روزگار کوتوله‌های نفهم

 

 

سعدی حکایتی در گلستان دارد که به این بیت ختم می‌شود:
اشتر به شعر عرب، در حالت است و طرب
گر طبع نیست تو را، کژطبع جانوری
وزن عروضی خاص این بیت ذهنم را به تگاپو انداخت که آیا سابقه‌ای در ادبیات فارسی دارد یا نه. هرچند عروض عرب مانند عروض فارسی این‌همه ریاضیاتی و هندسی و آینه‌وار نیست، به نظرم این وزن در شعر عرب کاربرد دارد تا فارسی. من که هر چه مغزم را شخم زدم چیزی نیافتم. سرآخر علامه جلیل‌القدر، حکیم دهر دون‌پرور، حضرت گوگل علیه‌الرحمه یارم شد تا بیتی منسوب به خاقانی را در این وزن یافتم:
دیری‌ست تا ز جهان یاری همی‌طلبم
برتر ز طالع خود کاری همی‌طلبم
حالیا ندانم این بیت مطلع قصیده‌ای‌ست یا تک‌بیتی رها. محض رضای خدا باید سری هم به دیوان خاقانی بزنم. حتی یک جایی نوشته بود امیرخسرو دهلوی هم در این وزن یک قصیده گفته. این رسانه‌های جدید زایشگاه تنبلی و توهم سواد است. متولدانش دریایی با عمق یک بند انگشتند. بیایید نام این عصر را روزگار کوتوله‌های نفهم بگذاریم!

 

 

عرفان و سیاست ۲

مولوی در ارتباط به حدیث «الناس علی دین ملوکهم» می‌گوید:

 

زانکه لطف شاه خوب باخبر

کرده است اندر همه ارکان اثر

 

خوی شاهان در رعیت جا كند

چرخ اخضر خاك را خضرا كند

 

شه چو حوضی دان و هر سو دوله‌ها

وز همه آب روان چون لوله‌ها

 

آبِ روح شاه اگر شیرین بود

جمله جوها پر ز آب خوش شود

 

زین‌كه رعیت دین شه دارند و بس

این چنین فرمود سلطان عبس

 

شاه را باید كه باشد خوی رب

رحمت او سبق گیرد بر غضب

 

شاه آن باشد كه از خود شه بود

نی به لشكرها و مخزن شه شود

 

(مثنوی، دفتر دوم)

 

همچنین راجع به شأن سیاسی انبیا می‌گوید:

 

چون خدا اندر نیاید در عیان

نایب حقند این پیغمبران

 

نی غلط گفتم، كه نایب بی‌منوب

گر دو پنداری، قبیح آید، نه خوب

 

(مثنوی، دفتر اول)

 

او معتقد به کثرت‌گرایی، تساهل و تسامح است:

 

اختلاف خلق از نام افتاد

چون به معنی رفت آرام افتاد

 

چون اختلافات را ناشی از تنازلات این عالم می‌داند: 

 

چون که بی‌رنگی اسیر رنگ شد

موسی‌ای با موسی‌ای در جنگ شد

 

جالب اینجاست که بخش قابل توجهی از تمثیل‌های مولوی چندشخصیتی است. در اندیشه سیاسی او جایی برای تعصب و سخت‌گیری وجود ندارد:

 

سخت‌گیری و تعصب خامی است

تا جنینی، کار خون‌آشامی است

 

عرفان مد نظرش وحدت رهبری در جامعه را مورد توجه قرار می‌دهد:

 

از الوهیت زند در جاه لاف

طامع شرکت کجا باشد معاف

 

صد خورنده گنجد اندر گرد خوان

دو ریاست‌جو نگنجد در جهان

 

تفکر مولانا به‌دور از تحجر، تعصب و دگم‌اندیشی بود و مطلق‌اندیشی را رد می‌کرد

 

چیز مطلق نیست زین‌ها هیچ چیز

شر مطلق نیست زین‌ها هیچ چیز

یا

پس بدِ مطلق نباشد در جهان

بد به نسبت باشد، این را هم بدان

 

او تفاوت در باور،  عقیده و سلوک را امر طبیعی می‌دانست:

 

هرکسی را سیرتی بنهاده‌ایم

هرکسی را اصطلاحی داده‌ایم

 

