چون شمشیرزنی ماهر و البته دیوانه با اندکی چاشنی حماقت و عقلِ توأم، شمشیر در دست گرفته‌ام و هر چه را هست می‌زنم. هیچ هم خیالم نیست که ممکن است این زخمم دیگری را بخراشد و به خودم آسیب بزند. گفتم مردم مگر چه ارزشی داشتند در تمام طول تاریخ. چه کنم کلافه بودم از همیشه‌نداشتن و همیشه‌کم‌بودن و همیشه‌دویدن. جویای پایان این کابوس بودم. به دمی می‌نگریستم که مولای جهان بر سر مزار عهدبستگان می‌آید تا به عهدشان وفا کنند و امام را یاری کنند. آنان آن‌چنان سکرات مرگ را چشیده‌اند که مردد می‌شوند و برخی بهشت یرزخی را بر یاری امام ترجیح می‌دهند.

چه کنم که هیچ‌کدام دل من را آرام نکرد. دوست داشتم این‌قدر تلخ نبودم، ولی آن‌قدر به ریشه‌های زقوم خو کرده‌ام که کامم شیرین نمی‌شود. پس از قتل سیزده معصوم و غیبت هزارساله‌ی آخرین‌شان، کرگدن‌های عصر ژوراسیک نیز به پوست‌کلفتی ما با حیرت می‌نگرند. افسوس که این‌ها را با دیوار هم نمی‌شود گفت.