سلبْ سلبْ تا عروسیِ قیامت

امروز که واقعاً در سلکِ جاماندگان چند قدمی زدیم دیگر باورم شد جا مانده‌ام. به محسن هم گفته بودم بهترین کار این است که نه جایی بروی و نه چیزی بدانی تا دلتنگ نشوی. درست می‌گفت آن سخنران که با این لفظ مشکل داشت و نمی‌پذیرفت. پیشنهاد دادم بگوییم پس‌مانده. ماننده‌ی پسماندهای شهری. اساساً شهر برای ماندن است. شهرها را ساخته‌اند تا آدم‌ها در آن بمانند و مرگ را به بوته‌ی فراموشی اهدا کنند. من به شهری‌ها حق می‌دهم که این‌همه دیوار و بارو اطراف‌شان برآورده‌اند. طبیعت مانند واقعیت به‌شدت مهیب است.

با این حال به همسر می‌گویم جمعه صبح راهی بشوم! آدمیزاد با خیالات زنده است. بغض گلویم را رها نمی‌کند. در این میان هر چه می‌کوشم کار دیگری کنم نمی‌توانم. عینک دودی زدم تا اشک‌هایم را هم نبینند. اشک عجز و فلاکت است. سرآخر سیاهی‌های عمل و عقیده‌ام از گریبان تا مچ پایم را گرفت. کلمات کتاب را می‌خوانم، اما به هیچ صورت همراهش نمی‌شوم. مقدور نیست.

چقدر عجیب است. هیچ جا نیستم. به انتهای نبودن و پراکندگی رسیده‌ام انگار. هر لحظه می‌پندارم بیش از گذشته گسسته شده‌ام. گویی برای هیچ کاری هیچ فرصتی ندارم. خود را میان هیچستانی بی‌حاصل درمی‌یابم که در آن ملاحظه‌ی هیچ شریف و ناشریفی نخواهد شد.

چه خوب است چیزهایی بنویسی که کمتر دیده شوند. زیاد دیده‌شدن مثل شام عروسی است. هر خورنده‌ای به کمبودی در آن اشاره می‌کند بدون آن‌که آن اشارات برای صاحب مراسم آورده‌ای فراهم کند. هدف از برگزاری این مراسم اعلان زناشویی این دو تن است. قرآن که هیچ، من باور دارم هر انسانی در قیامت عروس بکری ظاهر خواهد شد که دست هیچ ادراکی به ساحت فهم او نرسیده است.

تعبیر کابوس ازل

شب تلخی‌ست. دقایق به‌سرعت گذشت. دو روز مانده به رفتن همانی شد که در انتهای خیالم جایش داده بودم. نگاهش داشته بودم تا جا نخورم. اگر می‌خواهید اسمش را هر چه بگذارید بگذارید. اسمش را جَوگیری بگذارید بهتر است. من ایرادهای فراوانی دارم که هنوز یک‌هزارمش را هم ندیده‌اید.

بله. باورکردنی نیست. من نرفتم. ماندم تهران. زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه. بازگشته‌ها هم در عین شگفتی هیچ از علت نرفتن نپرسیدند. فقط خواستم بگویم باورم نمی‌شود نرفتم. باورم نمی‌شود مانده‌ام تهران. باورم نمی‌شود به این سرعت لحظات گذشت و من در هر لحظه با خودم مرور می‌کنم که فردا کله‌ی سحر راهی خواهم شد.

.

وای از خیالاتی که تعبیری ندارد / از آیه‌ی گنگی که تفسیری ندارد

از من بپرس امشب چرا صبحی ندارد / آن سالکِ منگم که خود پیری ندارد

آغوش رنجت را برایم باز بگذار / بهتر ز غم دیوانه زنجیری ندارد

.

تقریباً و دقیقاً هیچ جمله‌ای آرامشم نمی‌دهد. همه را از برم. بروید سراغ کسانی که احتمال می‌دهید می‌شود با آن‌ها به جایی رسید. من آن جایی هستم که اگر تمام جهان نیز تو را فراموش کند، من حداقل در قلبم، با وجود تمام کثافاتی که وجودم را گرفته است و فقط خودم بانی‌اش بودم، بی‌حساب دوستت دارم. و معلوم نیست اگر اینجا بودی هم هنوز با تو بودم یا نه. البته که از زیر لحاف هم معلوم است من سست‌تر از این حرف‌هایم.

می‌دانم سودی ندارد. می‌دانم ناگهان اخگرپاره‌های شک روحم را به چنگ می‌آورد که: بگو! بگو تمام ادیان صاحبان‌شان را در دست ندارند. موسی و مسیح و محمد و علی و زردشت و بودا همه رفته‌اند. مهدی را ندیده‌ای. همه را شنیده‌ای و خوانده‌ای. کتاب‌ها و لب‌ها آن‌ها را به تو رسانده‌اند. دینْ مجسمی هم می‌خواهد. اصلاً دین باید تجسمی داشته باشد. با نظریه و کلماتِ صرف نمی‌شود.

من اگر برای این‌ها پاسخی نداشتم، همین اطوار دین‌داری را هم نداشتم.

.

میان سوگ هم مشغول بازی با خیالاتم / گهی دینم، گهی کفرم، گهی شبه خرافاتم

گهی شوقم، گهی کینم، گهی هیچم، گهی پوچم / ولی هستم! نخواهم مرد! با هر نفی و اثباتم

حق با دریا

حق را به دریا می‌دهم مواج باشد

ماهی خورَد، کف آوَرَد، محتاج باشد

.

حق دارد این نیلیِ وحشی هر شب و روز

مشغول جنگ و کشتن و تاراج باشد

.

اکنون زمانِ توبه‌ی گرگ است انگار

چون گردِ بت‌خانه پر از حجاج باشد

.

در آرزوی فیل عمری هندبازم

افسوس، دیدم در جگرها عاج باشد

.

از اشتیاق نیستی هستی بجویم

این میوه‌های تازه سهم کاج باشد

.

داری که سر را می‌دهد بر باد داری؟

این مزرعِ پنبه پیِ حلاج باشد

.

.

.

مرداد چهار

نرفتن

شب به حاجیان پیام دادم که فاطمه و همسر بیمارند و آمدن ممکن نیست. صبح گفت دلم شکست و می‌گردم دنبال اتوبوس که این طفل یتیم را هم ببرم. فرزندِ باجناغش بود. باجناغ با سرطان از دنیا رفت. باجناغ من نیز امروز زنگ زد و پاسخی ندادم. حوصله‌ی کش و قوس ندارم. هر بار که زنگ می‌زنند حرف‌ها سیاسی می‌شود و من نیز دیگر نای این چیزها را ندارم. به اندازه‌ی کافی از صبح تا عصر مغزم در فرقون سیاست است و راستش هیچ فهمی ندارم. به تلفن حاجیان هم جواب ندادم. همان جوابی را که می‌خواست بشنود در پیامی ایتایی دادمش. می‌خواست بداند نرفتنم چقدر قطعی است. گفتم قطعی است و التماس دعا. ساناز هم صبح پیام داد فردا چه ساعتی می‌روی؟ گفتم قرار شد نروم دیگر. حرف‌هایش منطقی است، ولی واقعاً من چرا می‌روم و چرا نمی‌روم؟ محمدطه زنگ زد و دیدم و صحبتی کردیم. سردرگم است. گفتم دنیا که سردرگمی ندارد. شب هم ساناز از من خواست با او محکم حرف بزنم. گفتم کسی که این‌گونه رأیش برمی‌گردد چه سودی دارد سخن با او؟ بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش.
به هر حال این دل غمانی دارد. غم، نرفتن به کربلا نیست صرفاً. غم، ندانستنِ کنهِ نیت‌های این دلِ دیوانه است؛ وگرنه اندوهی بابتِ عمل نیست. جز خدا کسی نمی‌داند. خودم هم نمی‌دانم در دلم چه خبر است. صبح محسن غزلِ «مرا گویی که رایی، من چه دانم» اثر شهرام ناظری و سروده‌ی مولوی را به یادم آورد. به نظر او فضای موسیقاییِ آن ماننده‌ی تئاتری یک نفره است که در آن دیالوگی شکل گرفته است. معشوق از عاشق می‌پرسد تو متعلق به چه کسی هستی؟ می‌گوید چه می‌دانم. معشوق می‌پرسد چرا این‌گونه مجنونی؟ عاشق می‌گوید چه می‌دانم. به همین صورت این حیرت و درماندگی و لاعلاجی ادامه می‌یابد. گویی مخاطب این سخنان محسن من بودم. گویی آقای قاسمیان نیز با من بود. می‌گفت عباس عموی رسول خدا صلوات‌الله‌علیه‌وآله به امیرالمؤمنین علیه‌السلام گفت منصب سقایت و عمارتِ خانه‌ی خدا به ما رسید و چیزی دستگیرِ تو نشد. خداوند نازل کرد که آیا سقایت و عمارت خانه‌ی خدا را با کسی برابر می‌کنید که به خدا و روز آخر ایمان آورده و در راه خدا جهاد کرده است؟ من کجا خواهم توانست کاری کنم که چنین مقامی نصیب من شود؟ انگار می‌خواست دلداری‌ام بدهد. کسی چه می‌داند من چه اندازه کوتاهم.
ساناز آمد و چند خط بالا را خواند. گفتم نخوان. خواند و غمین شد. باز هم حرف زدیم. گفت برو. دلایل را بازگفتم و قانع شد. دلم آشوب است. از آن هیچ خبری ندارم. نمی‌دانم به کجا و چرا می‌روم و نمی‌روم.

دالان تاریخ

رئیس ارمنستان نمی‌داند چگونه از پشتِ این توافق‌نامه خارج شود. تازه ثانیه‌ی آخر می‌تواند خودش را از پسِ آن بیرون بیاورد و لبخند بزند. شاید این استعاره‌ای تصویری از اتفاقی باشد که در پسِ این توافق است. معمول است که تغییرات کوچکِ جغرافیایی، تبعاتِ بزرگِ سیاسی‌جغرافیایی (ژئوپلتیک) در پی دارد؛ آن هم برای قرن‌ها. آیا روسیه و چین و ایران این را متوجه شده‌اند؟ حتماً شده‌اند.

رئیسِ ایران حدودِ ده روز پیش چراغ سبز را نشان داد: «ما اگر بتوانیم کریدور شمال‌جنوب را با روش‌هایی که هست راه‌اندازی کنیم، حمل و نقلی که بین کشور ما با ترکمنستان، قزاقستان، روسیه و آذربایجان شکل می‌گیرد به‌نوعی غوغا می‌کند. ارتباط با کشورهای همسایه همگی بستر مناسبی است.» دالانِ تورانی آخرین حلقه‌اش را درست کرد. مسیر دالانِ داود نیز هموار شد. محاصره‌ی 360درجه دارد به کمال می‌رسد.

