم دردی از علی علیه‌السلام دوا نخواهد کرد. علی معین می‌خواهد. معینِ علی ورع دارد و اجتهاد و عفت و سداد. من کدام را دارم؟ زرشک. بانوی من راضی نیست برای لقمه نانی در خطر باشم. من تنها به نگهداری شیشه در بغل سنگ امیدوارم. از آن مقامِ منیع خواهشمندم بیش از این موجبات توهین‌های ما به خر را فراهم نسازد. حیف است این حیوان زحمت‌کش و دوست‌داشتنی. لیک بی‌مرگ است دقیانوس آقا مهدی اخوان ثالث.

در لذایذ ذلت

روزگار چیزِ خنده‌داری است برادر من. درست در سالگردِ روزی که عموی من در ساختمان حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید، مردکی روبروی من ایستاده و از توهین من به شهدا می‌گوید. مردکِ تازه‌به‌دوران‌رسیده! خدا می‌داند اگر ملاحظه‌ی این یک لقمه نانِ لعنتی نبود، همه‌تان را با لگدی به اعماق دوزخ رهنمون می‌کردم. افسوس که دست و پای مرا این نان بسته است. شما خوب بلد بودید چگونه مردم این کشور را به زنجیرِ نان ببندید. راستی که شما همان پیکرپرستانید. ولی منِ شاعر را چه به این جماعت؟

بیا رها کنیم این جماعت را، هرچند جای این شاعرانه‌ها تنها در کتاب‌هاست و هیچ نقطه‌ای از این خاک نیست که عنصری از این مغزهای زنگ‌زده‌ی گنده خالی نباشد. بیا آرام باشیم. بیا تا بگویمت قدرِ مرا هیچ مجموعه‌ای ندانست. قدرِ مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس. مرغی که تنها در سحرگاه بخواند و تمام روز و شب در خموشی غوطه بخورد، حق هم دارد زیباترین آوازها را در حنجر خود خزینه کند. در انتظار ظهور خداوند در این زمینِ فاسد شاید عمرم به سر برسد.

ترجیح می‌دهم و چاره‌ی دیگری هم ندارم جز این‌که این چند دم هم ادای زندگی دربیاورم تا خدا چه بخواهد. وقتی نقابِ چیزها از پیشِ چشمِ آدمیزاد کنار می‌رود، صرفاً برای دیگران زنده است و خودش دیگر متوجه نمی‌شود چه چیزی به چه چیزی است. امروز برابر آن مردک ترجیح دادم سکوت کنم. دیدم حرف‌های نفهمیدنیِ من برای مغزهای ایدئولوژی‌زده فقط تولید نفرت می‌کند. می‌خواستم بگویم من شاعرم، مرا چه به امثال تو؛ دیدم باید لبخندی بزنم از جنس لبخندهایی که زرین‌کوب می‌زد بعد از تهمت‌ها. حتی ارزشش را نداشت اشکی بریزم. در این عمرِ نشایدی، در تمام دقایقم عین‌القضاتی بودم که هر آنچه گفتم نشاید و هر آنچه نگفتم نشاید و هر چه خواندم نشاید و هر چه نوشتم نشاید.

شنبه هفتم تیر چهار

یعنی می‌شود آدمی از ذلت کارمندی رها شود؟ من امیدوارم، هرچند باز عده‌ای دم از نظام تسخیر خواهند زد و روایات اجیربودن را با واجب‌بودن خدمت به نظام اسلامی چنان به دیوار می‌کوبند که دیواری نخواهد ماند. با انهدام دیوارها دیگر موسم رهایی است. اما رهایی تازه آغاز گرفتاری‌هاست.

مهم نیست. مهم قدر من است که مدام می‌شکند و هیچ چیزی آن را متوقف نمی‌کند. آدمی می‌نویسد و می‌خواهد دیگران آن را بخوانند، ولی وقتی از اعماق اندوهش چیزی می‌نویسد گویی برهنه شده و هیچ دوست ندارد این عریانی بر کسی آشکار شود.

صد سال پیش در نظام‌های ارباب‌رعیتی مردمان از ترس سطوت و قشون ارباب مفت‌مفت کار می‌کردند و دم برنمی‌آوردند و اکنون در ساختارهای دیوان‌سالار نوین خلایق به خیال خود آزادند و زوری بر سرشان نیست، غافل از این‌که قانون بزرگ‌ترین زور موجود است و رؤسا با گوشه‌ی چشمی می‌توانند او را از هستی ساقط کنند.

چه چیزی عوض شده است؟ مردمان از روزگارانی که در غار می‌زیستند بیم‌ناک طبیعت و حیات وحش و گرسنگی و پاره‌شدن بودند تا امروز که در خانه‌ها و شهرهای آن‌چنانی ترسان و لرزان از فقدان سرمایه‌های بادبرنده‌ی خودند. برای هر کدام هم توجیهات و مرام‌هایی با رنگ و لعاب جامعه‌پذیری و دین نهاده‌اند که پذیرنده متمدن و فهمیده باشد و نپذیرنده مطرود و نادان.

بار دیگر باید تأکید کرد که قطعاً در دوگانه‌ی جامعه و فرد، فرد اصالت دارد و جامعه صرفاً موقتی و تغییرپذیر و نیازمدار است. بنابراین برای هزارمین مرتبه این جملات را با هم مرور می‌کنیم: انسان باید با نخواستن و نداشتن خود را رویین‌تن کند. نخواسته باشد تا برای کسب آن خود را بفروشد. نداشته باشد تا برای حفظ آن خود را تباه کند. آه که من هم فقط لب و دهنم.

واژگان جنگ؛ قدرت‌نمایی زبان فارسی در نبرد با صهیونیست‌ها

در این یازده یا دوازده روز جنگی که ظاهراً رژیم صهیونی بر ایران اسلامی تحمیل کرد، واژه‌های خاصی نیز پررنگ شد. در واقع این واژه و زبان است که بر انسان حکم می‌راند و از این رو واژه به‌مثابه آجرِ این ساختمان اهمیت ویژه‌ای دارد. برخی از این واژه‌ها پیش‌تر بودند و با این جنگ برجسته شدند، برخی نیز پیش‌تر سابقه‌ی چندانی نداشتند و این حادثه آن‌ها را به دهان‌ها و ذهن‌ها سوق داد.

برای نمونه واژگانی چون «پهپاد» و «ریزپرنده» و «جنگنده» تا همین چند روز پیش نهایتاً در میان متخصصان نظامی و علاقه‌مندان به حوزه‌های نظامی و افراد دلبسته به جبهه‌ی مقاومت رایج بود. با حدوث این جنگ دایره‌ی بهره‌مندی و استفاده از این کلمات به‌شدت افزایش یافت. به‌ویژه واژه‌ی «جنگنده» زمانی برجسته‌تر شد که اخبار ضد و نقیضی در باب ساقط‌کردن «اف‌سی‌وپنج»های رژیم در میان رسانه‌های داخلی و در ادامه خارجی منتشر شد. پس از آن‌که با هزاران ماله‌کشی نیز اثبات آن‌ها ممکن نشد، اف‌سی‌وپنج به جنگنده تغییر یافت. به این ترتیب پهپادهای جنگنده‌ای مانند هرمس نیز در دایره‌ی شمول این خبر قرار گرفت. نام‌هایی مانند «شاهد» و «آرش» نیز به ترتیب پهپادهای ایرانی سپاه و ارتش بودند که ایدئولوژی نهادهای سازنده‌شان را می‌توان از نام آنان پی گرفت.

واژه‌ی پهپاد که سرنامِ ترکیبِ «پرنده‌ی هدایت‌پذیر از دور» است، در تجاوز صهیونیست‌ها به ایران از اصلی‌ترین اسلحه‌ها بود و دارای انواع و اقسام گوناگون. انگلیسی‌ها آن را یو.اِی.وی می‌نامند و به نظر می‌رسد واژه‌ی پهپاد با وجودِ نورس‌بودن با زیبایی‌های زبان فارسی همخوان است و جای خود را در میان فارسی‌زبانان یافته است. این پرنده‌های بدون سرنشین از نوین‌ترین سلاح‌های جنگی در جهان‌اند و گفته می‌شود آینده‌ی جنگ در جهان با این سلاح‌ها رقم خواهد خورد. انواع کوچک‌ترِ این سلاح به «ریزپرنده» معروف شد و بیشتر در عملیات‌های شناسایی و انتحاری استفاده شد، گرچه پیش‌تر برای فیلم‌برداری‌های هوایی و امور سرگرمی از آن بهره برده می‌شد. این ترکیب نیز گرچه سلاحی مخفی و مرگ‌بار را به تصویر می‌کشد، شیرینی و اصالت فارسی را نیز به همراه دارد و اصطلاحاً خوش نشسته است.

دو واژه‌ی «پرتابه» و «دوش‌پرتاب» نیز در میان مردم متواتر شد. اصالت واژگانی این لغات با این‌که پرتابه و دوش‌پرتاب علیهِ ایران استفاده می‌شد در نوع خود دلچسب و حاکی از تواناییِ بدونِ مرز زبان فارسی بود. پرتابه شامل هر سلاح پرتاب‌شونده‌ای است که ماهیت آن بر راوی مجهول است. دوش‌پرتاب نیز به هر سلاحی اطلاق می‌شود که شلیک آن با قرارگیری با دوش انجام می‌شود؛ مانند گونه‌های قدیمی آرپی‌جی تا بازوکا و گرمافشاری (ترموباریک).

کلمه‌ی «بمب‌افکن» (بامبر) نیز گرچه در سال‌های جنگ ایران‌عراق و جنگ‌های جهانی اول و دوم کم‌وبیش با گوش‌ها آشنا شد، به‌ویژه با ورود بمب‌افکن ب‌دو از جزیره دیِگو گارسیا به خاک ایران و زمزمه‌های پیش‌ترش موجبی شد تا واژگان بمب‌افکن و بی‌دو و بی‌تو بالاتر بیایند. در این راستا بمب‌های «سنگرشکن» (Bunker buster) گرچه پیش‌تر در جنگ علیه غزه و لبنان شنیده شده بود، در تهاجم به نطنز و فوردو و اصفهان بالا آمد و باز هم قدرت واژه‌سازی زبان فارسی را به رخ کشاند. در این ارتباط واژگان «رادارگریز» و «پنهان‌کار» نیز برای بمب‌افکن بی‌دو و جنگنده‌ی اف‌سی‌وپنج به کار رفت که در نوع خود اصالت و فارسی‌مداریِ خاصی در خود دارند.

واژه‌ی برساخته‌ی «پدافند» که ریشه‌ی مشخصی نیز ندارد، گرچه سال‌هاست در قالبی دیگر استفاده می‌شود، در این جنگ خود را بالا کشید. پیش‌تر این واژه همراه با اضافه‌هایی مانند پدافند غیرعامل، پدافند فرهنگی و دیگر چیزها استفاده می‌شد. این جنگ موجب شد خودِ این واژه برای مردم و رسانه‌ها مهم شود و برای عملکرد آن در مراکز شهری جیغ و هورا هم بکشند؛ فرقی هم نداشت این پدافند انواع ضدهوایی باشد یا بمب هوایی یا موشک رهگیر. برخی از آن‌ها در صورتی که به هدف نمی‌خورد خودبه‌خود منفجر می‌شد تا آسیبی نزنند. این‌ها نیز خودمنفجرشونده شدند تا توانِ ترکیب‌سازی زبان فارسی را فریاد بزنند.

​​​​​

کلمه‌ی موشک که بزرگ‌اسلحه‌ی ایران برای منکوب‌سازیِ رژیم صهیونی بود، همراه با نام‌های متعدد ایرانی‌اسلامی آن هم‌پای این جنگ بالاتر آمد و امید اصلی مردم شد. پیش‌تر در عملیات‌هایی علیهِ امریکا، داعش، جدایی‌طلبان کرد و وعده‌های صادق یک و دو شلیک این موشک‌ها به غرور ملی ایران می‌انجامید. این بار سجیل، عماد، خیبر، خیبرشکن، خرمشهر، شهاب، فاتح، کروز، بالستیک، هایپرسونیک و دیگر اسامی خودبه‌خود تشخص یافتند، به دهان مردم نیز رسیدند و بررسی ویژگی‌های آن‌ها و تأثیرشان در این جنگ در جمع‌های خانوادگی نیز محل بحث شد. جالب اینجا بود که نام‌هایی مانند خیبرشکن در رسانه‌های عربی نیز دقیقاً خیبرشکن تلفظ می‌شد و این غول ویرانگر ایرانی با نام خود نیز وحشت می‌آفرید. تصور عمومی بر این است که پسوندِ «کاف» برای تصغیر و کوچک‌کردن است، اما دیدیم که کاف استفاده‌های دیگری نیز مانند شباهت دارد. از آنجا که این ابزار مخرب جنگی به بینی موش شباهت دارد آن را موشک نامیده‌اند و موشک واژه‌هایی مانند راکت و میسل را به کناری نهاد.

