آیا ما این‌گونه نیستیم؟

حوادث عاشورا از تکاندهندهترین حوادثیست که من تا امروز دیده و شنیدهام. کسانی که حسین علیهالسلام را یاری کردند و کسانی که از یاری او دست کشیدند طیفهای مختلفی دارند. یکی از کسانی که حضرت را یاری نکرد ولی چنین قصدی نداشت، طِرِمّاح است.

او درست زمانی به کاروان امام رسید که حرّ با سپاه هزارنفرهاش راه را برای حرکت محدود کرده بود. این شاعر نخست مدح حضرت را گفت و بعد به امام پیشنهاد کرد سمت قبیلۀ طرمّاح بیاید تا در امانِ بیستهزار شمشیرزن باشد. امام گفت اهل کوفه برایش نامه نوشتهاند و عهدی بر گردن دارد. طرمّاح گفت من برای خانوادهام از کوفه آذوقه خریدهام و باید به آنها برسانم. به محض تحویل دادن سوی تو برمیگردم. امام پذیرفت. طرمّاح با شتاب خواروبار را به خانه رساند و در راهِ بازگشت خبرِ شهادت را شنید و با اندوهی بیپایان بازگشت.

ما گمان میکنیم ناندهِ خانوادهمان هستیم، در حالی که هیچ عهدی بالاتر از یاریِ امام و پذیرشِ بیقیدش بر ما نیست. با خواندنِ رفتارِ مردم با سیدالشهداء علیهالسلام چنین به نظر میرسد که تصور میکردند امام آدمِ خوبیست، ولی نباید خودش را به کشتن بدهد؛ از همین رو ایشان را نصیحت می‌کردند که این کار را نکن! مردم دنیاطلب و عافیتجو شده بودند و مدام در ذهنِ خود هر چیزی را بر یاریِ دینِ خدا برتری میدادند. آیا ما اینچنین نیستیم؟

هستی و نیستی ای هستیِ من

چه کسی گمان میکرد یک جسم کوچک، یک جرم صغیر، عالمی اکبر در خود داشته باشد؟ گفتم اگر پیغمبر در سوگ ابراهیم چشمی تر کرد، ابراهیمش را نگذاشتند زنده بماند؛ پس ما چرا نباریم، در حالی که گله از محبوب نداریم، که سپاسگزارش هم هستیم؟ وگرنه او در کنهِ اشیاء چیزهایی میبیند که امروز با این تهاجم نامردانهای که به باورها شده نمیتوان از آن دم زد. ولی ای برادر عزیزم و ای خواهر گرامیِ من، رفتن نزدیکتر از پلکهای تو به توست. بارت را ببند. کولهات را پشتت آماده داشته باش که رفتن از ماندن قطعیتر است و این رفتن است که میماند و ماندن رفتنیست. گفتم میآیی مجلس روضه؟ گفتم میروم قم. گفتم قم فأنذر، و ربک فکبر، فثیابک فطهر. جمله دوم را نگفتم و نهیبش مرا در خود بلعید. خیز و هشدار بده و خدایت را بلند دار و جامهات را پاک کن. چگونه تو را اندرز دهم که گذشتگان نداده باشند؟

رها کن عزیزم. بگذار بسوزم. میگوید مانند شمعی که قطرهقطره میگدازد غمش در نهانخانهام ته مینشیند و ته نمیزند. در تیه عدم اینگونه سرودهاند ارواح پریشان که از گذشته جز اندوه برنداشتهام و جز شادی. این دو را با یکدگر ممزوج نکردهام. دانستهام آدمی با هر عینکی به دیدار پدیدهها میرود با همان توشه برمیدارد. اما دل از اندوه برداشتن بزرگِ اندوههاست. شبی به او که امیدی به رسیدن نامهام نداشتم نوشتم: سلام بر تو اگر واجبات میدانی / که حکم روزه و حج و زکات میدانی. غزلی شد شیدا. و دلم سوخت که در خلوتم تنها برای همین اوراق به ارث میماند. آن روز بیرون از چال سرویس مغازه پدر در گاراژ مهابادی، با همان دستهایی که از ماشینبازی کدر و تیره شده بود، به بهمن پیامک زدم: شبی که دربهدریها تمام میگردد / دو چشمِ خسته گشودن حرام میگردد؛ به تسلیت سرِ خود در خیال باید کرد / دمی که بیسببیها مدام میگردد. کاری نداشتم «میگردد» فعلِ روایی نیست برای این معنی. کاری نداشتم بهمن نمیدانست تمامِ بیتهای آن غزل چند بیتی بداهههایی در جواب پیامههای او بود. در شوری قلبسوراخکن غرقه بودم.