حالا آنان که می‌گفتند «اگر دور تا دورِ ایران را دیوار بکشند، هیچ اتفاقی برای کشور نخواهد افتاد» خرسندتر هم هستند. تحریم و محاصره برای همه منافع فراوانی دارد. از قدیم گفته‌اند بچه را چه بزنی، چه بترسانی. اکنون می‌بینید که پس از زدن، ترس‌ها ریخته است؛ حتی اگر این زدن به قول بزرگانِ قوم درد داشته است.

گاوشدن و عبور از گاو

خوردنِ شیرِ گاو در ایران موجب شده بسیاری از رفتارهای ناخودآگاه مانندِ گاو شود؛ از مردمِ عادی تا مسئولان عالی. بزرگی می‌گفت شیرِ گاو برای گاو است، نه فرزندِ آدم. ولی قرآن درباره‌ی شیر آیه‌ی صریحی دارد و آن را از آیات الهی می‌شمارد: «وَإِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَائِغًا لِلشَّارِبِينَ؛ و بی‌تردید برای شما در دام‌ها عبرتی است، [عبرت در اینکه] از درون شکم آنان از میان علف‌های هضم‌شده و خون، شیری خالص و گوارا به شما می‌نوشانیم که برای نوشندگان گواراست (نحل، ۶۶).»

حتی درباره‌ی شیر گاو احادیثِ معتبری نیز در دست است. از جمله در کافی از قول امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمده است شیر گاو دواست. پس رفتار گاوگونه‌ی مردمان نمی‌تواند دخلی به شیرِ گاو داشته باشد. خوردنِ گوشتِ گوسفند هم بعید است گوسفندمشربی جماعت را توجیه کند. هرچند نمی‌توان منکرِ تأثیرِ تغذیه بر انسان شد.

ضمن احترام به آفریده‌های خداوند، آن‌چه کسی را گاو یا گوسفند یا خر یا سگ یا گرگ یا روباه یا حیوانات دیگر یا باغ وحشی ناشناخته می‌کند، تعطیل عقل و پیروی از هوای نفس است. که فرمود: «آیا دیدی آن کسی را که هوای نفسش را خدای خویش گرفته است؟ (جاثیه، ۲۳)» چنین کسی است که بر گوش و دلش مهر زده می‌شود و به مقامِ بلانسبتِ حیوانات فرومی‌رود. بعد از عبور از خدا هیچ کسی نمی‌تواند مرا هدایت کند.

مزارانی که پارکینگ شدند

دل کندم و دلگیر نشستم به کنارت
دلگیرتر از باغِ خزان‌دیده‌ی زارت
.
دلگیرتر از شامِ غریبانِ اسیران
دلتنگ‌تر از مورِ حوالیِ مزارت
.
آسوده چه خوابیده‌ای ای خفته‌عزیزم
بی‌نقش‌تر از سنگِ تهی‌سنگِ نگارت
.
با خارِ مزارِ تو چه سازم به بهاران
با سورتِ سرمای جهان‌سوزه‌ی نارت
.
امشب به تماشای تنِ تیرکشانت
فردا به تمنای دلِ رسته ز بارت
.
تا دار تو را همچو خودش سر بفرازد
دلدار نخواهم شدن از چوبه‌ی دارت
.
موسیقیِ گیسوی تو ای کشته‌ی تردید
چون نغمه‌ی ناسازِ من و زخمه‌ی تارت
.
بر بامِ مزارم بنویسید که یارش
در خانه نیامد که شود همدمِ غارت

.

.
تابستانِ ده سال پیش این را مرتکب شده بودم. امروز شنیدم مخاطبِ این غزل آسفالت شده است. هیچ نمی‌توان گفت جز تکرارِ همین غزل.

بی‌وحشت

در خلالِ این حجمِ هولناکِ جنایتِ سازمان‌یافته در این جهان، اگر این آیه نبود، قطعاً هیچ امیدی به هیچ چیزی در دنیا و عقبا نداشتم: «وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِينَ؛ اگر خدا [تجاوز و ستم] برخی از مردم را به وسیله برخی دیگر دفع نمی‌کرد، قطعاً زمین را فساد فرامی‌گرفت؛ ولی خدا نسبت به جهانیان دارای فضل و احسان است (بقره، ۲۵۱).»

اکنون ادراکِ بسیار بسیار ناقصی از جمله‌ی امام سجاد علیه‌السلام در من شکل گرفته که فرمود: «اگر همه مردم از شرق تا غرب عالم بميرند، با وجود قرآن در كنار من، هرگز احساس وحشت و تنهايى نكنم.»

کارهای زمستان

اگر خودم را در غم غوطه بدهم و آنی دلم را به خودش واگذارم و کاری به کارش نداشته باشم، یقین است سیل مرا با خود خواهد برد. می‌بردم آنجایی که هیچ خبری از مهمات این‌جهانی‌ها نیست. همیشه از حرف‌زدن پشیمانم، ولی چاره‌ای هم نیست. باید حرف زد تا پشیمان شد. همیشه انگار چیزهایی هست که من از آن خبری ندارم و هر لایه‌ای را که می‌گشایی هزار لای دیگر در این لایه نهان است. به من تعارف این‌ها را نزن. گاهی انگاری همان شوریدۀ گلستانم که می‌گفت دلم می‌خواهد که هیچ نخواهد. وقتی به کاری بسیار بزرگ نظر می‌افکنی ناگهان هیچ کاری نمی‌توانی بکنی.

وقتی نایش نباشد نیست دیگر. درست گویی زمستان با برف و سوز و سرمایی که در این شهر خیلی هم از آن خبری نیست در جانم خیمه زده. چرا باید زمستان‌ها هم سرِ کار فت؟ مگر طبیعت کارش را تعطیل نکرده است؟ می‌دانم عزیزم. می‌دانم که ما هیچ‌جایمان و هیچ‌کدام‌مان طبیعی نیستیم. آن‌چه طبیعی نباشد میراست. تمدنِ ما و وجودِ ما بسیار زود فنا خواهد شد. تمدنِ ما یعنی هر آن‌چه در هر کجای جهان طبیعی نیست. هستی مانند بدنی سالم و قوی و تندرست است که زایده‌های درونش را می‌کشد و بیرون می‌ریزد. اگر یک بدن‌شناس با یک معرفت‌شناس با هم گفتگو کنند، عصارۀ سخن‌شان درباره آیندۀ پیش روی جهانی که اکنون در آنیم همین می‌شود که عرض کردم.

آینده‌ی انرژی

در صف پمپِ گاز گفتم چند وقتِ دیگر بساط این چیزها برچیده خواهد شد، نهایتاً هفته‌ای یک روز انرژی باشد. گفت پس چه کار کنیم؟ گفتم هیچ! برمی‌گردیم به همان بدویتِ نخستین، اگر نتوانیم از انرژی‌های جایگزین هسته‌ای و خورشیدی و غیره استفاده کنیم.

به نظرها

به نظرم تقویم غرب ایران و میترایی و مهرپرستی که انتهای روز را غروب آفتاب و ابتدای روز بعد را مغرب می‌دانستند دیدگاه درست‌تری باشد. روز با ساعت مرسوم ما ارتباط چندانی ندارد. روز با خفتن تمام می‌شود و با برخاستن می‌آغازد. کسی که تمام روز و شب را بیدار بوده است، دیواری میان خود و زمان درنمی‌یابد و شیدا می‌شود. شیدایی در حد تلنگری خوب است، ولی من می‌خواهم مخبت بمانم همیشه. قلب من در واژه اخبات عنان خود را از دست می‌دهد. خیلی زودتر باید دلم را از دست می‌دادم.

به نظر من هر کس درباره راه نجات و راه حل نظری می‌دهد یا بسیار دانا و متصل به حقیقت عقل است یا بسیار نادان و متصل به حقیقت جهل است. چگونه می‌شود انسانی را که هنوز کسی با دست تجربه‌ها چیزی از او را نشناخته است، هدایت هم کرد؟ شب‌ها چرا این‌همه جنونی می‌شوم، در حالی که روز در پی دغدغه‌های ایدئولوژیک این قوم چنان می‌افتم که گویی یکی از آن‌هایم. باید چیزی برای سخن‌گفتن باشد. باید برای ارتباط با آن‌ها کلمه‌ای در میان باشد. شاید آن‌ها نیز وقتی لباس می‌گردانند و در کنجی پناهنده می‌شوند، از هر آن چیزی که در روز گذرانده‌اند احساس جدایی و دورافتادگی می‌کنند.

نه امید دیدار

می‌خواستم از حوادث معمول روزهایم بنویسم، اما شعری را که آقای اخوان در مراسم‌های فاطمیه می‌خواند در ذهنم مرور کردم: «بِنِشین در برم ای خانه‌نشین / چهره‌ی فاطمه را سیر ببین.»

با خودم گفتم مگر آدمی چقدر می‌تواند آدمی را که مطمئن است دیگر نخواهد دید ببیند؟ همان بیت مثنوی که «گر بریزی بحر را در کوزه‌ای / چند گنجد؟ قسمتِ یک روزه‌ای.» همان که ساناز به من می‌گفت می‌خواهم سهمِ روزهای نبودنت را بردارم. شدنی هم نیست. رفتم در کنار تختِ برادری که حتماً مغزش مرده بود. خداوند چه صبری عنایت‌مان کرد. پیشانی‌اش را بو کردم. عکس گرفتم. فایده‌ای ندارد. باید رفت. باید ما را ببرند. ما اهل هیچ‌کجا نیستیم. ما نه وجودی داریم، نه اهلیتی.

همین چند شب پیش بود. بله، شنبه بود. محمدطه رفت خانه‌شان. لباس‌هایش در اتاق مانده بود. ساناز ناگهان چیزی گفت که ذره‌هایم در جهان نیست شد: «تو چطوری دوریِ برادرت را تحمل می‌کنی؟» خیلی راحت. خیلی راحت زندگی می‌کنم. دیوانگی مرا غرق در توهم می‌کند و عجیب است که نوای هیچ ذره‌ای به گوشم نمی‌رسد. گاهی در نوشتن شراره‌های وجودم را در قالب کلمات حک می‌کنم. و نگفتنِ چنین چیزی بسیار بهتر از گفتنِ آن است.

فرودین چهار

عمر دوباره

آه ای نه از روم و نه از زنگ
ای با خود و با دیگران جنگ
دلتنگ می‌مانی در این دهر
در رنج می‌مانی چنین منگ

.

اما مگر عمری بیاید؟
تا در بَرَش شعری سراید
آن خانه‌داران در تحیر
با هیچ‌کس هرگز نباید

هیس! غیر از شعر

در عدم‌آباد، آنجایی که من، از تو پژواکِ «مگو» نشنیده‌ام

هر چه غیر از شعر می‌آید برون، گویمش: «گم‌شو!» بگو: «نشنیده‌ام»

.

