زاغچه‌های جدی

🔻 ما در دل‌مان خیلی‌ها را دوست داریم که دارند از خونِ ما می‌مکند! نمونه‌اش توپ‌بازها. می‌گویند روزی حضرت سلیمان علیه‌السلام خواست تمام موجودات زمین را غذا بدهد. سفره‌ای از این سرِ کرهٔ زمین تا آن سرش پهن کرد و همه را دعوت به خوراک کرد. هنوز کسی نیامده بود که ناگهان نهنگی از دریا درآمد و همه را بلعید. حضرت متحیر پرسید چرا همه را خوردی؟ نهنگ گفت من روزی سه قورت غذا می‌خورم و این تنها نیم‌قورتم بود، دو قورت و نیمم باقی مونده.

◀️ جماعت طلب‌کار و دو قورت و نیمی کک هم نمی‌گزدشان. برای اجرای سیرک‌های جذاب پول‌های گزاف می‌گیرند. بعد هم می‌نالند توجهی به ما نمی‌شود. قطعاً خیلی از ما هم برای رسیدن به چنین موقعیتی له‌له می‌زنیم، اما حساب و کتاب چه؟

⭕️ البته این مسئله‌ای‌ست که در جهان مرسوم است و در کل تاریخ انواع و اقسام مسخرگی و مطربی و سیرک و امثالش همیشه سینه‌چاک داشته و دارد. چون همهٔ ما کشته‌مردهٔ عالم ماده و بیگانه از معنا و آخرتیم. برای چه کسی مهم است این پول‌ها سهم فقرا و بی‌چیزهاست؟ تقریباً هیچ‌کس. هزار توجیه هم می‌آورند تا این هزینه‌ها را درست جلوه دهند، مانند غرور ملی، شور و نشاط اجتماعی، همبستگی، تفریح سالم. و از این قبیل. تو فکر کردی سوفسطایی‌ها رفتند و تمام؟

🔻 شرفِ عقل و دانش و ایمان بالاتر از سنجش‌های مادی‌ست. اسلام در عین تأکید بر سلامت روح و روان و بدن، با نابرابری و غفلت مخالف است. یعنی این‌قدر دریافتنِ این بدیهیات دشوار است؟ گوشی بدهکار نیست. زمانه زمانهٔ شتاب و ایجاب است. به قول سهراب: «هیچ‌کس زاغچه‌ای را سرِ یک مزرعه جدی نگرفت.»

مخلفاتِ سراشیبیِ بشرها

⌛️ قدیم‌ها آدم‌ها چه کار می‌کردند که ما نمی‌توانیم انجام بدهیم؟ آن‌ها یا دامی داشتند یا کشاورزی و بیشترشان رعیت بودند و رعیت هم یعنی گوسفند. اصلاً در همان ابتدای تاریخ بیهقی نوشته «نامۀ حَشَمِ تگیناباد به امیرمسعود». آنجا هم مردمی وجود ندارد. آن‌‌ها مشتی احشام و چهارپا بوده‌اند. امروز علی جعفری گفت ناصرالدین‌شاه نمی‌پذیرفت به رعیت بگویند ملت. برایش سنگین بود. ولی سیل داشت می‌آمد. سونامی مدرنیته همه را گرفته بود. گفتم مگر نظام سلطنتی چه ایرادی داشت؟ گفت شیخ فضل‌الله همین حرف را زد. گفت ما علما شاه‌عباس را نرم کردیم، با این شاهان هم همین کار را می‌کنیم. روشنفکرها می‌گفتند بین ما تنها قانون حرف بزند.

‼️ قانون مثلِ صاعقه بر سر شاهان آمد. ناصرالدین‌شاه گفت اشکالی ندارد، اما قانون برای من نباشد، من فرای قانون باشم. ناصر که کشته شد، مظفر رمقی نداشت. مریض بود بیشتر. ترسو هم بود. فضا برای مجلس و پارلمان و قانون فراهم شد. مشروطه هم از لفظ شریطی یا چریطی و چریتۀ فرنگی آمد و رفت در باب مفعول عربی و مشروطه شد. محمدعلی جوان بود. توپ را بست به مجلس و مشروطه هوا شد. ولی سیل آمده بود. نمی‌شد برابرش ایستاد.

