نامه‌ای به محبوب

 

 

نامه را به نزدیکانی می‌نویسند که از آدمی دورند. من برای توجیه این نوشتن جملاتی را پیش چشمم می‌آورم که در لحظات کوتاه خلوت‌مان از مغزم عبور می‌کند: من هنوز تو را نشناخته‌ام. و افسوس می‌خورم از میان همه دقیقه‌هایی که می‌توانستم با تو بگذرانم، با اندوه زیاد تو را درنیافته‌ام. تو را چگونه دریافته بودم؟ تو همان اندوه مقدس من بودی. نمی‌گویم غم، چرا که اندوه گویی به خاطر کثرت لفظ، کثرت معنی را نیز در خود نهفته دارد. انگار اندوهی که از تو به یادگار دارم هیچ خدشه‌پذیر نیست. من در شادترین ثانیه‌های چشمانت هم با تبحری خاص چشمکِ غم را در منتهای روح مبارکت درمی‌یابم. و می‌نشینم به پرستشش. چرا جویای اندوهم در تو در حالی که شور و طراوت در تو بسیار بیش از هر چیزی است؟

دور می‌روم و از قصدم دور می‌افتم. دیرزمانی است ما در بهتی گنگ گیج می‌خوریم. این طفل گونه‌ای مبتلاست که هیچ چیزی مطابق واقعیت نیست. خود را به هزار کوچه می‌زنیم تا باور نکنیم. آن‌قدر خودش زنده است و روحیه و حیات دارد که دل‌مان راضی می‌شود بگوییم این چه دروغی‌ست تحویل‌مان داده‌اند. در میان این کابوس من انگار می‌کنم این پسر ما را یک‌تنه مهیای دیدار خداوند می‌کند. به پاس همت این فرزند یک‌ساله‌مان تمام نیرویم را به پایش می‌ریزم تا آنی بخندد. اما بیش از آنکه بخواهم به این کودک خدمت کنم، وجودم طالب خدمت به توست. چیز زیادی از این عالم طلب نداشتم. همان کم‌ذره را هم رها کرده‌ام. یاد داری می‌گفتمت غیر از تو در این عالم کاری ندارم؟ حرف خودِ عمل است. هر کس حرف و عملش نزدیک‌تر خداتر! مگر خودت از کن‌فیکون چیزها نگفتی؟ ما بی اطوار عارفان به حقایقی از معارف دست رسانده‌ایم. برکات این مائدهٔ آسمانی تمام‌شدنی نیست. الحمدلله رب العالمین.

روانی پسندیده در دست نیست

.   می‌شود بابت هر شدن و نشدنی شاد و غمگین بود، اما سایرِ ابدیت چنان مبهوت است که دستش به هیچ کاری نمی‌رود. من به پرستشِ بیت حافظ مشغولم، تو را نمی‌دانم: «چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است؟ چو بر صحیفهٔ هستی رقم نخواهد ماند». اندوه‌ها یکی پس از دیگری به روانم واریز می‌شوند. شادی من بیشتر بابت همین واریزی‌هاست. وقتی پیامک واریزی‌اش برایم می‌آید دلم گرم می‌شود. ساناز با تماشای حال امشبم دلداری‌ام می‌دهد. می‌گوید ناراحتی؟ می‌گویم گیجم، من خیلی احساساتی‌ام، دلم می‌خواهد گریه کنم.

نمی‌دانم فرصتم در این دنیا کی به پایان می‌رسد. دیروز با شاه و محسن و جواد در جلسه‌ای بودم که برای خودشان راهی مطلوب بود. شاه پرسید انگیزه پیدا کردی؟ گفتم من هیچ‌وقت انگیزه ندارم. کدام قله را می‌خواهم فتح کنم که دست از قدم‌زدن هم برداشته‌ام؟ عجیب است که شگفت‌آورترین خیال‌های مغز ما در عمل پوچی بی‌پایان‌اند. من نای نیل به هیچ منصب و عنوانی ندارم. حتی اینکه چیزی از خودم بر جای بگذارم. بر هر چه کمال است نفرین. بطالت از هر چیزی ستایش‌برانگیزتر است. آن‌قدر تو را در خاطر دارم وقت‌هایی که حرف‌های عالی و حرکت‌های خاص با آن بیان مسحورکننده‌ات آمیخته می‌شد. غروبی که راهی جمکران بودیم و می‌گفتی هر ادعایی کنی پرچمش را به دستت می‌دهند. دادند؟