آه! آدم‌های در خون خالدون، من تمام رنج‌ها را دیده‌ام

آید آیا از درونِ جعبه‌ات، معجزاتی که نه اینجا دیده‌ام؟

.

هیس! غیر از شعر همراهی مجو، ویژه با این روح آواره چنین

از دل مادر نباید شد برون، مرده است این چنبرِ شبه‌جنین

.

از شکست خضر در دریا بگو، از جسد بر تخت کِی آید خبر؟

بازم آغوش است و دیو آید به بر، رفته از اقلیم رستم زالِ زر

.

هر شب آغاز فنای روح من، هر که در آب است اکنون دوزخ است

کوه‌های قطب می‌گوید به من: آخرین پایان فصل برزخ است

درِ دانشِ پیامبر

روزی کاشفی (صاحب کتاب روضةالشهداء) مشغول وعظ در جامع سبزوار بود و از دوازده هزار مرتبه نزول جبرئیل بر رسول خدا سخن می‌گفت. ناگهان پیرمردی عصا در دست، در مقام امتحان او برآمد و خواست سؤالی بپرسد تا عقیده‌ی او را کشف کند.

از او پرسید که جبرئیل چند مرتبه بر علی علیه‌السلام نزول نمود. کاشفی متحیر ماند که اگر بگوید که جبرئیل بر علی ابن ابی‌طالب نازل شد، به‌ظاهر دروغ گفته باشد، و اگر گوید که نازل نشد بر او نسبت تسنن خواهند بست و «آن پیر صافی‌ضمیر، عصای تعزیر بر سر او خواهد شکست».

او پاسخ داد که با توجه به حدیث نبوی «أنا مدینةُ العلمِ و علیٌ بابُها» جبرئیل بیست‌وچهار هزار مرتبه بر علی نزول نموده است، چون اگر جبرئیل دوازده هزار مرتبه به مدینهٔ علم درآمده باشد، باید بیست‌وچهار هزار بار دررفتن و آمدن به علی که باب مدینه است وارد شده باشد.

دو بیت برای شیعه‌بودن

معروف است که قاضی نورالله شوشتری از هر کس بیتی در مدح اهل بیت علیهم‌السلام یا ذمّ دشمنان ایشان بیابد، او را شیعه می‌داند. از این رو به ایشان «شیخ شیعه‌تراش» نیز گفته‌اند. برای نمونه درباره‌ی شخصیتی مانند حسین واعظ کاشفی که سخنان فراوانی در باب تسنن و تقیه و تشیع او نقل شده است، همین دو بیت را برای شیعه‌بودن او کافی می‌داند:

«ذریتی» سؤالِ خلیلِ خدا بخوان

وز «لایَنالُ عَهد» جوابش بکن ادا

گردد تو را عیان که امامت نه لایق است

آن را که بوده بیشترِ عمر در خطا

او در بیت نخست به آیه «لا ینال عهدی الظالمین» استدلال می‌کند که امامت حضرت ابراهیم علیه‌السلام به ستمگران نخواهد رسید. در این آیه ابراهیمِ خلیل از خدا می‌پرسد اکنون که مرا برای مردم امام قرار دادی، امامت به ذریه و فرزندان من نیز می‌رسد؟ خداوند نیز پاسخ می‌دهد عهدِ من به ظالمان نمی‌رسد.

بنابراین کسی که اهل خطا و گناه بوده است امام نخواهد شد و به نظر می‌رسد مرحوم قاضی نورالله شوشتری حرف بی‌راهی نیز نزده باشد.

​​​​​

آن سفر

اگر مقصدی باشد که مرا از این نیستی و بی‌چیزی و ناتوانی و سرگشتگی برهاند و به آن منتهای بی‌منتها برساند که ذره‌ای روح مرا راحت نمی‌گذارد، بی‌شک من از مسافران قرص و محکم آنجایم.

اگر سفری باشد که دلم را از رنجی که بیش از همه زمان‌ها می‌خلد بگسلد و در رستگاری‌اش آرام دهد، من یگانه سرنشین وسیله‌های عازم آن سفرم.

هر آن بیش از آن‌های پیش به ستوه می‌آیم و می‌خواهم چاره‌ای برای این فاصله کنم و باز بی‌چاره‌تر از همه زمان‌ها به همین زمین گرم می‌خورم و پراکنده‌تر و پریشان‌تر می‌شوم.

تصورِ اینکه من دقیقه‌ای بعد فرصت بیشتری برای رهایی و رستگاری دارم، از اباطیل بی‌پایان دهر است. رقت روحم کم از دیروز است و کثافت‌های وجودم را هیچ رستم دستانی یارای رویارویی ندارد.

این ثقالت و زمین‌گیری را چگونه می‌توان درمان کرد؟ به من گفته‌اند امامی هست که تمام این‌ها را درمان خواهد کرد. به من از او بسیار گفته‌اند و من از او با خلق فراوان گفته‌ام. رها کنم و سوی او بدوم. اما او کجاست؟ به من این انگ را می‌زنند که از یافتن او نیز ناتوانم. به من بی‌نوا کمک کنید.

خون‌های خالی از امام و شاه

هر چه می‌گذرد بیشتر از کارهای جبهه‌ای و سیاسی خسته می‌شوم. در تمام عمرم نتوانستنم از آن‌ها فاصله بگیرم. با این حال انگاری خون سیاسی‌بازی در جان ما جاری است. پسر عموی ناتنی‌مان مدعی بود پدرِ پدربزرگ ما، که نامش آقاحسین بوده، نام خانوادگی‌اش رنگرز بوده. یحتمل شغلش هم همین بوده. با رضاخان درمی‌افتد و می‌گریزد و این نام را به شهرت کنونی ما برمی‌گرداند تا نیابندش. معلوم هم نیست چقدر این روایت درست باشد. حداقل از باب سیاسی‌مداریِ بی‌مواجبِ ما می‌تواند پذیرفتنی باشد. وگرنه که تاریخ را تا ننویسند تاریخ نیست.

به قول اخوان «من یقین دارم که در رگ‌های من خون رسولی یا امامی نیست، نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست.» این‌که گفته‌اند تمام انسان‌های روی زمین فرزندان آدمِ ابوالبشرند، می‌تواند خدشه‌پذیر باشد. در قرآن نیز قرائنی بر آن هست، آنجا درباره‌ی آدم برگزیدن یا اصطفی را به کار می‌برد. به نظر می‌رسد بشرهای دیگری نیز بوده‌اند که از آن میان آدم را برگزیده است. از این منظر احتمالش هست ما فرزندان آدم نباشیم. طوفان نوح نیز اگر آن‌گونه که در برخی روایات تاریخی گفته‌اند حادثه‌ای منطقه‌ای و نه جهانی بوده باشد، باز نمی‌تواند آن حضرت را ابوالبشر دوم بشناساند. نسب اهمیت فراوانی دارد، ولی مناسبت و سنخیت بیشتر به کار می‌آید. در این دنیا نسبت‌ها بسیار راهگشایند، اما این دنیا برای سی برابر یا بیشترِ آدمیانِ روی زمین تمام شده است. علاوه بر آن‌که پیامبران و امامان ظاهراً شبیه ما هستند و حقیقت‌شان ورای دریافت‌های ماست. نمی‌دانم. مدت‌هاست نمی‌دانم. نمی‌دانم ادعای بزرگی است. نمی‌شود آن را هم گفت.

به هر حال چیزهای زیادی بوده که مرا رنج داده است و باید انجام‌شان می‌دادم. کارهای این‌چنینی نیز یکی از آن‌هاست. تکلیفی است که بابت لقمه‌ای نان به گردن من است و مسئولیت این خانواده را خداوند بر عهده‌ی من نهاده است. می‌پنداشتم برخی همکاران از این‌که در این مسیر در حال فعالیت‌اند هیچ احساس ملالی ندارند. امروز دیدم همه‌شان در ساعتی از انتهای شب یا ابتدای روز به نتیجه‌ای می‌رسند که من می‌رسم. من مثل همیشه سراپا ملالم. اگر روزی در میان این زمین حاضر نباشم، این نوشته‌ها گواه است که من قهرمان و خفن‌ترین نبوده‌ام. شاید دیگران چنین انسان‌هایی بوده‌اند، ولی من سرگشته‌ای شیدا بودم که در هیچ قالبی روحم قرار نگرفت و هر روز بیشتر از اصلم دور شدم.

یک ماه

یک ماه از یورش غرب به ایران گذشت. در این شهر باز خون ریخته شد. مردم پا به فرار گذاشتند. خیابان‌ها و بزرگراه‌ها خلوت شد. بانگ انفجارها مغزها را تکان داد. رهبران غربی رسماً خود را بانی جنگ نامیدند. پس از سال‌ها آرامش درونی در این شهر، از گوشه‌گوشه‌اش اصوات مهیب برخاست و دودهای بلند به آسمان رفت. تمام شد آن روزهایی که راست‌راست در خیابان‌ها راه می‌رفتیم و به همدیگر فحش می‌دادیم. گویی هیچ چیزی عوض نشده است. ما همان ایرانیِ سه هزار سال پیشیم که غرب دوست ندارد توانی داشته باشیم.

من از مرگ و خرابی و انهدام آینده بیمی ندارم. روی چیزی حساب نکرده‌ام. نمی‌توانم در توهم‌فروشی این قوم زندگی کنم. آن‌قدر در زنجیرم که بعید است بر سفره‌ی عمرم بنشینم. یک نفر به رئیس بگوید اینجا ملول‌ترین چیزِ هستی دارد برایت کار می‌کند. رئیس جان، صدای من را می‌شنوی؟ اوضاع اصلاً خوب نیست.

به دین حب

چقدر من تو را دوست دارم. باورم نمی‌شود. گاهی تمام وجودم را فرامی‌گیری. وقتی به گذشته و این راهِ آمده می‌نگرم از آن‌همه آهی که برای تماشایت کشیدم آتش می‌گیرم. تو چگونه سنگی مانند من را ذوب می‌کنی؟ برای هر دیوانه‌ای زنجیری است. عجیب است که تو بدون بند و زنجیر من را به راه خودت کشاندی.

نه این‌که این روزها با تو خوش و راضی نباشم، ولی بیا در کوچه‌باغ‌های سرور و اندوه گذشته‌مان قدمی بزنیم. نمی‌خواهم در روانت هرزه‌های حسرت بکارم.

