سلبْ سلبْ تا عروسیِ قیامت

امروز که واقعاً در سلکِ جاماندگان چند قدمی زدیم دیگر باورم شد جا مانده‌ام. به محسن هم گفته بودم بهترین کار این است که نه جایی بروی و نه چیزی بدانی تا دلتنگ نشوی. درست می‌گفت آن سخنران که با این لفظ مشکل داشت و نمی‌پذیرفت. پیشنهاد دادم بگوییم پس‌مانده. ماننده‌ی پسماندهای شهری. اساساً شهر برای ماندن است. شهرها را ساخته‌اند تا آدم‌ها در آن بمانند و مرگ را به بوته‌ی فراموشی اهدا کنند. من به شهری‌ها حق می‌دهم که این‌همه دیوار و بارو اطراف‌شان برآورده‌اند. طبیعت مانند واقعیت به‌شدت مهیب است.

با این حال به همسر می‌گویم جمعه صبح راهی بشوم! آدمیزاد با خیالات زنده است. بغض گلویم را رها نمی‌کند. در این میان هر چه می‌کوشم کار دیگری کنم نمی‌توانم. عینک دودی زدم تا اشک‌هایم را هم نبینند. اشک عجز و فلاکت است. سرآخر سیاهی‌های عمل و عقیده‌ام از گریبان تا مچ پایم را گرفت. کلمات کتاب را می‌خوانم، اما به هیچ صورت همراهش نمی‌شوم. مقدور نیست.

چقدر عجیب است. هیچ جا نیستم. به انتهای نبودن و پراکندگی رسیده‌ام انگار. هر لحظه می‌پندارم بیش از گذشته گسسته شده‌ام. گویی برای هیچ کاری هیچ فرصتی ندارم. خود را میان هیچستانی بی‌حاصل درمی‌یابم که در آن ملاحظه‌ی هیچ شریف و ناشریفی نخواهد شد.

چه خوب است چیزهایی بنویسی که کمتر دیده شوند. زیاد دیده‌شدن مثل شام عروسی است. هر خورنده‌ای به کمبودی در آن اشاره می‌کند بدون آن‌که آن اشارات برای صاحب مراسم آورده‌ای فراهم کند. هدف از برگزاری این مراسم اعلان زناشویی این دو تن است. قرآن که هیچ، من باور دارم هر انسانی در قیامت عروس بکری ظاهر خواهد شد که دست هیچ ادراکی به ساحت فهم او نرسیده است.

غربت‌سرا

🔻 در پایان جلسه بانمک‌شان که به نقد و شکر گذشت، برگشت بهم گفت آقا، مثل این‌که شما راضی بودید و چیزی نگفتید. گفتم گفتنی‌ها گفته شد، کسی حرف می‌زند که امیدی به اصلاح دارد.

🔻 حدود سال‌های ۱۳۶۰ خورشیدی جلساتی با حضور استادان زبان و ادبیات فارسی برای یافتن راهی برای بهبود اوضاع زبان و ادبیات فارسی برگزار شد. یکی از آن ده استاد مهدی اخوان ثالث بود. صورت جلسه را که دیدم برایم جالب بود حرفی از او ثبت نشده. نمی‌دانم چرا. یعنی واقعاً هیچ حرفی نزده یا ز بسیاری گفتار خموش بوده؟ البته برای کسی که از اخوان شناختی دارد این ماجرا هیچ عجیب نیست.

🔻 بچه‌ها قبل از جلسهٔ نظربازی مدام شلنگ و تخته می‌انداختند که باید چنین و چنان شود. من ادعایی نداشتم و لبخندزنان کنجی سرم به زیر و دستانم آویزان بود. درست مانند میمونی که ظهر تابستان در جنگل استوایی تسلیم روزگار شده.

🔻 این‌که تقریباً همهٔ ما در وهم خودمان زندگی می‌کنیم و چیزها را با پیش‌داوری‌های مغز خودمان محک می‌زنیم، مرا در خلوتم آرام‌تر خواهد کرد. دکتر پاینده می‌گفت نویسنده غلط‌های ویرایشی متنش را نمی‌بیند، چون از روی کلمات می‌پرد. ما هم با قالب‌های ذهن خودمان کلمات دیگران را می‌خوانیم و زود شمشیر به دست می‌گیریم و مستانه می‌کوبیمش. مرا به جمعیت این جماعت عشقی نیست.

