ایمنی عمل

درست است که برخی نکاتی از حقیقت در ذهن دارند، ولی چنین نیست که محض گفتن‌شان نشانه رسیدن باشد. همین گفتن خودش آدابی دارد، تازه اگر گفتن روا باشد. لحنی دارد و هر کس دستی رسانده باشد به حق، بی‌راه است اگر به لحن دست نرسانده باشد. لحن هم بخشی از حق است.

از طرفی، ساکتان و خاموشان معلوم نیست محق باشند. بسیار است که ربطی با بحث نمی‌تواند بگیرد، اما سکوت دری از درهای حکمت است و چون عقل کامل گردد، سخن کم شود. سخن اگر از نقره باشد، سکوت مطلاست. ما زمانی برای شناسایی دیگران نداریم. تمام این واژه‌ها موجود است تا ما خود را بشناسیم. و هر چه در این دریای ژرف بیش فرومی‌رویم، کمتر مجال کاویدن این و آن داریم. این واژگان و این اوصاف هست تا من عیار سخن و سکوتم را بدانم و در راه اعتلای آن بکوشم.

نیک‌تر است بدانی ایمان که قوی و درست شد، کردار نیز خودبه‌خود راست می‌شود. بدون ایمان محکم، اصلاح اعمال بسیار دشوار و نزدیک به ناشدنی است. آنکه از اسم‌های نیکوی خداوند آگاه شد، با بخل و حسد و کذب و غیبت و مانندهایشان ربطی نمی‌گیرد. ولی بیا بدون دانستن حق و رسیدن به ایمان راست، هزارگونه جهاد با نفس کن. نمی‌شود عزیزم.

داستان نیستان

همه چیز عالم آن‌گونه که مطلوب ذهن داستان‌باز ماست، داستانی نیست. این البته تمام داستان نیست، چون ما بر داستان جهان چیره نیستیم و ممکن است داستان طوری دیگر باشد. این ممکن بودن‌ها روی دیگر سکه ممکن نبودن‌هاست و جان خوش‌طلبِ ما مایل است به ممکنات دل بسپارد و زیر سقف آرزوی خود ممکن‌هایی بسازد و با آن‌ها صفا کند. این واقعیت که «لن ترانی» مگر در نظر ما وقعی دارد؟ اگر داشت که بیچاره کرده بودیم خودمان را. این بیت را ما چگونه تفسیر می‌کنیم: «که بندد طرف وصل از حسن شاهی / که با خود عشق بازد جاودانه؟» هیچ اهمیتی ندارد که جایی نوشته: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.» آیا این است که هنگام جان سپردن مبهوت و مدهوش می‌شویم و با دیدار طلیعه حقیقت به کذب‌های خودمان آگاه می‌شویم؟ پیِ چینش تصویری خیالین و اسطوره‌ای نیستم. تنها می‌گویم به‌قطع درباره هستی نمی‌توانیم سخن بگوییم.


در این بی‌قطعی، در نظر من بیت‌های حافظ شگفت‌آورند. مثلاً این را بنگر:
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش / که نیستی است سرانجام هر کمال که هست
مگر حرفی هم می‌ماند پس از این؟ تنها حافظ است که پس از این هم حرفی دارد:
جدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جوی / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
چه مرگ‌آور است دمی که پس از این حکم از نهاد آدمی برمی‌آید. و چه ننگ بزرگی است سخنی که بعد از این به زبان آدمیان بیاید.

تحمل مخالف

آدمی باید از غضبها و خواهشهای نفس پاکیزه باشد تا معنیها و یعنیهای اضافی نیافریند و یعنیها و معنیهای دیگران را بیهوا به باد فنا نگیرد. ما استاد نابودی همدیگریم. آن شخصی که نزد معصوم علیهالسلام آمد و گفت با فلانی رفتوآمد نداریم، در یاد داری؟ دلیلش هم این بودکه سطح عقیدهاش با ما یکی نیست. جواب امام محکم بود: «اگر اینطور باشد، من با هیچکدام از شما نباید بنشینم.»

