خالیان
کتابی را که پیش از سال جدید از کتابخانه سید مرتضی ستانده بودم پس دادم و هر چه در میان کتب نگریستم، چیزی که بخواهم برایش وقت خواندن بگذارم نیافتم و راهم را گرفتم و رفتم. از خیلی پیشترها هم همین بود. هر چه میخواندم به قول عینالقضات میدیدم نشاید و میسرودم و مینوشتم تا شاید، ولی آن هم نشاید. همین گیجیِ دو روزِ نخستِ کار حکایت تمام عمر من است. منتظرم بهزودی این سردرگمی به پایان برسد. میرسد؟ رسیده است. این خودِ من است که نمیپذیرد درستی راه را.
ماجرای جالبی هم داشت این کتابِ کتابخانه. خانمی که انگار سردبیر نشریه گمنام میدان آزادی است، از من خواست اگر کتاب زبان فارسی در آذربایجان را خواندهام، تکههایی از آن را در باب زبان مادری برایش بفرستم تا در آن مجلهی مجازی درج کند. من علاوه بر آن کتاب، یادم آمد اسماعیل امینی نیز کتابی در دلبریهای زبان فارسی دارد و با این موضوع متناسب است. هر چه بود اینها را با نگاه وحدتیام به هم آمیختم و دو صفحهای سیاه کردم. اگر شما از نتیجهی آن خبر شدید، بنده هم باخبرم. استیری هم گوشزدم کرد ردّ و قبول مجلات چندان معیاری ندارد و خودم هم از برخوردی که بارِ پیش داشتیم دریافتم این همکاری بارِ کج است و به مقصدی نخواهد رسید.
مداهنهای که در وجودم نیست موجب میشود قدری در حقگرایی خرکی رفتار کنم. تازه این مجیدِ متعادلشده است و آنقدر در این رودخانه غلت و سیلی و اردنگی خورده که صیقلیاش شده اینی که میبینید. جنین چه خوش است که با زادهشدن جهانی بزرگ و دریافتها و روابط گستردهای مییابد، اما به محض زایش میگرید. راست گفت علی علیهالسلام که «هر کس مردم را آزمود تنهایی را برگزید.» اینهمه که از یمین و یسار و چهار جهت دیگر مرا محدود میکنند، بیشتر به خودم فرومیروم، ولی درون این خود نیز مجالی برای خلوت نیست.
نیست اینکه آدمی از چهار جهت به دست شیطان در یورش است و تنها به آسمان و زمین راه باز است؛ نیست. آن جهات دیگر نیز بهتمام بسته است، زیرا آنها از خلوت حاصل میشود و تجدد تو را بهتمام از خود بیرون میکند و هیچ راهی به اتاق خویش نخواهی داشت. حتی در مقدسترین معابد جایی برای تو نیست. آدمی همچون من که میخواهد به کسانی جز خداوند بیاویزد و با آنان خوشی کند، بهزودی درمییابد میوهی تمامِ آنان یأس است. با تمام این مشاهدات به سوی اصل خود راهی نمیجوید.
مدرنیته در تو نجوا میکند جهان نو شده است و عالم قدیم و رسوم و افکارش همگی در خاک فروشدهاند، هرچند خودش بر شانههای غولهای درگذشته قد بلند کرده است. اینچنین است که تو میدوی در میان کثرتها و مزههای تشنهکننده و هلاککننده، اما هرگز به ندای فطرت خویش گوش نمیدهی. ولیکن عمر میگذرد و تو گرچه موجودی ابدی هستی، این فرصت را همیشه نخواهی نداشت که گرایش خود را به حق اظهار کنی، ولو در خلوت و تنهایی و معبدی که البته بعید است به این راحتیها پیدایش کنی.