با سخنان رهبر انقلاب کلیدواژه‌ی جدیدی به دایره‌ی لغات ایرانی وارد شد. پیش از این واژه‌ی جنگ تحمیلی در مورد سال‌های دهه‌ی شصت و یورش رژیم بعث به ایران استفاده می‌شد. این بار «صلح تحمیلی» واژه‌ای شد که در داخل به دولت مستقر و دستگاه روابط خارجی و جریان‌های مذبذب نسبت داده شد و کشورهایی مانند فرانسه و آلمان و انگلستان به رهبری امریکا و عاملیت رژیم صهیونی در جایی بیرون از مرزها از آن نصیب بردند. پیرامون این واژه بود که ترکیباتی مانند پالس ضعف و واژه‌های مشابه آن بار دیگر داغ شد.

یکی از خطاهای واژگانی در این دوران واژه‌ی «تروئیکای اروپایی» بود که عباس عراقچی با آنان جلسه گذاشت. تروئیکا واژه‌ای روسی برای وصف گروه‌های سه‌نفری است. در جهان سیاست، مذاکرات و ائتلاف سه‌جانبه تروئیکا نامیده می‌شود. آن سه‌گانه‌ی اروپایی فرانسه و آلمان و انگلستان‌اند. این ترکیب می‌توانست به «سه‌گانه‌ی اروپایی» یا «اتحادیه‌ی سه اروپایی» یا حتی «سه اروپایی» یا نامی فارسی‌تر تغییر یابد که هنوز این اتفاق نیفتاده است.

«وعده صادق» واژه‌ای بود که برای نام عملیات علیه رژیم استفاده می‌شد و به‌تمام مختص هوافضای سپاه بود. تقسیم‌بندی گام‌های این عملیات به «موج» ابتکاری از این نهاد بود که از بیست هم فراتر رفت و گاه موجبات طنز را نیز فراهم کرد. بیانِ حماسیِ سخنگوی این عملیات همراه با اطواری بود که آن را شعرانگیز می‌کرد. در مقابل، برخی از راهبردپردازان بر این بودند که باید نام این جنگ را «دفاع مقدس جدید» نهاد و از وعده صادق یک و دو و سه خارج شد.

پس از سال‌ها گذر از دهه‌ی شصت ایران، واژه‌ی «ایست بازرسی» یا «ایست و بازرسی» خود را نمودار کرد. این واژه درست پس از اعلام خرابکاری‌های داخلی به دست عوامل موساد و اتباع غیرمجاز پررنگ شد. ابتدا فعال‌شدن این عمل خواسته‌ی عمومی شد و اندکی بعد این ایستگاه‌ها در ورودی شهرها و معابر عمومی‌شان جانِ تازه‌ای گرفت. همزمان با این برجستگی، خودروهای باربری گرفتار بازرسی و توقف شدند. کلمه‌های وانت‌بار و پیک موتوری و خائن و نفوذی و اتباع غیرمجاز در ردیف هم قرار گرفتند.

در پایان می‌شود نظری نیز بر واژه‌ی «آتش‌بس» انداخت که در زبان برخی «آتش‌بست» نیز نام گرفت. شاید بتوان آتش‌بس را کافی‌بودن آتش و جنگ نامید و آتش‌بست را بستنِ موقتیِ آن. با این حال در ادبیات عمومی جنگ آتش‌بس کاربرد دارد و آتش‌بست عموماً از دهانِ ناآشنایان به این حوزه بیرون تراویده است؛ چیزی مانند بالش و خورش که در افواهِ فارسی‌زبانان شکلِ بالشت و خورشت نیز به خود می‌گیرد. از نگاهی دیگر با توجه به اصلِ کم‌کوشی در زبان نیز آتش‌بس مناسب‌تر از آتش‌بست است. با این همه هر دو واژه فارسی و برازنده‌اند و بار دیگر توان این زبان قدرتمند را به رخ می‌کشد.

واژه جان‌مایه و وجود زبان است و زبان هستیِ آدمی. به نظر می‌رسد در این جنگ جان‌مایه‌ی فرهنگ ایرانی و زبان فارسی در لغات نیز خود را نشان داد و در مجموع عملکرد موفقی در انتقال ادبیات جنگ داشت. پس از مدت‌ها روزمرگی در لغات و هجمه‌ی واژگان بیگانه به ذهن و زبان ایرانیان، این جنگ برای خودنمایی توان زبان فارسی نیز مجالی فراهم کرد و قدرت واژه‌سازیِ شگفت‌آورِ آن را به رخ کشید. زنده باد جان و زبان ایران و ایرانی.

چیزهایی که باید برد

این روزی که در میانه‌ی جنگ ایران و رژیم از یاد رفته است روز مرگ علی شریعتی است: 29 خرداد 1356. به همین دلیل وقتی داشتم از خانه بیرون می‌آمدم تا یکی دو روزی همسر و دخترک را به روستایمان ببرم، گفتم از میانِ چیزها چیست که می‌توانم با خود ببرم. پرسش کمی پیچیده‌تر بود: چه چیز هست که اگر نبرم، شاید پشیمان شوم؛ چیزی که شاید و شاید اگر برای این خانه‌ی نقلیِ جنوبی‌ترین بخش‌های شهر تهران چیزی پیش بیاید، با خود بگویم حیف شد.

هر چه نگریستم چیزی نیافتم. نظری بر کتابخانه‌ی دیواری‌ام کردم و به‌تبرک قرآنی پالتویی در کیفم نهادم. دفاتر شش‌گانه‌ی مثنوی با توضیحات استعلامی را دیدم. یاد علی شریعتی افتادم و دفتر اول و دوم را نهادم در کیفم، هرچند اگر نبود هم چیز خاصی از کفم نرفته بود. من که بیش از هر به‌دست‌آوردنی از دست داده‌ام، اندوهی بابت از کف رفتن‌ها ندارم. نمی‌دانم ایمان به موجودبودن هر چیزی نزد خداست که مرا این‌گونه بی‌خیالِ چیزهای ظاهراً موجود کرده یا نوعی گریز از سعی و تلاش و کسب و در واقع گونه‌ای بیماریِ ضعیفِ روانی است یا به قول سیدمسعود جزئی از ریخت (تیپِ) شخصیتی و جبلی‌شده‌ی من است. نمی‌دانم.

آن‌قدری می‌دانم که این حال جدید نیست. کودکی دبستانی بودم که در سرمای زمستان با خود می‌گفتم من سردم نیست، بدنم سردش است و این بدن تعلقی به من ندارد. آن‌چه تعلقی دارد این بدن است. حتی وقتی بینی‌ام در ابتدای جوانی شکست و در بیمارستان امیراعلم خواستند آن را جا بیندازند دردی حس نکردم و تنها اشکی از کنار گونه‌ام پایین دوید. بعدها آن‌چه مرا از پا انداخت و به درد کشاند سنگ کلیه بود. دردِ عظیمی داشت، اما من هم ضعیف شده بودم. دیشب دندان‌درد نیز بر من غلبه کرد. من که فراق عزیزان را تاب آوردم و پاره‌های تنم را زیر خاک نهان کردم، با دردهای بدن نالیدم. معلوم است مردن برای من آسان نخواهد بود؛ با این‌که می‌دانم باید این پیراهن را در همین خانه‌ی خاکی بنهم و به سوی عمل و عقیده‌ی خویش حرکت کنم؛ اما دانستن کجا و وجدان‌کردن کجا: دو نقطه‌ای که گویی من در تمام عمرم راهی برای اتصال‌شان ندیده‌ام.

به همین مناسبت که امروز سال‌مرگ شریعتی بود یاد وقتی افتادم که رفته بود تا کوه‌سنگی برای کشتن خود. تنها از خود پرسیده بود چیزی هست که برای آن به خانه بازگردد و بی خیال مرگ شود. پاسخ داده بود مثنوی. در سفر تحصیلی به فرانسه نیز پرسشی مشابه به سراغش آمده بود: چه چیز با خود ببرم که طوفان‌ها مرا نبرد؟ طوفان‌های غربت و هجوم عقاید. پاسخ طوفانِ مثنوی بود که او را چون کاهی در باد می‌پراکند. گویی همین بود که سارتر گفته بود من دینی ندارم و اگر دینی داشتم دین یا تشیع شریعتی بود.

اما گوش من به این حرف‌ها نیست. مثنوی را هم برای دمی برداشتم که شاید نصیب شد و شد نگاهی به آن انداخت. من می‌دانم این قوم باز اسیر خیانت خواهد شد و به این دشمنِ بشریت فرصت تنفس خواهد داد. آن‌وقت باز باید به مثنوی بازگردم تا قصه‌ی نحوی و کشتیبان را بخوانم؛ همان استاد علوم نحو که وقتی کشتی غرق طوفان شد دید هیچ چیزی از شنا و نجات از آب نمی‌داند. دنیا همه را برده است و من در اندوهِ از دست رفتن چیزهایم در خانه باشم؟ دنیا من را هم برده است. دوست‌تر داشتم در شهرم می‌ماندم و هر بلایی سر تهران می‌آمد بر من هم فرومی‌ریخت؛ گرچه شاید نامش نفله‌شدن باشد! یا لیتنی کنت معکم فأفوز فوزاً عظیما.

پنج‌شنبه بیست و نه خرداد چهار

زندگی به هر قیمتی

بامداد جمعه اسرائیل در حرکتی مذبوحانه و احمقانه علیه ایران جنگ به راه انداخت. با این کار ایران به‌سرعت واکنش نشان داد و بعید است این کشمکش آتشین به‌زودی تمام شود. نتانیاهو می‌خواهد زنده بماند و با جنگ‌افروزی بر قدرت باقی بماند. یحتمل حجم آتشی که ایران بر سر اسرائیل می‌ریزد در همین نزدیکی‌ها او را به دامان ائتلاف جهانی خواهد انداخت. دولت ایران دوست ندارد با غربی که مرکز آمال بیشتر مردان اوست درافتد، اما نیروهای تازه‌نفس نظامی به دولتی‌ها اجازه دخالت نخواهند داد. زمانی که ایران مرزهای آتش خود را تا سوریه و لبنان و اراضی اشغالی پیش برده بود صداهای مخالفی از داخل مانع ماندن جنگ در خارج از مرزهای ایران شدند. مشکلات اقتصادی را به دفاع برون‌مرزی گره زدند و ایران سنگرهای دوردستش را از کف داد.

آن‌چه این روزها اسرائیل نامش را جنگ نهاده مجموعه‌ای از خراب‌کاری‌های تهی و پرسروصداست که خبرش از خودش بزرگ‌تر است. هم‌اکنون پدافند مقتدر ایران ریزپرنده‌ها را نیز به کام مرگ می‌کشاند و همزمان نیروی هوافضا موشک‌های چند صد کیلویی را در نقاط منتخب و مهم اسرائیل فرود می‌آورد. نتانیاهو مرد جنگ و نیرنگ‌باز بزرگ منطقه است. او با ترفندهای مختلف و بدون هیچ ملاحظه‌ای از کشورهای اروپایی و امریکا باج می‌گیرد و خرج جنگ می‌کند. اروپایی‌ها می‌دانند که صهیونیست‌ها خطری بسیار بزرگ برای امنیت آنان‌اند و از این رو ترجیح می‌دهند در همین غرب آسیا انسان‌ها را مانند حشرات‌الارض بکشند، ولی خون از بینی چشم‌رنگی‌ها نیاید.

نتانیاهو تابع همان مشت آهنین معروف است که در آن آن‌قدر دشمن را می‌کوبی که به غلط‌کردن بیفتد. او با عملیات ایذایی در ایران و پوشش رسانه‌ای می‌کوشد مردم ایران را به فشار علیه دفاع مشروع وادارد. صف‌های بنزین پررنگ و القای قحطی و ناامنی حتی بر زبان دولت‌مردان ایران نیز جاری می‌شود. اروپایی‌ها با خواهش و دستور ایران را به خویشتن‌داری و میز مذاکره می‌خوانند؛ همان میزی که تیزی‌اش خون فرماندهان ارشد ایران را ریخت و البته منشأ خیری برای گشایش نوین شد.

نخست‌وزیر رژیم صهیونی تا آخرین برگ خود بازی خواهد کرد و خیال عقب‌نشینی ندارد، مگر آن‌که بتواند در جبهه‌ای دیگر جنگ بسازد. او کله‌خرتر از این حرف‌هاست که از خیر چنین فرصتی بگذرد. او با حربه‌های گوناگون در میدان خواهد ماند. بر خرابه‌های تل‌ابیب می‌ایستد و با بغض مظلوم‌نمایی می‌کند. آن‌ها از بیم این‌که پیش‌بینی‌های نابودی‌شان محقق بشود، مانند غرق‌شونده‌ای که به هر گیاهی چنگ می‌زند تا نجات یابد، هر کاری برای نجات خواهند کرد. با کمال تأسف و تأثر باید گفت سخن قرآن درست است و راهی جز کشتن آنان نیست، چرا که در وجود اینان هیچ عهد و پیمانی تعریف نشده است.

