مولوی در ارتباط به حدیث «الناس علی دین ملوکهم» می‌گوید:

 

زانکه لطف شاه خوب باخبر

کرده است اندر همه ارکان اثر

 

خوی شاهان در رعیت جا كند

چرخ اخضر خاك را خضرا كند

 

شه چو حوضی دان و هر سو دوله‌ها

وز همه آب روان چون لوله‌ها

 

آبِ روح شاه اگر شیرین بود

جمله جوها پر ز آب خوش شود

 

زین‌كه رعیت دین شه دارند و بس

این چنین فرمود سلطان عبس

 

شاه را باید كه باشد خوی رب

رحمت او سبق گیرد بر غضب

 

شاه آن باشد كه از خود شه بود

نی به لشكرها و مخزن شه شود

 

(مثنوی، دفتر دوم)

 

همچنین راجع به شأن سیاسی انبیا می‌گوید:

 

چون خدا اندر نیاید در عیان

نایب حقند این پیغمبران

 

نی غلط گفتم، كه نایب بی‌منوب

گر دو پنداری، قبیح آید، نه خوب

 

(مثنوی، دفتر اول)

 

او معتقد به کثرت‌گرایی، تساهل و تسامح است:

 

اختلاف خلق از نام افتاد

چون به معنی رفت آرام افتاد

 

چون اختلافات را ناشی از تنازلات این عالم می‌داند: 

 

چون که بی‌رنگی اسیر رنگ شد

موسی‌ای با موسی‌ای در جنگ شد

 

جالب اینجاست که بخش قابل توجهی از تمثیل‌های مولوی چندشخصیتی است. در اندیشه سیاسی او جایی برای تعصب و سخت‌گیری وجود ندارد:

 

سخت‌گیری و تعصب خامی است

تا جنینی، کار خون‌آشامی است

 

عرفان مد نظرش وحدت رهبری در جامعه را مورد توجه قرار می‌دهد:

 

از الوهیت زند در جاه لاف

طامع شرکت کجا باشد معاف

 

صد خورنده گنجد اندر گرد خوان

دو ریاست‌جو نگنجد در جهان

 

تفکر مولانا به‌دور از تحجر، تعصب و دگم‌اندیشی بود و مطلق‌اندیشی را رد می‌کرد

 

چیز مطلق نیست زین‌ها هیچ چیز

شر مطلق نیست زین‌ها هیچ چیز

یا

پس بدِ مطلق نباشد در جهان

بد به نسبت باشد، این را هم بدان

 

او تفاوت در باور،  عقیده و سلوک را امر طبیعی می‌دانست:

 

هرکسی را سیرتی بنهاده‌ایم

هرکسی را اصطلاحی داده‌ایم

 

بدین اساس مولوی از استبداد و بودن قدرت در دست دیکتاتورها چنین شکایت نموده و معایب و آلام آن را چنین گوشزد می‌کند:

 

چون که حکم اندر کف رندان بود

لاجرم ذوالنون در زندان بود

 

چون قلم در دست غداری بود

بی‌گمان منصور بر داری بود

 

چون سفیهان راست این کار و کیا

لازم آمد یقتلون الانبیا

 

یوسفان از مکر اخوان در چه‌اند

کز حسد یوسف به گرگان می‌دهند

 

آن‌چنان که در ابیات بالا آمده، در اندیشه مولانا اگر حکومت به دست انسان‌های جاهل، ظالم و غدار بیفتد، بدون شک انسان‌هایی مثل ذوالنون در زندان و منصور حلاج به سر دار آویخته‌اند و اگر سفیهان نادان بر سر اریکه قدرت نشسته باشند، قتل انبیا و صالحان امری حتمی است.

نکته در خور توجه در این ابیات این‌جاست که زاویه دید مولوی درباره قضایا، فقیهانه محض نیست. در تاریخ آمده، منصور حلاج که از صوفیان بزرگ بود، با حکم قضات کشته شد. قضاوت که از لوازم اصلی حکومت است، چنان‌چه به دست ناصالحان افتد، چندصدایی در جامعه خاموش می‌شود. البته درباره حسین حلاج نظرات گوناگونی مطرح است، ولی به نظر می‌رسد مراد مولوی در این ابیات از میان رفتن صالحان به دست فاسقانی باشد که لیاقت حکومت و قضاوت را ندارند.

از سوی دیگر با این‌‌که مولانا مانند سایر عرفا، حاکمیت ایده‌آل و حکومت مشروع را حکومت انسان کامل می‌دانست که شامل انبیا و اولیای الهی می‌شود؛ با آن‌همه، در اندیشه سیاسی مولانا ریشه‌هایی از مؤلفه‌های مردم‌سالارانه دیده می‌شود؛ تکثرگرایی، فرهنگ تساهل و تسامح، ضدیت با تعصب و مطلق‌گرایی، آزادی انتخاب، انتقاد از حکام، مثال‌هایی از آن است.