📜 در زمان ناصری لای خورجین‌های اسبان و استران روزنامه را نهان می‌کردند و از تبریز تا تهران می‌آمد. خیلی قاچاقی و سوسکی روشنفکرها می‌رفتند در کنجی و به‌نوبت می‌خواندند. مشروطه روزنامه‌ها و احزاب را هم جان داد. صاحب چاپخانه و روزنامه شدند. با شدت و خشونتی عجیب کلمه ساختند و علیه حکومت و استبداد نعره زدند. اولین‌بار که سر و کلۀ قانون روزنامه‌ها و نشریات پیدا شد همان موقع‌ها بود. البته که این‌ها کشک بود.

🔴 احمدشاه که پیچید و رفت فرنگ، رضا میرپنج برخاست و با لگد رفت در دهان نویسنده‌ها. در شانزده سالی که حکومت کرد هشت مجلس روی کار آمد که عملاً پشم بودند. از سالی که رفت جزیره موریس و همان‌جا مرد تا سالی که مصدق با کودتا رفت احمدآباد مصدق و همان‌جا مرد، دوازده سال پر شور ثبت شده. هر کسی از ننه‌اش قهر کرده بود حزب و روزنامه زد. این آزادی‌ها مقدمۀ نهضت ملی و نفت شد. شاید مشروطه‌ترین سال‌ها همان سال‌ها بود. شاه عددی نبود. زوری نداشت. کاره‌ای نبود. کودتای مرداد همه را خفه کرد. مشروطه باز ظاهراً مرد.

🔥 آتش زیر خاکستر ماند تا بیاید تا نسیمی دیگر بوزد. خلق هم بیشترشان کشاورز و دامدار و روستایی و عشایر بودند. خبرها دیر می‌رسید. باز هم می‌گویم مشروطه حکومت قانون بود. در سال‌های اوج‌گیریِ اصلاحات هم سخن بر سرِ قانون بود. تابِ نفر و رأس را نداشتند. خیلی از شورش‌های خلقی هم برای آزادی‌های سیاسی و حاکمیت قانون بود. میانِ قانونِ مشروعه‌ای که شیخ فضل‌الله و بعدها کاشانی و خمینی به آن قائل بودند تا قانونی که تقی‌زاده و تالبوف و مصدق و بازرگان و دیگران آن را می‌خواستند، با تمامِ تفاوت‌های جزئی و شاید اساسی، افتراق خاصی بود و هست.

🌪 برابرِ این طوفان نمی‌توان ایستاد: فضای مجازی. دیگر چیزی نهان نیست، چیزی هم قطعی نیست. معلوم هم نیست اولویت کدام است. معلوم هم نیست پرتقال‌فروش کیست. هم بد است و هم خیلی بد و هم شاید خوب. باز هم حاکمیت با پول و رسانه است. مؤثرهای دیگر و افراد دیگر را یا زندان می‌کنند یا بدنام و مسخره و با این شیوه آن را به محاق می‌برند. البته اندیشه و خون را نمی‌شود کاری‌اش کرد.

🌊 ما در واقع با چند سیلِ عظیم روبروییم. اولینش سواد و خواندن و نوشتن است. مردم تا چیزی نمی‌دانستند تابعِ روحانی‌های باسوادِ دینی بودند که احکام و بکن و نکن را بگویند و آن‌ها هم برای تأمین دنیا و آخرت‌شان لاجرم آن‌ها را رعایت می‌کردند و حسّ خوبی از این رعایت‌ها داشتند. این برای یکی دو قرن اخیر نیست. مردم در مکتب‌خانه‌ها قرآن و گلستان یاد می‌گرفتند. ما گزارش‌هایی در شاهنامه از روزگار ساسانی شنیده‌ایم که موبدان حاضر نشدند در ازای گنجی بزرگ به فرزند رعیتی سواد بیاموزند. این ترس وجود داشت که نظام و ساختار چیده‌شدۀ شهان بر هم بخورد.