🔻 علی می‌گوید خب که چی؟ نمی‌شود نومیدانه کنجی نشست و کاری نکرد. کمی در باب عمل بی‌عملی برایش چیزهایی ول می‌دهم. آن ساموراییِ بامزه را تعریف می‌کنم که هنگام محاصره گفت بهترین کار این است که کاری نکنیم. چون می‌پنداشت هر کاری کار را بدتر خواهد کرد. به مهدی قزلی می‌گویم پس چه باید کرد؟ می‌گوید اصبروا و صابروا و رابطوا؛ شکیبایی و ارتباطات.

🔻 بله عزیز من. این‌گونه است. هر حزبی به آن‌چه نزد اوست خوش است. هر کس در جهان خود رستگار می‌شود و از جهان دیگری خبر نمی‌شود.

هیچ‌کس نمایندۀ من نیست؛ من در هیچ صفی نیستم

🟢 در این دو جمله آزادگی و رهایی بسیاری به چشم می‌خورد. انسان با افزایش آگاهی کم‌کم به چنین چیزی می‌رسد. هر قدر جزئیات را بیشتر می‌بیند و سوءاستفاده‌ها را بیشتر لمس می‌کند، رفته‌رفته این دو گزاره در او تقویت می‌شود. گزارۀ نخست بیشتر به سوءاستفاده‌ها مربوط است. مثلاً یک نفر نمایندۀ عده‌ای از مردم می‌شود و بعد حاجی حاجی مکه. هر شخصی در ابعادی مختلف این گزاره را آزموده و دیده خطا هم نیست.

🟡 بیشترِ مردم با تغییرِ خودکامگی و پادشاهی و خان‌خانی به نظام‌های مردم‌سالار و پارلمانی و جمهوری ابتدا خیال برشان می‌دارد که صاحب همه‌چیز شده‌اند. مطالبات‌شان را همان خودکامه‌های قدرت‌پرست مصادره می‌کنند و تنها هنگام اخذ رأی و کسب مشروعیت مردم‌مردم می‌کنند و در ادامه همچنان دروغ می‌گویند. نهایتاً مانندِ این‌که استخوانی پیشِ سگی بیندازند، چیزکی هم به خلق می‌دهند و سرِ همان منت‌ها می‌گذارند و با همان برای انتخابِ بعدی تبلیغات می‌کنند.

🟠 گزارۀ دوم شاید نتیجۀ مرزکشی‌ها باشد. مرز نمی‌تواند انسان را سوا کند. انسان به این سادگی مرزپذیر نیست. انسانِ این‌سوی مرز لهستانی و انسانِ آن‌سوی مرز اوکراینی. کسانی که این برچسب‌ها را می‌پذیرند نمی‌توانند روحیۀ انسانی داشته باشند. این سنگ است و آن یکی چوب و آن دیگر فلز. در همین حد. شاید بتوان گفت گزارۀ دوم غایتِ یأس از ایدئولوژی‌ست. ایدئولوژی چهارچوبی دارد که هنر و دانش و حق نمی‌تواند در آن بگنجد. حساسیتِ ارواح و عقول توانِ پذیرشِ ایدئولوژی را ندارد. فروکاستنِ انسان به پیروی از یک نظر و یک تفکر در نهایت او را به تفرّد می‌کشاند.

🟤 این تفرّد دقتی می‌خواهد تا با انسان‌گرایی و فردگراییِ قرنِ بیستم یکی پنداشته نشود. هر قدر فردگرایی گواهِ بی‌نسبتیِ انسان با هستی و حرکت در مسیرِ نابودیِ اوست، تفرد با دقت در جزئیاتِ هستی، هر انسان را یگانه‌ای می‌شمارد که نمی‌شود با انسان‌هایی که با او نسبت ندارند در صفی واحد قرار گیرد. این بی‌نسبتی ناشی از انسان‌های دیگر نیست، ناشی از بخش‌بندی‌های نارواست. اساساً هیچ انسانِ همچون‌منی یارای این را ندارد که مرا در صفی جا دهد. تنها یک برتر از همه و انسانِ کامل با احاطه بر هر نهان و آشکار و موقعیت و دیگر مؤلفه‌ها این توان را دارد که مرا در آن صفی بنهد که مستحق اویم.