گفتم اگر عباس فرزند علی بر بام کعبه فریاد برآورد: ای ستمپیشگانِ خداناباور، شمشیرها را زیرِ احرامها میدید و گویی خدا با همینهاست: «و لا تقتلوا الصید و انتم حرم»؛ مکشید شکار را هنگام که کمربستۀ حجاید. گفتم اگر عباس چنین فریاد زد، رسالتی داشت و ناگاه بر این برنگیخته شد، وگرنه من پیش تو ای دادارِ عوالمِ وجود و ماورای چیزها، دم برنیاورم. من در پیشِ خورشید، چون ذره اوفتادهام، اگرچند قمر باشم، قمرم که گردِ تو گردم. گفتم اگر علی فرزند حسین سیوپنج سال در نظارۀ چیزها زار زد، سخنی داشت. آن فتی که ندا آمد جز او کسی اهلِ فتوت نیست، بر بالینِ لیل، وقتی میگفت در خطاب با نفسِ خود، رسول خدا، اندوه من همیشگی و شبم ابدیست، پیامی داشت.

من نیز سخنی دارم که میمویم. ظلمی شده. حقی زیر پا نهاده شده. تنها احساس نیست. موریانهای مرا میجود. شکایت به خدا میبرم. سوزِ دل آنقدری مهم نیست که فریادش بزنی. و الّا که در بدایت و درون و بیرون و نهایتِ همه چیزها خداست که ایستاده. ما اینجاییم که کثافاتِ وجودمان بیرون بریزد تا فردا با خدا نگوییم که من اِل بودم و بِل بودم. تا به صحرا شویم دلتنگیم / رازها را برِ اِبِل گفتن.

دست‌دستی که سر دوست به باد آورده

امروز پس از ماهها دستدست کردن برای ثبت درخواست مرخصی بدون سنوات، سرآخر انجامش دادم. متن درخواست را که مینوشتم میرفتم در روزهای مرکز طبی؛ در روزهای اشکبار و بهتانگیز بیماری. در آن ایام که هر روز خبری بدتر به گوش میرسید. بدترین چیزی که را میشود شنید میشنیدیم. دشوارترین تصویری را که میشد تصور کرد میدیدیم. مینوشتم از تیر ماه 1400 و با خود میگفتم من برای تو ای عضو کمیته بررسی موارد خاص، که خدات به هیچ عارضه دردمند مکند، یک کلمه مینویسم: سرطان. یک واژه مینویسم: گردن. و یک لغت مینگارم: توده. و اینها را به هم متصل میکنم: تودۀ سرطانی در ناحیۀ گردن. و قبلترش نوشته بودم: کودک پنجماهه. سپس دوره درمان یک سال به درازا کشید. در انتهای این رنجهای مجسم تنها نوشتهام: منجر به فوت. با چند حرف اضافه و فعل به هم ربطشان میدهم تا منظورم را رسانده باشم. مدارک را هم پیوست کردهام.