📝 سواد و خواندن و نوشتن برای عده‌ای معدود خرافه‌ها را کنار زد. در قرن پیشین هم کسانی چون امیرکبیر جرقۀ این تبادل و یادگیری را بار دیگر در میان قشری از مردم انداختند. اندک‌اندک رفتند آن‌ورِ دنیا و دیدند و البته خواندند. خواندند که دین دست و پای اروپا را بسته بود و پس از این گشایش پروازها کرده‌اند. سیل عظیم بعدی چاپ است. چاپ انحصار مکتوبات را از دست دستگاه قدرت درآورد. حلقۀ جدیدی به نام روشنفکری اطراف دم و دستگاه قدرتمندان و نظام دینی ساخته شد.

📍 توجه کنید که منظور ما از دین، دینِ اصیل و حقیقی و ناب و درست نیست. دینِ ناب و فطری در بسیاری از نقاطِ جهان منحرف و مستحیل و ابزار شد و می‌شود. امامانِ دینِ حقیقی از اتفاق، بسیار طرفدار نشر و کتابت و شیوع دین بودند و هستند. این‌ها بی‌نیاز از توضیح است. اساساً سیل‌های مذکور که به نظرم آخرین‌شان مطبوعات و هیولای کف‌برلبِ فضای مجازی‌ست، برای این آمدند که آن دینِ حقیقی که مطالبۀ مردم و ذاتِ مردم هست نیامد و بر صدر ننشست و قدر ندید. حالا دم از قانون می‌زنند. قانون را هم دیدیم. قانون شد تارِ عنکبوتی که تنها حشراتِ کوچک را شکار می‌کند و پرندگان پاره و پوره‌اش می‌کنند. این‌ها همین‌جا بماند. بماند که مثلاً کمونیست‌ها برابر بودند، ولی برخی‌هاشان به قول نویسندۀ قلعۀ حیوانات «برابرتر»!

🗣 چنین است جان دلم. اکنون که دیگر رازی نیست و تو از هر طرفی نوایی از کثافت‌کاریِ مردانِ سیاست می‌شنوی، مغزت از کار می‌افتد. ولی باز هم غافلی. این خبر را چه دشوار است دریافتن. این را دشمنِ این مرد سیاست و حزب و دولت و حکومت بازنشر داده؟ این خبر را خودِ این جریان منتشر کرده تا به مقصودی رسد؟ این داستان را ضریب داده‌اند تا چیزی دیگر دیده و شنیده نشود؟ و هزار داستان دیگر. تو باز هم در این توهمِ آگاهی غرقه‌ای. تو باید کسی را بیابی که عصمت از سر و رویش ببارد و هر خلافی درباره‌اش شنیدی، اگر کوه‌ها هم جنبیدند، تو نجنبی و سیخ و ستبر بر اعتقادت باقی باشی. ای وای که جمله عالم زین سبب گمراه شد، کم کسی ز ابدال حق اگاه شد.

🟢 هیچ کاری نباید کرد. در تمامِ این سال‌هایی که ذکرش را برایت گفتم، انسان بیشتر از قبل باخت داده. شرحش بماند برای شرحه‌شرحه‌ها. فقط همین را بدان که انسان از تولیدکنندگی به مصرف‌کنندگی رسیده. این قهقرا چگونه درک‌شدنی‌ست؟ این مصیبت بزرگ نیست البته. بزرگ‌مصیبتِ بشر پشت‌کردن به دینِ حقیقی و امامِ دین است.