🔺 واقعیت‌های تاریخی به ما می‌گوید ایران اگر هم شکست بخورد، که از ظواهر امر چنین برنمی‌آید، تسخیر نخواهد شد. دور از هر گونه شعار وطن‌پرستانه و بدون لحاظ‌کردن ترازهای قدرت نظامی و روانی در دو سوی بلوک شرق و غرب و تمدن‌های اصلیِ زمین‌محور و دریامحور، سیر تمدنی ایران و روح سرزمینی و جبر جغرافیایی همگی کفه‌ی ترازو را به سوی ایران سنگین می‌کند. هر زایشی خون‌ریزی و دردهایی هم دارد و زایش روزگاری نو که در آن ساختار قدرت‌های جهان به رنگی دیگر است هرگز بدون جنگ نخواهد بود. تمدن‌های بزرگ تاریخ همگی از دل جنگ بیرون آمده‌اند و توانسته‌اند خود را بر دنیا چیره کنند. از این رو نقطه‌ی ضعف تشکیل و توسعه‌ی هر تمدنی رفاه‌طلبی و آسایش‌جویی است.

ایران مانند همه‌ی کشورهای خواهان پیشرفت با این معضل دست به گریبان است و اگر دست‌اندازی پیش روی این ملت است چیزی جز این نخواهد بود. با این همه به نظر می‌رسد این حربه نیز به جایی نرسیده است که کار به مبارزه‌ی مذبوحانه کشیده شده است. مشتاقم هر چه زودتر تمام توان اسرائیل را در صحنه‌ی مبارزه با ایران ببینم. آن‌ها باید جنگنده‌های پنهان‌کار خود را به پرواز درآورند و از خفتِ جنگ مزورانه و ترقه‌بازانه به در آیند. اگر بر سر بی‌دفاعانِ غزه و لبنان و سوریه و پیش‌تر کشورهای ائتلاف عربی آن‌ها را هوار کردند، وقت آن است توان بازدارندگی و دفاعی ایران را نیز با آن محک بزنند. معلوم است پس از این اقدام می‌شود درباره سرنوشت این رویارویی روشن‌تر داوری کرد؛ گرچه برای من مانند روز روشن است اگر ایران دست بانیان ترکمان‌چای‌ها را قطع کند، قدم در راهی بسیار فراخ خواهد نهاد.

به یاد برادر، شش سال بعد

پس از تو با شبِ دریا وداع باید کرد
که با خموشی صحرا وداع باید کرد

اگرچه واقفم اینجا همیشه تنهایم
کنار گور تو با «ما» وداع باید کرد

قطار می‌رود و من به دود می‌گویم
ز رفتگان معما وداع باید کرد

شب است و در ملکوت آفتاب می‌تابد
درون ظلمت دنیا وداع باید کرد

بیا به بر بکش این سال‌خورده هم‌خون را
که با کهن‌تنِ تنها وداع باید کرد

چه سال‌ها گذرید و چه عمرها طی شد
چگونه با تو رفیقا وداع باید کرد؟

چگونه با غزل مرگ وزن و قافیه ساخت؟
چه بی سرود و نواها وداع باید کرد

دمی که شاعرم انگار با تو محشورم
به شهر دوست مبادا وداع باید کرد

درون سینه‌ی من جای خالی‌ات پیداست
از این جماعت غوغا وداع باید کرد

از این خلایق ترسو ز مرگ و قبرستان
میان قبرک غبرا وداع باید کرد

به خواب می‌روم و جویمت در آن اقلیم
رها نمی‌کنم، اما وداع باید کرد

.

.

.

هفدهم خرداد چهار

چهارشنبه بیست‌وهفتمِ دیِ دو

دیروز کنار مزار محمدیوسف با حالتی نزار و بی‌چاره به همسر گفتم این چند روز خیلی حال و هوای غضب‌آلودی دارم. مدام درونم می‌جوشد و به کمترین تلنگری می‌خواهم مانند آتشفشان بجوشم و بغرم و نعره بزنم. هر کسی و هر چیزی می‌تواند مرا به جنبش و عصبانیت برساند.

ذکری از آقای بهجت برایم یافت و من صلوات را رها نکردم تا این‌که امروز ظهر سرِ این‌که غذایمان را بالا آوردیم همکارم با حالی خشمناک درآمد و با من شروع به مجادله کرد. کمی تاب آوردم و سرآخر فریاد زدم. درگیری‌مان لفظی بود. کمی بعد خودش آمد و من بسیار در آغوش کشیدمش و عذرها خواستم.

به گمانم دیگر امیدی به رهایی و رستگاری و بهشت و آرامشش نیست. من بارها با خودم گفته‌ام چرا وقتی مدام دارم گناه می‌کنم و آخرتم را خاکستر می‌کنم زنده‌ام و ادامه می‌دهم؟ این کلمات گفتنی و نوشتنی نیست. این امید که پس از این عالم عالمی دیگر نباشد، امیدی زیباست برای گناهکارانی چون من.

رها کنم، هرچند این حالِ خسران مرا دیگر رها نخواهد کرد. در پایانِ تمامِ حرف‌هایم با جماعتی که می‌دانند این حکومت با این مشی و روش روزگار خوشی نخواهد داشت، باز احوالِ آن پیرمردِ ماست‌فروشی را دارم که تمامِ ماست‌هایش را فروخته و حالا با خیالی آسوده کنارِ خانواده‌اش نشسته و شام می‌خورد؛ اما او ماست‌فروش نیست. او مردِ خداست. او آقای بهجت است که از فرطِ سادگی و آسودگی و بندگی در محضر خداوند، خیال برمان می‌دارد که چیزی در چنته ندارد. خاک شو و به باد برو و نیست شو. درست است نیست‌شدن ممکن نیست، اما کمینه چیزها شدن دشوار نخواهد بود. دشوار است، اما راه دیگری هم نیست. من نمی‌توانم کسی را در بابی قانع کنم، چون خودم سخت پریشانم و نمی‌توانم بر این پریشانی غلبه کنم. بسیار درهم و آشفته‌ام. هیچ از هیچِ خودم درنیامده‌ام.

رها کنم. رها کنم. غایتی ندارد این بث‌الشکواها. این داغ‌ها التیامی ندارد. مگر آن‌که خودِ خدا تدبیری کند. مگر آن‌که او کاری برای من بکند. مگر آن‌که چاره‌ای اساسی برایم فراهم بسازد. نمی‌خواهم با کلمات بازی کنم، ولیکن حیلتِ دیگری هم ندارم. بسیار گشتم و هیچ کسی را نیافتم که گناه مرا ببخشاید. در هیچ بابی نمی‌توانم سخن بگویم. ترجیحم سکوت است، اگرچه بسیار گویا به نظر می‌رسم. دلم نمی‌خواهد هیچ جا باشم. کاش برایم مسجل بود که با همین تیبا با تمامِ ناسازی‌هایش کار کنم و دیگر در هیچ گوشه و کنجی چیزی نگویم. حداقل از الآن می‌شود آغاز کرد. می‌شود از همین اکنون تنها در همین‌جا و برای خود نوشت. اگر خداوند بخواهد، امکان دارد من هم هدایت شوم و از زیرِ بار این‌همه بدهکاری و گرفتاری و دشواری به در آیم.

قدیم‌ها آدم‌ها چه کار می‌کردند که ما نمی‌توانیم انجام بدهیم؟ آن‌ها یا دامی داشتند یا کشاورزی و بیشترشان رعیت بودند و رعیت هم یعنی گوسفند. اصلاً در همان ابتدای تاریخ بیهقی نوشته «نامۀ حَشَمِ تگیناباد به امیرمسعود». آنجا هم مردمی وجود ندارد. آن‌‌ها مشتی احشام و چهارپا بوده‌اند. امروز علی جعفری گفت ناصرالدین‌شاه نمی‌پذیرفت به رعیت بگویند ملت. برایش سنگین بود. ولی سیل داشت می‌آمد. سونامی مدرنیته همه را گرفته بود. گفتم مگر نظام سلطنتی چه ایرادی داشت؟ گفت شیخ فضل‌الله همین حرف را زد. گفت ما علما شاه‌عباس را نرم کردیم، با این شاهان هم همین کار را می‌کنیم. روشنفکرها می‌گفتند بین ما تنها قانون حرف بزند. قانون مثلِ صاعقه بر سر شاهان آمد. ناصرالدین‌شاه گفت اشکالی ندارد، اما قانون برای من نباشد، من فرای قانون باشم. ناصر که کشته شد، مظفر رمقی نداشت. مریض بود بیشتر. ترسو هم بود. فضا برای مجلس و پارلمان و قانون فراهم شد. مشروطه هم از لفظ شریطی یا چریطی و چریتۀ فرنگی آمد و رفت در باب مفعول عربی و مشروطه شد. محمدعلی جوان بود. توپ را بست به مجلس و مشروطه هوا شد. ولی سیل آمده بود. نمی‌شد برابرش ایستاد.

در زمان ناصری لای خورجین‌های اسبان و استران روزنامه را نهان می‌کردند و از تبریز تا تهران می‌آمد. خیلی قاچاقی و سوسکی روشنفکرها می‌رفتند در کنجی و به‌نوبت می‌خواندند. مشروطه روزنامه‌ها و احزاب را هم جان داد. صاحب چاپخانه و روزنامه شدند. با شدت و خشونتی عجیب کلمه ساختند و علیه حکومت و استبداد نعره زدند. اولین‌بار که سر و کلۀ قانون روزنامه‌ها و نشریات پیدا شد همان موقع‌ها بود. البته که این‌ها کشک بود. احمدشاه که پیچید و رفت فرنگ، رضا میرپنج برخاست و با لگد رفت در دهان نویسنده‌ها. در شانزده سالی که حکومت کرد هشت مجلس روی کار آمد که عملاً پشم بودند. از سالی که رفت جزیره موریس و همان‌جا مرد تا سالی که مصدق با کودتا رفت احمدآباد مصدق و همان‌جا مرد، دوازده سال پر شور ثبت شده. هر کسی از ننه‌اش قهر کرده بود حزب و روزنامه زد. این آزادی‌ها مقدمۀ نهضت ملی و نفت شد. شاید مشروطه‌ترین سال‌ها همان سال‌ها بود. شاه عددی نبود. زوری نداشت. کاره‌ای نبود. کودتای مرداد همه را خفه کرد. مشروطه باز ظاهراً مرد. آتش زیر خاکستر ماند تا نسیمی دیگر بوزد. خلق هم بیشترشان کشاورز و دامدار و روستایی و عشایر بودند. خبرها دیر می‌رسید. باز هم می‌گویم مشروطه حکومت قانون بود. در سال‌های اوج‌گیریِ اصلاحات هم سخن بر سرِ قانون بود. تابِ نفر و رأس را نداشتند. خیلی از شورش‌های خلقی هم برای آزادی‌های سیاسی و حاکمیت قانون بود. میانِ قانونِ مشروعه‌ای که شیخ فضل‌الله و بعدها کاشانی و خمینی به آن قائل بودند تا قانونی که تقی‌زاده و تالبوف و مصدق و بازرگان و دیگران آن را می‌خواستند، با تمامِ تفاوت‌های جزئی و شاید اساسی، افتراق خاصی بود و هست.

برابرِ این طوفان نمی‌توان ایستاد: فضای مجازی. دیگر چیزی نهان نیست، چیزی هم قطعی نیست. معلوم هم نیست اولویت کدام است. معلوم هم نیست پرتقال‌فروش کیست. هم بد است و هم خیلی بد و هم شاید خوب. باز هم حاکمیت با پول و رسانه است. مؤثرهای دیگر و افراد دیگر را یا زندان می‌کنند یا بدنام و مسخره و با این شیوه آن را به محاق می‌برند. البته اندیشه و خون را نمی‌شود کاری‌اش کرد. ما در واقع با چند سیلِ عظیم روبروییم. اولینش سواد و خواندن و نوشتن است. مردم تا چیزی نمی‌دانستند تابعِ روحانی‌های باسوادِ دینی بودند که احکام و بکن و نکن را بگویند و آن‌ها هم برای تأمین دنیا و آخرت‌شان لاجرم آن‌ها را رعایت می‌کردند و حسّ خوبی از این رعایت‌ها داشتند. این برای یکی دو قرن اخیر نیست. مردم در مکتب‌خانه‌ها قرآن و گلستان یاد می‌گرفتند. ما گزارش‌هایی از روزگار ساسانی شنیده‌ایم که موبدان حاضر نشدند در ازای گنجی بزرگ به فرزند رعیتی سواد بیاموزند. این ترس بود که نظام و ساختار چیده‌شدۀ شهان بر هم بخورد.