هیچ آغازی را نمیخواهم تمام کنم. هیچ ژست و ادایی ندارم. تنها و تنها توانش را ندارم. نامههای اداری را باید نوشت. مینویسم. ولی اینجا درون من که اداره نیست. دایری ندارد که بخواهد ادارهاش کند. آنجا که جواد از آیات سوره نجم میگوید من سرگردانتر میشوم. آنجا که حسین علیهالسلام دامنکشان میرود تا شمشیر بکشد که من اینجا آسوده بنویسم، ویران میشوم. پس از تو ای محبوب خدا، چه اهمیت دارد مرخصی بدون احتساب سنوات؟ چه جای محمدیوسف و پدر و مادرش؟

من اختیار همین منِ نصفهنیمه را دارم و میپندارم اگر همین الآن عاشورای 61 بود، بسیار بسیار بعید بود عابس باشم یا حبیب یا مسلم یا بُریر یا حر! برای حمایت از ابنزیاد و یزید هم بیرون نمیرفتم. یحتمل سلیمانوار روی تپه هم نمینشستم که دعا کنم خدا حسین علیهالسلام را یاری کند. هرگز برای تماشا هم نمیرفتم، چون اساساً این شکلی نیستم. شاید مثلاً داغ میکردم و چند تا حرف میزدم و میافتادم دست شرطهها. شاید هم نه، مینشستم مثل الآن تحلیل مینمودم: کمی حق به حکومت میدادم که برای حفظ نظم جامعه مجبور شده اخلالگران و لشگرکشان را گوشمالی کند؛ هرچند طرف آقازاده باشد. بعد از آن هم اگر میشنیدم چه بر سر حسین علیهالسلام و خانوادهاش و یارانش آوردند، میگفتم زیادهروی کردند، ولی چارهای هم نبوده. یکی از بهترین چیزهایی که در این عالم برای امثال من وجود دارد امامِ غایب است. بهترین امام امامِ شهید است، امامِ غایب است، امامِ بدون آزمون است.

اصلاً آن جماعتی که دور امام را حصار کشیدند اغلب جنگطلب نبودند. من خیلی جاها داد زدم. من خیلی جاها دنبال حقیقت بودم و هستم. دلم ناراحت بود و هست که محمدیوسف رفته، ولی طلبکار نیستم. بدهکار هم هستم. شرمنده هم هستم. شرمندهام که یکی خون قلبش را، ناموسش را، دار و ندارش را به میدان آورده و همه به تاراج رفته تا حرفش را به من برساند و مرا هدایت کند، آنوقت من بخواهم به او بگویم چرا به من چیزی ندادی. یک بار در آن دشواریها به همسر و بعد به علی کرمی گفتم امام برای هدایت آمده، مظهر اسم هادی خداست؛ نیامده صرفاً شفا بدهد. اگر داد که سپاسش، اگر نداد، بهتر از آن را داده: خداست که ورای چیزهاست. موحدان عمرها میگدازند و به گوهر توحید نمیرسند. بیا بپذیریم عالم گوگولیمگولی نیست. جهنم هست. خداوند در اقتدار کامل مالک همه چیزست. هیچ چیزی خارج از حکومتش نیست.

صد سال مردگی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَىٰ قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا

ارمیا حرف خدا را به بنی‌اسرائیل رساند: «کدام سرزمین بود که از بین بهترین سرزمین‌ها آن را برگزیدم و از بهترین محصولات در آن کاشتم و آن را از هر غریبه‌ای پاک نمودم؛ ولی او نافرمانی کرد و خُرنوب به بار آورد؟» قوم که پاسخی نداشتند ارمیا را به تمسخر گرفتند. ارمیا به خدا شکوه کرد. خداوند به ارمیا گفت: «آن سرزمین همان بیت‌المقدس و آن محصول همان بنی‌اسرائیل است که از هر غریبه پاک‌شان کردم و هر ستمگر را از ایشان دور، اما آنان پیمان‌شکنی کردند و سوی گناهان رفتند. پس در سرزمین‌شان کسی را چیره می‌کنم که خون‌شان بریزد، اموال‌شان بگیرد و اگر بگریند، حتی به خاطر گریه‌شان به آنان رحم نخواهم کرد و اگر دعا کنند، مستجاب‌شان نمی‌کنم. سرزمین‌شان را صد سال از هم می‌گسلم و سپس آباد می‌سازم.»

