ماجرای آن هست که بر گذرگاه نیستی میگذشت
بسم الله الرحمن الرحیم
أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَىٰ قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا[1]
بر مجمعی میگذشت که ویران بود. سقفهایش بر سرش، استخوانهایم خمیر. خدا نخواست آن را آباد ببیند. خدا به آبادی این مجمع علقهای نداشت، که خدا متعلق به چیزی نیست و نیز آبادی و ویرانی در نظرش اینگونه نیست که در ماست. «آنجا همه چیز خود خرابش زیباست.»[2] اینجا مدینه نیست که دینی و امری حاکم باشد، «گردهماییِ نیستی»ست و این شاید بهترین تعبیر فارسی برای «قریه و هی خاویه علی عروشها» باشد. این گذرنده از چه چیزِ این نیستسرا مضطرب شد که پرسید: «که این را بازمیسازد؟» عرش بر زمین افتاده و حتماً باید صد سال بر خرت بمیری تا بدانی خرابی آبادتر است، که اینجا باژگونهخانهایست و از این عکس جز آشنایان قرآن کسی سری درنمیآورد.
آن صوفی که گفت: «آن خیالاتی که دام اولیاست، عکس مهرویان بستان خداست»[3]؛ خود از واژه عکس چنین مرادی داشته، هرچند شاهدی بر این، در هیچ نقطه مثنوی نمییابی. مهرویِ بستانِ خدا تنها از ولیِ خدا دل میبرد. اما این مهرو را هم تنها ولی خدا میبیند، چون دیگران در ظاهرش فقط رنج و بلا دیدهاند و از آن گریزانند. او که بلا و کرب را یکجا دید و به خدا پناه برد، به همین مهرو رسید و در دامش خرم شد. نه مگر چیزها در شدّت خود بازتابی ضد خود مییابند؟ همانگونه که شدت نور کورت میکند؛ زیرا اینجا مجال نور نیست و آنها که کورند، در این دنیا از همه بهتر میبینند.
تو نگران این خوابیده بر خویش مباش. او در ذات خود غرقه است و خودت هم دیدی خداوند متعال به آن خاویه بر عروش کاری نداشت، از این رو که کمال در نیستیست و آنکه در این عدمِ نسبی غوطهور باشد، ورای ویرانی و آبادیست. تو به غذایت بنگر که سالم است پس از صد سال. معنی چنین که غذایت را بخور و نوشیدنیات را بنوش به شادی این اندوه که هستی و چارهای جز بودن نداری، حتی اگر صد سال هم بمیری. تو زندهای و آن خاویه بر عرشهایش عرش را به هم ریخته. حور لطمۀ او به صورت میزند. حور همان مهروست که دام ولی خدا نشده و در دام ولی خدا افتاده. چرا خود را نزند؟ دیگر با مرور بر پیکر زیر و رو شدۀ قریه، نگران زندگی نباش. خرت از این صد سال مرگی که بنا به تحیر تو از این خاویه بر سرش آمد، پوسید و استخوان شد و پوسید. خر مرد از این پرسش. بله. همه چیز در یک روز یا نیمروز اتفاق افتاد، ولی واقعیت این است که صد سال گذشت. صد سال کثرتیست که ما را از آن یک روز دور کرده. خوابی مرگآلود یا مرگی خوابآلود که صد سال به درازا کشیده. آسوده بخواب حالا که دانستی خدا بر همه چیز تواناست.
[1] بقره 259
[2] منصور اوجی
[3] مثنوی، دفتر اول