بدین اساس مولوی از استبداد و بودن قدرت در دست دیکتاتورها چنین شکایت نموده و معایب و آلام آن را چنین گوشزد می‌کند:

 

چون که حکم اندر کف رندان بود

لاجرم ذوالنون در زندان بود

 

چون قلم در دست غداری بود

بی‌گمان منصور بر داری بود

 

چون سفیهان راست این کار و کیا

لازم آمد یقتلون الانبیا

 

یوسفان از مکر اخوان در چه‌اند

کز حسد یوسف به گرگان می‌دهند

 

آن‌چنان که در ابیات بالا آمده، در اندیشه مولانا اگر حکومت به دست انسان‌های جاهل، ظالم و غدار بیفتد، بدون شک انسان‌هایی مثل ذوالنون در زندان و منصور حلاج به سر دار آویخته‌اند و اگر سفیهان نادان بر سر اریکه قدرت نشسته باشند، قتل انبیا و صالحان امری حتمی است.

نکته در خور توجه در این ابیات این‌جاست که زاویه دید مولوی درباره قضایا، فقیهانه محض نیست. در تاریخ آمده، منصور حلاج که از صوفیان بزرگ بود، با حکم قضات کشته شد. قضاوت که از لوازم اصلی حکومت است، چنان‌چه به دست ناصالحان افتد، چندصدایی در جامعه خاموش می‌شود. البته درباره حسین حلاج نظرات گوناگونی مطرح است، ولی به نظر می‌رسد مراد مولوی در این ابیات از میان رفتن صالحان به دست فاسقانی باشد که لیاقت حکومت و قضاوت را ندارند.

از سوی دیگر با این‌‌که مولانا مانند سایر عرفا، حاکمیت ایده‌آل و حکومت مشروع را حکومت انسان کامل می‌دانست که شامل انبیا و اولیای الهی می‌شود؛ با آن‌همه، در اندیشه سیاسی مولانا ریشه‌هایی از مؤلفه‌های مردم‌سالارانه دیده می‌شود؛ تکثرگرایی، فرهنگ تساهل و تسامح، ضدیت با تعصب و مطلق‌گرایی، آزادی انتخاب، انتقاد از حکام، مثال‌هایی از آن است.

 

دوست‌داشتنی‌های ادبیاتی‌ام، شأن نزول غزل به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین

 

 

مولانا زمانی ‌که ظروف زرین و طعام رنگین را بر سر سفره معین‌الدین پروانه، وزیر سلجوقی، می‌بیند، لب به طعام نمی‌زند و می‌گوید: طعام مكروه را در ظرف مكروه نهاده، در پیشِ مردان آوردن از دینِ مصلحت دور است و از مذهبِ مروت بیرون؛ ولِله الحمد كه ما را از این كاسه‌ها و كیسه‌ها فراغت كلی بخشیده‌اند و سیر و سیراب گردانیده؛ همانا كه به سماع برخاسته، این غزل را فرمود:

به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین

نه بدان كیسه پر زر نه بدین كاسه زرین

 

 

دوست‌داشتنی‌های ادبیاتی‌ام، جوانمردی یوسف علیه‌السلام

 

در اخبار است که یوسف صدّیق علیه‌السلام دوانزده سال روزه نگشاد و شب پهلو بر زمین ننهاد. گفتند که ملکِ دین و نبوّت مسلّم شد تو را و ملکِ دنیا مسلّم شد، وقت آسایش است بعدِ چندین مجاهده «انّ لِنَفْسِکَ عَلَیْکَ حقّاً». گفت: تا جمله برادرانِ خود را خلعتِ نبوّت پوشیده نبینم، نیاسایم. یوسف در سایه نشیند و برادران در آفتاب محرومی؟ حاشا. گفتند که ایشان چندان وفایِ برادری به جای نیاوردند. گفت: من خواهم که ایشان را و غیرِ ایشان را برادری کردن و پادشاهی کردن بیاموزم.