چون خردمندان بنی‌اسرائیل این کلمات را شنیدند، به سوی ارمیا نالیدند که ما گناهی نکرده‌ایم و از خدایت برای ما رحمت بخواه. ارمیا هفت روز روزه گرفت. پیامی نیامد. هفت روز دوم نیز خبری از وحی نشد. پس از پایان هفت روز سوم خداوند به ارمیا گفت از این کار دست بردار و تقدیر مرا بپذیر، وگرنه رویت را به پشتت برمی‌گردانم. به دانشمندان بنی‌اسرائیل نیز بگو گناه شما آن بود که بدی را دیدید و آن را زشت ندانستید.

بُختُ‌النَّصَّر بر آنان استیلا یافت و چنان رفتاری کرد که خداوند وعده داده بود. ارمیا با خود توشه‌ای از انجیر و آب‌میوه برداشت و از شهر بیرون شد. هنگامی که دیدگانش به سرزمین ویران و کشتگان قوم افتاد گفت: «چگونه خدا این‌ها را زنده می‌کند؟» درست یک‌صد سال مرد. بامدادان مرد و عصرگاهانِ صد سال بعد زنده شد. نخستین عضوی که از او زنده شد چشمانش بود. آن را به‌مانندِ پوستِ تخم مرغی گشود. «چه مقدار را سپری کردی؟» ارمیا گفت: «یک روز» و چون چشمش به مغرب افتاد گفت: «یا بخشی از یک روز». خداوند گفت: «صد سال! به غذا و نوشیدنی‌ات بنگر که سالم‌اند. ولی درازگوشَت از پسِ این صد سال مرده و پوسیده. زنده‌اش می‌کنیم و بر او استخوان و گوشت می‌رویانیم تا باور کنی زنده‌کردنِ ما را.» اکنون ارمیا به‌عینه دید خداوند بر هر چیزی تواناست.

 

بازنویسی روایت امام صادق علیه‌السلام ذیل آیه 259 بقره، تفسیر البرهان

 

ماجرای آن هست که  بر گذرگاه نیستی می‌گذشت

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَىٰ قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا[1]

 

بر مجمعی می‌گذشت که ویران بود. سقف‌هایش بر سرش، استخوان‌هایم خمیر. خدا نخواست آن را آباد ببیند. خدا به آبادی این مجمع علقه‌ای نداشت، که خدا متعلق به چیزی نیست و نیز آبادی و ویرانی در نظرش این‌گونه نیست که در ماست. «آنجا همه چیز خود خرابش زیباست.»[2] اینجا مدینه نیست که دینی و امری حاکم باشد، «گردهماییِ نیستی»‌ست و این شاید بهترین تعبیر فارسی برای «قریه و هی خاویه علی عروشها» باشد. این گذرنده از چه چیزِ این نیست‌سرا مضطرب شد که پرسید: «که این را بازمی‌سازد؟» عرش بر زمین افتاده و حتماً باید صد سال بر خرت بمیری تا بدانی خرابی آبادتر است، که اینجا باژگونه‌خانه‌ای‌ست و از این عکس جز آشنایان قرآن کسی سری درنمی‌آورد.

آن صوفی که گفت: «آن خیالاتی که دام اولیاست، عکس مه‌رویان بستان خداست»[3]؛ خود از واژه عکس چنین مرادی داشته، هرچند شاهدی بر این، در هیچ نقطه مثنوی نمی‌یابی. مه‌رویِ بستانِ خدا تنها از ولیِ خدا دل می‌برد. اما این مه‌رو را هم تنها ولی خدا می‌بیند، چون دیگران در ظاهرش فقط رنج و بلا دیده‌اند و از آن گریزانند. او که بلا و کرب را یک‌جا دید و به خدا پناه برد، به همین مه‌رو رسید و در دامش خرم شد. نه مگر چیزها در شدّت خود بازتابی ضد خود می‌یابند؟ همان‌گونه که شدت نور کورت می‌کند؛ زیرا اینجا مجال نور نیست و آن‌ها که کورند، در این دنیا از همه بهتر می‌بینند.