اگر تو نزد یکی از برگزیدگان خلق نیز بروی، یا با جدلهایش تو را به گوشه رینگ میبرد یا با تمسخرهای دستهجمعی و زیرزیرکی حقانیت خود را از بدیهیات میشمارد یا خیلی محترمانه سکوت میکند و واژگان تو را به هلپرتهای بیهوده میگرداند. راههایی هست سوی شاهراه و انکار راه با انکار شاهراه زمین تا آسمان فرق دارد. حرفها حقاند، اما در جایگاه خود.

حق ماجرا این است که این نقایصی که در خلق مشاهده میکنی، خالیهای خودت است که لطفی شده و به صورتت مینماید. من اینهمه نتیجۀ بیمبنا را از کجا گیر آوردهام؟

وجه‌آوری

زمان برای هر کسی گونه‌ای می‌گذرد و این توفیق‌ها که در نظر تو توفیق می‌نماید، ممکن است واقعاً توفیق نباشد. ممکن است همین عابر کناری که نه بر هوا پریده و نه بر آب راه رفته و نه وجه بارز و جذب‌کننده‌ای دارد، بسی در آسمان‌ها و در نزد همنشین زمان و عصاره هستی و جان جهان گرامی‌تر و درخورتر از دیگرانی باشد که در پیش چشمان تو ویژه‌اند.

پس از دیرکردهای روزگار دل غمین مدار و از فقدان‌ها نومید مشو و از کسب‌ها فخری مباش و از ابلیس پیروی مکن که در قیاس افتاد. ولی ای برادر! ای شاعر! برخی حوادث روح را جر می‌دهد. اشکالی ندارد. آن‌ها که تو را جر می‌دهد، بر سطح پوست پهلوانان روحانی نرمه‌ای نیز نیست. چه بهتر که رو به ابرار کنی و از شرّ هواجس آسوده بمانی.

با چنین توجیه‌هایی عمری در سودای زنگاری خود غنودم و در آغوش شکست‌ها دربه‌در طوفانی دیگر شدم تا در این اقیانوس ناآرام مرا بیغ‌تر از هزار قایق ملنگ در هم شکند. اینک زلازلی که ناشکیبا درمی‌رسند و بهر تنفس این زمین، زمینیان را می‌رقصانند و مبنایی برای بقای اندیشه باقی نمی‌گذارند. پاره‌ای چوب هم اگر بود، می‌شد بر آن ساعتی آرام گذراند، ولیکن بر این دریاییان نوشته‌اند حرمت آرامش را و ممنوعیت مبنا را. رستگاری کجاست پس؟

بسمله

هنوز هم اینجا می‌نویسند. چیز جالبی است. ده سال گذشته است از اولین وبلاگی که ساختم و نامش هم همین بود. آن روزها به این هوا که سهیل ترغیبم کرده بود به بودن آغازیدم و این روزها عجیب خواه نبودن دارم. خودم مسیری که منتج به اشتهار باشد نرفتم و البته راضی‌ام. و در این میان هزار مسئله نهان است و آشکار. چه می‌شود کرد، روزگار است دیگر. از خواهنده تقدس، مسلوب و مستهجن درمی‌آورد. این راهی است که تا ابد در پیش است و روندگان از روزی که زاده می‌شوند تا زمانی تمام‌نشدنی جاودان‌اند. مرگ هیچ کسی را نمی‌خورد. درد هیچ کسی را نابود نمی‌کند.

نوشتن چیز مبارکی است برای من، اما آن‌گونه نوشتنی که کسی از آن بو نبرد؛ نه چنین بودن و نوشتنی که ابنای بشر از آن آگاهند. یعنی نجوایی که دلی ابدی با آغازگرش دارد. دلم نوشتن می‌خواهد، ولی مکتومات قلبم به قلم نمی‌آید. چه باید کرد، بلاتشبیه قرآن نیز متنازل آن حقیقتی است که به نظر نمی‌رسد دستکشِ حتی خیال ما شود.