محرم‌سازی

رگ گردن آدمیزاد هویت اوست. او برای رسیدن به هویتش کوشش‌های بسیاری می‌کند، ولی وقتی آن را در مجرایی درست نمی‌یابد، آن را می‌سازد. آن‌وقت آن هویت مانند مترسکی بی‌معنی رفتار می‌کند و او را تنها سرگرم می‌کند و تأثیری بر روند کلی حیات او نمی‌گذارد. مثل یک شهربازی یا رقص‌گاه یا کنسرت یا مهمانی پر رنگ و لعاب. آیا رفتن به شهربازی او را برانگیخته می‌کند تا کاسبی‌اش را نیز بازی و سرگرمی ببیند یا با همان رویکرد همیشگی بر سر کارش حاضر می‌شود؟

هویت باش و حیات و بود انسان است. یک ساختار برای ادامهٔ بودنش مدام هویت‌های گوناگون و ابزارهای مرتبط با این هویت را بازسازی می‌کند. این ملحقاتِ برساختهٔ هویت آن‌قدر در رگ‌های جامعه فرومی‌شوند که نبودن‌شان مرگ هویت و در نتیجه مرگ جامعه تلقی می‌شود؛ اما واقعیت این است که آیین وابستهٔ دین است، نه دین قائم به آیین. در ثانی همواره این بیم هست که با فربه‌سازی هویت‌های ساختگی، اصل هویت خدشه‌دار شود.

جوامع به طور کلی در دو دسته سنتی و نوین قرار می‌گیرند و بر محوری که یک سوی آن سنت قرار دارد و در طرف مقابلش مدرنیته قرار گرفته جانمایی می‌شوند. آن‌چه دین ناب نام دارد در هیچ‌کدام از این جوامع یافت نمی‌شود. خلط مفهوم دین با سنت موجب شده جوامعی که گرایش‌های آیینی مذهبی در آن‌ها رنگین‌تر است دینی قلمداد شوند، اما اگر با محک نتایج دین‌داری در کتب آسمانی به سراغ این جوامع برویم، خواهیم دید تقریباً نه‌تنها نسبتی با دین ندارند، بلکه بسیاری از سوءرفتارهای نکوهش‌شدهٔ دین نیز در آن‌ها به‌وفور دیده می‌شود. بنابراین نباید فریب ظواهر سنتی و مدرن را خورد و دین حقیقی را نه در تمسک به آیین‌های سنتی یافت، نه در گریز به سوی مدرنیتهٔ دین‌ستیز.

آوارگانِ رها از مفسر

برای روزهایی که چیزی از آن برای امروز نگذاشته‌ای می‌شود هزار افسوس خورد. ما تا ابد هستیم، ولی ممکن است میان راه سوخت‌مان تمام شود. به مقصد خواهیم رسید، ولی در این میان شاید دوربرگردان خیلی دورتر باشد. می‌توان انسانی را ادراک کرد که در تمام عمر می‌توانست گناه بکند و دلش هم می‌خواست و شرارۀ نفس وجودش را به آتش کشیده بود و گناهی نکرد. هرچند احتمالاً ما شیفتگان دنیا برای این حرف‌ها تره‌ای هم خرد نکنیم، این‌ها تمامِ حقیقت ماست. من تصویر نوح نبی را می‌بینم که مدام از تعقیب دشمنانِ خونی‌اش به کوه و دشت‌های دور از دسترس می‌گریزد. چرا نمی‌شود فهمید یونس از دست قومش چه کشید که از خدا برایشان عذاب خواست و خود به تماشا نشست؟ این رنجی که تو از بی‌اعتناییِ خلق به دین خدا می‌کشی ذره‌ای از آن هم نیست. بعد برای خودت شکل و شمایل و ژستِ روشنفکری می‌گیری که باید به عقاید مردم احترام گذاشت.

موسی به عقاید قومش احترام گذاشت و بعد از گذر از دریا به خواستۀ آنان مبنی بر داشتنِ بتی مانندِ دیگر اقوام سرنهاد! وقتی هم پس از ده روز دیرکرد، دید آنان در حال پرستشِ گوساله‌اند گفت واقعاً سرفرازم کردید! تشکر ویژه‌ای هم از هارون کرد و برای آمرزشِ بیشتر به قومش دستور داد همدیگر را بکشید!

این‌ها برای گذشته‌هاست. در کتاب‌هایی آمده است که حداقل برای هزار و چهارصد سال پیش است. کتاب‌های قدیمی برای عوالمِ قدیم است. همه‌شان از میان رفته‌اند و امروز ما با اندیشه‌های نوین و بسیار پیشرفته دیگر نیازی به آن‌ها نداریم. آن مبناها و آن قصه‌ها افسانه‌هایی بوده‌اند که با اوهام و خیالات اولیه بشر آمیخته شده‌اند. شما عقلت را قاضی کن و بنگر چگونه ناگهان آتشی به بلندای یک کوه سرد و دلپذیر خواهد شد. یا یک عصای ساده که با آن چوپانی می‌کنند با چه فرایندی بدل به ماری هولناک و خشمگین می‌شود؟ همان عصا آبِ دریا را بشکافد؟ رهایمان کن برادر. یک انسان در دلِ نهنگ روزها بماند و نماز بخواند؟ آدمیزاد از آب و خاک و یک فوت ساخته شد؟ قصه‌های زیبایی‌ست. ایده‌هایت را هالیوود خواهد خرید.

مردم و خدا یا همان ناس و الله در قرآن به تعدادی متمایز آمده‌اند. این بازی‌ها را باید رها کرد. این‌ها ناس و نوسان را به یک ریشه می‌رسانند و الله و وله و شیفتگی و بی‌خودی را نزدیک به هم می‌دانند. پیامبران برای ناس آمدند تا آن‌ها را امت کنند. از نوسان رهایشان کنند و به بی‌خودی و واله‌بودن برسانند. نوسان میان منافع دنیوی و ارزش‌های اخروی و سردرگمی‌های تمام‌نشدنی. مانندِ آن مرده که در قبر نیز هندوانه می‌فروخت. همۀ عقاید مردم محترم نیست. سنت‌ها با دین بسیار فاصله دارند. ما سال‌هاست سنتی هستیم و گمان می‌کنیم دینی زندگی می‌کنیم و وقتی ثمر نمی‌دهد، دین را متهم می‌کنیم. دینِ جدید آوردنِ ولیِ خدا به همین برمی‌گردد. معجزه همین قرآن است؛ همین قرآنی که ما نه آن را می‌خوانیم، نه طالبِ تفسیرِ آنیم، نه میلی به عمل به آن داریم. قرآن و مفسرش با هم آمده‌اند. مفسر را که رها کرده‌ای، دیگر رهاکردنِ قرآن چیزِ عجیبی نیست.