✅ شاید تو با این کلمات علقه‌ای نداشته باشی و شاید هم بیش از تمامِ این حرف‌ها ادراک داشته باشی. نمی‌دانم. اما چیزی که من دریافته‌ام این است. پیشرفت، شهرنشینی و آب لوله‌کشی و برق و گاز و تلفن و خودروهای تیز و ساختمان‌های دراز و اینترنتِ باز و جاده‌های چند خطه و هزاران چون این نیست. انسانی که محروم از درک و شعور و نفسِ خدایی باشد، از فرازِ همان ساختمان‌های دراز و متنعم در انواعِ نعمت‌ها خودش را به کفِ خیابان خواهد انداخت. خوش است که این‌ها خوانده نشود. بگذار صاحبان خرد سخن بگویند و من لال باشم. بی‌شک لال‌مونیِ من راه حل بهتری برای هر تنابنده‌ای‌ست. قطعاً من از بزرگ‌ترین موانعِ تعالیِ انسانم.

هیچ‌کس نمایندۀ من نیست؛ من در هیچ صفی نیستم

🟢 در این دو جمله آزادگی و رهایی بسیاری به چشم می‌خورد. انسان با افزایش آگاهی کم‌کم به چنین چیزی می‌رسد. هر قدر جزئیات را بیشتر می‌بیند و سوءاستفاده‌ها را بیشتر لمس می‌کند، رفته‌رفته این دو گزاره در او تقویت می‌شود. گزارۀ نخست بیشتر به سوءاستفاده‌ها مربوط است. مثلاً یک نفر نمایندۀ عده‌ای از مردم می‌شود و بعد حاجی حاجی مکه. هر شخصی در ابعادی مختلف این گزاره را آزموده و دیده خطا هم نیست.

🟡 بیشترِ مردم با تغییرِ خودکامگی و پادشاهی و خان‌خانی به نظام‌های مردم‌سالار و پارلمانی و جمهوری ابتدا خیال برشان می‌دارد که صاحب همه‌چیز شده‌اند. مطالبات‌شان را همان خودکامه‌های قدرت‌پرست مصادره می‌کنند و تنها هنگام اخذ رأی و کسب مشروعیت مردم‌مردم می‌کنند و در ادامه همچنان دروغ می‌گویند. نهایتاً مانندِ این‌که استخوانی پیشِ سگی بیندازند، چیزکی هم به خلق می‌دهند و سرِ همان منت‌ها می‌گذارند و با همان برای انتخابِ بعدی تبلیغات می‌کنند.

🟠 گزارۀ دوم شاید نتیجۀ مرزکشی‌ها باشد. مرز نمی‌تواند انسان را سوا کند. انسان به این سادگی مرزپذیر نیست. انسانِ این‌سوی مرز لهستانی و انسانِ آن‌سوی مرز اوکراینی. کسانی که این برچسب‌ها را می‌پذیرند نمی‌توانند روحیۀ انسانی داشته باشند. این سنگ است و آن یکی چوب و آن دیگر فلز. در همین حد. شاید بتوان گفت گزارۀ دوم غایتِ یأس از ایدئولوژی‌ست. ایدئولوژی چهارچوبی دارد که هنر و دانش و حق نمی‌تواند در آن بگنجد. حساسیتِ ارواح و عقول توانِ پذیرشِ ایدئولوژی را ندارد. فروکاستنِ انسان به پیروی از یک نظر و یک تفکر در نهایت او را به تفرّد می‌کشاند.

🟤 این تفرّد دقتی می‌خواهد تا با انسان‌گرایی و فردگراییِ قرنِ بیستم یکی پنداشته نشود. هر قدر فردگرایی گواهِ بی‌نسبتیِ انسان با هستی و حرکت در مسیرِ نابودیِ اوست، تفرد با دقت در جزئیاتِ هستی، هر انسان را یگانه‌ای می‌شمارد که نمی‌شود با انسان‌هایی که با او نسبت ندارند در صفی واحد قرار گیرد. این بی‌نسبتی ناشی از انسان‌های دیگر نیست، ناشی از بخش‌بندی‌های نارواست. اساساً هیچ انسانِ همچون‌منی یارای این را ندارد که مرا در صفی جا دهد. تنها یک برتر از همه و انسانِ کامل با احاطه بر هر نهان و آشکار و موقعیت و دیگر مؤلفه‌ها این توان را دارد که مرا در آن صفی بنهد که مستحق اویم.

