حاصل دریانشینی‌های من 

ساحل رنج است 

بی جادوی باد 

یاد دارم آسمان از من گسست 

ساکن هر جا شدم 

سر به خاک انداختم هو هو کنان 

در میان بادها افسون شدم 

مردمان جانِ مرا کندند 

من 

صد گره انداختم در زلف شب 

شب نمایش‌خانهٔ تزویر بود 

هیچ‌کس با من چو غم رسوا نبود 

 

لوط می‌لرزید از انبای غیب 

از هلاکت‌خانهٔ دشت بلا 

گاه زیر لب به خود می‌زد نهیب: 

سربریده این تنم 

در حصار دون‌مرامانم دگر 

خانه‌ام ویران و اهلم هم اسیر 

تشنه‌لب در زیر اسبانم 

خدا 

گفت هیچت غم مباد 

تو رهایی از بلا 

نیستی در کرب و داغ 

آن حکایت‌های دلدار من است 

شاد باش ای رسته از بال بلا 

با دو بال جبرئیل 

 

بادها از رنج می‌گوید خبر

در زمینی بی‌زمین

گرد تا گرد آب

اما خشک‌لب

این جزیره ماهی گریان اقیانوس‌هاست

مرد دورافتادهٔ خاموش‌دل

از تماشای شفق سیر آمده

در فلق هم ردّ خونش یادگار

اضطرار آخرین آیات فجر

مطمئن از نفس راضی از

تمام

 

چهارم خرداد هزار و چهارصد و یک