سواد و خواندن و نوشتن برای عده‌ای معدود خرافه‌ها را کنار زد. در قرن پیشین هم کسانی چون امیرکبیر جرقۀ این تبادل و یادگیری را بار دیگر در میان قشری از مردم انداخت. اندک‌اندک رفتند آن‌ورِ دنیا و دیدند و البته خواندند. خواندند که دین دست و پای اروپا را بسته بود و پس از این گشایش پروازها کرده‌اند. سیل عظیم بعدی چاپ است. چاپ انحصار مکتوبات را از دست دستگاه قدرت درآورد. حلقۀ جدیدی به نام روشنفکری اطراف دم و دستگاه قدرتمندان و نظام دینی ساخته شد. توجه کنید که منظور ما از دین دینِ اصیل و حقیقی و ناب و درست نیست. دینِ ناب و فطری در بسیاری از نقاطِ جهان منحرف و مستحیل و ابزار شد و می‌شود. امامانِ دینِ حقیقی از اتفاق بسیار طرفدار نشر و کتابت و شیوع دین بودند و هستند. این‌ها بی‌نیاز از توضیح است. اساساً سیل‌های مذکور که به نظرم آخرین‌شان مطبوعات و هیولای کف‌برلبِ فضای مجازی‌ست، برای این آمدند که آن دینِ حقیقی که مطالبۀ مردم و ذاتِ مردم هست نیامد و بر صدر ننشست و قدر ندید. حالا دم از قانون می‌زنند. قانون را هم دیدیم. قانون شد تار عنکبوتی که تنها حشراتِ کوچک را شکار می‌کند و پرندگان پاره و پوره‌اش می‌کنند. این‌ها همین‌جا بماند. بماند که مثلاً کمونیست‌ها برابر بودند، ولی برخی‌هاشان به قول نویسندۀ قلعۀ حیوانات «برابرتر»!

چنین است جان دلم. اکنون که دیگر رازی نیست و تو از هر طرفی نوایی از کثافت‌کاریِ مردانِ سیاست می‌شنوی، مغزت از کار می‌افتد. ولی باز هم غافلی. این خبر را چه دشوار است دریافتن. این را دشمنِ این مرد سیاست و حزب و دولت و حکومت بازنشر داده؟ این خبر را خودِ این جریان منتشر کرده تا به مقصودی رسد؟ این داستان را ضریب داده‌اند تا چیزی دیگر دیده و شنیده نشود؟ و هزار داستان دیگر. تو باز هم در این توهمِ آگاهی غرقه‌ای. تو باید کسی را بیابی که عصمت از سر و رویش ببارد و هر خلافی درباره‌اش شنیدی، اگر کوه‌ها هم جنبیدند، تو نجنبی و سیخ و ستبر بر اعتقادت باقی باشی. ای وای که جمله عالم زین سبب گمراه شد، کم کسی ز ابدال حق اگاه شد.

رئیس امروز می‌پرسد چه کردی با طرح‌ها؟ می‌گویم فعلاً در موضعِ سلبم. فعلاً را اضافه گفتم ای دوست. هیچ کاری نباید کرد. در تمامِ این سال‌هایی که من ذکرش را برایت گفتم و اغلبش را علی جعفری دانشمند برایم گفت، انسان بیشتر از قبل باخت داده. شرحش بماند برای شرحه‌شرحه‌ها. فقط همین را بدان که انسان از تولیدکنندگی به مصرف‌کنندگی رسیده. این قهقرا چگونه درک‌شدنی‌ست؟ این مصیبت بزرگ نیست البته. بزرگ‌مصیبتِ بشر پشت‌کردن به دینِ حقیقی و امامِ دین است.

شاید تو با این کلمات علقه‌ای نداشته باشی و شاید هم بیش از تمامِ این حرف‌ها ادراک داشته باشی. نمی‌دانم. اما چیزی که من دریافته‌ام این است. پیشرفت، شهرنشینی و آب لوله‌کشی و برق و گاز و تلفن و خودروهای تیز و ساختمان‌های دراز و اینترنتِ باز و جاده‌های چند خطه و هزاران چون این نیست. انسانی که محروم از درک و شعور و نفسِ خدایی باشد از فرازِ همان ساختمان‌های دراز و متنعم در انواعِ نعمت‌ها خودش را به کفِ خیابان خواهد انداخت. خوش است که من نمی‌خواهم این‌ها را منتشر کنم. بگذار صاحبان خرد سخن بگویند و من لال باشم. بی‌شک لال‌مونیِ من راه حل بهتری برای هر تنابنده‌ای‌ست. قطعاً من از بزرگ‌ترین موانعِ تعالیِ انسانم.

خودی که بنیادی ندارد

می‌گوید چگونه تو این‌همه آرامی. می‌گویم من سال‌هاست مرده‌ام و تنها پیکری بر زمین دارم. می‌گوید پس چگونه هر صبح با نیرویی قوی به دیدار روز می‌روی. می‌گویم روز من را زنده می‌کند، وگرنه این جسد آفریده‌ی خاک است و خاک مایل به نیستی و خاموشی. می‌خندد: پس تو به باور بزرگ قرن، یعنی خودبنیادی، باوری نداری؟

لبخند می‌زنم: خودی نیست که بشود بنیادی بر آن ساخت. آن‌چه قرن «خود» گرفته است وسوسه است. خوب گوش کن. دارد با تو نجوا می‌کند. آدمی مانند دستگاه کنترل از راه دور یا همان دورفرمان است. با زمزمه‌های ذهنش اداره می‌شود. آن نجواها از جایی دیگر است. تو هرگز نمی‌توانی خودت به خودت دستور بدهی. در چنگ و احاطه‌ی چیزی دیگری. همان چیز دیگر ممکن است به تو بگوید رها کن حرف‌هایش را، گوش نکن، نخوان. همین نجوا یعنی تو نیستی که تصمیم می‌گیری‌. او به من هم می‌گوید ننویس. کسی درنمی‌یابد. رها کن. بخواب.

بهبود؟

یکشنبه کتاب فروزانفر را تحویل دادم. اگر مجبور نبودم که برای معاش صبح تا عصر مشغول کار دیگری باشم و تنها شب‌ها با همت همسرم قدری بنویسم، بسیار پربارتر و بهتر شده بود. چه می‌شود کرد که یک‌جایی باید نقطه گذاشت و رفت سر خط.

سرخط جدیدم معرفی‌نامه رساله است. کتاب سجنجل‌الاسماء را تصحیح خواهم کرد ان‌شاءالله. هفته پیش که استاد تمیم‌داری به‌اشتباه زنگم زد وقتی موضوع رساله را دانست گفت رفتی سراغ رمالی.

هیچ توضیحی موجود نیست. می‌خواهد اوضاع جهان بهبود بیابد؟ بیابد. ما که بخیل نیستیم. من نگرانی خاصی ندارم. مخصوصاً وقتی آدم‌ها نمی‌خواهند واقعیت را بپذیرند، من به هم می‌ریزم، ولیکن می‌بینم چقدر همه‌چیز به من بی‌ربط است. نه. خواب‌آلودتر از آنم که حتی بتوانم به این فرزانگان بیندیشم.

قطعاٌ گربه است

دیدم (و کاش نمی‌دیدم و کاش همه‌ی این تصاویر و فیلم‌ها همان جعلیاتی باشد که با نرم‌افزارهای متقلب ساخته می‌شود) که در حرم حضرت رضا علیه‌السلام در میلاد ایشان دف می‌زدند و کِل می‌کشیدند و کف و سوت می‌زدند. بگذاریم به حساب جعل عمیق یا دیپ‌فیک خارجکی‌ها و رها شویم از این غم‌ها. بگوییم گربه بوده و از نجاست سگ خلاص شویم. از هول حلیم یا هلیم در دیگ افتادن حکایت ماست. برای گریز از عزادار نبودن رفته‌رفته حدود شادی را نیز پشت سر بگذاریم و در آخر بسراییم: «چه اشکالی دارد؟» امیدوارم این همان «ما کان صلاتهم عند البیت الا مکاءً و تصدیةً» نباشد که عایدش چشیدن عذاب بابت پوشاندن حقیقت است.*

همین دیشب بود که بانویم می‌گفت همکاران قدیمش را رقصان و لاابالی دیده بود، همان‌ها که کربلا هم می‌روند و دیگر مکان‌های مقدس. حافظ‌بودن در مجلسی و دُردی‌کِشی در محفلی دیگر. در کتابی که صبح و شب در پاره‌وقت‌های اندکی که به دستم می‌آید می‌خوانم، «علی دشتی» سعدی را تخطئه می‌کند که چرا در برخی اوقات موافق طبع عموم مردم و سلاطین ظالم می‌نویسد، نه بر اساس حقیقت. خودش در پاسخ می‌نویسد شاید آن‌قدر تجارب گوناگون دارد که می‌تواند هر دو سوی مسئله را توجیه‌پذیر بیابد و با کلام هنری خود آن را راست نشان بدهد.

رسول خدا صلوات‌الله‌علیه‌وآله به عمار گفت اگر تمام مردم به سویی رفتند و علی علیه‌السلام به دیگر سو، تو در پی علی علیه‌السلام برو. شاد باشید، اما یحتمل کسی که سیزده پیشوایش کشته شده و چهاردهمی به توصیه‌ی پدر به بیابان‌ها گریخت و در غیبت است، نتواند آن‌چنان شاد باشد. چقدر شوخانه است در مشهدی که آقای علم‌الهدی با تعصب‌های معهود شیوخ کهن خراسانی، نگذاشت کنسرتی برگزار شود، معنوی‌ترین نقطه و مرکز مذهبی ایران بدل به شبه‌کنسرتی دینی می‌شود.

باید رها کنی این قصه‌ها را عزیزم، هنگامی که امام علیه‌السلام وقتی سخنش با فریاد و هوار مسلمانان به محاق رفت فرمود: مردم بنده‌ی دنیایند و دین تنها آدامس خوشمزه‌شان. این بار دیگر باید آن مخاطب کهن را بازبیابم و درستی آن بیتِ مرتکب‌شده‌ام را با او مرورکنم: «شهرِ من را که همه برج و پل و دیوار است / تکیه‌گاهی که کنم خسته‌به‌در نشناسم.»

* وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ

می‌نسازی تا نمی‌سوزی

دیروز حین تنظیم کتاب‌نامه کتابی به دو کتاب برخوردم که هنوز لای آن‌ها را نیز باز نکرده‌ام. چنان‌که امروز بتوانم این دو کتاب را از کتابخانه خواهم گرفت، ازیرا آن‌قدری پول در بساط نیست که بشود کتاب خرید. دیوانگانی مانند من که هنوز کتابخانه می‌روند و عوضِ استفاده از قرائت‌خانه‌ها برای درس و کنکور، کتاب می‌گیرند، باید به‌زودی منقرض شوند.

نمایشگاه کتاب را نیز به همین خاطر نرفته‌ام. نمی‌دانم آخرین باری که به این کتاب‌خریِ هرساله رفته‌ام کِی بوده. یادم هست آخرین بارهایی که می‌رفتم محیط ضدفرهنگی و ولنگارش زده‌ام کرده بود. رضا می‌گوید نباید کنار کشید، ولی دیگر کمتر جایی در این جهان هست که دوست داشته باشم آنجا نفس بکشم. یک بار سروده بودم «شهرِ من را که همه برج و پل و دیوار است / تکیه‌گاهی که کنم خسته‌به‌در نشناسم»، مخاطبی گفته بود اتفاقاً حرم‌ها جای خوبی در این شهر برای چنین کاری است.

علی جعفری برایم تصویری از طبیعت و چای و هیزم و گوسفندان فرستاده بود. گفتم طبیعت از انسان‌ها وحشی‌تر است. بی‌خود نیست انسان‌ها برای در امان بودن از هیبتِ هول‌آسای طبیعت به روستاها و شهرهای مصنوع‌شان پناه می‌برند. ما مدام در حال فریفتن خودیم. در شهرها حصار می‌کشیم تا واقعیتِ مخوفِ طبیعت را انکار کنیم. کدام انسانی می‌تواند تابِ اقیانوس را بیاورد؟ جنگل‌ها خانه‌ی درندگان و گزندگان و خطرات وحشت‌آفرین دیگر است. کویر هیچ جنبنده‌ای باقی نخواهد گذاشت. کوهستان‌ها تو را با بیم فروافتادن و خردشدن و یخ‌زدن و صدها ناشناخته‌ی دیگر به خود می‌خوانند.

آدم‌ها با خیال خود جهان را زیستنی جلوه می‌دهند. عقاید مخالف و نابودکننده‌ی اطرافیان را در مخیله نرم و کم‌وزن می‌کنند تا بتوانند با آن‌ها بِزیند. فریب‌ها ما را رها نخواهند کرد. در جوار مزار بایزید بسطامی تنها به این واسطه آرام‌تر بودم که امامزاده‌ای آن محیط را امن کرده بود. برای ما که به همه‌چیز تفریحی نگاه می‌کنیم حضور در طبیعت جذاب و گوگولی می‌نماید، ولی برای کسی که می‌خواهد آرامشی ابدی را برای خود فراهم سازد امکانی نیست.

عجیب این بود که شبی یکی از اقوام در خانه‌مان گفت برایت کار پیدا کردم. چکیده‌ی کلماتش این بود که به سخن‌وری مشهور بشوی و در همایش‌های گوناگون سخن برانی. توجیه هم این بود که اهل مطالعه هستی و خوب حرف می‌زنی. یک‌صدا می‌گفتند فقط کافی است اسم در کنی! خیال‌پردازی‌های ما همین‌قدر ناناز و فانتزی است. بگذریم از شیعتنا اخرس.

پارسال همین روزها بود که دوست ژرفاییِ ما مدام می‌گفت می‌خواهم بروم گوشه‌ای حقوقی بگیرم و زندگی کنم. گفتم دنیا گوشه ندارد عزیزم. حافظ هم که می‌خواست آسوده برکنار چو پرگار باشد، دوران چو نقطه عاقبتش در میان گرفت. بامزه است که بیتِ ترجیع‌بندِ سعدی را به جای «بنشینم» با «برخیزم» می‌خواندم: برخیزم و صبر پیش گیرم! اکنون می‌بینم باید برخاست و به‌شدت سعی کرد، ولی انتظار ویژه‌ای هم نباید داشت و باید صبر پیشه کرد. شاید من هم خوب شدم روزی. از قدرت خدا دور نیست.

غار غار

متن گلایه از رفقا انگار بر یکی‌شان اثر نهاده و گفته‌اند به ما سری خواهند زد. روی حرف من با این پسر نبود. او از باوفاترین‌ها بوده. من در جریانم که این متون آن‌چنان خواننده‌ای ندارد و یک‌چندمِ تعدادی که بازدید می‌خورد هم آن را نمی‌خوانند. خود من مگر چگونه‌ام؟ چه بشود که وقتم را برای خواندن برخی جراید مجازی صرف کنم. صبح می‌دوم سوی کار. اغلب با خودرو می‌روم. پیاده هم بروم کتابی در دست می‌گیرم و در آن‌همه رفت‌وآمد درنمی‌یابم چه می‌خوانم. وقتی هم می‌رسم سرم گرم کارهای محول می‌شود. شب هم تا دریابیم چه خبر است از هوش رفته‌ایم.

از آن‌ور رئیس جلسه نهاده و خلّص سخنش این است که بر حیطه‌ی تخصصی خود مسلط و کارشناس ارشد بشوید! نمی‌دانم چرا همواره با متوهمان و بلندپروازان بُر می‌خورم. آیا این نیز از سنخیت آب می‌خورد؟ تو شکست خورده‌ای. تو تنها ویترینی از تظاهر برساخته‌ای. چیزی برای دفاع باقی نمانده است.

خنده‌دار است از این بابت که عمده‌ی کار نوشتن را تو می‌کنی و آن‌وقت اگر به سراغ حیطه‌ی تخصصی بروی، کارهای دیگر را دقیقاً چه کسی انجام بدهد؟ بگذریم از این‌که اساساً انگار تمامش سرِ کاری است و ما با راویِ واحدی روبروییم که با دشمنی فرضی می‌جنگد و مدام در عین مظلومیت پیروز می‌شود!

من خود را در برزخی بیرون‌نشدنی یافته‌ام. مدام در برنامه‌های دیگرانی و برای پیش‌برد برنامه خودت زمینی نمی‌یابی. از روزی که در مقطع کارشناسی تمام هیبت استاد دانشگاه شدن برابرم ریخت، هنوز ترمیم نشده‌ام. از آن بدتر این‌که من نمی‌توانم به دختران آرایش‌کرده و مکشوفه‌ای که نام‌شان دانشجوست درس بدهم. دانشگاه چیزی مانند سینما و پارک و رقاص‌خانه و کلوپ شبانه است که حاضران در آن هر نیتی جز دانش در سر دارند. در نهادهای دیگرِ جز دانشگاه نیز اوضاع به همین شکلی است که در این دفتر بانمک ماست. ظاهرسازی و عافیت‌طلبی مانند موریانه ساختارها را جویده است.

شاید مفری نباشد. بیرون از این محیط آدم‌ها ظاهر دینی ندارند و اگر هم داشته باشند، معتقدات‌شان نارواست. معتقدات اینجا هم ترسناک است. همه‌چیز در اطراف من ترسناک است. برای کسی مانند من که در هفت آسمان هیج ستاره‌ای برایش نمی‌درخشد، تاب‌آوردنِ هر محیطی از سرِ لقمه‌ی نانی است. راه دیگری پیش روی خود نمی‌بینم. اگر هم رساله را بیاغازم و به انجام برسانم، افقی پیش رویم نیست. کثافت هر جایی را گرفته است و باید منفعلانه به غار گریخت. به‌ویژه وقتی کسی مانند من خیلی نای نبرد ندارد.

برای کسانی مانند من که توانایی‌هایشان در این روزگار مهندسان و پزشکان و دلالان خریدار درخوری ندارد، چه جایی بهتر از کنجِ بی‌نامی و بی‌نشانی؟ این چند دم را نیز تاب می‌آورم تا این روزها نیز بگذرد. گذشتن همه‌چیز را با خود خواهد برد.

افسانه شجاعان

پنج‌شنبه موفق شدیم به دیدار فرزند دوماهه‌ی دوست عزیزم نایل بشویم. وارد که شدیم گفتم من خیلی خوشحال شدم شما از تک‌فرزندی درآمدید. ما هم ظاهراً تک‌فرزندیم، ولی تا اینجا در این پنج سال زندگی دو بچه داشته‌ایم. یکی‌اش آن‌سوی مرگ مشغول زندگی است.

با هر کم و زیادی بشود ساخت، با این خانه‌های بی‌حریم و کوچک خانواده‌ها کوچک‌تر نیز خواهند شد. یادِ آزمایشِ جهانِ بیست‌وپنجی می‌افتم که جواد نوروزی نشان‌مان داد. آنجا موش‌ها در نهایت رفاه در شهری متراکم می‌زیستند. شدت رفاه نیز به بقای آنان کمکی نکرد. با زیادشدن جمعیت و کمبود فضا ناهنجاری‌ها افزایش و زادن کاهش یافت تا این‌که به‌سرعت آن تمدن منقرض شد.

همین دوست عزیز من در یکی از همین خانه‌های کوچک مستأجر است. صاحب‌خانه گفته امسال عوضِ هفت میلیون، هفده میلیون تومان اجاره بده. خانه را با بانک عوضی گرفته‌ایم؛ که خانه‌ها را بانک‌ها به این روز انداخته‌اند.

گفتم زندگی تازه با فرزند می‌آغازد و ما را در تمام این سال‌های طولانی تحصیل و سربازی و شاغل‌بودن سرِ کار نهاده بودند. عمرمان افزون شد و تازه در دهه‌ی چهارم زندگی دیده‌ایم ازدواج و فرزند چقدر فطری‌تر و طبیعی‌تر از تمام آن بازی‌های برنامه‌ریزان است. این برنامه‌ای است که ابلیس و دوستانش برای ما ریخته‌اند و برای عده‌ای ناموس خلقت و تغییرناپذیر است؛ همان عده‌ای که برایشان همه‌چیز نسبی است و نباید چیزی و کسی را قضاوت کرد! البته که یکی‌یکیِ ما مقصریم که چرا این ستم را پذیرفته‌ایم.

به این عزیز دل گفتیم بنا به سابقه‌ی دوستیِ دیرین ما، انتظار داشتیم پس از ازدواج هم این دوستی در قالب‌های خانوادگی ادامه داشته باشد. حتی یک بار برخی دوستان را به خانه دعوت کردیم. با این حال، با وجود گذشت نزدیک به یک سال از زاده‌شدنِ فاطمه، هیچ‌کدام از دوستان سری به خانه‌ی ما نزد. از حق نگذرم، بعضی‌شان گاه و بی‌گاه با تماس و پیام مرا می‌نوازند.

شاید آن‌ها رفاقت را در همان ساختار مجردی می‌پسندند و راحتیِ بیشتری در آن می‌بینند. اقتضائات زندگی نُقلی شهری و مشغولیت‌ها و نظرات همسران در باب معاشرت‌ها نیز شاید دستاویزهای دیگری باشند که بتوانند این انقطاع عجیب را توجیه کنند. این احتمال هم هست که با خود بگویند: «لا خَیرَ فی کثیرٍ مِن نجواهم.» من با تمام تبتل‌های ناگهانی‌ام می‌دانم از دست دادن دوستان خوب درست نیست. جمله‌ی معروفی هم هست که اگر شش ماه به سراغ چیزی نرفتید، تا آخر عمر به آن نیازی نخواهید داشت. امیدوارم از همان کلماتِ نقض‌شده‌ی نادرست باشد. ولی پذیرفتنِ واقعیت شجاعت زیادی می‌خواهد.

کنسرت‌های قرآنی

روزهای خوش یکی پس از دیگری می‌آیند و روشن نیست این خوشی همان رهاشدگی است یا به‌واقع نعیم این جهانی است که البته از آن پرسیده خواهد شد. اوایل هفته بود که امام جماعت دفتر پس از نماز شماره‌ام را گرفت. برای مستعدان قرآنی من و چند نفر دیگر را معرفی کرد. به این واسطه بود که ناخوش‌آواز اذانی می‌گویم و بعد از نمازها دعا و تعقیباتی می‌خوانم. در روزهای ماه مبارک نیز یکی دو باری قرآنی خواندم و یحتمل خلق‌الله در دل گفته باشند از بهر خدا مخوان! علاقه‌ی من به قرآن آوایی هم هست، اما این دلیل نمی‌شود به معانی آن توجهی نکنم. سال‌ها قصه‌های قرآنی نوشته‌ام و این توفیق دلم را آشفته‌تر می‌کند؛ آشفته از «کَبُرَ مَقتاً عِندَ اللهِ أن تَقولوا ما لا تَفعَلون.»

اواسط هفته بود که تلفنی به کارگاه توانمندسازی قاریان دعوت شدم. چهارشنبه حوالی ساعت یک و نیم رسیدم به زرتشت. کنار بیمارستان مهر بود؛ همان‌جایی که محمدیوسف و فاطمه زاده شدند. استادی بالای جلسه نشسته بود که خوشمزه و کاربلد بود؛ صدایش هم بس ملکوتی. در کنارش آقای زمانیان‌نامی بود که گویا او نیز صوت خوشی داشت و ما توفیق شنیدن تلاوت ایشان را نداشتیم. مرتّل‌ها یک سو نشستند و قاریان سویی دیگر. هر کس به نوایی آیاتی خواند. برخی بسیار خوش‌نوا بودند و برخی در ابتدای راه. غث و سمین آمیخته بود و هدف تشکیل این کارگاه و کارگاه‌های وعده‌داده‌شده‌ی بعدی همین سواسازی سره از ناسره بود.

از «وَ تَوَلّی عَنهُم وَ قالَ یا اَسَفی عَلی یُوسف» تا انتهای «یا اَیُّها العَزیزُ مَسَّنا وَ اَهلَنا الضُّر» انتخاب من بود به نیت محمدیوسفم. وقتی به‌ترتیل این آیات را خواندم، نظر به دلبریِ منشاوی از جانم، خواستم به‌تأسی از او بخوانم؛ اما آن‌قدر پرده را بالا بردم که استاد فرمود مرا به یاد قاریان عراقی و حرم‌های امامان علیهم‌السلام در آن دیار انداختی. بعد از مجلس تا دو روز مدام در زمزمه‌ی نواهای قرآنی بودم. هر چه بود چنین مجالسی البته که سراسر نور است، ولی از این دردم گرفت که محض رضای خدا یک کلمه نیز از محتوای آیات و ربط میان معنا و صوت و تلاوت گفته نشد. شاید تنها روح من بود که با هر آیه متزلزل و ویران می‌شد و حداقل استادی که بالای مجلس نشسته بود از این گسست و زلازل وجودم خبری نمی‌یافت. یادِ خیلِ قاریانِ قرآنی افتادم که در روز جزا جهنمی می‌شوند.

محافل تلاوت مجلسی قرآنی همواره در کشورهای اسلامی، به‌ویژه مصر و ایران، مشتریان پر و پا قرصی دارد. حداقل درباره مصر می‌توان گفت این مجالس بی‌شباهت با کنسرت نیست. آن‌چه جذاب است شاید نه معانی و تکانه‌های روح در روبرویی با آیه‌های قرآن، که صوت و هنرنمایی قاری و خواننده‌ی قرآن است. شاید قاریانی مانند مصطفی اسماعیل و محمد صدیق منشاوی و دیگران با معانی و حزن قرآن ربطی گرفته باشند، اما این مشت نمونه‌ی خرواری نیست. حضور در این کارگاه از عمرم محسوب نخواهد شد، ولی قرآن چیزی ورای صوت و زیبایی‌های نوایی قاریان باید باشد. شاید هم اقتضای عنوان جلسه ایجاب می‌کرد تنها به نوا و صوت و صورت بپردازند و معنا را همچون هزار و چهارصد سال گذشته برای اهل معنا در پستوی تاریخ نهان بدارند!