🔵 نظامِ جهان را من نمی‌توانم تغییر بدهم. طلوعِ خورشید از شرق و مرگِ انسان‌ها و روییدنِ گیاهان و بی‌شمار پدیده‌های این‌چنینی تا امروز تغییری نداشته. این نشان می‌دهد ما قدرت تغییراتی جزئی در جهان داریم که آن هم وابستۀ عللی‌ست که من نویسندۀ آن نظامِ علت و معلولی نیستم. من تعیین نکرده‌ام در آب خاصیتی باشد که آتش را خاموش کند. من به آفتاب نگفته‌ام به گیاهان نور و گرما و غذا بده. به بیانِ دیگر انسان کاملاً مصلوبِ قضایاست و وقتی یک مصلوب برای تو صلیبی می‌تراشد نمی‌توانی در آن به بند باشی.

🟡 بنابراین این دو گزاره به هم وابسته‌اند و محصول هر چه بیشتر ناشناخته و کم‌شناخته‌شدنِ انسان. با وجودِ درستیِ تمامِ این گزاره‌ها ما باید از بُعدِ فردیت عبوری کنیم و به انسان از زاویۀ اجتماعی نیز توجهی کنیم. آیا با این دو گزاره می‌شود در اجتماع زیست؟ در مورد گزارۀ نانمایندگی مثلاً الآن که زندگیِ آپارتمانی شکلِ زندگیِ اغلبِ شهرنشین‌هاست، می‌شود کسی یا گروهی را نماینده و مدیر ساختمان نگذاشت؟ به نظر می‌رسد انسانِ فرهیخته هر چه بیشتر به این نتیجه می‌رسد که در جمع باشد، ولی با جمع نباشد؛ بکوشد از غبارهایی که نشست و برخاست با دیگران بر دل او می‌نشاند خود را پاکیزه بدارد.

🟠 در ساختارِ از پیش چیدۀ جهان که پیش‌تر به آن اشاره شد، انسان نیازمند و فقیر ساخته شده. برآوردنِ نیازهایش او را بر این می‌دارد که با دیگران مرتبط باشد. این ارتباطات او را اجتماعی می‌کند. در این اجتماع با مسائل متعددی روبرو می‌شویم. در اینجا نکتۀ مهم و اساسی تک‌بودن یا اجتماعی‌بودن است. چنان‌چه تمامِ هستی را یک کل بگیریم، معنایی ندارد آدمی جدا افتاده پنداشته شود. چنان‌چه هر ذره را جهانی فرض کنیم، انسان واقعاً تنهاست. ولی در این تنهایی نیز خبری از جدا افتادن نمی‌توان یافت. انسانِ تنهایی که غایتِ فقرِ وجودی باشد و این فقر را به میزانی ادراک کرده باشد، دیگر چیزی جدا نیست، بلکه ناچیزی درنیافتنی‌ست که به میزانِ نداشتن و نخواستن و نبودنی که درمی‌یابد با آن کل یکی‌تر می‌شود.

⚪️ اینجا محلّ رسیدنِ تمامِ گزاره‌ها به هم است. در مقامِ سلبِ تمامِ برساخته‌هاست که سازۀ حقیقیِ جهان پیشِ چشم می‌آید. این‌گونه است که انسانِ مفتخر به فقر شایستگی نمایندگی همه را دارد و هر چه بیشتر در نیازمندیِ خود نسبت به وجودِ اصلیِ جهان پیش رفته باشد، بیش از دیگران نمایاننده و نمایندۀ نوعِ انسان و نوعِ موجودات می‌تواند باشد. او جانشینِ حق‌محورِ وجود بر گسترۀ هستی‌ست و البته که خود را از این خلافت مبرا می‌داند. این مردم‌اند که با شناساییِ او می‌طلبند او در راهِ تعالیِ بشر نمایندۀ آنان باشد و می‌کوشند تنها در صفِ او باشند و باقیِ صفوف را بر هم بزنند. تحققِ چنین چیزی با بسترهای امروزی نزدیک به نشدن است، ولی آیا جز این مسیرِ دیگری هم هست؟

