با این‌همه ظاهری که در من هست، با وجود صورت عابد و زاهد و مشتاق دینی که در من به ظهور آمده است، در جانم جهان ترسناکی در جریان است. امشب آخرین شب از شب‌های قدر است و من مانند دو شب گذشته‌اش بیدارم. معتقد که هستم، ولی توضیحش دشواری‌هایی دارد که سودی نیز ندارد. مات و منسلخ و حیران و منگم.

همسر ابتدای امروز پیشنهاد داد بیرون برویم. بیرون برای من دشت و بیابان و کوه و جنگل است که البته دور است و با فاطمه‌ی نه‌ماهه‌ی ما کار آسانی هم نیست. این شد که حرف بوستان آب و آتش را پیش کشیدم و او موافق بود. دلم می‌پکد از این سرهای باز زنان و لباس‌های نادرست‌شان. چرا این‌قدر ارزان خود را ارائه می‌کنید؟ آیا ما جای درستی از تاریخ هستیم؟ چه اهمیت دارد. مهم این است که هر کجایش باشیم باید کار درست انجام بدهیم و کار درست در این زمانه آیا این است که امر به معروف کنیم و نهی از منکر؟ هیچ‌کدام از آدم‌های آن بوستان چنین نکردند و من نیز چنین نبودم. ما منتظریم از آسمان توشه‌ای بر ما بریزد و به‌سان فیلم مسخره‌ی «ابری با احتمال بارش کوفته‌قلقلی» بارش منّ و سلوای موسوی را شاهد باشیم تا از آن هم ملول بشویم و تقاضای عدس و پیاز و دیگر چیزها بکنیم. قرآن می‌گوید ما از آسمان لشکری نازل نخواهیم کرد، بلکه تنها صیحه‌ی یگانه‌ای است که در نتیجه‌ی آن، همه خامد و خفه خواهند شد.

واقعاً نمی‌توانم بنویسم. همه‌چیز بر من هجوم می‌آورد و هیچ‌کدام هم صف را مراعات نمی‌کنند. مانند نانوایی‌های پایین شهر یک ساعت پیش از افطار، ملاحظه‌ی هیچ نظم و آدابی را ندارند. احساس می‌کنم دارم از میان می‌گسلم و ذره‌هایم به دورترین و ناشناخته‌ترین نقاط نامکشوف هستی پرتاب می‌شوند. با این حال این اتفاق هرگز نخواهد افتاد و من تا ابد هستم. میدان برای عمل و کسب عقاید پاک بی‌اندازه باز است. ولی من عجیب خسته‌ام. آن‌قدر کار می‌شود کرد که نمی‌توانم کاری کنم. فقط باید اعتراف کرد به عجزِ تمام‌نشدنیِ خود. جدا از این‌که کلیپ دختران گرسنه‌ی سیستانی و روزه‌داری آن‌ها مقابله‌ی خادم و دبیر و چنین دعواهای پوچی باشد، من در خود این واقعیت را مرور می‌کنم که ما بیش از اندازه سیر هستیم. اصلاً این‌که این دو مدتی در نمایشی بر روی تشک‌ها با حریفان پنجه انداختند و بهره‌ی ما از این‌همه بارانداز و خاک‌کردن و اشگل‌گربه چه بود محل بحث نیست.

حرف این است که ما تا موی سر در نعمت غرقیم. خداوند امتحانات دشواری را در روزگار دارایی می‌گیرد که تقریباً کسی از آن جان سالم به در نمی‌برد. ما پیامبران و امامان علیهم‌السلام را به رنج و مصیبت افکندیم، دیگران که در برابر آنان عددی نیستند. این‌گونه از خودم و از جامعه‌ام ملولم و باید این ملال را بسیار پنهان کنم؛ چون برای گفتن از آن پاره‌های جگرم را باید بیرون بریزم. کاش می‌شد نباشم. کاش می‌شد از هر چیزی رها باشم. چه کنم که بنده‌ام و مرا در بند و برای بند آفریده‌اند. یا بنده‌ی الله باید باشم یا بنده‌ی شیطان. در بند هزاران نعمتی هستم که حتی نمی‌توانم آن‌ها را بشمارم. در بند هزاران ناسپاسی‌ام که توان شکر یکی از آن‌ها را نیز ندارم. می‌خواهم خودم را بزنم، ولی معلوم است با میلیون‌ها بار زدن نیز دردی دوا نخواهد شد. فقط باید اعتراف کرد به ناتوانیِ تمام‌نشدنیِ خود.