دیر شد

دیر شد. و من چه زود آمدم. دیر آمده‌ای. من حرف می‌زنم، با این‌که با کسی حرفی ندارم. من حرف می‌زنم تا زمان بگذرد. وگرنه بیشتر از تو سکوت بلدم. سکوت بلد نیستم. آواز می‌خوانم. تأمل و خاموشی نمی‌دانم. اگر دعا بخوانم باید نغمه‌ای داشته باشد.

خواندن در زندان

هفته پیش کتاب خاطرات مرد مجردی را خواندم که به گفته‌ی خودش به اتهام‌های واهی زندان افتاده بود و تمامِ مدت چهار ماهی که در اوین به سر می‌برد، کتاب خوانده بود. اتهامش تبلیغ علیه نظام بود. به گفته‌ی خودش با شخصی یکی‌به‌دو گذاشته بوده و دادگاه آن شخص را نظام تشخیص داده و محبوسش ساخته. یک سال برایش بریده بودند که سرِ چهار ماه کرونا شروع شده و عفو خورده و رفته پیِ کارش.

کتابخانه‌ی پر و پیمان زندان آن دوران کوتاه را برای او بهشت کرده است. در همان زندان نیز کتابی ترجمه کرده بود که به‌زودی منتشر هم شد. فعالیتش در گردشگردی بود و یحتمل همین گردشگران مورددار بوده‌اند که او را زندانی ساخته‌اند. آنجا که عهد می‌کند تا آخر عمر صد کتاب در باب تکامل ترجمه کند و بنویسد، همت بلندش را در این راه باطل می‌رساند.

جالب اینجاست که هنگام خواندن مباحث تخصصی داروینیسم گیج و نامتوجه می‌شود، با این حال انگار از سرِ لج‌بازی این مسیر را رها نمی‌کند. بامزه‌تر این‌که مدعی است پیش از زندان حلقه‌ی قرآن‌خوانی داشته‌اند، ولی وقتی قرآنی بدون ترجمه به او می‌رسد، ناتوان از خواندنش می‌شود و تا رسیدن قرآنی با ترجمه نمی‌تواند آن را بخواند. می‌شود حلقه‌ی قرآن‌خوانی برگزار کرد بدون این‌که حداقل عربیِ قرآن را یاد گرفته باشی؟

پس از آزادی با فعالیت‌های فراوان می‌کوشد به زندان‌های گوناگون کتاب برساند. هیچ‌کس در این مرز و بوم کتاب را جدی نمی‌گیرد و عمده‌ی فعالان فرهنگی درگیر موش و گربه بازی‌های رسانه‌ای‌اند. خبر ندارند کتاب می‌تواند رابطه‌ی قرن‌ها را بگسلد و بسازد. آدمی که روشن است چندان باسواد نیست و گویا مدیر بخش تکامل انتشاراتی جهت‌دار در کشور است، مدام می‌خواند و می‌نویسد تا بخشِ جَوگیر جامعه را جذب کند و با ظاهر آگاهی‌رسانی و علم، در واقع جهل آنان را عمیق‌تر سازد. داروینیسم مکتبی است فاقد پایه و اساس و با تناقضات فراوان؛ مکتبی که تنها به این دلیل در آن دمیده می‌شود و قطعی انگاشته می‌شود و مخالفانش را قلع و قمع می‌کند که بهترین توجیه طبیعی برای سرمایه‌داری است.

اوضاعِ به‌سامانِ زندان در جمهوری اسلامی بسیار شگفت بود. نمی‌شد باور کرد تا این حد زندانِ خوش و خرم و مؤدبی موجود است. راستی! این مرد مبارزه می‌کند که نظام کنونی ایران برافتد تا چه نظامی بیاید که این‌گونه با مخالفانش تا کند؟ راضی‌ام که تمدن ایرانی همچنان بر محور فرهنگ است و حداقل مخالفان حکومت‌ها کتاب‌بازند، هرچند کتبی کج‌مبنا. اگرچه روحیه‌ی بی‌خیال و آماده‌ی سفر و مرگ نویسنده ممکن است در نقل سختی‌ها رواداری به خرج داده باشد، ولی خاطرات خوش‌گذرانی‌های بسیاری از زندانیان معروف در این نظام می‌تواند صحه‌ای بر نوشته‌های او باشد.

از گلشن دیدار به گفتار

روزمرگی و شمارش روزها برای آن‌که شاید فردایی باشد که تمام خیالات تو نه، حداقل شمایلی از خیالاتت محقق بشود. خیال‌نداشتن برای یک انسان، برای یک گروه، برای یک قوم هیچ خوب نیست. تمام چیزهایی که در مغز یا روح یا هر جای دیگری که بنده از آن بی‌خبرم نقش می‌بندد و آدمی را به سوی شهوتی می‌کشاند، می‌تواند درست نباشد. درست‌بودن محک خوبی است، اما اگر با تمام جان‌کندن‌هایت به این رسیدی که چنین کاری درست است، چرا به آن معتقد نباشی؟ البته که ما قرآن‌خوانان و مسلِمان باید آگاه باشیم که انسان چیزی جز عزم نیست؛ همان که خداوند در آدم آن را نیافت و به پایین‌ترینِ پایینان هبوطش داد.

عزم آن چیزی بود که آدم علیه‌السلام با آن مشغولِ تمام و کمال خداوند متعال بود و وقتی سست شد، توجهش از او منصرف شد و متوجهِ عریانی و بی‌چیزیِ خویش شد؛ همان بی‌چیزی که پیش‌تر هم بود، ولی آن‌قدر غرق دیدار بود که درنمی‌یافت. از آن عالمِ دیدارِ بی‌سخن به کلمه‌خانه‌ی بی‌شهود طرد شد. دیگر باید با کلماتی که آموخته بود عبادت می‌کرد و دیده‌ای را که فایده‌اش دیدن دلبر است، سرگرم مشاهده و ادراک آیات خداوند سبحان بسازد. بی‌خود نبود آن‌همه زار زد از آنی غفلت.

در اذن دخول حرم‌های معصومان علیهم‌السلام شهادت می‌دهیم شما زنده‌اید و ما را می‌بینید و حجاب دیدار افکنده شده و عوضش درِ لذت مناجات با شما بر ما گشوده است. امتحان حضور را دستِ‌کم نگیرید. ارتداد اهل اسلام بعد از رحلت رسول گرامی خداوند از روی همین حضور و دیدار و همراهی ظاهری با ولی خدا بود. آن‌ها خود را با تواضعی دروغین اندکی پایین‌تر از حضرت می‌دانستند و سخن او را سخن خدا نمی‌دانستند، وگرنه چگونه می‌توان گفت او هذیان می‌گوید؟ «جمله عالم زین سبب گمراه شد / کم کسی زابدال حق آگاه شد.» آدم علیه‌السلام را شماتت نکنید. او به فقر و برهنگی خود بینا شد، ولی آیا ما پس از تردید در ولیِ خداوند، به خطای مرگ‌بارِ خود آگاه شدیم؟

روزها از پیِ هم می‌گذرد و آن عبادتی که هدف خلقت ماست از من سر نمی‌زند. در میان غوغای خالی و تمام‌نشدنیِ دهر نمی‌توانم به او روی بیاورم. مگر انسان چیزی جز روی‌آوری و عزم و توجه و جهت است؟ تنها می‌کوشم در معبدِ نوشتن آن معبودِ نویسندگانِ نمازگزار را دریابم. شاید بتوانم به سبکِ آدم علیه‌السلام او را با کلمات بخوانم تا اجابت شوم. و این زیارت‌نامه را وِردی محزون سازم که شادی‌های ساختگیِ این قومِ خیالاتی را از دلم بزداید. حرفش ساده است. شدنش برای من خیالی است که چهار دهه از عمرم را بر باد داده است.

آسمون و خراش

مجری از مهمان می‌پرسد «آیا یمنی‌ها در این اندیشه و خیال نیستند که زندگی مجللی فراهم‌شان آید؟ «یعنی مثلاً العیش فی ناطحات سحاب» مثلاً در آسمان‌خراش‌ها زندگی کنند؟»

ترکیب «ناطحات سحاب» به‌زیبایی به آسمان‌خراش ترجمه شده است. نطح در عربی به معنی گاو یا حیوانی‌ست که به دیگری شاخ بزند. «ناطح» اسم فاعل آن است و در فارسی «شاخ‌زننده» و «شاخ‌زن» می‌تواند باشد. الف و ت نیز علامه جمع مؤنث است. در عربی بر خلاف فارسی ترکیب‌ها از لحاظ شمار و جنس تابع هم‌اند و به همین خاطر هم ناطح به صورت جمع آمده است، هم سحاب.

«سحاب» آسمان نیست، ابرهاست. مفردش «سحب» است. سحب یعنی کشیدن و شاید چون در آسمان به دست باد از این سو به آن سو کشیده می‌شوند به آن «سحاب» یعنی «کشیده‌شده‌ها» می‌گویند. در قرآن آمده است: «و السحاب المسخر بین السماء و الارض»؛ ابرهایی که میان زمین و آسمان در تسخیرند.

بنابراین برگردانِ تحت‌اللفظیِ این ترکیب می‌تواند «شاخ‌زنندگان ابرها» باشد. چون شاخ‌زدن به جراحت و شکافتن منجر می‌شود، می‌توان به علاقه‌ی مایَکون ناطح را خراشنده گفت. ابرها هم که در آسمان‌ها کشیده می‌شوند و ممکن است آسمان ابر داشته باشد یا نداشته باشد. پس خراشنده‌ی آسمان‌ها یا ترکیب مغلوب آن، یعنی «آسمان‌خراش» برابری زیبا از این ترکیب بدیع عربی است. هرچند فعلاً یمنی‌جماعت دغدغه‌ی خراشاندن آسمان با ساختمان ندارد، سرِ عروج به آسمان با ستیز برابر زورگویان دارد.

خالیان

کتابی را که پیش از سال جدید از کتابخانه سید مرتضی ستانده بودم پس دادم و هر چه در میان کتب نگریستم، چیزی که بخواهم برایش وقت خواندن بگذارم نیافتم و راهم را گرفتم و رفتم. از خیلی پیش‌ترها هم همین بود. هر چه می‌خواندم به قول عین‌القضات می‌دیدم نشاید و می‌سرودم و می‌نوشتم تا شاید، ولی آن هم نشاید. همین گیجیِ دو روزِ نخستِ کار حکایت تمام عمر من است. منتظرم به‌زودی این سردرگمی به پایان برسد. می‌رسد؟ رسیده است. این خودِ من است که نمی‌پذیرد درستی راه را.

ماجرای جالبی هم داشت این کتابِ کتابخانه. خانمی که انگار سردبیر نشریه گمنام میدان آزادی است، از من خواست اگر کتاب زبان فارسی در آذربایجان را خوانده‌ام، تکه‌هایی از آن را در باب زبان مادری برایش بفرستم تا در آن مجله‌ی مجازی درج کند. من علاوه بر آن کتاب، یادم آمد اسماعیل امینی نیز کتابی در دلبری‌های زبان فارسی دارد و با این موضوع متناسب است. هر چه بود این‌ها را با نگاه وحدتی‌ام به هم آمیختم و دو صفحه‌ای سیاه کردم. اگر شما از نتیجه‌ی آن خبر شدید، بنده هم باخبرم. استیری هم گوشزدم کرد ردّ و قبول مجلات چندان معیاری ندارد و خودم هم از برخوردی که بارِ پیش داشتیم دریافتم این همکاری بارِ کج است و به مقصدی نخواهد رسید.

مداهنه‌ای که در وجودم نیست موجب می‌شود قدری در حق‌گرایی خرکی رفتار کنم. تازه این مجیدِ متعادل‌شده است و آن‌قدر در این رودخانه غلت و سیلی و اردنگی خورده که صیقلی‌اش شده اینی که می‌بینید. جنین چه خوش است که با زاده‌شدن جهانی بزرگ و دریافت‌ها و روابط گسترده‌ای می‌یابد، اما به محض زایش می‌گرید. راست گفت علی علیه‌السلام که «هر کس مردم را آزمود تنهایی را برگزید.» این‌همه که از یمین و یسار و چهار جهت دیگر مرا محدود می‌کنند، بیشتر به خودم فرومی‌روم، ولی درون این خود نیز مجالی برای خلوت نیست.

نیست این‌که آدمی از چهار جهت به دست شیطان در یورش است و تنها به آسمان و زمین راه باز است؛ نیست. آن جهات دیگر نیز به‌تمام بسته است، زیرا آن‌ها از خلوت حاصل می‌شود و تجدد تو را به‌تمام از خود بیرون می‌کند و هیچ راهی به اتاق خویش نخواهی داشت. حتی در مقدس‌ترین معابد جایی برای تو نیست. آدمی همچون من که می‌خواهد به کسانی جز خداوند بیاویزد و با آنان خوشی کند، به‌زودی درمی‌یابد میوه‌ی تمامِ آنان یأس است. با تمام این مشاهدات به سوی اصل خود راهی نمی‌جوید.

