عجیب است. به هر نوشته‌ای از خاطراتم در گذشته می‌نگرم از آن رو می‌گیرم و می‌گریزم. تمام وجودم از گذشته‌ها تلخ می‌شود. باور نمی‌کنم این من بوده‌ام. یک جایی می‌خواندم این مذهبی‌ها مگر چقدر گناه کرده‌اند که مدام استغفار می‌کنند. پس از این پرسش در شب قدر چایش را نوشیده و به تاریکی نیمه‌خاموش شب خیره شده بود.

قرار نیست دیگران را تجزیه و تحلیل کنم. مگر چقدر عمر دارم؟ همین که بتوانم به حساب خودم برسم بس است. اما مگر قرار نبود ما در حدود نامحدود حرکت کنیم؟ پس کجاست؟ چقدر تو زرنگ بودی که من را با ادعای الوهیت به این کثافت‌خانه انداختی. چقدر همه‌چیز بد بود. ژرفا بد بود. اسنپ بد بود. بقالی بد بود. فروشگاه بد بود. فجازی بد بود. فرسنگ بد بود. فرهنگ بهتر بد نبود. سایت حضرات شاه‌آبادی خوب بود. بازی و اندیشه شکست بود. گاراژ مهابادی سخت بود. عزیز دلم. تو خیلی خوب بودی. تو جان منی. همه‌چیز خوب بود. بهتر از تو چیزی نبود.

ای معبود من! خدای باشکوه و معظم من! از تو ترسناک‌تر و مقتدرتر و دوست‌داشتنی‌تر نداشته‌ام. بیا امشب با هم نجوا کنیم. برگه‌های سررسیدهای من اغلب خمیر شده‌اند. خیلی با کلمات گریستم. آیا آن‌ها را ثبت کرده‌ای؟ آیا آن‌ها را عوض بیهودگی‌ام نشانده‌ای؟