تو نگران این خوابیده بر خویش مباش. او در ذات خود غرقه است و خودت هم دیدی خداوند متعال به آن خاویه بر عروش کاری نداشت، از این رو که کمال در نیستی‌ست و آنکه در این عدمِ نسبی غوطه‌ور باشد، ورای ویرانی و آبادی‌ست. تو به غذایت بنگر که سالم است پس از صد سال. معنی چنین که غذایت را بخور و نوشیدنی‌ات را بنوش به شادی این اندوه که هستی و چاره‌ای جز بودن نداری، حتی اگر صد سال هم بمیری. تو زنده‌ای و آن خاویه بر عرش‌هایش عرش را به هم ریخته. حور لطمۀ او به صورت می‌زند. حور همان مه‌روست که دام ولی خدا نشده و در دام ولی خدا افتاده. چرا خود را نزند؟ دیگر با مرور بر پیکر زیر و رو شدۀ قریه، نگران زندگی نباش. خرت از این صد سال مرگی که بنا به تحیر تو از این خاویه بر سرش آمد، پوسید و استخوان شد و پوسید. خر مرد از این پرسش. بله. همه چیز در یک روز یا نیم‌روز اتفاق افتاد، ولی واقعیت این است که صد سال گذشت. صد سال کثرتی‌ست که ما را از آن یک روز دور کرده. خوابی مرگ‌آلود یا مرگی خواب‌آلود که صد سال به درازا کشیده. آسوده بخواب حالا که دانستی خدا بر همه چیز تواناست.

 

 


[1] بقره 259

[2]  منصور اوجی

[3]  مثنوی، دفتر اول

کتاب سفرنامه ناصرِ خسرو

 

کتاب آخری را که در بازگشت از عراق به صورت نرم‌افزاری می‌خواندم و می‌خوانم هنوز، «سفرنامه ناصرِ خسرو» است. اول اینکه کتاب دیجیتالی در این روزگار گرانی خودش غنیمتی‌ست، هرچند کتاب کاغذی لطفی دگر دارد. سفرنامه خودش عالمی جذاب و خواستنی‌ست که اگر با مطالب قوی همراه باشد، رسماً انسان را مسافرِ نشسته می‌کند! توصیفات ناصر از شهرها اغلب به کار عموم نمی‌آید و اگر نبود تعریف و تمجیدهای متعصبانِ خراسان‌پرستِ ادب پارسی، شاید این‌قدرها هم بر سر زبان‌ها نمی‌افتاد. گزارشی که می‌دهد بدون اطوار است. اتفاق‌ها تقریباً همگی بیرونی‌ست. بیشتر از اینکه به درد ادب‌دوستان بخورد، به کار مردم‌شناسان و معماران و جغرافیاپژوهان می‌خورد. تا اینجایی که من خواندم، هنوز لطف و ظرافت چشم‌گیری ندیده‌ام.

 

کتاب جستارهایی در ادبیات داستانی معاصر

 

شهریار زرشناس در «جستارهایی در ادبیات داستانی معاصر» گاهی یک‌طرفه به قاضی رفته، ولی در مجموع داده‌های بدی ندارد و حرفش هم خیلی بیراه نیست. نکته‌ای که به نظر من می‌رسد دو قضیه است. یکی اینکه زرشناس سرِ سلسله را می‌زند تا این جریان‌های ادبی و فرهنگیِ پاگرفته در جامعه نخبگانی نتواند زیاد خوش باشد و برای خودش طرفدار جذب کند. این به نظرم آن‌قدرها هم بد نیست. اما قضیه دوم که کار را خراب می‌کند، پرداخت سطحی و یک‌طرفه به تفکرات غیراسلامی‌ست. عیبِ کار آنجا پیدا می‌شود که مثلاً منِ نوعی بروم و دو خط واقعیتِ فروید و هگل و نیچه و رفقایشان را بخوانم و کم‌کم دستم بیاید با آن چیزی که امثال این آقای زرشناس می‌گوید فرق‌های اساسی دارد. حتی ممکن است تقصیر این آقا هم نباشد، ولی نگاهِ گذرا به مکاتب غربی عواقبی دارد که گریزان شدن اولینش است.