مدرنیته در تو نجوا می‌کند جهان نو شده است و عالم قدیم و رسوم و افکارش همگی در خاک فروشده‌اند، هرچند خودش بر شانه‌های غول‌های درگذشته قد بلند کرده است. این‌چنین است که تو می‌دوی در میان کثرت‌ها و مزه‌های تشنه‌کننده و هلاک‌کننده، اما هرگز به ندای فطرت خویش گوش نمی‌دهی. ولیکن عمر می‌گذرد و تو گرچه موجودی ابدی هستی، این فرصت را همیشه نخواهی نداشت که گرایش خود را به حق اظهار کنی، ولو در خلوت و تنهایی و معبدی که البته بعید است به این راحتی‌ها پیدایش کنی.

ناله‌های شکسته‌مرغ

کدام عید برادر؟ کدام روز سعید؟ دلی که تیر کشید از دلی که تیر کشید!

به زخم‌های دلم خو گرفته‌ام همه‌روز، اگرچه زخمه‌ی چنگت بسوخت روح و درید

شکسته‌نای‌تر از مرغ شب ندید جهان، که او درونِ روانِ منِ خمیده خلید

وزید باد سکوت از لبِ گَزیده‌ی من، چو از لبِ تو سرودی به هر کرانه وزید

مثال قطره‌ی باران که بر کویر رسید، هزار حرف به صحرای گور سینه چکید

به روی جان من تنگ‌دل گشا آغوش، که از محوطه‌ی دهر راحتی نچشید

شبیه دیوم و دیوانه‌وار می‌مویم، چرا که راز جنون را ز لیلیان نشنید

به مقصدت چو رسیدی مرا به خاک بزن؛ سیاه صحنه‌ی گیتی، جمال دوست سپید

تو باش بابت هر ناشونده‌ای بودن، بگیر در برت این جان‌فسرده را در عید

جنگ؛ که ابتلا تمامی ندارد

بعد از یادداشت قبلی واکنش‌های جالبی از اطرافیان دریافتم. حرف‌های گوناگونی زدند و دوست داشتند ورق به سوی تمدن اسلامی برگردد. دوست داشتند با ترفندهای گوناگون و همان طرح‌های سرِ طراحان، علوم انسانی را اسلامی کنند. من بنا به همان عادت ذهنی غلط یا درستم، به آنان گفتم هیچ‌کدام از این مبارزه‌های فرهنگی جواب نمی‌دهد. اکنون با چشم خود دارید می‌بینید که دشمن آن‌سوی مرزها نیست و در همین خاک با گسترش مادی‌گرایی و فردگرایی همین من و تو دشمن مردم شده‌ایم. هر کدام‌مان دست‌مان به هر جایی رسیده است آن را دودستی چسبیده‌ایم و مانند زالو آن را می‌مکیم.

اگر هم در وجود ما نارضایتی موج می‌زند، بیشتر از این بابت است که سهم کمتری نصیب‌مان شده و اگر سهم‌مان بیشتر بشود، باز در پیِ سهم بیشتری هستیم. دغدغه‌ی هیچ‌کدام از ما کمبودهای دینی نیست. دردِ ما نبودنِ امام علیه‌السلام هم باشد، بیشتر از این بابت است که حق ما را از ظالمان بستاند، نه این‌که ما را به درجات کمالی انسانی و قرب الهی برساند و از ملکوت و اسماء و صفات نیز بگذراند. این همان خواسته‌ی مسلمانان در زمان خلافت امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود. آن‌ها علی را نه برای دین، که برای دنیا طلبیدند. از این نالان بودند که سهم‌شان از فتوحات نابرابر است و آن‌قدر که فلانی و فلانی برده‌اند، به آن‌ها سهمی نرسیده است. بنابراین چه کسی بهتر از علی که با ذوالفقارش حق را برای آنان بستاند.

بگذریم. به این عزیزان گفتم شما تا زمانی که در موضع عکس‌العمل هستید، در نهایت در زمین دیگران بازی خواهید کرد. این گوی و این هم میدان. یا بمیر یا بمیران. تمام تلاشت را به کار بگیر و خود را تا دندان مسلح کن تا غول اصلی را از کار بیندازی. آن‌وقت اگر توفیقی در این زمینه یافتی و با رنج فراوان دشمن اصلی‌ات را نابود کردی، دیگر غرب قبله و مقتدای عده‌ای نخواهد بود که با اندیشه و روش و عشق آن، تمام گنج‌های سرزمینت را دود کنند. تمدن‌ها همگی از دل جنگ بیرون آمده‌اند و در نهایت این گزینه‌ی نظامی است که کار را تمام می‌کند. هر قدر هم با اقتصاد و فرهنگ و علم و اجتماع و رسانه و دیگر چیزها بکوشی، چیزی که تعیین‌کننده است جنگ نظامی و قدرت سلاح و مقاومت در این مسیر است.

روندهای تاریخی نشان می‌دهد که در نبودِ رضایتِ داخلی، قدرت نظامی از کار می‌افتد و کشور به هر چیزی جز حکومت وقت رضایت خواهد داد؛ اما شاید این تمامِ چیزی نباشد که ما می‌بینیم و جنگی بزرگ ناگهان این روند را تغییر بدهد. با این همه بتِ بزرگ نفسِ آدمی است که اژدهایی است که هرگز نمی‌خوابد و به محض فراهم‌شدن وضعیت مساعد، همه‌چیز را به آتش می‌کشد. آن اژدها و آن بتِ بت‌ها نیز در هیچ کوره‌ای جز جنگ شناسایی و مطیع نخواهد شد. کسی که از جهاد اصغر سالم به خانه برسد، کار دشواری با جهاد اکبر دارد؛ زیرا تقریباً همه این قافیه را باخته‌اند. برندگان و بازندگان این دنیا همگی مبتلایند و هیچ پیروزی و شکستی خالی از ابتلای الهی نیست.

پژوهش برای دشمنان

کم و بیش با مقاله‌های علمی‌پژوهشی رشته‌ی ادبیات آشنایی دارم. گاه و بی‌گاه برای رفع شبهات تاریخی و تحلیلی به آن‌ها مراجعه می‌کنم. در میان تمام این مراجعات چیزی که برای من جذاب است این است که روش کلی آن‌ها در راستای کارهای مستشرقان یا همان شرق‌شناسان است. یعنی همان نگاهی که شرق‌شناس به موضوعات دارد در این پژوهش‌ها جاری است. همان‌گونه که مستشرق اجزای شرق را به‌مثابه موجودی برای شناسایی در مطالعه می‌گیرد و آن را از هم سوا می‌کند و هر بخش را با دانسته‌ها و جهان خود منطبق می‌کند و بر اساس آن تحلیل می‌کند، در بسیاری از مقاله‌های فارسی‌زبانان هم چنین است.
انگار می‌کنی آن غربی برای این‌که هزینه‌هایش کمتر بشود و کار شناسایی فرهنگ‌های بومی او را رنجه نکند، شعبه‌های گوناگون شرق‌شناسی را در خود آن کشور و با هزینه‌ی آن کشور و با ارج و قربی بالا راه‌اندازی کرده و چون نمونه‌های پیشین نداشته است، آن مراکز شرق‌شناسی با الگوی غربی‌ها به پژوهش در فرهنگ مشغولند. واقعاً که چه بشود؟ که مواد خام شناسایی و تصمیم‌سازی در باب فرهنگ کشورها فراهم بشود! چرا که وقتی گزینه‌های نظامی و سیاسی و اقتصادی از کار می‌افتد، بهترین و مؤثرترین روشِ در چنگ گرفتن کشورها روش‌های فرهنگی است. چه چیزی بهتر از این‌که آن کار با هزینه‌ی همان کشور صورت پذیرد!
به نظرم کارکرد دیگر این روش این است که تأثیر عمیق ادبیات و دین در آن کشور کم خواهد شد. وقتی شما دین و ادبیات را به‌مثابه پدیده‌ای انسانی و طبیعی انگاشتی و آن را به اجزایش تقسیم کردی، دیگر اتصال آن به امر قدسی و حق معنایی نخواهد یافت. علاوه بر این‌که خودِ امر قدسی نیز در مطالعات عرفان‌پژوهان تا حد قابل توجه و هولناکی تقلیل می‌یابد و با عناوینی همچون ترس از طبیعت و توجیه رهبری اجتماع و دیگر چیزها تصویر می‌شود.
این‌گونه است که صِرفِ نگاه پژوهشی می‌تواند فاتحه‌ی میراث دینی و ادبی را بخواند و هدف نویسندگان و شاعران و عالمان را از خلقِ آن‌همه آثار، از عمل و تأثیر آن به اثری ادبی و نسبی کاهش دهد. انسانی که می‌تواند با تأمل در قرآن کریم و نهج‌البلاغه و مثنوی و دیوان حافظ و بسیاری از این آثار بلندمرتبه، خدا و خود و جهان را با ترازی معتبر دریابد، خود را در مهلکه‌ی احاطه بر آن‌ها و تجزیه‌شان می‌افکند و کار پاکان را قیاس از خود می‌گیرد و سخن حقی در گوشش نخواهد رفت.

کاش می‌شد که اعتراف کنم

با این‌همه ظاهری که در من هست، با وجود صورت عابد و زاهد و مشتاق دینی که در من به ظهور آمده است، در جانم جهان ترسناکی در جریان است. امشب آخرین شب از شب‌های قدر است و من مانند دو شب گذشته‌اش بیدارم. معتقد که هستم، ولی توضیحش دشواری‌هایی دارد که سودی نیز ندارد. مات و منسلخ و حیران و منگم.

همسر ابتدای امروز پیشنهاد داد بیرون برویم. بیرون برای من دشت و بیابان و کوه و جنگل است که البته دور است و با فاطمه‌ی نه‌ماهه‌ی ما کار آسانی هم نیست. این شد که حرف بوستان آب و آتش را پیش کشیدم و او موافق بود. دلم می‌پکد از این سرهای باز زنان و لباس‌های نادرست‌شان. چرا این‌قدر ارزان خود را ارائه می‌کنید؟ آیا ما جای درستی از تاریخ هستیم؟ چه اهمیت دارد. مهم این است که هر کجایش باشیم باید کار درست انجام بدهیم و کار درست در این زمانه آیا این است که امر به معروف کنیم و نهی از منکر؟ هیچ‌کدام از آدم‌های آن بوستان چنین نکردند و من نیز چنین نبودم. ما منتظریم از آسمان توشه‌ای بر ما بریزد و به‌سان فیلم مسخره‌ی «ابری با احتمال بارش کوفته‌قلقلی» بارش منّ و سلوای موسوی را شاهد باشیم تا از آن هم ملول بشویم و تقاضای عدس و پیاز و دیگر چیزها بکنیم. قرآن می‌گوید ما از آسمان لشکری نازل نخواهیم کرد، بلکه تنها صیحه‌ی یگانه‌ای است که در نتیجه‌ی آن، همه خامد و خفه خواهند شد.

واقعاً نمی‌توانم بنویسم. همه‌چیز بر من هجوم می‌آورد و هیچ‌کدام هم صف را مراعات نمی‌کنند. مانند نانوایی‌های پایین شهر یک ساعت پیش از افطار، ملاحظه‌ی هیچ نظم و آدابی را ندارند. احساس می‌کنم دارم از میان می‌گسلم و ذره‌هایم به دورترین و ناشناخته‌ترین نقاط نامکشوف هستی پرتاب می‌شوند. با این حال این اتفاق هرگز نخواهد افتاد و من تا ابد هستم. میدان برای عمل و کسب عقاید پاک بی‌اندازه باز است. ولی من عجیب خسته‌ام. آن‌قدر کار می‌شود کرد که نمی‌توانم کاری کنم. فقط باید اعتراف کرد به عجزِ تمام‌نشدنیِ خود. جدا از این‌که کلیپ دختران گرسنه‌ی سیستانی و روزه‌داری آن‌ها مقابله‌ی خادم و دبیر و چنین دعواهای پوچی باشد، من در خود این واقعیت را مرور می‌کنم که ما بیش از اندازه سیر هستیم. اصلاً این‌که این دو مدتی در نمایشی بر روی تشک‌ها با حریفان پنجه انداختند و بهره‌ی ما از این‌همه بارانداز و خاک‌کردن و اشگل‌گربه چه بود محل بحث نیست.

