دستدستی که سر دوست به باد آورده
امروز پس از ماهها دستدست کردن برای ثبت درخواست مرخصی بدون سنوات، سرآخر انجامش دادم. متن درخواست را که مینوشتم میرفتم در روزهای مرکز طبی؛ در روزهای اشکبار و بهتانگیز بیماری. در آن ایام که هر روز خبری بدتر به گوش میرسید. بدترین چیزی که را میشود شنید میشنیدیم. دشوارترین تصویری را که میشد تصور کرد میدیدیم. مینوشتم از تیر ماه 1400 و با خود میگفتم من برای تو ای عضو کمیته بررسی موارد خاص، که خدات به هیچ عارضه دردمند مکند، یک کلمه مینویسم: سرطان. یک واژه مینویسم: گردن. و یک لغت مینگارم: توده. و اینها را به هم متصل میکنم: تودۀ سرطانی در ناحیۀ گردن. و قبلترش نوشته بودم: کودک پنجماهه. سپس دوره درمان یک سال به درازا کشید. در انتهای این رنجهای مجسم تنها نوشتهام: منجر به فوت. با چند حرف اضافه و فعل به هم ربطشان میدهم تا منظورم را رسانده باشم. مدارک را هم پیوست کردهام.
هیچ آغازی را نمیخواهم تمام کنم. هیچ ژست و ادایی ندارم. تنها و تنها توانش را ندارم. نامههای اداری را باید نوشت. مینویسم. ولی اینجا درون من که اداره نیست. دایری ندارد که بخواهد ادارهاش کند. آنجا که جواد از آیات سوره نجم میگوید من سرگردانتر میشوم. آنجا که حسین علیهالسلام دامنکشان میرود تا شمشیر بکشد که من اینجا آسوده بنویسم، ویران میشوم. پس از تو ای محبوب خدا، چه اهمیت دارد مرخصی بدون احتساب سنوات؟ چه جای محمدیوسف و پدر و مادرش؟
من اختیار همین منِ نصفهنیمه را دارم و میپندارم اگر همین الآن عاشورای 61 بود، بسیار بسیار بعید بود عابس باشم یا حبیب یا مسلم یا بُریر یا حر! برای حمایت از ابنزیاد و یزید هم بیرون نمیرفتم. یحتمل سلیمانوار روی تپه هم نمینشستم که دعا کنم خدا حسین علیهالسلام را یاری کند. هرگز برای تماشا هم نمیرفتم، چون اساساً این شکلی نیستم. شاید مثلاً داغ میکردم و چند تا حرف میزدم و میافتادم دست شرطهها. شاید هم نه، مینشستم مثل الآن تحلیل مینمودم: کمی حق به حکومت میدادم که برای حفظ نظم جامعه مجبور شده اخلالگران و لشگرکشان را گوشمالی کند؛ هرچند طرف آقازاده باشد. بعد از آن هم اگر میشنیدم چه بر سر حسین علیهالسلام و خانوادهاش و یارانش آوردند، میگفتم زیادهروی کردند، ولی چارهای هم نبوده. یکی از بهترین چیزهایی که در این عالم برای امثال من وجود دارد امامِ غایب است. بهترین امام امامِ شهید است، امامِ غایب است، امامِ بدون آزمون است.
اصلاً آن جماعتی که دور امام را حصار کشیدند اغلب جنگطلب نبودند. من خیلی جاها داد زدم. من خیلی جاها دنبال حقیقت بودم و هستم. دلم ناراحت بود و هست که محمدیوسف رفته، ولی طلبکار نیستم. بدهکار هم هستم. شرمنده هم هستم. شرمندهام که یکی خون قلبش را، ناموسش را، دار و ندارش را به میدان آورده و همه به تاراج رفته تا حرفش را به من برساند و مرا هدایت کند، آنوقت من بخواهم به او بگویم چرا به من چیزی ندادی. یک بار در آن دشواریها به همسر و بعد به علی کرمی گفتم امام برای هدایت آمده، مظهر اسم هادی خداست؛ نیامده صرفاً شفا بدهد. اگر داد که سپاسش، اگر نداد، بهتر از آن را داده: خداست که ورای چیزهاست. موحدان عمرها میگدازند و به گوهر توحید نمیرسند. بیا بپذیریم عالم گوگولیمگولی نیست. جهنم هست. خداوند در اقتدار کامل مالک همه چیزست. هیچ چیزی خارج از حکومتش نیست.