تنها به حرمتِ قولی که امشب از من گرفتی. وگرنه در پلاسِ مندرسِ این عالمِ کم، نمی‌بینم حجتی بر ماندن. ما غارنشینانِ قرنِ جدید، روزی پس از دقیانوس سکه‌هامان را به کف می‌گیریم و مهیب و مقدسِ کوچه و بازار خواهیم شد. دلگیرم مهربان! دلگیرم از ماندن در غربتِ بی‌وصفِ این سنگستان. دلگیرم مهربان! دلگیرم از حکاکیِ نقشِ شیرین و خسرو به سکوتستان بیستونِ معیشت. دلگیرم مهربان! دلگیرم از تکبرِ خواجه‌نصیری در سر به فلک کشیدگانِ قلاعِ اسماعیلیان. از میکده‌ای که ما بی‌کسان و بی‌مرادان لب به باده‌ای نزدیمش، بیرون‌تر و بی‌اوتر، آسمان‌های ولایتِ جانی‌ست متحد الالوان، که کلمه‌ای در خورِ روحِ نابیوسیده‌مان دارد. بر زمینی قدم می‌زنیم که شما نیز در آن گرچه قدیم نیستید، مقیمید. زمین، میراثِ موعودِ مصحفِ شریف به عبادِ صالح است، که در همه‌جا آن را نگاشته‌اند، چه در ذکر چه در زبور. عبادت چیست؟ به مقدسات و نوامیسِ الهی سوگند که جز راست نگفت محمد بن عبداللّه. ما قانع به نه جزءِ عبادت نیستیم. ما مدعیِ عمل به تکلیف نیستیم. ما هرچه خوب هرچه بد، منافقانِ روزگاریم. نعرهٔ دین نمی‌زنیم و نانِ دین به دندان نمی‌کشیم. ای دوستان! ای رفیقانِ یک پلکی دهر! بس است شاعر! سحر به خیر.

 

سه‌شنبه سوم شهریور نودوچهار 04:48