مادر ساناز بهش گفته ای کاش تو هیچ‌وقت ازدواج نمی‌کردی. در میان اشک‌های مادر چنین جمله‌ای هم البته صادر می‌شود. این را به گونه‌ای دیگر ساناز گفته بود: اگر می‌دانستم این بچه این‌جوری مریض می‌شود، هرگز ازدواج نمی‌کردم. ازدواج ما از اول هم در حوصله جهان نبود. اهل راهی می‌گفت یک دختر و پسری قبل از ازدواج با هم ارتباط داشتند و سرآخر مزدوج شدند. فلان فامیل‌شان مرد. گفته این عقوبت آن ارتباط‌ها بوده. پرسیدم روایتی در این باره داریم؟ گفت نه، خودم می‌گویم. چنان آرام و قوی می‌گوید که نمی‌توانم پرسش دیگری کنم.

مادر ساناز بهش گفته ای کاش تو هیچ‌وقت ازدواج نمی‌کردی. در میان اشک‌های مادر چنین جمله‌ای هم البته صادر می‌شود. آن هم مادری که در تمام قصه‌های ما پابه‌پای ما آمد. این را به گونه‌ای دیگر ساناز گفته بود: اگر می‌دانستم این بچه این‌جوری مریض می‌شود، هرگز ازدواج نمی‌کردم. ازدواج ما از اول هم در حوصله جهان نبود. اهل راهی می‌گفت یک دختر و پسری قبل از ازدواج با هم ارتباط داشتند و سرآخر مزدوج شدند. فلان فامیل‌شان مرد. گفته این عقوبت آن ارتباط‌ها بوده. پرسیدم روایتی در این باره داریم؟ گفت نه، خودم می‌گویم. چنان آرام و قوی می‌گوید که نمی‌توانم پرسش دیگری کنم.

غلت می‌زند در خواب، درست مثل وقتی که خانه‌اش بطن مادرش بود. می‌دیدم ناگهان ساناز می‌ایستاد. نگاهش می‌کردم. لبخندی عمیق و دردی در چهره‌اش پیدا می‌شد. می‌گوید انگار از این‌ور می‌دود به آن‌ور. ما را هم دونده کرده. از این دکتر به آن مطب. هیچ. جراح نمی‌پذیرد. متخصص خون انکار می‌کند: امکان ندارد در شیمی‌درمانی توده متورم‌تر شود. پشت تلفن با ساناز کلنجار می‌رود که این عفونت است. که اگر با این عفونت غدد لنفاوی برود زیر پروتکل آیس، می‌میرد. ما در راه سونوگرافی اورژانسی بیمارستان کودکان طالقانی هستیم. پسربچه‌ای دنبالم می‌کند: عمو کمک کن، عمو یه خوراکی برام بگیر. می‌دوم در پذیرش سونو. ساناز با ریختی واریخته بیرون می‌زند. تومور است که این‌همه متورم شده. سکوت، اشک، سکوت.

سید مرا فرستاد پیش آغاجری. امام جماعت مسجد امام حسن مجتبی علیه‌السلام. به عنوان مشاور دینی. رفتم در محراب. قصه‌ام را کوتاه گفتم. لبخند زد: به صلاح نیست. قبل از عقدمان محمود مرد. قبل از عروسی کرونا آمد. یک عقد ده نفره. یک عروسی دو نفره. یک طفل سرطانی. آن‌قدر در مرکز طبی رنج بود که راهی محک شدیم. زنگ زدم سهیل: این‌ها خیلی مردد و از سر وا کنی جواب نتیجه درمان‌ها را می‌دهند. شاید نمی‌خواهند بچه زیاد اذیت شود. این را سهیل گفت. علی کرمی برنداشت. ونک بودم. پایین مطب اقبالی. زنگ زد: مجید جان! خودت می‌دانی چقدر برایم عزیزی. به گوش ساناز رسید. قرآن را باز کرد. داستان نجات پیامبران آمد. امشب می‌گوید آیات عذاب آمده. از کفر بعد از ایمان می‌گوید. می‌گوید تو هم باز کن. می‌گویم مگر قرآن برای این کارهاست؟ ما باید وظیفه‌مان را انجام بدهیم.

اما این غده، این توده، این تومور آن‌قدر وخیمانه بزرگ شده و از گلوی این نه‌ماهه بیرون زده که دل سنگ را هم آب می‌کند. سارا برایم ذکر فرستاده. به‌شدت خواهرزاده‌اش را دوست دارد. برایش نیابتی مشهد رفته. هر بار اسباب‌بازی می‌خرد. می‌خواهم بنویسم اگر با ذکر و دعا و توسل و نذر کسی خوب می‌شد، الآن ببمارستان‌ها تعطیل و پزشکان مسافرکش بودند. چیزی نیشترم می‌زند که خفه! زنی باردار سوار ماشین شد. از طفلم گفتم و نتوانستم ذوقش را با گفتن بیماری‌اش دود کنم. دودش رفت در چشمم و لحظاتی در بطن سردار جنگل گریستم. این بچه فقط معجزه می‌خواهد.

ما کشان‌کشان و ناگهانی رسیدیم مشهد. معجزه‌ها برای ما نیست. عجوزه‌ای بُلَهیم که قرار است همه چیز آن‌ور آب و خاک نصیب‌مان بشود. اگر سوز دل این مادر نبود، من یک ذکر هم نمی‌گفتم. سوت می‌زدم و حال می‌کردم. به وحدانیتت آن‌قدر همه چیز پشگل‌آبادی شده که این‌ها را به احدی نمی‌شود گفت. پس درد این طفل چه؟ این کودک رنجور و شاد که معلوم است دردی دارد و معلوم نیست چرا ماشاءالله لبخند می‌زند. دل‌نازک‌تر هم شده. اگر در جواب دست و پا زدنش بال‌بال نزنم، قهر می‌کند. مهرداد زنگ می‌زند. درست در بهت سکوت ما، پشت راهبندان شهدا. مشهد است. می‌گویم آنجا بگو یکی آمد و رفت و هنوز عنایتی ندیده. قطع که می‌کند منقطع می‌شوم و می‌پاشم. سایه می‌آید: نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار. باید ادایش را که درآورد. تنازل به نشئه خلقیه پس برای چه وقتی است؟ نه. وضع ما خراب‌تر از این حرف‌هاست.