پژوهش بفرمایید

می‌دانید که قسمت قابل توجهی از پژوهش‌ها مربوط به گذشته‌پژوهی‌ست. رشته‌هایی مانند تاریخ و ادبیات و فلسفه و عرفان و دین و این و اون در کل مشغول گشت و گذار در گذشته‌هایند و بعضاً گذشته‌هایی که عقل بشر هم به آن نمی‌رسد. حالا چرا؟ چرا آدم‌ها می‌روند سراغ گذشته؟ نویسنده‌ای را می‌شناختم که هر شب دفتر خاطراتش را باز می‌کرد و از آن می‌خواند تا غش می‌کرد. یک کلمه هم از امروزش نمی‌نوشت. کمی که با او حرف زدم دیدم آقا شکست عاشقانه‌ای خورده‌اند و در آن خاطرات دنبال روزهای شیرینِ عاشقی با آن دختر جوان و طناز است.
به نظرم زیاد نیازی به پاسخ پرسش مذکور نیست. گردش در گذشته گاهی اعتراف به شکست در اکنون است. البته بدانید و آگاه باشید که این شکست به همین سادگیِ دم‌دستی نیست. حتی گشت و گذار در ذهن هم چنین حال و هوایی دارد. پرداختن به عرفان در زمان مغول. روایت باستان در روزگار غزنویان. آویختن به ظرافت‌های مضمون در هند صفویان. از این نمونه‌ها کم نیست. اخیراً دیدم گروهی پژوهشگر غربی فرورفته‌اند در یونان باستان. مدرنیته شکست خورد، ولی از شکستش پیروزی نساخت، شکستی بدتر ساخت. متکثرتر شد. تبلیغِ تکثر و ایجاب می‌کند. اوضاع دارد بدتر می‌شود.
انسان می‌کوشد طرحی درآورد و از سوی دیگر منکرِ طرح دین است. می‌گوید تمام حکومت‌های دینی در تاریخ شکست خورده‌اند. بله. تاریخ آن‌ها را شکسته نشان می‌دهد. حکومت غیر دینی چه کرده؟ حکومت‌ها بدون دین نمی‌توانند باشند. خودشان هم می‌دانند. دین را چیزی مفتکی و ساده در نظر گرفته‌ایم. حداقل در این جغرافیایی که ما زندگی می‌کنیم حکومت غیردینی نبوده. در اروپا هم همین است. رنسانس و روشنگری و انقلاب صنعتی و مدرنیته و کمونیسم و لیبرالیسم و چه‌ایسم و فلانیسم همه‌شان دین‌های بعد از کلیسا بودند و هستند. خودِ کلیسا که دین ترکیبی موفقی بود. مهرپرستی را از غرب زاگرس گرفتند و زدند به مسیح و آیین‌های مسیحیت ساختند. گفتند با این می‌شود بر مردم قبولاند که ما نشاندۀ خداییم. مدت مدیدی هم جواب داد. گوتنبرگ با اختراع دستگاه چاپ ترتیب‌شان را داد و دین جدید آمد. این حوادث در شرق و غرب عالم حادث شده.
حرف زیاد است. فقط بدانید دین ذاتیِ بشر است و بی‌دینی هم دینی‌ست! شما مختار مطلق نیستید. شما مخلوقید و مجبور. حالا هِی بروید بگویید اگر فلان شود، درست می‌شود. این آزمون و خطا بی‌پایان است. ما مسافریم؛ مسافر ابدیت. دین هم صاحب دارد. بروید و پژوهش بفرمایید. حق یارتان.