من پرچم را به دست باد داده‌ام و از معاد فریاد برآورده‌ام. لحظه‌ای که محمدیوسف را تماشا می‌کنم دلم هیچ طلبی از دنیا ندارد. دلم آتش می‌گیرد از تماشای لب‌زدنش و صدایی ندادنش. یک نیستان اشک دارم پشت پلک‌هایم. ما در تنها نقطهٔ قابل زیست این کیهان گیر افتاده‌ایم. می‌خواهم از این زندان فرار کنم. اما به کجا؟ به وحدانیت معبودمان سوگند دردی از این عظیم‌تر نمی‌توان ترسیم کرد. مسافری می‌گفت اگر دور میزی همه انسان‌ها را جمع کنند و هر کس غمش را به دستش گرفته باشد، آن قدر تماشای غم‌های دیگران برایش صعب است که غمش را دودستی می‌گیرد و از آن مجلس می‌گریزد.

در این تعبیر شاعرانه حکمتی شگفت نهفته است. اندوه هر آدمی مناسب خود اوست و قرار است او را رشد بدهد. به درد بقیه نمی‌خورد. شاید از همین بابت هم باشد که می‌گویند غمت را برای دیگران بازگو نکن.

بر بام خانه پدر همراه طفل زبان‌بسته‌مان ایستاده‌ایم به دیدار آتش‌بازی ساعت بیست و یک بیست و یکم بهمن ماه. ساناز غمگینی‌ام را درمی‌یابد. لب بسته‌ام و تنها با این طفل بی‌زبان مشغولم. اشک زندانی ابد پلک من است. می‌گوید خدا را شکر دوستانت سر و سامان می‌گیرند. خوب نیست آدم تنها بماند. چقدر واقعی است این همسر. واقعی می‌گویم: با وضعی که آقایان درست کرده‌اند، تأهل کار دشواری است. کمی از دوستان می‌گویم و می‌افزایم همین یک سال خودمان را ببین. تا کی می‌خواهد این‌گونه باشد؟ آسمان‌های دور پر از نورهای انفجاری است. از اطراف افغان الله اکبر به گوش می‌رسد. روزی مسعود به سیدمسعود گفت غار سراغ نداری؟ سید نهیش کرد. من فقط نگاه می‌کنم و نمی‌توانم در جایگاه داوری بنشینم. منتظرم تا روز قیامت من هم برسد. 

 

گورگردی - نازیدن به بزم محبت

 

 

    تنها به حرمتِ قولی که امشب از من گرفتی. وگرنه در پلاسِ مندرسِ این عالمِ کم، نمی‌بینم حجتی بر ماندن. ما غارنشینانِ قرنِ جدید، روزی پس از دقیانوس سکه‌هامان را به کف می‌گیریم و مهیب و مقدسِ کوچه و بازار خواهیم شد. دلگیرم مهربان! دلگیرم از ماندن در غربتِ بی‌وصفِ این سنگستان. دلگیرم مهربان! دلگیرم از حکاکیِ نقشِ شیرین و خسرو به سکوتستان بیستونِ معیشت. دلگیرم مهربان! دلگیرم از تکبرِ خواجه‌نصیری در سر به فلک کشیدگانِ قلاعِ اسماعیلیان. از میکده‌ای که ما بی‌کسان و بی‌مرادان لب به باده‌ای نزدیمش، بیرون‌تر و بی‌اوتر، آسمان‌های ولایتِ جانی‌ست متحد الالوان، که کلمه‌ای در خورِ روحِ نابیوسیده‌مان دارد. بر زمینی قدم می‌زنیم که شما نیز در آن گرچه قدیم نیستید، مقیمید. زمین، میراثِ موعودِ مصحفِ شریف به عبادِ صالح است، که در همه‌جا آن را نگاشته‌اند، چه در ذکر چه در زبور. عبادت چیست؟ به مقدسات و نوامیسِ الهی سوگند که جز راست نگفت محمد بن عبداللّه. ما قانع به نه جزءِ عبادت نیستیم. ما مدعیِ عمل به تکلیف نیستیم. ما هرچه خوب هرچه بد، منافقانِ روزگاریم. نعرهٔ دین نمی‌زنیم و نانِ دین به دندان نمی‌کشیم. ای دوستان! ای رفیقانِ یک پلکی دهر! بس است شاعر! سحر به خیر.