 

نامه به مجدالدین اتابک، مکتوبات مولوی

جمع کن

 

من؟ خود آن سیزدهم. اما تا این سیزده بخواهد چهارده بشود برخی هم هستند که بگویند از ابتدا سه نفر بودیم. جدل و کلام که کاری ندارد برادر من. غرض هنر را می‌پوشاند. می‌دانم در این مکتوب هم سودی نیست. به من چه؟ من اگر دنبال سود بودم که مثل گوشت‌کوب‌ها نمی‌رفتم ادبیات بخوانم! در تخصص من هم نیست بخواهم نظر بدهم. چیزی که من می‌بینم خبر از یک ویرانی افسارگسیخته می‌دهد. آقایان که قطعاً کاری نمی‌کنند. خلق‌الله هم یا خواهند گریخت یا جیب همدیگر را خواهند زد. 

کاری به راست و دروغ چیزی که جلوی چشم من است ندارم. ما یک واقعیت داریم که هرگز دست کسی به آن نمی‌رسد که بخواهد وصفش هم بکند. یک تصور هم داریم که می‌تواند به واقعیت نزدیک شود یا با آن کم‌نسبت باشد. این‌ها را کاری ندارم. ببینید عزیزان، کاری ندارد تخریب و انکار. ساختن مرد می‌خواهد. یک ساختمان در ساعتی ویران می‌شود، ولی ساختنش روزها وقت می‌برد. آیا این پرچم زمین نمی‌خورد؟ آیا چیزی جز رنج و سختی به شیعیان می‌افزاید؟ ما بازیچه آقایانیم در همه دیر مغان.

یک بنده خدایی گفت هر کس این را نمی‌خواهد جمع کند برود. مسخره‌اش کردند. انتقادها کردند. غلط کردند خب. چه واقعیتی از این عریان‌تر؟ امثال ماها خیلی بیش از این‌ها باید بدویم تا به ذات این حرف برسیم. منکرِ این حرف باید دلیل بیاورد. هر وقت نقیضی برای این آوردی که سیرِ یک قوم نشان می‌دهد چگونه باید اداره‌اش کرد، بیا، من گوشم. من مشتاقم برایم روشن کنی ملت‌ها از نقطه‌ای دیگر و با قالبی قدیمی مدیریت نمی‌شوند. هرچند رد و اثبات این‌ها هم من خسته‌دل را آسوده نمی‌گذارد. 

 

محک محمدیوسف ۵

مادر ساناز بهش گفته ای کاش تو هیچ‌وقت ازدواج نمی‌کردی. در میان اشک‌های مادر چنین جمله‌ای هم البته صادر می‌شود. این را به گونه‌ای دیگر ساناز گفته بود: اگر می‌دانستم این بچه این‌جوری مریض می‌شود، هرگز ازدواج نمی‌کردم. ازدواج ما از اول هم در حوصله جهان نبود. اهل راهی می‌گفت یک دختر و پسری قبل از ازدواج با هم ارتباط داشتند و سرآخر مزدوج شدند. فلان فامیل‌شان مرد. گفته این عقوبت آن ارتباط‌ها بوده. پرسیدم روایتی در این باره داریم؟ گفت نه، خودم می‌گویم. چنان آرام و قوی می‌گوید که نمی‌توانم پرسش دیگری کنم.

مادر ساناز بهش گفته ای کاش تو هیچ‌وقت ازدواج نمی‌کردی. در میان اشک‌های مادر چنین جمله‌ای هم البته صادر می‌شود. آن هم مادری که در تمام قصه‌های ما پابه‌پای ما آمد. این را به گونه‌ای دیگر ساناز گفته بود: اگر می‌دانستم این بچه این‌جوری مریض می‌شود، هرگز ازدواج نمی‌کردم. ازدواج ما از اول هم در حوصله جهان نبود. اهل راهی می‌گفت یک دختر و پسری قبل از ازدواج با هم ارتباط داشتند و سرآخر مزدوج شدند. فلان فامیل‌شان مرد. گفته این عقوبت آن ارتباط‌ها بوده. پرسیدم روایتی در این باره داریم؟ گفت نه، خودم می‌گویم. چنان آرام و قوی می‌گوید که نمی‌توانم پرسش دیگری کنم.