نازنین‌جانم، اگر سفر به یکی از ستاره‌ها باشد، اگر پشت دریاها باشد، اگر آن‌سوتر از افق، تا رمقی در این تن است بیا برویم. قضاوت دیگران اگر به کار ما می‌آمد، مانند همه‌شان راه می‌رفتیم و خوش بودیم. ما از آغاز نخواستیم عقل را ترک کنیم. ما؟ نه. من تارکِ عقل بودم. تو این خفته‌ی ابدی را در جان من تکان دادی تا از کهف افسوس خود بیرون شود و به شکرانه‌ی مرگ دقیانوس قدم از ظلمات خود بیرون بنهد.

محبوب من. من از سمت کلمات از تو عذر می‌خواهم. آن ابتدا مشاور گفت در هر گرفتاری و خواهشی، این شاعر جز شعر و کلمه چیزی به تو نخواهد داد. دیدی غلط کرد؟ من حتی کلمه هم ندارم. یادت هست چنان در غرقابه‌ی چشمانت موج خوردم که در مترو گمان می‌کردم درون آکواریوم راه می‌روم؟ همه‌چیز کند و بطیء و لزج و چگال بود. به همان سبُکی که زمستان مترو توحید برف را به خود می‌دید، بوق‌های رانندگان در گوش من تنها سمفونی‌های فراق را زنده می‌کرد.

باورم نیست آن روزها چگونه بر من عاجز گذشته است. بیشتر آدم‌ها در گذشته‌شان رستم دستان و لات کوچه‌های خلوت بوده‌اند. مگر قرار است آنان معیار ما باشند؟ گواهی می‌دهم روزی که بن‌بست‌ها من را رها نمی‌کرد، لبخند دلجو و عقل راهگشایت من را راهی دشت‌های بی‌نیازی می‌کرد.

چقدر دوستت دارم. خودم هم اندازه‌ی این تپش را نمی‌دانم. در همین کمتر از یک دهه بیش از قرن‌ها راه رفتیم. تو باور می‌کنی؟ چقدر مرگ دیدیم. چقدر محروم شدیم. چقدر سوختیم. نمی‌توانم. نمی‌توانم وصفش کنم. بودن تو بزرگ‌ترین گواهِ زندگی من است. از پسِ این‌همه بدهکاری برنخواهم آمد.

توانا بود هر که نادان بود

جماعت بیچاره‌ای هستیم. از درون روزبه‌روز فشارهای معیشتی و اقتصادی زندگی‌مان را محدودتر می‌کند و انگشت اتهام به سوی نئولیبرال‌ها و اصلاحاتی‌ها و سرمایه‌دارانِ تصمیم‌ساز دراز می‌شود. کسی چه می‌داند متهم کیست؟ از بیرون نیز در تازه‌ترین حرکات جهانی و تغییر سیاست حاکم بر جهان، قرار است به صورت رسمی میزبان جنگ باشیم. هر چه پیش از این از ناتوانی دشمن رجز خواندند، در واقع ناشی از قدرت داخلی نبود، برخاسته از سیاست غیرمستقیم نظام جهانی بود. اکنون آن سیاست جواب نداده و وقت نبرد مستقیم است. تا چه زمانی؟ به هر حال این نوعی سنجش گرم است و اگر دستاوردهای قابل‌توجهی داشته باشد، ادامه خواهد داشت.

این‌ها مهم است، ولی مهم‌تر این است که در جهنم مارهایی هست که از شرّ آن به عقرب جرّاره پناه می‌برند. و این سرنوشت همیشگی ماست. پس به کجا پناه ببریم؟ قطعاً به خدا. در این جغرافیا که هیچ سپر طبیعی نمی‌تواند ما را مصون بدارد و از هر طرفی آسیب‌پذیریم، زندگی امری موقتی و ناگهانی است. هیچ برنامه‌ی بلندمدتی وجود خارجی ندارد و اگر برنامه‌ای هم هست، منوط به افراد است، نه ساختار. با رفتن افراد برنامه‌ها به‌کل دگرگون می‌شود. همان است که آن استاد نامش را جامعه‌ی کلنگی نهاد. از وحشتِ این بی‌پناهی، اگر هم خدایی در کار نباشد، باید باشد!

تجدد روحِ ما را نشانه رفته است. غنیمت بزرگی است این جنگ. این جنگ اگر آشکار باقی بماند، خدمت بزرگی به ما کرده است. موشک‌اندازهای ما زیرِ آوار می‌رفتند و باز مانند ققنوس از آن درمی‌آمدند و به رژیم پست‌تر از هر حیوانی شلیک می‌کردند. برخی از من می‌پرسند چرا در تمام تاریخ ما در حال فتح سرزمین‌ها و ساختن امپراتوری بوده‌ایم و اکنون نیز از این سودا دست برنمی‌داریم. به نظرم اکنون به پاسخ این پرسش رسیده باشند و نیازی به استدلال‌های تاریخی نباشد. اکنون با چشم می‌بینند که اگر خاکریزها را بسیار دورتر از شهرها نبریم، جنگ به اعماق شهرمان می‌رسد. اگر امروز سوریه و عراق و لبنان در اختیار پدافندهای ایرانی بود، رژیم جرأت نمی‌کرد در آسمان آنجا هواپیماهایش را سوخت‌گیری کند و دلهره را به جانِ ایران بیندازد. خونِ همه‌شان به گردنِ نفهم‌ها.

به هر حال مردمانِ بدبختی هستیم. بدبختیم که دل به شرق و غرب و مرکز بسته‌ایم. تو من را خواهی کشت. و خاکستر من را به باد خواهی داد. وقتی مایه‌ی امنیتِ هستی در ناامنی به سر می‌برد، چرا من باید طالب امنیت و آسایش باشم؟ به ما آموخته‌اند که دنیا جای امنیت و آرامش نیست. این نیاز فطری آن‌سوی مرگ نهاده شده است. آیا تمامِ این‌ها زاده‌ی جبر جغرافیاییِ ما نیست؟ من معتقدم که این‌طور نیست، ولی بسیاری از خیالات ما نیز از ناتوانی‌مان برآمده است. دین بسیار باکلاس‌تر و برتر از این است که امثال من بتوانند به آن تمسک کنند. دین‌دارانِ واقعیِ تاریخ برجسته‌ترین و ویژه‌ترین انسان‌های تمامِ اعصار بوده‌اند. ضعف و بیچارگیِ خود را به دین پیوند نزنیم. لطفاً!

بقایای جاویدِ خرها

حتی جنگ هم مرا از روزمرّگیِ خاص خودم بیرون نکشید. حتی بیم مرگ نیز در جان من جایی پیدا نکرد. مرگ مرا نمی‌ترساند. برای آن‌که آرزویی در سر ندارد و افقی پیش روی خود نمی‌بیند و چونان مصلوبی در دست صلیبیان خود را بی‌اراده می‌بیند کدام اندوهی و کدام وحشتی؟ اکنون در این میانه کسی مرا ترسان و گریزان لقب بدهد. برای من چه فرقی خواهد داشت؟

جنگی کوتاه و در عین حال ژرف. جنگی بود که آغازکننده به خواسته‌اش نرسید. او می‌خواست ایران را بشکند و ایران منعطف‌تر از این حرف‌هاست. از این اباطیل که بگذریم، می‌بینیم در دو صد سال اخیر بیش از هر چیزی شکسته‌ایم. ما سلاح برتر و شکاننده نداشتیم و اکنون داریم. راستش را بخواهی باقی‌اش چندان مهم نیست. این‌که مردم چه خواهند کرد و بر آنان چه خواهد گذشت، در واقع تعارفات ریاکارانه‌ی حکومت‌هاست. از هر چیزی مهم‌تر قدرت است. ولی نه آن قدرتی که تنها ماده را می‌بیند. قدرت از خداست.

بگذریم. بگذریم. به روزمرگیِ خاص خود راجع شویم. به این ظلمتِ بی‌اندازه‌ای معطوف شویم که تمام روح مرا در خود گرفته است. به این بانوی زیبا بنگر که چه اندازه غم دارد از فقدان احتمالی همسرش. در تمام این سال‌ها انواع حمارها را دیده بودم. راستش را بخواهی خرانی بر من حاکم‌اند که تا خودِ صبح خر تشریف دارند. آن‌ها دوست دارند نیروهای زیردست‌شان مانند احشام و گوسفندان مدام در طویله‌ی خودشان باشد. اینان همان اربابانِ قدیمی‌اند که باید رعیت مدام پیشِ چشم‌شان خم و راست شود و «باشد» تا خدای‌نکرده از زیر دست‌شان درنرود. توهم نکنی منقرض شده‌اند. ماهیت‌شان همان است و ظواهرشان تغییراتی کرده. اینان همان اربابان و سازندگان اهرام مصرند. بردگان هرگز از خود اختیاری ندارند. بردگان جدید، که ما باشیم، در ازای دریافت پول باید در این مکان حاضر باشند، حتی اگر این حضور خودِ بیهودگی باشد و گاه به قیمتِ جان‌شان تمام شود؛ چرا که منِ رئیس و ارباب غسلِ شهادت کرده‌ام و به‌تبع نیروی زیردست من نیز باید نفله شود. آیا چنین شهیدی شهید است؟

بگذریم. برای کسانی که به‌شدت خر تشریف دارند، خیلی هم نمی‌شود کلمه خرج کرد. بهتر است رو به سوی امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه کنیم و از آن شاهِ مردان طلب رهایی کنیم. اگر چه این رهایی هم دردی از علی علیه‌السلام دوا نخواهد کرد. علی معین می‌خواهد. معینِ علی ورع دارد و اجتهاد و عفت و سداد. من کدام را دارم؟ زرشک. بانوی من راضی نیست برای لقمه نانی در خطر باشم. من تنها به نگهداری شیشه در بغل سنگ امیدوارم. از آن مقامِ منیع خواهشمندم بیش از این موجبات توهین‌های ما به خر را فراهم نسازد. حیف است این حیوان زحمت‌کش و دوست‌داشتنی. لیک بی‌مرگ است دقیانوس آقا مهدی اخوان ثالث.

در لذایذ ذلت

روزگار چیزِ خنده‌داری است برادر من. درست در سالگردِ روزی که عموی من در ساختمان حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید، مردکی روبروی من ایستاده و از توهین من به شهدا می‌گوید. مردکِ تازه‌به‌دوران‌رسیده! خدا می‌داند اگر ملاحظه‌ی این یک لقمه نانِ لعنتی نبود، همه‌تان را با لگدی به اعماق دوزخ رهنمون می‌کردم. افسوس که دست و پای مرا این نان بسته است. شما خوب بلد بودید چگونه مردم این کشور را به زنجیرِ نان ببندید. راستی که شما همان پیکرپرستانید. ولی منِ شاعر را چه به این جماعت؟

بیا رها کنیم این جماعت را، هرچند جای این شاعرانه‌ها تنها در کتاب‌هاست و هیچ نقطه‌ای از این خاک نیست که عنصری از این مغزهای زنگ‌زده‌ی گنده خالی نباشد. بیا آرام باشیم. بیا تا بگویمت قدرِ مرا هیچ مجموعه‌ای ندانست. قدرِ مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس. مرغی که تنها در سحرگاه بخواند و تمام روز و شب در خموشی غوطه بخورد، حق هم دارد زیباترین آوازها را در حنجر خود خزینه کند. در انتظار ظهور خداوند در این زمینِ فاسد شاید عمرم به سر برسد.