حرف این است که ما تا موی سر در نعمت غرقیم. خداوند امتحانات دشواری را در روزگار دارایی می‌گیرد که تقریباً کسی از آن جان سالم به در نمی‌برد. ما پیامبران و امامان علیهم‌السلام را به رنج و مصیبت افکندیم، دیگران که در برابر آنان عددی نیستند. این‌گونه از خودم و از جامعه‌ام ملولم و باید این ملال را بسیار پنهان کنم؛ چون برای گفتن از آن پاره‌های جگرم را باید بیرون بریزم. کاش می‌شد نباشم. کاش می‌شد از هر چیزی رها باشم. چه کنم که بنده‌ام و مرا در بند و برای بند آفریده‌اند. یا بنده‌ی الله باید باشم یا بنده‌ی شیطان. در بند هزاران نعمتی هستم که حتی نمی‌توانم آن‌ها را بشمارم. در بند هزاران ناسپاسی‌ام که توان شکر یکی از آن‌ها را نیز ندارم. می‌خواهم خودم را بزنم، ولی معلوم است با میلیون‌ها بار زدن نیز دردی دوا نخواهد شد. فقط باید اعتراف کرد به ناتوانیِ تمام‌نشدنیِ خود.

علیه شب

تحویل سال به خواست ساناز در کنار محمدیوسف بودیم. ایرانیان موجودات عجیبی‌اند. البته من سایر اقوام و ملل را آن‌چنان نمی‌شناسم و این احتمال هست که آنان نیز در همین حدود باشند. بر اساس آن‌چه مرکز زمین‌شناسی دانشگاه تهران درآورده، تحویل سال حوالی دوازده و نیم ظهر سی‌ام اسفند بود. یعنی این بامبول از آن مرکز علمی فخیم درآمده است. فحصی هم نکردم دقیقاً چه دقیقه‌ای‌ست و تا آخرش هم نخواستم بدانم. به افق تهران ساعت دوازده و دوازده دقیقه اذان ظهر بود. در همان اطراف زیراندازی انداختم و مشغول به کمر زدن نماز ظهر و عصر شدم. در این حین چنان مشغول نماز بودم که تمام اصوات اطراف را می‌شنیدم. می‌شنیدم از هم می‌پرسند چند دقیقه مانده. یکی گفت فقط دو دقیقه مانده. یا حضرت گابریل! مگر شلیک موشک است؟ نمی‌دانم این نمازم تا چه اندازه مقبول درگاه احدیت واقع شده است، و احتمالاً اصلاً نشده است، زیرا وجودم داشت از خنده منهدم می‌شد. بازیِ کودکانه‌ی تحویل سال را یحتمل مسئولان امر برای مقابله با جریان‌های ضدملی‌گرایی و ایران‌ستیز درآورده‌اند و شاید توجیهات دیگری نیز داشته باشد. من به همان سبک و سیاقِ سخن‌گفتن با دیوار، برای این‌که به تراز و تریز و تریج و دیگر چیزهای قبای رگِ گردنی‌ها برنخورد، عارض می‌شوم که در یک کلام، هویت اصیل دینی بر هر هویتی مقدم است و در واقع باقیِ هویت‌ها در یک نگاه کلی اسباب زحمت این هویت‌اند. بروید با تعصب‌های خود صفا کنید.

رها کن برادر من. برای چه کسی می‌نویسی؟ تو که به قول امید طهرانی در متن و نوشتارت صمیمیت خطی ندارد، برای چه می‌نویسی؟ لازمه‌ی نوشتن مخاطب‌داشتن است و تو که دیگران ربطی با سیاهه‌هایت نمی‌گیرند، بهتر است خطی نزنی؛ چرا که قطعاً نوشتن برای سایه‌ی خود نیز دروغی بیش نیست و هر جلوه‌گری دوست دارد جلوه‌هایش دیده بشود. حتی آنان که دم از اخلاص می‌زنند کارهایشان را برای خدا و فقط برای خدا انجام می‌دهند. حتی همان که گفت من گنج نهان بودم و دوست داشتم شناخته بشوم. ولی آن مردک چرا گفت من برای سایه‌ی خود می‌نویسم؟ چون می‌دانست منظور خدا از سایه در آیه‌ی «الم تر الی ربک کیف مد الظل» چیست. او حدّ خودش را می‌داند. سایه از نور چگونه بنویسد؟ مرا چه شده است که در مقام سخن‌گفتن از چنان موجودی برآمده‌ام؟

به هر صورت این سال خورشیدی نیز آغاز شد. آن آقای نویسنده‌ی «سمفونی مردگان» که بود؟ بله. عباس معروفی. علیه‌ماعلیه. چیزی به‌طنز علیه شب قدر نوشته بود. مجید اسطیری سرِ چه چیزی آن را منتشر کرده بود. این حرفش مغز من را به بازی می‌گیرد: آدم هر چه کوچک‌تر باشد خواسته‌اش بزرگ‌تر است، بزرگ که می‌شود خواسته‌ای ندارد. من این روزها حتی آرزوی دیدار امام زمان علیه‌السلام را هم ندارم. عقایدم بوی نا گرفته؟ شاید. اما بیش از هر چیزی من را مدرنیته شکسته است و از جوهر انسانیت در من دُردی نیز باقی نیست. این است که با خودم هم صمیمی نیستم یحتمل. سر تا پایم غلط است. دلم از خودم به هم می‌آشوبد. دست و پا هم نمی‌توانم بزنم. تقلای برای نجات از چه و رسیدن به چه؟ به قدرِ قطره‌های اقیانوس آرام یا همان کبیر در من برای ایضاح پرسش پیشین کلمه است و لب‌هایم به هم قفل شده و دستانم بر صفحه نگارش نای حرکت ندارد. تمام استخوان‌هایم به جنگ با من آمده‌اند. من را از نوشتن بازمی‌دارند. پس چگونه می‌توانم خودمانی و راحت باشم؟ می‌ترسم که تو را از چیزهایی از درونم بیاگاهانم که از سگ هم پشیمان‌تر بشوم. دنیا کوتاه است. شاید آن‌سوی مرگ چیزهای بهتری باشد. من همیشه امیدوارم، حتی به شکلی احمقانه.

خطای تحلیل‌های ناتاریخی

این حرف ناقصی‌ست که پهلوی اقتصاد گل و بلبلی ساخته بود، چون در دهه‌ی پنجاه اقتصاد رسماً به گند کشیده شد. بعد از انقلاب هم با شروع دهه‌ی هفتاد دوباره فاصله طبقاتی زیاد شد تا اینکه در دهه‌ی نود صاعقه‌ی مرگ‌بار به زندگی خلق‌الله نازل شد. پس روند اقتصادی ایران خیلی هم حکومتی نیست و گویی ساختاری فراحکومتی دارد. فساد را مدیرانی رقم می‌زنند که هیچ ذره‌بینی آن‌ها را نمی‌بیند.

اگر امروز حداقل در ظاهر بلوک شرق و شوروی سابق به ایران کرم نمی‌ریزد و مدام امریکا و غرب از ما طلب‌کار است، برای برخی نشانه‌ای از توفیق کمونیست‌ها در کشور ماست؛ توفیقی که پا را فراتر بنهند و بگویند: ایران مستعمره‌ی روسیه است.

با این همه نه می‌شود گفت ما کمونیست شدیم، نه سرمایه‌داری. مثل تمام تاریخ ایران تمام این‌ها را هضم کردیم و ترکیب جدیدی بیرون دادیم که با الگوهای جاری در دنیا چندان منطبق نیست. سیاست‌مدار و اقتصاددانِ بی‌خبر از روندهای تاریخی فلات‌ها، چندان دیدگاه وسیعی ندارد و نظریه‌ها و راه حل‌هایش هم راه به جایی نمی‌برد و بیشتر از راهگشایی، بحران‌زا و مشکل‌آفرین است.

درد زای زمان

گزارش‌های احمقانه صداوسیما از خوشحالی مردم در آستانه‌ی نوروز تنها به فوران خشم و افزایش فاصله میان ملت و حکومت منتج می‌شود. مردم را خر فرض نکنید. بی‌اعتنایی و بی‌اعتمادی در روزهایی که بیشترین امکان جنگ مستقیم خارجی وجود دارد، تکرار دردناک تاریخ است.

انگار این جبر تاریخ است که همواره راه خود را می‌رود. تو تدبیر می‌کنی و تقدیر چون گلوله‌ی برفی که از کوهستان‌های سرد سوی دره‌های منجمد سرازیر و شتابان است، آواری از برف را به ارمغان می‌آورد و باز حسینی‌بای را می‌بینی که گزارشگر خوشحالی مردم از ریزش بهمن است. چرا ما خودمان را پاره کنیم؟ مگر پدران من از تمام تاریخ میوه‌ای جز رنج چشیده‌اند؟ هیچ‌جا ننوشته‌اند سهم من از آن‌همه رنجِ روستانشینی پدرانم گنج شهرنشینی‌ست. همه‌ی ما را به‌فریب در شهر گرد کرده‌اند تا از خون‌مان راحت‌تر بمکند.

تصاویر سونوگرافی را مدت‌هاست دیده‌ام. در پسِ این زایمان خون‌آلود فرزندی تازه به هم خواهد رسید. هر فرزندی آید، تا باورهایم درست نشود، بهره‌ای از این زایمان نیز نخواهم برد. از روزی که ترامپ بودجه‌های رسانه‌های معاند را تعلیق و قطع کرد، دلم از هر مزدوربودنی، آن هم فرهنگی و رسانه‌ای، منزجر است. کاش می‌شد باورمندتر زندگی کنم.

شهرهای موریانه‌خورده

در همین عمرِ کمی که شاید دیگر به این راحتی‌ها نشود گفت کم، چیزهای زیادی دیده‌ام و با آن دیده‌ها می‌توانم با قلبی آرام‌تر دنیا را تماشا کنم.

امشب برای ملاقات دکتر میلان مجبور بودیم در خیابان پیروزی تهران باشیم. وقتی برای اخذ دارو حوالی چهارراه کوکاکولا ساعتی معطل بودم، به قدری زن‌ها و دخترهای بدلباس و بزک‌کرده دیدم که با خودم گفتم بعید است تمام این‌ها را بشود در لاس‌وگاس و لس‌آنجلس و دیگر مراکز معروف به فسق در جهان یک‌جا دید. گذشته از این‌که محله‌های مذهبی را می‌توان با بازار و زیست شبانه از هر جایی غیرمذهبی‌تر کرد، قطعاً نیازی به ارسال عذاب خاصی از سوی خداوند نیست.

روزها و سال‌ها آن‌گونه که برای ما می‌گذرد برای خدا نمی‌گذرد. همین که خانواده کم‌کم بی‌رونق شود و ول‌گردی خوش‌مزه شمرده شود، ازدواج و فرزند داشتن نیز به محاق می‌رود و جامعه و تمدن نیز در این شهرها نیست خواهد شد؛ اتفاقی که بارها و بارها برای تمدن‌های پیشین حادث شده و با هجومی کوچک دیگر توانی برای دفاع نیز نمانده. مانند دیواری ستبر و استوار که موریانه درونش را جویده باشد و با کوچک‌ترین اشاره‌ای فروبریزد.

در غم ندیدم سود، در شادخویی هم

در انتهای باغ سیبی‌ست زهرآلود، سیبی که خون سازد دل‌های ماران را
آن سیبِ سرخ از خون، از شهوت مجنون، تا خواجگی گیرد در پیش و خوش باشد
چون هیچ می‌خواندی من را درون دهر، توضیح ده خود را ای جلوه‌گر طاووس
دیگر مگو از رقص، دیگر مخوان از غم، دیگر مپرس از من، دیگر مجو هیچم
ره بسته از هر سو، در بندِ صد سویم، وعده‌دروغی تو در عین صدق انگار
نه طالب هیچم، نه عازم هر جا، آنجا که قدیسان شادند از پاکی
بامزه است این‌که بی‌من جهان لنگ است، مدیون من هستی‌ست، بس خنده‌دارم من
من خنده‌تردارم، زیرا به دست خود بهر گِله جز حرف چیزی به دستم نیست
بدتر از آن این‌که در روزگار ما شعری نشد مکتوب بر کاغذ ایام
حیرت؟ چرا؟ فکرت؟ بگسل از این آیات، بشکن، ببند اما راهی مکن پیدا؛ زیرا رهی رفتن ماندن ز راهان است، زیرا سخن‌گفتن لب‌بستن جان است.

خلقِ پرتلاطم بی‌آرزو

چون می‌برند شام و سحر آبروی ما
چون می‌حورند لب‌به‌لب از دم سبوی ما

.

بیرون‌تر از افق دو سه راهی‌ست مطمئن
بر خلقِ پرتلاطم بی‌آرزوی ما

.

جان می‌دهد سرودنِ این ناسروده‌ها
آرایه جلوه کرد به حرفِ مگوی ما

.

آیینه‌دار شب اگر از سنگ می‌رمد
خورشید می‌درد شبی آوا و هوی ما

.

موسی به یم رسید، عصایش بهانه بود
بر آب می‌دوم چو دلت هست سوی ما

.

آن پیکر غریب که بی‌شانه می‌رود
آشفته کرد تا به ابد خوی و موی ما

.

.

.

.

شهریور نودودو