 

کتاب عقل سرخ

 

یکی دیگر از کتاب‌های این روزها «عقل سرخ» است که دکتر پورنامداریان درآورده. مقدمه‌اش به اندازه چند کتاب مطلب دارد. شهودِ بدونِ سند شیخ اشراق گاهی به داستان‌های سوررئال پهلو می‌زند. راستی، چگونه می‌توان با سقراط از ورای زمان مکالمه کرد و کیخسرو را بزرگ‌مردِ دین و دنیا دانست آن هم از روی مشاهده؟ از این عقل سرخ باز هم باید بنویسم به امید خدا، چون هنوز کامل نخواندمش.

کتاب قلعه حیوانات

 

«قلعه حیوانات» یا با وفاداری به ترجمه «مزرعه حیوانات»، مشحون از نکات بود. من اولش گمان کردم آغاز و انجام سوسیالیسم را می‌گوید، ولی ترجیح دادم بسطش بدهم به عقاید جبری بشر که درون این زمین دنبال استیفای خواست‌های درونی خود است. ما باید یک پایه‌ای را بپذیریم؛ اینکه «آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست». اما من این قصه را مکرر دیده‌ام. به قول زرین‌کوب تاریخ تکرار نمی‌شود، اشتباهات تکرار می‌شود. اگر یک مؤسس کار را خوب درمی‌آورد و در ادامه مکتب به انحراف می‌رود، معنی‌اش این نیست که مکتب مشکل داشته. آنتی‌تزها همیشه هم متعالی نیستند، گاه صرفاً از درِ سلب و نفی درمی‌آیند. منتظرند مکتب‌دار چیزی بگوید یا کاری کند و بدون حجتِ به‌دردبخور ردّش کنند و خبرشان سنتز تولید بشود.

در واقع جریان انتقال مکتب از نوک هرم به قاعده آن به‌درستی انجام نگرفته است. جریان انتقال آگاهی یک جریان هموارگی‌ست. درست نیست بنشینیم پیش خودمان بگوییم همه شیرفهم شدند، حالا دیگر بس است. مگر انسان تمام می‌شود که آگاهی‌رسانی تمام بشود؟ مگر شیطان رفت در اعماق جهنم و جزغاله شد که مثل بزغاله جست بزنیم و رها باشیم؟ در «قلعه حیونات» دیدم صاحب مکتب هر قدر هم فرزانه و کاربلد باشد، باید بکوشد با ابزارهای مختلف سطح فرهنگی و آگاهی اهالی شهر آرمانی خود را برتر کند تا در دام کودتاها و استحاله‌ها گرفتار نشود.

 

کتاب پیرمرد و دریا

 

«پیرمرد و دریا» محترم بود و واقعی. می‌گویند همینگوی شاعرانه می‌نویسد. در عین مختصر بودن نقصانی ندارد. یحتمل باید اثر را به زبان اصلی خواند تا از روح نوشتن بیشتر حظ برد. مسئله اینجاست که اگر همه زبانِ هم را می‌دانستیم، داد و قال‌ها بر سر شاهکارها فرومی‌نشست؛ چرا که دیگر ما خودمان را جر نمی‌دادیم که حافظ ما را چاک داده و غریبه‌ها با فارسی در آن جز ساقی و شراب و جهان گذران نمی‌دیدند. از امیرمؤمنان علیه‌السلام پرسیده شد کدام شاعر برتر؟ گفت همه در یک میدان اسب نتاخته‌اند که بگوییم کدام برتر.

