ساناز می‌گوید من از تو ناراحت نیستم. نشسته‌ایم در بستنی‌فروشی نزدیک شابدالعظیم. هنوز نیم‌ساعتی به نیمه‌شب مانده. می‌شنوم و هنوز دُردی از تصمیم صغرایم در صحن امامزاده طاهر در جانم دفین است. وقتی چهار حکمت لقمان را می‌خواندم با خودم گفتم تا مدتی تنها دریافت کن و چیزی بیرون نده. چیزی نگو. بیشترِ تأکیدم بر نگفتن بود. بیشتر ببین و بیشتر بشنو و بیشتر دریاب. گیرنده‌هایت را قوی کن. بعضی گیرنده‌هایت اصلاً از کار افتاده‌اند. تو می‌توانی موج‌های جبرائیل را نیز دریابی. این در تو تعبیه شده. عملِ بی‌عملی همکارم را به معشوقه‌اش رساند. علامه طباطبایی گفته بود شب‌هنگام در محیطی آسوده رو به قبله بنشینید که در آن نه نوری باشد، نه صدایی. به نامی از نام‌های گرامی خدا خیره شوید و هر خطوری را رد کنید. این طفلک نتوانسته بود از معشوقه‌اش بگذرد. باید بیابم آن‌چه را من نمی‌توانم از آن عبور کنم.

من فقط ناراحتم که امروز پیش پسرم نرفتیم. این را گفت و از بستنی نرمی که در کاسه روان می‌شد لذت برد. من به فکر هیچ چیز نیستم. نه بدهی‌هایم مرا غمناک می‌کند، نه درس‌های نخوانده و مقالاتِ ننوشته و کارهای ژرفای گیج. نه عمر برایم مهم است، نه پول. نه در تگاپوی کسب آخرتم، نه بیمناک ترک دنیا. پشت سرم چیزی برای اندوه‌خوری نیست و پیش رویم چیزی برای پرواز و دریافت. آن‌چه در سرم می‌گذرد گمانم نیست بشود دیگران را از آن خبری داد. شاید در نظر تو پوچ به نظر بیایم، ولی نور بیش از هر چیزی در زندگی‌ام تابیده. پدرم، ولی پسرم پیش خداست. یک سال است. یک سال درد کشید و یک سال است ما در دردیم و البته شاکر از رحمتِ خدا که به آرامش رساندش. خدا مرا تا موی سر در رحمت و نعمت غرق کرده. آن‌قدر مستم کرده که به ماضی و آتیه نگاهی ندارم. این‌که هیئت علمی دانشگاه بشوم صرفاً یک پوزخند در من می‌زاید. هیمنۀ این عناوین نمی‌گیردم. از هیچ چیزی جز تأمل و نوشتن لذت نمی‌برم. آدم‌ها پیش رویم می‌نشینند تا سخنی از جانب پروردگار برایم بفرستند.

با این چشم‌های غمگینِ خوشگل و خوشنود چه کنم؟ این شکلی از دریای مواجِ خاموشی‌ست که در جانِ ساناز جاری‌ست. در آغوشِ من این دریا ساکن است و من هنوز و هنوز ندانستم قطره‌ای چگونه می‌تواند هم‌کنارِ دریا باشد. اما مگر نه این است که دریا جمعِ قطره‌هاست؟ جمعِ شمارِ شگفت‌آوری از قطرات. این اشتباهِ بزرگِ مادی‌اندیشان است. دریا اگرچه از جمعِ قطره‌ها موجود شده، دیگر نه قطره است و نه دریا حتی. تو از ساحل هیچ دریا را درنمی‌یابی. باید در دریا بمیری و پس از مردن دیگر خبری از تو به ساحل‌نشینان نخواهد رسید مگر پیکرِ خالی از روحت. مشتاقِ طبیعتی را دیدم که در طبیعت مرد. عشق این است. خلبانی را می‌شناسم که بر فراز آسمان پودر شد. هیچ چیز مهم‌تر از نیستی نیست. وصل با هستی تنها از راه نیستی‌ست. نیستی در مصداقِ زندگی نادیده‌گیریِ خواستِ خود است. تقریباً هیچ‌کس نیست که این خواست را ندید بگیرد. به جایی برسد که همه‌اش خواهش باشد و هیچ نخواهد. در نه‌توی ذاتش شمیمی از من در میان نباشد. امروز که بر در و دیوارِ هر فضایی تنها خبر از من است و من می‌توانم و من باید برسم و من باید داشته باشم و من باید جلوه کنم و هزار من‌نامۀ دیگر، این «نه‌منی» به دستِ کسی نمی‌رسد.

پسرت در خاک نخفته ساناز من. پسرت در آسمان است. این را از خودم نمی‌گویم. این را خدا می‌گوید. می‌گوید رزق شما و آن‌چه به آن وعده داده شده‌اید در آسمان است. کپرنیک نتوانست معراج برود. انسان هر قدر در ماده پیش برود به جایی نخواهد رسید. از هر ذره‌ای ذرۀ کوچک‌تری هست و از هر جِرمی جرمی معظم‌تر. آن‌چه هستی را به وجود آورد «کُن» بود و هست و خواهد بود. سال‌ها بگردید تا شاید بتوانید ببینید. این‌ها شنیدنی نیست، دیدنی و رسیدنی و چشیدنی‌ست. صرفِ علم و دانش و اطلاعات نیست. جنسی از آگاهی و خرد و بینش و ادراک دارد. تو نیز راهیِ آسمانی محبوبِ من. من در چشمان تو دریا را و آسمان را و نیستی را بارها دیده‌ام. پایت بر خاک است و قلبت دربه‌درِ یافتنِ آن قلبِ ایستاده. باید شب‌ها را به نوشتن و خاموشی بگذرانم. سرمایۀ من غم است و تو گنجینۀ غمِ منی.