چیزها و نه‌چیزها

🔺 آدمی‌زاد در کشور ما دنبال چه است؟ چه چیزی فراهم شود تا دیگر نِکّ و نال نکند؟ این پرسشی‌ست که اساسِ خطاها در نگاه جدید به انسان است. این‌که انسان دنبال چیست، جدا از این‌که نگاه عمومی و ماشینی به تمام انسان‌ها تا چه اندازه خطاست، کاستن از خودِ انسان است. انسان‌شناسان چه ابعادی برای بشر قائل شده‌اند؟ آن‌چه ادیان و مذاهب و فرق در مورد آدمی می‌گویند با چیزی که دانش تجربی و عینی به آن قائل است چقدر قابل استناد است؟ به نظر می‌رسد ستیزی آشکار، با غلبۀ عینیت، میان برداشت‌های عینی و ذهنی از انسان دیده می‌شود. ما چاره‌ای نداریم که بپذیریم هنوز هم با گذشت چند صد سال از روزگار روشنگری، هنوز هم انسان بیش از آن‌که معنا دیده شود، جسم دیده می‌شود؛ بیش از آن‌که مسافر گماشته شود، ساکن قلمداد می‌شود. و بر خلاف تمام طبیعتی که تمامِ هستی را در خود گرفته و به‌وضوح از مرگِ انسان پس از زاده‌شدنش سخن می‌گوید، او را عامل و محور و مؤثر و خالق جهان قلمداد می‌کنیم.

🔺 ستیزی که از سرِ توهم درمی‌گیرد، سرانجامً رهایی در وهم می‌آورد. این انسانی که بی‌رنگی را رنگین دیده و رنگین‌کمان را متفرق و منفک از هم پنداشته، هرگز نمی‌تواند بدون مرز زیست کند. برای او خانه باید در داشته باشد و دیوار. او مدام متکثرتر و متفردتر می‌شود و خدایانی از جنس رئیس و پول و شهوت و شهرت برای خود اتخاذ می‌کند. او باید دیده شود و این ذات اوست، اما این دیده‌شدن در جای مناسب خود ابراز نمی‌شود. در کیهانی که مدام در افول و فنا قُل می‌خورد، چگونه می‌توان خود را به فانیان و نابودشوندگان ابراز کرد؟

🔺 جهانِ مدرنِ امروز بیرون‌زدۀ شرکی متوهمانه است که انسان از دیرباز بر دوش خود حمل می‌کرده. و چون هیچ سازواری با جوّ جهان ندارد، لاجرم درِ نابودی خواهد زد. عزیزان من در معرفت غلت می‌زنند و طالبِ دُرّ معرفت از دریایی وهم‌آلودند. اگر امروز زردشت و دیگر رسولان زنده بودند، به کدام قبله نماز می‌کردند و با کدام خدا مناجات می‌کردند؟ انسانِ جداشده از طبیعت، طبیعت را نه مادر و اساسِ خویش، که طعمه و دشمنِ خود گرفته است. او شاخۀ درخت را بالِ فرشته نمی‌داند. او دیگر نیازمند خورشید و ماه و دریا و دیگران نیست. او دیگر عامل و محور و خدای جهان است. تعیین می‌کند کِی باید به دنیا آمد، چگونه باید زیست، ولی هنوز نمی‌داند چگونه می‌توان نمرد. این نقص را با انتقال قبرستان به خارج از شهر جبران کرده. برنامۀ دین به درد زندگی‌اش نمی‌خورد. دین او را از وهمش پایین می‌آورد. دین می‌گوید مطیع باش. دین می‌گوید تو اگر مطیع من باشی، همه چیز مطیع تو خواهد بود. انسان در خود الوهیتی دارد و نمی‌پذیرد حرف کسی غیر خود را بپذیرد. چگونه می‌شود بدونِ داشتنِ الوهیت در خود، انتظارِ گفت لا اله الا الله داشت؟