یک مسئله زبان است. یعنی پس از کم‌شدن محتوا و خالی‌شدن مخ‌های نویسندگان از معنی، به هر دلیلی، رویشان را به ساختار و زبان برگردانده‌اند. حالا بحثِ اینکه نظریه‌پردازان زبانی چیز دیگری گفتند و بهره‌برداران برداشت سطحی خود را به کار بردند از حوصله‌ها بیرون است. مَخلَص که کتاب ارنست ما بدون پذیرش معاد چگونه می‌تواند زخم‌های روح را تسکین دهد؟ صِرفِ دلسوزی اشکبار پسرک برای پیرمرد و تحسین دیگر ماهی‌گیرها، چه آورده‌ای برای دست‌های خالی و تنِ زخم‌آلود صیاد دارد؟ جزای کوشش‌های بدون دستاورد این دنیا اگر وقوف به تعالی انسان و کاشت برای برداشت در سرای دیگر نباشد، به درد لای جرز هم نمی‌خورد.

 

کتاب لنگرگاهی در شن روان

 

درون روزهای پس از پسر، کتاب‌هایی هم خواندم. و چون نوشتن را بیش از خواندن دوست دارم و کمتر نوشته‌ای دیده‌ام که دلم را آن‌قدر ببرد که دست از قلم بکشم، از آن‌ها هم باید بنویسم.

کتاب «لنگرگاهی در شن روان» مجموعه سوگ‌نامه‌هایی‌ست که یک ایرانی از چند نویسنده خارجی جمع کرده و داغ های دل‌شان را به شکلی مکتوب درآورده. هم علی کرمی، که آن را مدت‌ها پیش از پرواز طفلک‌مان امانی داده بود، گفت و هم در مقدمه‌اش نوشته بود کسانی که فرزند دارند قصه «آکواریوم» را نخوانند. نخواندم تا اینکه بی‌فرزند شدم. پدر راوی بود و دختر نه‌ماهه‌اش ای‌تی‌آرتی گرفت و سه‌ماهه مُرد. گله‌ای از پزشکی در او نبود جز چند ناخرسندی از خوش‌باشی پرستاران. البته که تکان‌دهنده بود بلاهایی که در این مدت کوتاه بر سرشان آمد، ولیک عبرتی که برای من در آن بود درمان‌ناپذیری تومورهای این‌چنینی حتی در مرکز پزشکی دنیاست. چندی با این روایت مهیب به یاد روزهای رنج محمدیوسف‌مان سخت باریدم و دیگر چیزی نگویم. پیام پایانی نویسنده هم سخنی بود که جز دردکشیدگانش درنمی‌یابند؛ اینکه بیماری و مرگ دخترش هیچ پیامی برایش نداشته مگر مشاهدۀ رنجِ جانکاهِ هر دقیقه‌ای فرزندش. و ناشی از نادرستی برخی باورهای کاتب درباره هستی و خالق او می‌تواند باشد.

 

سفر دارد تمام می‌شود

 

 

قبل‌ترها که خیلی بیش سفر می‌رفتم، هر بار که برمی‌گشتم، این بیت‌های خودساخته را مرور می‌کردم: (هنوز نامده از ره سرِ سفر داری / از این مسافرت دائمی چه سر داری؟) یا (از ره نیامده داری سر سفر / داری سر کجا از این همه سفر؟) حالا هم دارم در راه بازگشت سفرنامه ناصرِ خسرو می‌خوانم. یک سال دور زده تا به بیت‌المقدس رسیده. پس از چهل سال مستی راه حج پیش گرفته و سرآخر به ضلالت اسماعیلی دچار شده.

من به کربلا رفتم و نجف و اندکی هم سامراء و کاظمین و البته مساجد کوفه و سهله که هر کدام قصه‌ای جدا دارند و عمری باشد، بریده‌هایی از آن‌ها خواهم نوشت. هر چه هست دوست دارم باز ساز سفر سازم و مالیخولیای سر را در سفر سر ببرم. کرونا ما را خانه‌نشین کرد و در ادامه‌اش بیماری پسرکم. ماه کوچولوی من رفت در خاک. هر کجای این خاک باشم دقیقه‌ای غفلت من را غصه‌دارش می‌کند.