ترجیح می‌دهم و چاره‌ی دیگری هم ندارم جز این‌که این چند دم هم ادای زندگی دربیاورم تا خدا چه بخواهد. وقتی نقابِ چیزها از پیشِ چشمِ آدمیزاد کنار می‌رود، صرفاً برای دیگران زنده است و خودش دیگر متوجه نمی‌شود چه چیزی به چه چیزی است. امروز برابر آن مردک ترجیح دادم سکوت کنم. دیدم حرف‌های نفهمیدنیِ من برای مغزهای ایدئولوژی‌زده فقط تولید نفرت می‌کند. می‌خواستم بگویم من شاعرم، مرا چه به امثال تو؛ دیدم باید لبخندی بزنم از جنس لبخندهایی که زرین‌کوب می‌زد بعد از تهمت‌ها. حتی ارزشش را نداشت اشکی بریزم. در این عمرِ نشایدی، در تمام دقایقم عین‌القضاتی بودم که هر آنچه گفتم نشاید و هر آنچه نگفتم نشاید و هر چه خواندم نشاید و هر چه نوشتم نشاید.

شنبه هفتم تیر چهار

یعنی می‌شود آدمی از ذلت کارمندی رها شود؟ من امیدوارم، هرچند باز عده‌ای دم از نظام تسخیر خواهند زد و روایات اجیربودن را با واجب‌بودن خدمت به نظام اسلامی چنان به دیوار می‌کوبند که دیواری نخواهد ماند. با انهدام دیوارها دیگر موسم رهایی است. اما رهایی تازه آغاز گرفتاری‌هاست.

مهم نیست. مهم قدر من است که مدام می‌شکند و هیچ چیزی آن را متوقف نمی‌کند. آدمی می‌نویسد و می‌خواهد دیگران آن را بخوانند، ولی وقتی از اعماق اندوهش چیزی می‌نویسد گویی برهنه شده و هیچ دوست ندارد این عریانی بر کسی آشکار شود.

صد سال پیش در نظام‌های ارباب‌رعیتی مردمان از ترس سطوت و قشون ارباب مفت‌مفت کار می‌کردند و دم برنمی‌آوردند و اکنون در ساختارهای دیوان‌سالار نوین خلایق به خیال خود آزادند و زوری بر سرشان نیست، غافل از این‌که قانون بزرگ‌ترین زور موجود است و رؤسا با گوشه‌ی چشمی می‌توانند او را از هستی ساقط کنند.

چه چیزی عوض شده است؟ مردمان از روزگارانی که در غار می‌زیستند بیم‌ناک طبیعت و حیات وحش و گرسنگی و پاره‌شدن بودند تا امروز که در خانه‌ها و شهرهای آن‌چنانی ترسان و لرزان از فقدان سرمایه‌های بادبرنده‌ی خودند. برای هر کدام هم توجیهات و مرام‌هایی با رنگ و لعاب جامعه‌پذیری و دین نهاده‌اند که پذیرنده متمدن و فهمیده باشد و نپذیرنده مطرود و نادان.

بار دیگر باید تأکید کرد که قطعاً در دوگانه‌ی جامعه و فرد، فرد اصالت دارد و جامعه صرفاً موقتی و تغییرپذیر و نیازمدار است. بنابراین برای هزارمین مرتبه این جملات را با هم مرور می‌کنیم: انسان باید با نخواستن و نداشتن خود را رویین‌تن کند. نخواسته باشد تا برای کسب آن خود را بفروشد. نداشته باشد تا برای حفظ آن خود را تباه کند. آه که من هم فقط لب و دهنم.

واژگان جنگ؛ قدرت‌نمایی زبان فارسی در نبرد با صهیونیست‌ها

در این یازده یا دوازده روز جنگی که ظاهراً رژیم صهیونی بر ایران اسلامی تحمیل کرد، واژه‌های خاصی نیز پررنگ شد. در واقع این واژه و زبان است که بر انسان حکم می‌راند و از این رو واژه به‌مثابه آجرِ این ساختمان اهمیت ویژه‌ای دارد. برخی از این واژه‌ها پیش‌تر بودند و با این جنگ برجسته شدند، برخی نیز پیش‌تر سابقه‌ی چندانی نداشتند و این حادثه آن‌ها را به دهان‌ها و ذهن‌ها سوق داد.

برای نمونه واژگانی چون «پهپاد» و «ریزپرنده» و «جنگنده» تا همین چند روز پیش نهایتاً در میان متخصصان نظامی و علاقه‌مندان به حوزه‌های نظامی و افراد دلبسته به جبهه‌ی مقاومت رایج بود. با حدوث این جنگ دایره‌ی بهره‌مندی و استفاده از این کلمات به‌شدت افزایش یافت. به‌ویژه واژه‌ی «جنگنده» زمانی برجسته‌تر شد که اخبار ضد و نقیضی در باب ساقط‌کردن «اف‌سی‌وپنج»های رژیم در میان رسانه‌های داخلی و در ادامه خارجی منتشر شد. پس از آن‌که با هزاران ماله‌کشی نیز اثبات آن‌ها ممکن نشد، اف‌سی‌وپنج به جنگنده تغییر یافت. به این ترتیب پهپادهای جنگنده‌ای مانند هرمس نیز در دایره‌ی شمول این خبر قرار گرفت. نام‌هایی مانند «شاهد» و «آرش» نیز به ترتیب پهپادهای ایرانی سپاه و ارتش بودند که ایدئولوژی نهادهای سازنده‌شان را می‌توان از نام آنان پی گرفت.

واژه‌ی پهپاد که سرنامِ ترکیبِ «پرنده‌ی هدایت‌پذیر از دور» است، در تجاوز صهیونیست‌ها به ایران از اصلی‌ترین اسلحه‌ها بود و دارای انواع و اقسام گوناگون. انگلیسی‌ها آن را یو.اِی.وی می‌نامند و به نظر می‌رسد واژه‌ی پهپاد با وجودِ نورس‌بودن با زیبایی‌های زبان فارسی همخوان است و جای خود را در میان فارسی‌زبانان یافته است. این پرنده‌های بدون سرنشین از نوین‌ترین سلاح‌های جنگی در جهان‌اند و گفته می‌شود آینده‌ی جنگ در جهان با این سلاح‌ها رقم خواهد خورد. انواع کوچک‌ترِ این سلاح به «ریزپرنده» معروف شد و بیشتر در عملیات‌های شناسایی و انتحاری استفاده شد، گرچه پیش‌تر برای فیلم‌برداری‌های هوایی و امور سرگرمی از آن بهره برده می‌شد. این ترکیب نیز گرچه سلاحی مخفی و مرگ‌بار را به تصویر می‌کشد، شیرینی و اصالت فارسی را نیز به همراه دارد و اصطلاحاً خوش نشسته است.

دو واژه‌ی «پرتابه» و «دوش‌پرتاب» نیز در میان مردم متواتر شد. اصالت واژگانی این لغات با این‌که پرتابه و دوش‌پرتاب علیهِ ایران استفاده می‌شد در نوع خود دلچسب و حاکی از تواناییِ بدونِ مرز زبان فارسی بود. پرتابه شامل هر سلاح پرتاب‌شونده‌ای است که ماهیت آن بر راوی مجهول است. دوش‌پرتاب نیز به هر سلاحی اطلاق می‌شود که شلیک آن با قرارگیری با دوش انجام می‌شود؛ مانند گونه‌های قدیمی آرپی‌جی تا بازوکا و گرمافشاری (ترموباریک).

کلمه‌ی «بمب‌افکن» (بامبر) نیز گرچه در سال‌های جنگ ایران‌عراق و جنگ‌های جهانی اول و دوم کم‌وبیش با گوش‌ها آشنا شد، به‌ویژه با ورود بمب‌افکن ب‌دو از جزیره دیِگو گارسیا به خاک ایران و زمزمه‌های پیش‌ترش موجبی شد تا واژگان بمب‌افکن و بی‌دو و بی‌تو بالاتر بیایند. در این راستا بمب‌های «سنگرشکن» (Bunker buster) گرچه پیش‌تر در جنگ علیه غزه و لبنان شنیده شده بود، در تهاجم به نطنز و فوردو و اصفهان بالا آمد و باز هم قدرت واژه‌سازی زبان فارسی را به رخ کشاند. در این ارتباط واژگان «رادارگریز» و «پنهان‌کار» نیز برای بمب‌افکن بی‌دو و جنگنده‌ی اف‌سی‌وپنج به کار رفت که در نوع خود اصالت و فارسی‌مداریِ خاصی در خود دارند.

واژه‌ی برساخته‌ی «پدافند» که ریشه‌ی مشخصی نیز ندارد، گرچه سال‌هاست در قالبی دیگر استفاده می‌شود، در این جنگ خود را بالا کشید. پیش‌تر این واژه همراه با اضافه‌هایی مانند پدافند غیرعامل، پدافند فرهنگی و دیگر چیزها استفاده می‌شد. این جنگ موجب شد خودِ این واژه برای مردم و رسانه‌ها مهم شود و برای عملکرد آن در مراکز شهری جیغ و هورا هم بکشند؛ فرقی هم نداشت این پدافند انواع ضدهوایی باشد یا بمب هوایی یا موشک رهگیر. برخی از آن‌ها در صورتی که به هدف نمی‌خورد خودبه‌خود منفجر می‌شد تا آسیبی نزنند. این‌ها نیز خودمنفجرشونده شدند تا توانِ ترکیب‌سازی زبان فارسی را فریاد بزنند.

​​​​​

کلمه‌ی موشک که بزرگ‌اسلحه‌ی ایران برای منکوب‌سازیِ رژیم صهیونی بود، همراه با نام‌های متعدد ایرانی‌اسلامی آن هم‌پای این جنگ بالاتر آمد و امید اصلی مردم شد. پیش‌تر در عملیات‌هایی علیهِ امریکا، داعش، جدایی‌طلبان کرد و وعده‌های صادق یک و دو شلیک این موشک‌ها به غرور ملی ایران می‌انجامید. این بار سجیل، عماد، خیبر، خیبرشکن، خرمشهر، شهاب، فاتح، کروز، بالستیک، هایپرسونیک و دیگر اسامی خودبه‌خود تشخص یافتند، به دهان مردم نیز رسیدند و بررسی ویژگی‌های آن‌ها و تأثیرشان در این جنگ در جمع‌های خانوادگی نیز محل بحث شد. جالب اینجا بود که نام‌هایی مانند خیبرشکن در رسانه‌های عربی نیز دقیقاً خیبرشکن تلفظ می‌شد و این غول ویرانگر ایرانی با نام خود نیز وحشت می‌آفرید. تصور عمومی بر این است که پسوندِ «کاف» برای تصغیر و کوچک‌کردن است، اما دیدیم که کاف استفاده‌های دیگری نیز مانند شباهت دارد. از آنجا که این ابزار مخرب جنگی به بینی موش شباهت دارد آن را موشک نامیده‌اند و موشک واژه‌هایی مانند راکت و میسل را به کناری نهاد.

با سخنان رهبر انقلاب کلیدواژه‌ی جدیدی به دایره‌ی لغات ایرانی وارد شد. پیش از این واژه‌ی جنگ تحمیلی در مورد سال‌های دهه‌ی شصت و یورش رژیم بعث به ایران استفاده می‌شد. این بار «صلح تحمیلی» واژه‌ای شد که در داخل به دولت مستقر و دستگاه روابط خارجی و جریان‌های مذبذب نسبت داده شد و کشورهایی مانند فرانسه و آلمان و انگلستان به رهبری امریکا و عاملیت رژیم صهیونی در جایی بیرون از مرزها از آن نصیب بردند. پیرامون این واژه بود که ترکیباتی مانند پالس ضعف و واژه‌های مشابه آن بار دیگر داغ شد.

یکی از خطاهای واژگانی در این دوران واژه‌ی «تروئیکای اروپایی» بود که عباس عراقچی با آنان جلسه گذاشت. تروئیکا واژه‌ای روسی برای وصف گروه‌های سه‌نفری است. در جهان سیاست، مذاکرات و ائتلاف سه‌جانبه تروئیکا نامیده می‌شود. آن سه‌گانه‌ی اروپایی فرانسه و آلمان و انگلستان‌اند. این ترکیب می‌توانست به «سه‌گانه‌ی اروپایی» یا «اتحادیه‌ی سه اروپایی» یا حتی «سه اروپایی» یا نامی فارسی‌تر تغییر یابد که هنوز این اتفاق نیفتاده است.

«وعده صادق» واژه‌ای بود که برای نام عملیات علیه رژیم استفاده می‌شد و به‌تمام مختص هوافضای سپاه بود. تقسیم‌بندی گام‌های این عملیات به «موج» ابتکاری از این نهاد بود که از بیست هم فراتر رفت و گاه موجبات طنز را نیز فراهم کرد. بیانِ حماسیِ سخنگوی این عملیات همراه با اطواری بود که آن را شعرانگیز می‌کرد. در مقابل، برخی از راهبردپردازان بر این بودند که باید نام این جنگ را «دفاع مقدس جدید» نهاد و از وعده صادق یک و دو و سه خارج شد.

پس از سال‌ها گذر از دهه‌ی شصت ایران، واژه‌ی «ایست بازرسی» یا «ایست و بازرسی» خود را نمودار کرد. این واژه درست پس از اعلام خرابکاری‌های داخلی به دست عوامل موساد و اتباع غیرمجاز پررنگ شد. ابتدا فعال‌شدن این عمل خواسته‌ی عمومی شد و اندکی بعد این ایستگاه‌ها در ورودی شهرها و معابر عمومی‌شان جانِ تازه‌ای گرفت. همزمان با این برجستگی، خودروهای باربری گرفتار بازرسی و توقف شدند. کلمه‌های وانت‌بار و پیک موتوری و خائن و نفوذی و اتباع غیرمجاز در ردیف هم قرار گرفتند.

در پایان می‌شود نظری نیز بر واژه‌ی «آتش‌بس» انداخت که در زبان برخی «آتش‌بست» نیز نام گرفت. شاید بتوان آتش‌بس را کافی‌بودن آتش و جنگ نامید و آتش‌بست را بستنِ موقتیِ آن. با این حال در ادبیات عمومی جنگ آتش‌بس کاربرد دارد و آتش‌بست عموماً از دهانِ ناآشنایان به این حوزه بیرون تراویده است؛ چیزی مانند بالش و خورش که در افواهِ فارسی‌زبانان شکلِ بالشت و خورشت نیز به خود می‌گیرد. از نگاهی دیگر با توجه به اصلِ کم‌کوشی در زبان نیز آتش‌بس مناسب‌تر از آتش‌بست است. با این همه هر دو واژه فارسی و برازنده‌اند و بار دیگر توان این زبان قدرتمند را به رخ می‌کشد.

واژه جان‌مایه و وجود زبان است و زبان هستیِ آدمی. به نظر می‌رسد در این جنگ جان‌مایه‌ی فرهنگ ایرانی و زبان فارسی در لغات نیز خود را نشان داد و در مجموع عملکرد موفقی در انتقال ادبیات جنگ داشت. پس از مدت‌ها روزمرگی در لغات و هجمه‌ی واژگان بیگانه به ذهن و زبان ایرانیان، این جنگ برای خودنمایی توان زبان فارسی نیز مجالی فراهم کرد و قدرت واژه‌سازیِ شگفت‌آورِ آن را به رخ کشید. زنده باد جان و زبان ایران و ایرانی.

چیزهایی که باید برد

این روزی که در میانه‌ی جنگ ایران و رژیم از یاد رفته است روز مرگ علی شریعتی است: 29 خرداد 1356. به همین دلیل وقتی داشتم از خانه بیرون می‌آمدم تا یکی دو روزی همسر و دخترک را به روستایمان ببرم، گفتم از میانِ چیزها چیست که می‌توانم با خود ببرم. پرسش کمی پیچیده‌تر بود: چه چیز هست که اگر نبرم، شاید پشیمان شوم؛ چیزی که شاید و شاید اگر برای این خانه‌ی نقلیِ جنوبی‌ترین بخش‌های شهر تهران چیزی پیش بیاید، با خود بگویم حیف شد.

هر چه نگریستم چیزی نیافتم. نظری بر کتابخانه‌ی دیواری‌ام کردم و به‌تبرک قرآنی پالتویی در کیفم نهادم. دفاتر شش‌گانه‌ی مثنوی با توضیحات استعلامی را دیدم. یاد علی شریعتی افتادم و دفتر اول و دوم را نهادم در کیفم، هرچند اگر نبود هم چیز خاصی از کفم نرفته بود. من که بیش از هر به‌دست‌آوردنی از دست داده‌ام، اندوهی بابت از کف رفتن‌ها ندارم. نمی‌دانم ایمان به موجودبودن هر چیزی نزد خداست که مرا این‌گونه بی‌خیالِ چیزهای ظاهراً موجود کرده یا نوعی گریز از سعی و تلاش و کسب و در واقع گونه‌ای بیماریِ ضعیفِ روانی است یا به قول سیدمسعود جزئی از ریخت (تیپِ) شخصیتی و جبلی‌شده‌ی من است. نمی‌دانم.

آن‌قدری می‌دانم که این حال جدید نیست. کودکی دبستانی بودم که در سرمای زمستان با خود می‌گفتم من سردم نیست، بدنم سردش است و این بدن تعلقی به من ندارد. آن‌چه تعلقی دارد این بدن است. حتی وقتی بینی‌ام در ابتدای جوانی شکست و در بیمارستان امیراعلم خواستند آن را جا بیندازند دردی حس نکردم و تنها اشکی از کنار گونه‌ام پایین دوید. بعدها آن‌چه مرا از پا انداخت و به درد کشاند سنگ کلیه بود. دردِ عظیمی داشت، اما من هم ضعیف شده بودم. دیشب دندان‌درد نیز بر من غلبه کرد. من که فراق عزیزان را تاب آوردم و پاره‌های تنم را زیر خاک نهان کردم، با دردهای بدن نالیدم. معلوم است مردن برای من آسان نخواهد بود؛ با این‌که می‌دانم باید این پیراهن را در همین خانه‌ی خاکی بنهم و به سوی عمل و عقیده‌ی خویش حرکت کنم؛ اما دانستن کجا و وجدان‌کردن کجا: دو نقطه‌ای که گویی من در تمام عمرم راهی برای اتصال‌شان ندیده‌ام.

به همین مناسبت که امروز سال‌مرگ شریعتی بود یاد وقتی افتادم که رفته بود تا کوه‌سنگی برای کشتن خود. تنها از خود پرسیده بود چیزی هست که برای آن به خانه بازگردد و بی خیال مرگ شود. پاسخ داده بود مثنوی. در سفر تحصیلی به فرانسه نیز پرسشی مشابه به سراغش آمده بود: چه چیز با خود ببرم که طوفان‌ها مرا نبرد؟ طوفان‌های غربت و هجوم عقاید. پاسخ طوفانِ مثنوی بود که او را چون کاهی در باد می‌پراکند. گویی همین بود که سارتر گفته بود من دینی ندارم و اگر دینی داشتم دین یا تشیع شریعتی بود.

اما گوش من به این حرف‌ها نیست. مثنوی را هم برای دمی برداشتم که شاید نصیب شد و شد نگاهی به آن انداخت. من می‌دانم این قوم باز اسیر خیانت خواهد شد و به این دشمنِ بشریت فرصت تنفس خواهد داد. آن‌وقت باز باید به مثنوی بازگردم تا قصه‌ی نحوی و کشتیبان را بخوانم؛ همان استاد علوم نحو که وقتی کشتی غرق طوفان شد دید هیچ چیزی از شنا و نجات از آب نمی‌داند. دنیا همه را برده است و من در اندوهِ از دست رفتن چیزهایم در خانه باشم؟ دنیا من را هم برده است. دوست‌تر داشتم در شهرم می‌ماندم و هر بلایی سر تهران می‌آمد بر من هم فرومی‌ریخت؛ گرچه شاید نامش نفله‌شدن باشد! یا لیتنی کنت معکم فأفوز فوزاً عظیما.

پنج‌شنبه بیست و نه خرداد چهار

زندگی به هر قیمتی

بامداد جمعه اسرائیل در حرکتی مذبوحانه و احمقانه علیه ایران جنگ به راه انداخت. با این کار ایران به‌سرعت واکنش نشان داد و بعید است این کشمکش آتشین به‌زودی تمام شود. نتانیاهو می‌خواهد زنده بماند و با جنگ‌افروزی بر قدرت باقی بماند. یحتمل حجم آتشی که ایران بر سر اسرائیل می‌ریزد در همین نزدیکی‌ها او را به دامان ائتلاف جهانی خواهد انداخت. دولت ایران دوست ندارد با غربی که مرکز آمال بیشتر مردان اوست درافتد، اما نیروهای تازه‌نفس نظامی به دولتی‌ها اجازه دخالت نخواهند داد. زمانی که ایران مرزهای آتش خود را تا سوریه و لبنان و اراضی اشغالی پیش برده بود صداهای مخالفی از داخل مانع ماندن جنگ در خارج از مرزهای ایران شدند. مشکلات اقتصادی را به دفاع برون‌مرزی گره زدند و ایران سنگرهای دوردستش را از کف داد.

آن‌چه این روزها اسرائیل نامش را جنگ نهاده مجموعه‌ای از خراب‌کاری‌های تهی و پرسروصداست که خبرش از خودش بزرگ‌تر است. هم‌اکنون پدافند مقتدر ایران ریزپرنده‌ها را نیز به کام مرگ می‌کشاند و همزمان نیروی هوافضا موشک‌های چند صد کیلویی را در نقاط منتخب و مهم اسرائیل فرود می‌آورد. نتانیاهو مرد جنگ و نیرنگ‌باز بزرگ منطقه است. او با ترفندهای مختلف و بدون هیچ ملاحظه‌ای از کشورهای اروپایی و امریکا باج می‌گیرد و خرج جنگ می‌کند. اروپایی‌ها می‌دانند که صهیونیست‌ها خطری بسیار بزرگ برای امنیت آنان‌اند و از این رو ترجیح می‌دهند در همین غرب آسیا انسان‌ها را مانند حشرات‌الارض بکشند، ولی خون از بینی چشم‌رنگی‌ها نیاید.

نتانیاهو تابع همان مشت آهنین معروف است که در آن آن‌قدر دشمن را می‌کوبی که به غلط‌کردن بیفتد. او با عملیات ایذایی در ایران و پوشش رسانه‌ای می‌کوشد مردم ایران را به فشار علیه دفاع مشروع وادارد. صف‌های بنزین پررنگ و القای قحطی و ناامنی حتی بر زبان دولت‌مردان ایران نیز جاری می‌شود. اروپایی‌ها با خواهش و دستور ایران را به خویشتن‌داری و میز مذاکره می‌خوانند؛ همان میزی که تیزی‌اش خون فرماندهان ارشد ایران را ریخت و البته منشأ خیری برای گشایش نوین شد.

نخست‌وزیر رژیم صهیونی تا آخرین برگ خود بازی خواهد کرد و خیال عقب‌نشینی ندارد، مگر آن‌که بتواند در جبهه‌ای دیگر جنگ بسازد. او کله‌خرتر از این حرف‌هاست که از خیر چنین فرصتی بگذرد. او با حربه‌های گوناگون در میدان خواهد ماند. بر خرابه‌های تل‌ابیب می‌ایستد و با بغض مظلوم‌نمایی می‌کند. آن‌ها از بیم این‌که پیش‌بینی‌های نابودی‌شان محقق بشود، مانند غرق‌شونده‌ای که به هر گیاهی چنگ می‌زند تا نجات یابد، هر کاری برای نجات خواهند کرد. با کمال تأسف و تأثر باید گفت سخن قرآن درست است و راهی جز کشتن آنان نیست، چرا که در وجود اینان هیچ عهد و پیمانی تعریف نشده است.

🔺 واقعیت‌های تاریخی به ما می‌گوید ایران اگر هم شکست بخورد، که از ظواهر امر چنین برنمی‌آید، تسخیر نخواهد شد. دور از هر گونه شعار وطن‌پرستانه و بدون لحاظ‌کردن ترازهای قدرت نظامی و روانی در دو سوی بلوک شرق و غرب و تمدن‌های اصلیِ زمین‌محور و دریامحور، سیر تمدنی ایران و روح سرزمینی و جبر جغرافیایی همگی کفه‌ی ترازو را به سوی ایران سنگین می‌کند. هر زایشی خون‌ریزی و دردهایی هم دارد و زایش روزگاری نو که در آن ساختار قدرت‌های جهان به رنگی دیگر است هرگز بدون جنگ نخواهد بود. تمدن‌های بزرگ تاریخ همگی از دل جنگ بیرون آمده‌اند و توانسته‌اند خود را بر دنیا چیره کنند. از این رو نقطه‌ی ضعف تشکیل و توسعه‌ی هر تمدنی رفاه‌طلبی و آسایش‌جویی است.

ایران مانند همه‌ی کشورهای خواهان پیشرفت با این معضل دست به گریبان است و اگر دست‌اندازی پیش روی این ملت است چیزی جز این نخواهد بود. با این همه به نظر می‌رسد این حربه نیز به جایی نرسیده است که کار به مبارزه‌ی مذبوحانه کشیده شده است. مشتاقم هر چه زودتر تمام توان اسرائیل را در صحنه‌ی مبارزه با ایران ببینم. آن‌ها باید جنگنده‌های پنهان‌کار خود را به پرواز درآورند و از خفتِ جنگ مزورانه و ترقه‌بازانه به در آیند. اگر بر سر بی‌دفاعانِ غزه و لبنان و سوریه و پیش‌تر کشورهای ائتلاف عربی آن‌ها را هوار کردند، وقت آن است توان بازدارندگی و دفاعی ایران را نیز با آن محک بزنند. معلوم است پس از این اقدام می‌شود درباره سرنوشت این رویارویی روشن‌تر داوری کرد؛ گرچه برای من مانند روز روشن است اگر ایران دست بانیان ترکمان‌چای‌ها را قطع کند، قدم در راهی بسیار فراخ خواهد نهاد.

به یاد برادر، شش سال بعد

پس از تو با شبِ دریا وداع باید کرد
که با خموشی صحرا وداع باید کرد

اگرچه واقفم اینجا همیشه تنهایم
کنار گور تو با «ما» وداع باید کرد

قطار می‌رود و من به دود می‌گویم
ز رفتگان معما وداع باید کرد

شب است و در ملکوت آفتاب می‌تابد
درون ظلمت دنیا وداع باید کرد

بیا به بر بکش این سال‌خورده هم‌خون را
که با کهن‌تنِ تنها وداع باید کرد

چه سال‌ها گذرید و چه عمرها طی شد
چگونه با تو رفیقا وداع باید کرد؟

چگونه با غزل مرگ وزن و قافیه ساخت؟
چه بی سرود و نواها وداع باید کرد

دمی که شاعرم انگار با تو محشورم
به شهر دوست مبادا وداع باید کرد

درون سینه‌ی من جای خالی‌ات پیداست
از این جماعت غوغا وداع باید کرد

از این خلایق ترسو ز مرگ و قبرستان
میان قبرک غبرا وداع باید کرد

به خواب می‌روم و جویمت در آن اقلیم
رها نمی‌کنم، اما وداع باید کرد

.

.

.

هفدهم خرداد چهار

چهارشنبه بیست‌وهفتمِ دیِ دو

دیروز کنار مزار محمدیوسف با حالتی نزار و بی‌چاره به همسر گفتم این چند روز خیلی حال و هوای غضب‌آلودی دارم. مدام درونم می‌جوشد و به کمترین تلنگری می‌خواهم مانند آتشفشان بجوشم و بغرم و نعره بزنم. هر کسی و هر چیزی می‌تواند مرا به جنبش و عصبانیت برساند.

ذکری از آقای بهجت برایم یافت و من صلوات را رها نکردم تا این‌که امروز ظهر سرِ این‌که غذایمان را بالا آوردیم همکارم با حالی خشمناک درآمد و با من شروع به مجادله کرد. کمی تاب آوردم و سرآخر فریاد زدم. درگیری‌مان لفظی بود. کمی بعد خودش آمد و من بسیار در آغوش کشیدمش و عذرها خواستم.

به گمانم دیگر امیدی به رهایی و رستگاری و بهشت و آرامشش نیست. من بارها با خودم گفته‌ام چرا وقتی مدام دارم گناه می‌کنم و آخرتم را خاکستر می‌کنم زنده‌ام و ادامه می‌دهم؟ این کلمات گفتنی و نوشتنی نیست. این امید که پس از این عالم عالمی دیگر نباشد، امیدی زیباست برای گناهکارانی چون من.

رها کنم، هرچند این حالِ خسران مرا دیگر رها نخواهد کرد. در پایانِ تمامِ حرف‌هایم با جماعتی که می‌دانند این حکومت با این مشی و روش روزگار خوشی نخواهد داشت، باز احوالِ آن پیرمردِ ماست‌فروشی را دارم که تمامِ ماست‌هایش را فروخته و حالا با خیالی آسوده کنارِ خانواده‌اش نشسته و شام می‌خورد؛ اما او ماست‌فروش نیست. او مردِ خداست. او آقای بهجت است که از فرطِ سادگی و آسودگی و بندگی در محضر خداوند، خیال برمان می‌دارد که چیزی در چنته ندارد. خاک شو و به باد برو و نیست شو. درست است نیست‌شدن ممکن نیست، اما کمینه چیزها شدن دشوار نخواهد بود. دشوار است، اما راه دیگری هم نیست. من نمی‌توانم کسی را در بابی قانع کنم، چون خودم سخت پریشانم و نمی‌توانم بر این پریشانی غلبه کنم. بسیار درهم و آشفته‌ام. هیچ از هیچِ خودم درنیامده‌ام.

رها کنم. رها کنم. غایتی ندارد این بث‌الشکواها. این داغ‌ها التیامی ندارد. مگر آن‌که خودِ خدا تدبیری کند. مگر آن‌که او کاری برای من بکند. مگر آن‌که چاره‌ای اساسی برایم فراهم بسازد. نمی‌خواهم با کلمات بازی کنم، ولیکن حیلتِ دیگری هم ندارم. بسیار گشتم و هیچ کسی را نیافتم که گناه مرا ببخشاید. در هیچ بابی نمی‌توانم سخن بگویم. ترجیحم سکوت است، اگرچه بسیار گویا به نظر می‌رسم. دلم نمی‌خواهد هیچ جا باشم. کاش برایم مسجل بود که با همین تیبا با تمامِ ناسازی‌هایش کار کنم و دیگر در هیچ گوشه و کنجی چیزی نگویم. حداقل از الآن می‌شود آغاز کرد. می‌شود از همین اکنون تنها در همین‌جا و برای خود نوشت. اگر خداوند بخواهد، امکان دارد من هم هدایت شوم و از زیرِ بار این‌همه بدهکاری و گرفتاری و دشواری به در آیم.

قدیم‌ها آدم‌ها چه کار می‌کردند که ما نمی‌توانیم انجام بدهیم؟ آن‌ها یا دامی داشتند یا کشاورزی و بیشترشان رعیت بودند و رعیت هم یعنی گوسفند. اصلاً در همان ابتدای تاریخ بیهقی نوشته «نامۀ حَشَمِ تگیناباد به امیرمسعود». آنجا هم مردمی وجود ندارد. آن‌‌ها مشتی احشام و چهارپا بوده‌اند. امروز علی جعفری گفت ناصرالدین‌شاه نمی‌پذیرفت به رعیت بگویند ملت. برایش سنگین بود. ولی سیل داشت می‌آمد. سونامی مدرنیته همه را گرفته بود. گفتم مگر نظام سلطنتی چه ایرادی داشت؟ گفت شیخ فضل‌الله همین حرف را زد. گفت ما علما شاه‌عباس را نرم کردیم، با این شاهان هم همین کار را می‌کنیم. روشنفکرها می‌گفتند بین ما تنها قانون حرف بزند. قانون مثلِ صاعقه بر سر شاهان آمد. ناصرالدین‌شاه گفت اشکالی ندارد، اما قانون برای من نباشد، من فرای قانون باشم. ناصر که کشته شد، مظفر رمقی نداشت. مریض بود بیشتر. ترسو هم بود. فضا برای مجلس و پارلمان و قانون فراهم شد. مشروطه هم از لفظ شریطی یا چریطی و چریتۀ فرنگی آمد و رفت در باب مفعول عربی و مشروطه شد. محمدعلی جوان بود. توپ را بست به مجلس و مشروطه هوا شد. ولی سیل آمده بود. نمی‌شد برابرش ایستاد.

در زمان ناصری لای خورجین‌های اسبان و استران روزنامه را نهان می‌کردند و از تبریز تا تهران می‌آمد. خیلی قاچاقی و سوسکی روشنفکرها می‌رفتند در کنجی و به‌نوبت می‌خواندند. مشروطه روزنامه‌ها و احزاب را هم جان داد. صاحب چاپخانه و روزنامه شدند. با شدت و خشونتی عجیب کلمه ساختند و علیه حکومت و استبداد نعره زدند. اولین‌بار که سر و کلۀ قانون روزنامه‌ها و نشریات پیدا شد همان موقع‌ها بود. البته که این‌ها کشک بود. احمدشاه که پیچید و رفت فرنگ، رضا میرپنج برخاست و با لگد رفت در دهان نویسنده‌ها. در شانزده سالی که حکومت کرد هشت مجلس روی کار آمد که عملاً پشم بودند. از سالی که رفت جزیره موریس و همان‌جا مرد تا سالی که مصدق با کودتا رفت احمدآباد مصدق و همان‌جا مرد، دوازده سال پر شور ثبت شده. هر کسی از ننه‌اش قهر کرده بود حزب و روزنامه زد. این آزادی‌ها مقدمۀ نهضت ملی و نفت شد. شاید مشروطه‌ترین سال‌ها همان سال‌ها بود. شاه عددی نبود. زوری نداشت. کاره‌ای نبود. کودتای مرداد همه را خفه کرد. مشروطه باز ظاهراً مرد. آتش زیر خاکستر ماند تا نسیمی دیگر بوزد. خلق هم بیشترشان کشاورز و دامدار و روستایی و عشایر بودند. خبرها دیر می‌رسید. باز هم می‌گویم مشروطه حکومت قانون بود. در سال‌های اوج‌گیریِ اصلاحات هم سخن بر سرِ قانون بود. تابِ نفر و رأس را نداشتند. خیلی از شورش‌های خلقی هم برای آزادی‌های سیاسی و حاکمیت قانون بود. میانِ قانونِ مشروعه‌ای که شیخ فضل‌الله و بعدها کاشانی و خمینی به آن قائل بودند تا قانونی که تقی‌زاده و تالبوف و مصدق و بازرگان و دیگران آن را می‌خواستند، با تمامِ تفاوت‌های جزئی و شاید اساسی، افتراق خاصی بود و هست.

برابرِ این طوفان نمی‌توان ایستاد: فضای مجازی. دیگر چیزی نهان نیست، چیزی هم قطعی نیست. معلوم هم نیست اولویت کدام است. معلوم هم نیست پرتقال‌فروش کیست. هم بد است و هم خیلی بد و هم شاید خوب. باز هم حاکمیت با پول و رسانه است. مؤثرهای دیگر و افراد دیگر را یا زندان می‌کنند یا بدنام و مسخره و با این شیوه آن را به محاق می‌برند. البته اندیشه و خون را نمی‌شود کاری‌اش کرد. ما در واقع با چند سیلِ عظیم روبروییم. اولینش سواد و خواندن و نوشتن است. مردم تا چیزی نمی‌دانستند تابعِ روحانی‌های باسوادِ دینی بودند که احکام و بکن و نکن را بگویند و آن‌ها هم برای تأمین دنیا و آخرت‌شان لاجرم آن‌ها را رعایت می‌کردند و حسّ خوبی از این رعایت‌ها داشتند. این برای یکی دو قرن اخیر نیست. مردم در مکتب‌خانه‌ها قرآن و گلستان یاد می‌گرفتند. ما گزارش‌هایی از روزگار ساسانی شنیده‌ایم که موبدان حاضر نشدند در ازای گنجی بزرگ به فرزند رعیتی سواد بیاموزند. این ترس بود که نظام و ساختار چیده‌شدۀ شهان بر هم بخورد.

سواد و خواندن و نوشتن برای عده‌ای معدود خرافه‌ها را کنار زد. در قرن پیشین هم کسانی چون امیرکبیر جرقۀ این تبادل و یادگیری را بار دیگر در میان قشری از مردم انداخت. اندک‌اندک رفتند آن‌ورِ دنیا و دیدند و البته خواندند. خواندند که دین دست و پای اروپا را بسته بود و پس از این گشایش پروازها کرده‌اند. سیل عظیم بعدی چاپ است. چاپ انحصار مکتوبات را از دست دستگاه قدرت درآورد. حلقۀ جدیدی به نام روشنفکری اطراف دم و دستگاه قدرتمندان و نظام دینی ساخته شد. توجه کنید که منظور ما از دین دینِ اصیل و حقیقی و ناب و درست نیست. دینِ ناب و فطری در بسیاری از نقاطِ جهان منحرف و مستحیل و ابزار شد و می‌شود. امامانِ دینِ حقیقی از اتفاق بسیار طرفدار نشر و کتابت و شیوع دین بودند و هستند. این‌ها بی‌نیاز از توضیح است. اساساً سیل‌های مذکور که به نظرم آخرین‌شان مطبوعات و هیولای کف‌برلبِ فضای مجازی‌ست، برای این آمدند که آن دینِ حقیقی که مطالبۀ مردم و ذاتِ مردم هست نیامد و بر صدر ننشست و قدر ندید. حالا دم از قانون می‌زنند. قانون را هم دیدیم. قانون شد تار عنکبوتی که تنها حشراتِ کوچک را شکار می‌کند و پرندگان پاره و پوره‌اش می‌کنند. این‌ها همین‌جا بماند. بماند که مثلاً کمونیست‌ها برابر بودند، ولی برخی‌هاشان به قول نویسندۀ قلعۀ حیوانات «برابرتر»!

چنین است جان دلم. اکنون که دیگر رازی نیست و تو از هر طرفی نوایی از کثافت‌کاریِ مردانِ سیاست می‌شنوی، مغزت از کار می‌افتد. ولی باز هم غافلی. این خبر را چه دشوار است دریافتن. این را دشمنِ این مرد سیاست و حزب و دولت و حکومت بازنشر داده؟ این خبر را خودِ این جریان منتشر کرده تا به مقصودی رسد؟ این داستان را ضریب داده‌اند تا چیزی دیگر دیده و شنیده نشود؟ و هزار داستان دیگر. تو باز هم در این توهمِ آگاهی غرقه‌ای. تو باید کسی را بیابی که عصمت از سر و رویش ببارد و هر خلافی درباره‌اش شنیدی، اگر کوه‌ها هم جنبیدند، تو نجنبی و سیخ و ستبر بر اعتقادت باقی باشی. ای وای که جمله عالم زین سبب گمراه شد، کم کسی ز ابدال حق اگاه شد.

رئیس امروز می‌پرسد چه کردی با طرح‌ها؟ می‌گویم فعلاً در موضعِ سلبم. فعلاً را اضافه گفتم ای دوست. هیچ کاری نباید کرد. در تمامِ این سال‌هایی که من ذکرش را برایت گفتم و اغلبش را علی جعفری دانشمند برایم گفت، انسان بیشتر از قبل باخت داده. شرحش بماند برای شرحه‌شرحه‌ها. فقط همین را بدان که انسان از تولیدکنندگی به مصرف‌کنندگی رسیده. این قهقرا چگونه درک‌شدنی‌ست؟ این مصیبت بزرگ نیست البته. بزرگ‌مصیبتِ بشر پشت‌کردن به دینِ حقیقی و امامِ دین است.

شاید تو با این کلمات علقه‌ای نداشته باشی و شاید هم بیش از تمامِ این حرف‌ها ادراک داشته باشی. نمی‌دانم. اما چیزی که من دریافته‌ام این است. پیشرفت، شهرنشینی و آب لوله‌کشی و برق و گاز و تلفن و خودروهای تیز و ساختمان‌های دراز و اینترنتِ باز و جاده‌های چند خطه و هزاران چون این نیست. انسانی که محروم از درک و شعور و نفسِ خدایی باشد از فرازِ همان ساختمان‌های دراز و متنعم در انواعِ نعمت‌ها خودش را به کفِ خیابان خواهد انداخت. خوش است که من نمی‌خواهم این‌ها را منتشر کنم. بگذار صاحبان خرد سخن بگویند و من لال باشم. بی‌شک لال‌مونیِ من راه حل بهتری برای هر تنابنده‌ای‌ست. قطعاً من از بزرگ‌ترین موانعِ تعالیِ انسانم.

خودی که بنیادی ندارد

می‌گوید چگونه تو این‌همه آرامی. می‌گویم من سال‌هاست مرده‌ام و تنها پیکری بر زمین دارم. می‌گوید پس چگونه هر صبح با نیرویی قوی به دیدار روز می‌روی. می‌گویم روز من را زنده می‌کند، وگرنه این جسد آفریده‌ی خاک است و خاک مایل به نیستی و خاموشی. می‌خندد: پس تو به باور بزرگ قرن، یعنی خودبنیادی، باوری نداری؟

لبخند می‌زنم: خودی نیست که بشود بنیادی بر آن ساخت. آن‌چه قرن «خود» گرفته است وسوسه است. خوب گوش کن. دارد با تو نجوا می‌کند. آدمی مانند دستگاه کنترل از راه دور یا همان دورفرمان است. با زمزمه‌های ذهنش اداره می‌شود. آن نجواها از جایی دیگر است. تو هرگز نمی‌توانی خودت به خودت دستور بدهی. در چنگ و احاطه‌ی چیزی دیگری. همان چیز دیگر ممکن است به تو بگوید رها کن حرف‌هایش را، گوش نکن، نخوان. همین نجوا یعنی تو نیستی که تصمیم می‌گیری‌. او به من هم می‌گوید ننویس. کسی درنمی‌یابد. رها کن. بخواب.