غلت می‌زند در خواب، درست مثل وقتی که خانه‌اش بطن مادرش بود. می‌دیدم ناگهان ساناز می‌ایستاد. نگاهش می‌کردم. لبخندی عمیق و دردی در چهره‌اش پیدا می‌شد. می‌گوید انگار از این‌ور می‌دود به آن‌ور. ما را هم دونده کرده. از این دکتر به آن مطب. هیچ. جراح نمی‌پذیرد. متخصص خون انکار می‌کند: امکان ندارد در شیمی‌درمانی توده متورم‌تر شود. پشت تلفن با ساناز کلنجار می‌رود که این عفونت است. که اگر با این عفونت غدد لنفاوی برود زیر پروتکل آیس، می‌میرد. ما در راه سونوگرافی اورژانسی بیمارستان کودکان طالقانی هستیم. پسربچه‌ای دنبالم می‌کند: عمو کمک کن، عمو یه خوراکی برام بگیر. می‌دوم در پذیرش سونو. ساناز با ریختی واریخته بیرون می‌زند. تومور است که این‌همه متورم شده. سکوت، اشک، سکوت.

سید مرا فرستاد پیش آغاجری. امام جماعت مسجد امام حسن مجتبی علیه‌السلام. به عنوان مشاور دینی. رفتم در محراب. قصه‌ام را کوتاه گفتم. لبخند زد: به صلاح نیست. قبل از عقدمان محمود مرد. قبل از عروسی کرونا آمد. یک عقد ده نفره. یک عروسی دو نفره. یک طفل سرطانی. آن‌قدر در مرکز طبی رنج بود که راهی محک شدیم. زنگ زدم سهیل: این‌ها خیلی مردد و از سر وا کنی جواب نتیجه درمان‌ها را می‌دهند. شاید نمی‌خواهند بچه زیاد اذیت شود. این را سهیل گفت. علی کرمی برنداشت. ونک بودم. پایین مطب اقبالی. زنگ زد: مجید جان! خودت می‌دانی چقدر برایم عزیزی. به گوش ساناز رسید. قرآن را باز کرد. داستان نجات پیامبران آمد. امشب می‌گوید آیات عذاب آمده. از کفر بعد از ایمان می‌گوید. می‌گوید تو هم باز کن. می‌گویم مگر قرآن برای این کارهاست؟ ما باید وظیفه‌مان را انجام بدهیم.

اما این غده، این توده، این تومور آن‌قدر وخیمانه بزرگ شده و از گلوی این نه‌ماهه بیرون زده که دل سنگ را هم آب می‌کند. سارا برایم ذکر فرستاده. به‌شدت خواهرزاده‌اش را دوست دارد. برایش نیابتی مشهد رفته. هر بار اسباب‌بازی می‌خرد. می‌خواهم بنویسم اگر با ذکر و دعا و توسل و نذر کسی خوب می‌شد، الآن ببمارستان‌ها تعطیل و پزشکان مسافرکش بودند. چیزی نیشترم می‌زند که خفه! زنی باردار سوار ماشین شد. از طفلم گفتم و نتوانستم ذوقش را با گفتن بیماری‌اش دود کنم. دودش رفت در چشمم و لحظاتی در بطن سردار جنگل گریستم. این بچه فقط معجزه می‌خواهد.

ما کشان‌کشان و ناگهانی رسیدیم مشهد. معجزه‌ها برای ما نیست. عجوزه‌ای بُلَهیم که قرار است همه چیز آن‌ور آب و خاک نصیب‌مان بشود. اگر سوز دل این مادر نبود، من یک ذکر هم نمی‌گفتم. سوت می‌زدم و حال می‌کردم. به وحدانیتت آن‌قدر همه چیز پشگل‌آبادی شده که این‌ها را به احدی نمی‌شود گفت. پس درد این طفل چه؟ این کودک رنجور و شاد که معلوم است دردی دارد و معلوم نیست چرا ماشاءالله لبخند می‌زند. دل‌نازک‌تر هم شده. اگر در جواب دست و پا زدنش بال‌بال نزنم، قهر می‌کند. مهرداد زنگ می‌زند. درست در بهت سکوت ما، پشت راهبندان شهدا. مشهد است. می‌گویم آنجا بگو یکی آمد و رفت و هنوز عنایتی ندیده. قطع که می‌کند منقطع می‌شوم و می‌پاشم. سایه می‌آید: نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار. باید ادایش را که درآورد. تنازل به نشئه خلقیه پس برای چه وقتی است؟ نه. وضع ما خراب‌تر از این حرف‌هاست.