 

 

پس از شد چهل روز

 

«شد چهل روز» را در اینستا هم نهادم و پشت‌بندش ندا، دختر عموم، پیام داد ناشکری نکن و یک‌عالمه کلمه دیگر مبنی بر کوشش. ما که می‌نویسیم مثلاً، می‌دانیم کسی نمی‌خواند و انتظاری هم نیست. حتی انتظاری نیست بخوانند، چه برسد که درست بخوانند. من غالب این‌گونه نوشته‌ها را که زیر موضوع سیاهه تنظیم کرده‌ام، برای گفت‌وگو با خودم طرح زده‌ام. جاذبه عکسی که علی پیرهادی برایم فرستاده بود مرا واداشت برایش بنویسم. عکس از مراسم عقد علی پیرهادی بود در مرداد ۱۳۹۸. چند روزی پس از عقد رسمی خودمان. دو ماه پس از مرگ تکان‌دهنده محمود من. حالتی از تفکر و خیرگی به درون در چهره‌ام پیداست که دوستش دارم. در جواب آن‌همه سائقه که در ساختار واژگانی تازیانه‌گون مرا نواخت، بی‌وقعی و لبخند برخورد هموارگی من است. کت پوشیده‌ام و پیراهن. همه‌اش به رنگ روشنایی. گاهی گمان می‌کنم نارسیس خود منم. از دیدن خودم و خواندن خودم بیش از هر چیز خرسندم. از خرسندی گذشته. تنها به همین قانع می‌شوم و در برابر کسانی که به هیچ چیزی قانع نمی‌شوند و می‌گویند این جواب سؤالم نیست، امتیازی این‌چنین دارم. عزیزانی که پندارند مرا چون از قدیم دیده‌اند، پس نیک می‌شناسندم، نیک خطا می‌کنند. همه این‌ها را بهانه می‌کنم تا از خودم بنویسم. اگر تو را مدرک دکترای فلان و داشتن بهمان چیز و چه‌می‌دانم‌های دیگر خوش می‌کند، مرا جز خلوت پرهیاهوی خودم رام نمی‌کند. پس چگونه می‌توانی بگویی من نمی‌کوشم؟ من در این زمین می‌کارم و پروردگارم مرا از این منع نکرده. به‌یقین می‌توان گفت همه حرف‌ها درست است، به شرطی که در جای خودش گفته شود. در جهان بی‌قیدیِ درون نمی‌توان کسی را از چیزی نهی کرد که خداوند آن را ناروا نکرده. شور و اشتیاق درون، در فورانِ خودش انسان را غمگین می‌کند. غمِ اینکه نمی‌تواند از این خانه استخوانی بیرون بپرد. ساعتی تفکر از عمری تعبد و کوشش‌های خشک برتر است. مرد باید که کوه ضخیم باشد. تفکر برای من خلوت‌نویسی‌ست. منعم کنید اگر، می‌نویسم و نشان‌تان نمی‌دهم؛ چنان‌چه بسیار نوشته‌ام و ندیده‌اید.

 

خستگی‌های زیارت پنج امام

 

شب قبلش هم مثل آدم استراحتی نکردیم و از چهار صبح تا نه شب در اتوبوس از کربلا تا سامراء و کاظمین و نجف دویدیم. سامراء در یک‌ساعتی ترکیه است و حملات جدید این ابله آنجا را نظامی‌تر از پیش هم کرده. یعنی می‌شود شیعه یک‌دل شود و خانه امام زمانش را امن و آباد کند یا باید عسکریین پادگانی بماند؟ در کاظمین هم گیر و گور و خشونت بازرسان زیاد است و ورود گوشی کاملاً ممنوع. به جایش حال خود زیارت‌گاه‌ها به رغم ضیغ زمان، باورنکردنی خوش و آسمانی‌ست. باز دل من در سامراء ماند.