 

سه‌شنبه سوم شهریور نودوچهار 04:48

 

 

گورگردی - نوشداروی پس و پیش

 

 

می‌گویند خستگی. اما برادر جان! آنکه عازمِ ابد است، نمی‌داند چیست خستگی. آنکه به نتیجه می‌نگرد، حتی اگر پیروز هم شود خسته است. بارها با تو گفتم عزیزم! گفتم که اگر بجنگم و پیروز هم شوم ذوقی نخواهم کرد. این از سردی و بی‌احساسی‌ام نیست. قبول دارم گاهی چونان سنگم. می‌پذیرم. در وجودم کوهستانی ضخیم یافته‌ام. هر بانگ که می‌زنم، خود پژواکش را می‌شنوم و از بیمِ بازخوردش بر خود می‌لرزم. و باز فریاد می‌زنم تا از حجمِ جانکاهِ غربت بکاهم، و تکرار و تکرار. شاعر با تکرارها شاعری می‌کند. وزن و قافیه و ردیف و سجع و موسیقیِ بیرونی و درونی. مهربان! خرسند باش. که خدا سینه‌ات را برای پذیرایی از حق گشاده کرده. قدر بدان این نعمتِ بزرگ را. تو عاملی به شریفهٔ «الذین یستمعون القول و فیتبعون احسنه أولئک الذین هداهم اللّه و أولئک هم أولو الألباب.» برای شاعر نیز دعا کن گاه. درست لحظه‌ای که در تنهاییِ مقدست نوری بر دلت تابید و سر نهادی به حق و اللّه، یک آه بکش و ثوابکی به روانِ نژندِ شاعرِ آذری‌ات روانه کن.

 

 

یکشنبه هشتم شهریور نودوچهار

به علی

 

قاعده مغز من همین بوده که همیشه دیرتر فاجعه‌ها را درمی‌یافته‌ام. امروز در همان کشوی سمت راست گوشی‌ام که برایت شگفتی‌آور بود می‌خواندم که مغز انسان قابلیتی دارد که تصاویر پراکنده اطراف را پانزده ثانیه دیرتر و تحلیل‌شده درمی‌یابد. با این توانایی مغز ماست که از این‌همه ازدحام بصری دور و برمان زیاده رنجه نمی‌شویم. زمین مهدی است که ما در هیچ‌آباد کیهان به‌آسایش در آن خفت و خور داریم. شاید زندگی در همین زمین است که این‌قدر من را غافل کرده است. صفحه‌ای در روان من است که میان آنچه روی می‌دهد و آنچه در مغزم منعکس می‌شود حائل می‌شود.

مغز من وقتی شبیر را از دست داد در خیال غرق شد. و وقتی محمود رفت دامنه زندگی را تا ابد دید. ولی بی‌سود بود. در روزهای بعد کم‌کم گرد اندوه در پایم نشست کرد. نشستم پای بیهودگی‌های خویش. تو روزی که شبیر من را درگیر خود کرده بود پناهم بودی. و با کوچ محمود شبیر سراغم آمد. حالا تو می‌خواهی بروی و من این فاجعه را باور نمی‌کنم. نمی‌گویم که زهرمارت باشم. می‌دانم خیلی پیش‌ترها حتی به من هم گفته بودی برویم در اقصای عالم و برای مقاومت چیزهایی بسازیم. سربازی منعت کرد. و اکنون که این حصر تو را، ای همچون غزالان نوزاد خارج از دست و پیش‌یابی، رها کرده، زود سخن از رفتار می‌زنی. بزن. به‌آخر هر کس در مزار خویش می‌خوابد. و گفته‌اند آنچه دیر از همه می‌گسلد رشته رفاقت است.