🔵 نظامِ جهان را من نمی‌توانم تغییر بدهم. طلوعِ خورشید از شرق و مرگِ انسان‌ها و روییدنِ گیاهان و بی‌شمار پدیده‌های این‌چنینی تا امروز تغییری نداشته. این نشان می‌دهد ما قدرت تغییراتی جزئی در جهان داریم که آن هم وابستۀ عللی‌ست که من نویسندۀ آن نظامِ علت و معلولی نیستم. من تعیین نکرده‌ام در آب خاصیتی باشد که آتش را خاموش کند. من به آفتاب نگفته‌ام به گیاهان نور و گرما و غذا بده. به بیانِ دیگر انسان کاملاً مصلوبِ قضایاست و وقتی یک مصلوب برای تو صلیبی می‌تراشد نمی‌توانی در آن به بند باشی.

🟡 بنابراین این دو گزاره به هم وابسته‌اند و محصول هر چه بیشتر ناشناخته و کم‌شناخته‌شدنِ انسان. با وجودِ درستیِ تمامِ این گزاره‌ها ما باید از بُعدِ فردیت عبوری کنیم و به انسان از زاویۀ اجتماعی نیز توجهی کنیم. آیا با این دو گزاره می‌شود در اجتماع زیست؟ در مورد گزارۀ نانمایندگی مثلاً الآن که زندگیِ آپارتمانی شکلِ زندگیِ اغلبِ شهرنشین‌هاست، می‌شود کسی یا گروهی را نماینده و مدیر ساختمان نگذاشت؟ به نظر می‌رسد انسانِ فرهیخته هر چه بیشتر به این نتیجه می‌رسد که در جمع باشد، ولی با جمع نباشد؛ بکوشد از غبارهایی که نشست و برخاست با دیگران بر دل او می‌نشاند خود را پاکیزه بدارد.

🟠 در ساختارِ از پیش چیدۀ جهان که پیش‌تر به آن اشاره شد، انسان نیازمند و فقیر ساخته شده. برآوردنِ نیازهایش او را بر این می‌دارد که با دیگران مرتبط باشد. این ارتباطات او را اجتماعی می‌کند. در این اجتماع با مسائل متعددی روبرو می‌شویم. در اینجا نکتۀ مهم و اساسی تک‌بودن یا اجتماعی‌بودن است. چنان‌چه تمامِ هستی را یک کل بگیریم، معنایی ندارد آدمی جدا افتاده پنداشته شود. چنان‌چه هر ذره را جهانی فرض کنیم، انسان واقعاً تنهاست. ولی در این تنهایی نیز خبری از جدا افتادن نمی‌توان یافت. انسانِ تنهایی که غایتِ فقرِ وجودی باشد و این فقر را به میزانی ادراک کرده باشد، دیگر چیزی جدا نیست، بلکه ناچیزی درنیافتنی‌ست که به میزانِ نداشتن و نخواستن و نبودنی که درمی‌یابد با آن کل یکی‌تر می‌شود.

⚪️ اینجا محلّ رسیدنِ تمامِ گزاره‌ها به هم است. در مقامِ سلبِ تمامِ برساخته‌هاست که سازۀ حقیقیِ جهان پیشِ چشم می‌آید. این‌گونه است که انسانِ مفتخر به فقر شایستگی نمایندگی همه را دارد و هر چه بیشتر در نیازمندیِ خود نسبت به وجودِ اصلیِ جهان پیش رفته باشد، بیش از دیگران نمایاننده و نمایندۀ نوعِ انسان و نوعِ موجودات می‌تواند باشد. او جانشینِ حق‌محورِ وجود بر گسترۀ هستی‌ست و البته که خود را از این خلافت مبرا می‌داند. این مردم‌اند که با شناساییِ او می‌طلبند او در راهِ تعالیِ بشر نمایندۀ آنان باشد و می‌کوشند تنها در صفِ او باشند و باقیِ صفوف را بر هم بزنند. تحققِ چنین چیزی با بسترهای امروزی نزدیک به نشدن است، ولی آیا جز این مسیرِ دیگری هم هست؟