🔺 انسانِ پشت‌کرده به حقیقتً این‌همه آثار حقیقی عالم را نمی‌بیند. می‌نشیند برای خودش برنامه می‌ریزد، نظام می‌سازد و می‌خواهد جهان را اداره کند. بر انسان‌ها بپا و دوربین می‌گمارد. تک‌تک انسان‌ها را رصد می‌کند. نیازهایشان را طبقه‌بندی می‌کند و بر اساس ضعف‌ها و قوت‌هایشان از آن‌ها بهره می‌برد. می‌بیند شما شکلات دوست داری، با آن اغوایت می‌کند. می‌بیند موسیقی را می‌شناسی، با همان فریبت می‌دهد. این انسان تنها در پیِ ادارۀ توست تا به انضباط اجتماعی‌اش آسیبی وارد نکنی. چیزی نباید خارج از فرمان و خواست او باشد. او می‌خواهد خدایی کند و به حکمرانیِ داده‌محور روی می‌آورد. این حکمرانِ داده‌محورِ انضباط‌پرست ممکن است نماز هم بخواند و به معتقدات دینی پایبند باشد؛ اما قائل است در زمانی که ارادۀ برتر از او میل به ظهور ندارد هم می‌توان حاکمیتی خدایی ایجاد کرد.

🔺دعوا بر سرِ همین دو کلمه است: سَلب، ایجاب. خیلی خیلی خودمانی بخواهیم سر همش کنیم، می‌گوییم سلب مطیع است و ایجاب مطاع. سلب مقید است و ایجاب بی‌قید. سلب ابژه است و ایجاب سوبژه. سلب جویا و پذیرندۀ حقیقت است و ایجاب عامل و برسازندۀ حقیقت. سلب وحدت در عالم را می‌پذیرد و برابرش سر فرود می‌آورد و به پرستش و اطاعت از آن مشغول است؛ ایجاب هر خودی را خدا می‌شمارد و قس علی هذا. این تمامِ ماجرای ما آدمیان است. راه‌ها روشن و غایت‌ها واضح و گویاست. ما گرفتارِ ایجابیم و در روزگارِ ایجاب سخن‌گفتن از سلب گناهی بی‌اندازه بزرگ است. در زمانی که افراد اندازۀ دنبال‌کننده‌ها و بیننده‌های مجازی‌شان شناخته و دیده می‌شوند، سخن از شهرت‌گریزی چقدر می‌تواند احمقانه باشد. در زمانه‌ای که هر کسی برای خودش بنگاهِ سخن‌پراکنی ساخته و هر نااستادی کرسی و منبر و شبکه دارد، توصیه به لال‌مونی و خفه کار کردن البته که عمق حمق است. اینجا که مسابقه بر سرِ مسکن و آلاف و الوف و خودروی چنین و چنان همه را ربوده، روشن است چقدر حمارگونگی‌ست در گرسنگی‌بودنِ علم و هزاران همچو این.

🔺 هیچ نمی‌توان گفت. من هم به لکنت افتاده‌ام. در کنجِ خانه نیز کنجی نیست. یوسف از زندان به هم‌بندهایش بانگ زد ارباب متفرق بهتر است یا خدای تکِ چیره؟ چه کسی می‌تواند چنین خدایی را بپذیرد وقتی ارباب متفرق کم و بیش نیازهایش را برآورده می‌سازند؟ ما حتی عینی هم نیستیم. عینیت با شفافیتِ میلیاردی نعره می‌زند: تو همیشه موفق نیستی، ارادۀ تو همواره برتر نیست، تو می‌میری. و من می‌آیم دورِ خودم حصار می‌کشم و خانه‌ها را می‌چسبانم به هم و شهر می‌سازم تا فریادهای رسای صحراها را نشنوم. هیچ نمی‌توان گفت. ما هنوز غایتِ انسانِ مدرن را با چشم ندیده‌ایم و نمی‌توانیم به انسان کامل ایمان بیاوریم. بنشینید و تماشا کنید. چقدر پیش از ما این‌ها را آزموده‌اند، این هم رویش. سگ خورد!