برای کسی بمیر که برایت تب کند. من چه دیدم از شمایگان که بخواهم به بودن‌تان راضی باشم؟ باید آرام باشم؛ برایم مهم دین باشد، نه هیچ چیز دیگری. باید دنیا را گذرنده و فناشونده ببینم و جهان را موجودی زنده. و بروم بخوابم تا این خیال در خواب مرا به ابدیت بچسباند. چقدر اندوه زیباست؛ اندوهی که در آن هیچ خبری از شادی‌های مبتذل نیست. راستی ای برادران! چرا می‌خواهید همه مانندِ شما به اوضاع نگاه کنند و این خیال را به مردم بفروشید که اگر شما نباشید، زندگی زیبا نخواهد بود. آن جماعتِ زرزرو که چند سال در زندگیِ ما گند زدند که حساب‌شان جای خود دارد. آن‌ها باید خفه کار کنند. ولی شما هم هرگز علیه‌السلام نبوده و نیستید. من در آغوشِ هیچ‌کدام‌تان نخواهم رفت. زندگی تا امروز گذشته و از امروز به بعد هم خواهد گذشت.

بدونِ هیچ دغدغه‌ای در دل هزاران طوفان و هزاران بحران سرم را می‌گذارم و می‌خوابم. مانندِ نوجوانی‌هایم در ساحل جزیره قشم. دمپایی پلاستیکی‌ام را زیر سرم نهادم و بر سنگ‌های قطور ساحل تنم را نهادم و گوشم را به موج‌های خلیج فارس سپردم و خفتم. عمو و دخترش مرا از دور دیدند و خندیدند. گویی پیش از این دربارۀ من میان‌شان گفتگویی بوده است. من به‌جبر این بودن را تاب می‌آورم تا بتوانم روزی دو رأس بز بخرم و بالای کوهی که نشان کرده‌ام عروج کنم. آنجا در مسیر امامزاده داود بود. یک دشتِ مرتفع و دسترس‌ناپذیر که تنها بزها می‌توانند به آن برسند. آنجا از این جماعت به خدا شِکوه خواهم کرد. گفتم اگر سلیمان به مورچه خندید، جزایش جسدی بود که بر تخت دید. همان خنده را هم ما ندیدیم. و بسیار جسدها دیدیم بالای هر کوهی و پایین هر دره‌ای. نباید این‌قدر آرام بود. نباید هر کاری را به بیخش رساند. نباید آن‌قدر بی‌خیال گذشت تا زندگی روی وحشی و نامردش را نشان بدهد.

اگر رساله‌ام را بنویسم، دیگر همه را رها می‌کنم و می‌چسبم به کارم. درس‌های ما ربطی به زندگی نداشت. زندگی تمامش جدی بود و ما را در یک شوخیِ بی‌نمک تاب دادند تا برسیم به این نقطه. اگر امروز می‌نویسم و چیزکی از ویرایش و دانش‌های دیگر بارم هست، دانشگاه در آن دخلی نداشته است. من از روزهای نوجوانی می‌نوشتم و می‌خواندم و عقایدم در جمع‌های دیگری شکل گرفت. دانشگاه تنها مرا در راهِ عقایدِ درست عقب انداخت. ولی چون کرگدنی که بوی یک سیب موهوم او را سرآخر با درخت سرشاخ می‌کند پیش رفتم. شما چه چیزی را می‌خواهید درست کنید؟ آن‌قدر ضعیف و دنیاطلب بودید که عده‌ای گاوِ پیشانی‌سفید بر شما چیره شدند و حالا اگر موسی بیاید و بگوید به خاطر سامری‌گرایی‌تان باید همدیگر را بکشید، به‌تمام از دین هم روبرمی‌گردانید.

پستی‌ها هیچ غایت و نهایتی ندارد. نزدیک به ده سال پیش برای کار به مدرسه‌ای در محله قلهک رفتم. آدم‌هایش مذهبی بودند و دلم گرم شد با دیدن چیزهایی شبیه و نزدیک به خودم. دنیاپرستیِ این جماعت مشمئزکننده است. به اسمِ کارورزی و آموزش، جوان‌های مؤمن مملکت را مفت و رایگان به کار می‌گرفتند تا در مدرسه کمتر هزینه کنند و بیشتر پول به جیب بزنند. من از گزندِ عقارب به مار رو نزنم، جهنم است و تو راهِ نجات می‌دانی. هیچ‌وقت به اضطرار نرسیدیم. همیشه گمان کردیم این حزب و آن حکومت و فلان شخص می‌تواند کاری کند. امیدوارم. نیامدم لگد بزنم. نیامدم با لگدپرانی توجه جلب کنم. من سال‌هاست با دیوار سخن می‌گویم، چون این حروف بیش از هر چیزی خودزنی‌ست و هیچ عاقلی این کار را انجام نمی‌دهد.