سوگی در خلوت
پدر گریان و لرزان سویم میآید تا در آغوشم کشد. میگیرمش: باباجانم، شما گریه نکن، شما چیزیت بشود من بیچارهام. هفتاد را رد کرده و حالا بر نوهٔ شانزدهماههاش میگرید. از قضا آخرین لحظاتی که از بیمارستان گلستان بردیمش محک پدر محمدیوسف را بوسید. تمام سلولهایم میسوزد. من خرمم ظاهراً، ولی در ذاتم سوگواری برپاست. ده ماه از فراق ماهیِ من رد شده و من لابلای خاطرهها دنبال ردًی از اویم. زینب کبری علیهاسلام گفت چنان میروی که گویی کس و کاری نداری. چقدر این هستی هولناک است. ما در سیطرهٔ هولآورِ خدایی گرفتاریم که گریزی از هیچ تصمیمش نداریم. هر چه بخواهد میکند. من همیشه میترسم پیش پدر ساناز این شعر مولوی را بخوانم: در کف شیر نر خونخوارهای، جز که تسلیم و رضا کو چارهای؟ خیام را بیشتر قبول دارد و مولوی را سطح پایین میداند. خیام بنیاد چیزها را بر باد میدهد. برای او سقفی نیست. ادراک خیام بسیار دشوار است و در عین حال هر کسی میپندارد او را دریافته. نگاه خیام به عالم ذرههای وجود بشر را میلرزاند. آنچه ما با فریب هزار عقیده و واژه برای خودمان گوگولی کردهایم، پیش خیام لخت است. ما از دیدار سبزه و گل بهاری دلخوش میشویم، ولی او آن را از خاک لالهرویی میداند. من قصد ندارم نقد ادبی بنویسم یا متن ادبی بسازم. من به آنان که جهان را یقینی و کمّی و معلوم میدانند هم کاری ندارم. واقعیت بسیار مهیب است و هر کسی نمیتواند به آن دست برساند. ما اهل قیاسیم. ما اهل مبدأ و مقصدیم. دنبال خوارق عاداتیم. خود را تافتهٔ جدابافته میدانیم. نمیدانیم که خر وظایفی دارد و ما هم وظایفی داریم. نمیدانیم برابر خدا عریانیم. از من و تلخیهایم میگریزند. مرا بذلهگو و عاقل و بامزه میخواهند. مرا خوشمشرب و شیرین و شاد میطلبند. نمیدانند اگر در خلوتم هزار بار نمویم، یک بار هم به لبم لبخند نمیرسد. طفلکِ بیپناه من. ماهی بیآبم. من روضهخوان توام. تنها چیزی که مرا در سوگت محدود میکند مادرِ غمدارِ توست. میدانم اینجا هم سری میزند. دوست ندارم بیش از این رنجی شود. وگرنه من راوی مقتلهای توام. بیا در آغوشم تا فراوان بگرییم. علی کرمی همان شب با امین و محمد زاهدی خودش را رساند به خانه پدر ساناز. چقدر در برش گریستم. یادآوریاش در این شب بارانی بارانیترینم میکند. چقدر جای خالیات بزرگ است کوچکِ من.