🟢 در این دو جمله آزادگی و رهایی بسیاری به چشم می‌خورد. انسان با افزایش آگاهی کم‌کم به چنین چیزی می‌رسد. هر قدر جزئیات را بیشتر می‌بیند و سوءاستفاده‌ها را بیشتر لمس می‌کند، رفته‌رفته این دو گزاره در او تقویت می‌شود. گزارۀ نخست بیشتر به سوءاستفاده‌ها مربوط است. مثلاً یک نفر نمایندۀ عده‌ای از مردم می‌شود و بعد حاجی حاجی مکه. هر شخصی در ابعادی مختلف این گزاره را آزموده و دیده خطا هم نیست.

🟡 بیشترِ مردم با تغییرِ خودکامگی و پادشاهی و خان‌خانی به نظام‌های مردم‌سالار و پارلمانی و جمهوری ابتدا خیال برشان می‌دارد که صاحب همه‌چیز شده‌اند. مطالبات‌شان را همان خودکامه‌های قدرت‌پرست مصادره می‌کنند و تنها هنگام اخذ رأی و کسب مشروعیت مردم‌مردم می‌کنند و در ادامه همچنان دروغ می‌گویند. نهایتاً مانندِ این‌که استخوانی پیشِ سگی بیندازند، چیزکی هم به خلق می‌دهند و سرِ همان منت‌ها می‌گذارند و با همان برای انتخابِ بعدی تبلیغات می‌کنند.

🟠 گزارۀ دوم شاید نتیجۀ مرزکشی‌ها باشد. مرز نمی‌تواند انسان را سوا کند. انسان به این سادگی مرزپذیر نیست. انسانِ این‌سوی مرز لهستانی و انسانِ آن‌سوی مرز اوکراینی. کسانی که این برچسب‌ها را می‌پذیرند نمی‌توانند روحیۀ انسانی داشته باشند. این سنگ است و آن یکی چوب و آن دیگر فلز. در همین حد. شاید بتوان گفت گزارۀ دوم غایتِ یأس از ایدئولوژی‌ست. ایدئولوژی چهارچوبی دارد که هنر و دانش و حق نمی‌تواند در آن بگنجد. حساسیتِ ارواح و عقول توانِ پذیرشِ ایدئولوژی را ندارد. فروکاستنِ انسان به پیروی از یک نظر و یک تفکر در نهایت او را به تفرّد می‌کشاند.

🟤 این تفرّد دقتی می‌خواهد تا با انسان‌گرایی و فردگراییِ قرنِ بیستم یکی پنداشته نشود. هر قدر فردگرایی گواهِ بی‌نسبتیِ انسان با هستی و حرکت در مسیرِ نابودیِ اوست، تفرد با دقت در جزئیاتِ هستی، هر انسان را یگانه‌ای می‌شمارد که نمی‌شود با انسان‌هایی که با او نسبت ندارند در صفی واحد قرار گیرد. این بی‌نسبتی ناشی از انسان‌های دیگر نیست، ناشی از بخش‌بندی‌های نارواست. اساساً هیچ انسانِ همچون‌منی یارای این را ندارد که مرا در صفی جا دهد. تنها یک برتر از همه و انسانِ کامل با احاطه بر هر نهان و آشکار و موقعیت و دیگر مؤلفه‌ها این توان را دارد که مرا در آن صفی بنهد که مستحق اویم.

🔵 نظامِ جهان را من نمی‌توانم تغییر بدهم. طلوعِ خورشید از شرق و مرگِ انسان‌ها و روییدنِ گیاهان و بی‌شمار پدیده‌های این‌چنینی تا امروز تغییری نداشته. این نشان می‌دهد ما قدرت تغییراتی جزئی در جهان داریم که آن هم وابستۀ عللی‌ست که من نویسندۀ آن نظامِ علت و معلولی نیستم. من تعیین نکرده‌ام در آب خاصیتی باشد که آتش را خاموش کند. من به آفتاب نگفته‌ام به گیاهان نور و گرما و غذا بده. به بیانِ دیگر انسان کاملاً مصلوبِ قضایاست و وقتی یک مصلوب برای تو صلیبی می‌تراشد نمی‌توانی در آن به بند باشی.

🟡 بنابراین این دو گزاره به هم وابسته‌اند و محصول هر چه بیشتر ناشناخته و کم‌شناخته‌شدنِ انسان. با وجودِ درستیِ تمامِ این گزاره‌ها ما باید از بُعدِ فردیت عبوری کنیم و به انسان از زاویۀ اجتماعی نیز توجهی کنیم. آیا با این دو گزاره می‌شود در اجتماع زیست؟ در مورد گزارۀ نانمایندگی مثلاً الآن که زندگیِ آپارتمانی شکلِ زندگیِ اغلبِ شهرنشین‌هاست، می‌شود کسی یا گروهی را نماینده و مدیر ساختمان نگذاشت؟ به نظر می‌رسد انسانِ فرهیخته هر چه بیشتر به این نتیجه می‌رسد که در جمع باشد، ولی با جمع نباشد؛ بکوشد از غبارهایی که نشست و برخاست با دیگران بر دل او می‌نشاند خود را پاکیزه بدارد.

🟠 در ساختارِ از پیش چیدۀ جهان که پیش‌تر به آن اشاره شد، انسان نیازمند و فقیر ساخته شده. برآوردنِ نیازهایش او را بر این می‌دارد که با دیگران مرتبط باشد. این ارتباطات او را اجتماعی می‌کند. در این اجتماع با مسائل متعددی روبرو می‌شویم. در اینجا نکتۀ مهم و اساسی تک‌بودن یا اجتماعی‌بودن است. چنان‌چه تمامِ هستی را یک کل بگیریم، معنایی ندارد آدمی جدا افتاده پنداشته شود. چنان‌چه هر ذره را جهانی فرض کنیم، انسان واقعاً تنهاست. ولی در این تنهایی نیز خبری از جدا افتادن نمی‌توان یافت. انسانِ تنهایی که غایتِ فقرِ وجودی باشد و این فقر را به میزانی ادراک کرده باشد، دیگر چیزی جدا نیست، بلکه ناچیزی درنیافتنی‌ست که به میزانِ نداشتن و نخواستن و نبودنی که درمی‌یابد با آن کل یکی‌تر می‌شود.

⚪️ اینجا محلّ رسیدنِ تمامِ گزاره‌ها به هم است. در مقامِ سلبِ تمامِ برساخته‌هاست که سازۀ حقیقیِ جهان پیشِ چشم می‌آید. این‌گونه است که انسانِ مفتخر به فقر شایستگی نمایندگی همه را دارد و هر چه بیشتر در نیازمندیِ خود نسبت به وجودِ اصلیِ جهان پیش رفته باشد، بیش از دیگران نمایاننده و نمایندۀ نوعِ انسان و نوعِ موجودات می‌تواند باشد. او جانشینِ حق‌محورِ وجود بر گسترۀ هستی‌ست و البته که خود را از این خلافت مبرا می‌داند. این مردم‌اند که با شناساییِ او می‌طلبند او در راهِ تعالیِ بشر نمایندۀ آنان باشد و می‌کوشند تنها در صفِ او باشند و باقیِ صفوف را بر هم بزنند. تحققِ چنین چیزی با بسترهای امروزی نزدیک به نشدن است، ولی آیا جز این مسیرِ دیگری هم هست؟