 

 

این اعتراف از نهان قلب من برمی‌خیزد که تو گرچه قدیمی‌ترین رفیق نیستی، نزدیک‌ترین عزیز منی. من نیز به گفت خودت صمیمی‌ترین دوستت هستم و البته قدمت دیگران را ندارم. اگر پا در بند بیماری این پسر نبودم، پابه‌پایت در هوایت می‌آمدم. من همیشه بسته‌ات بودم و هستم. هر گاه پیشنهادی دادی با سر آمدم. نگاه نکردم به پیش و پسش. تأهل این جبر را آورد که هر روز هرروزینه‌ای باید و باز کرونا به ویرانی گردشگری و ربط فرسنگ و ما کمکی ناجوانمردانه کرد. آن موقع که از سعدی می‌خواندم «من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم» و صائب خضر را ملامت می‌کرد که «بهار عمر ملاقات دوستداران است / چه حظ بَرَد خَضِر از عمر جاودان تنها؟»، گمان نمی‌کردم تجربه زیسته این شعرا مرا هم در بر بگیرد. گرفت.

بارها گرفت. مولوی از فراق شمس در صلاح‌الدین زرکوب آویخت و باز از مرگ زرکوب پیر قونیه دامن حسام‌الدین چلبی را درگرفت. خودش که مُرد، بر حسام چه گذشت. سخت و بسیار سخت. ولی گذشت. رفتن همان مرگ است. امیرالمؤمنین علیه‌السلام برای تسلیت خانواده‌ای گفت این عزیز شما به سفری رفته؛ اگر برنگردد، شما نیز سوی او می‌کوچید. می‌گذرد. زندگی در هر سطح و کیفیتی می‌گذرد. مهم این است که بگذرد. اگر در این گذر تویی در کار نبود، من بسیار چیزها را از کف داده بودم. تو راستی زندگی می‌کنی در هر طوری. تازه هستی و هر بار چیزی نو داری. صفت خلاق و بدیع در تو گرفته. من چیزی از این‌ها کم دارم و این است که حالا که دیدمت دیگر دشواری دوچندان است. دیگر نباید بگوییم دیگر. دیگر گفتن کار نومیدان از رحمت خداست.

حرف‌ها فراوان و واژه‌ها کم است. من کسان زیادی را در کنار خود دیدم و دل بستم و گسستند. دیشب تلخ بود، ولی من همچنان همان غافل کلیله‌ام که شیر در بالای چاه مترصد اوست و تمساح پایین چاه در استقبالش و دو موش سیاه و سپید طناب پوسیده‌ای را که او از آن آویخته می‌جوند و غافل دل در عسلی بسته که از کندوی دیوارۀ چاه برمی‌دارد. برمی‌دارم از هم‌نشینی با تو جرعه‌جرعه عسل و هیچ نمی‌خواهم باور کنم شیر و اژدها و موشی که همدست تو را می‌برند. تلخ بود چون بود امام صادق علیه‌السلام فرموده باشد اگر هر کس در شرق و غرب عالم باشد بمیرد، غمی ندارم تا قرآن با من است. در درستی این تصمیم ریبی نیست. ماندن و ساختن هم بر ما کارا نیست. محل بحث نیست. توهمات مخ من می‌گوید شاید فلان بشود، شاید بهمان بشود، شاید نرود، شاید چیزی به بندش بکشد. تو؟ هرگز. من هنوز ندیدم چیزی تو را به بند بکشد جز خودم! حالا هم ابداً در بند نمی‌کشمت. بندی در گردنم بینداز و ببرم. این قلب ما که گفته‌اند میان انگشتان خداوند است و می‌چرخاندش، اسبابی دارد. سبب تقلب من هم شدی تو علی عزیزم. اگرچند هنوز در مخیله‌ام مانند همان شوخی‌های تمام‌نشدنی‌مان است. متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها.