به نظرم تقویم غرب ایران و میترایی و مهرپرستی که انتهای روز را غروب آفتاب و ابتدای روز بعد را مغرب می‌دانستند دیدگاه درست‌تری باشد. روز با ساعت مرسوم ما ارتباط چندانی ندارد. روز با خفتن تمام می‌شود و با برخاستن می‌آغازد. کسی که تمام روز و شب را بیدار بوده است، دیواری میان خود و زمان درنمی‌یابد و شیدا می‌شود. شیدایی در حد تلنگری خوب است، ولی من می‌خواهم مخبت بمانم همیشه. قلب من در واژه اخبات عنان خود را از دست می‌دهد. خیلی زودتر باید دلم را از دست می‌دادم.

به نظر من هر کس درباره راه نجات و راه حل نظری می‌دهد یا بسیار دانا و متصل به حقیقت عقل است یا بسیار نادان و متصل به حقیقت جهل است. چگونه می‌شود انسانی را که هنوز کسی با دست تجربه‌ها چیزی از او را نشناخته است، هدایت هم کرد؟ شب‌ها چرا این‌همه جنونی می‌شوم، در حالی که روز در پی دغدغه‌های ایدئولوژیک این قوم چنان می‌افتم که گویی یکی از آن‌هایم. باید چیزی برای سخن‌گفتن باشد. باید برای ارتباط با آن‌ها کلمه‌ای در میان باشد. شاید آن‌ها نیز وقتی لباس می‌گردانند و در کنجی پناهنده می‌شوند، از هر آن چیزی که در روز گذرانده‌اند احساس جدایی و دورافتادگی می‌کنند.