محک محمدیوسف ۶
مشهد بردن محمدیوسف کار آسانی نبود. هر قدر کار ما سخت بود، کار تو آسان بود. مولوی نهیب میزند: «هین! مگو ما را بر آن در بار نیست! با کریمان کارها دشوار نیست.» اساساً چیزی به نام معجزه، شفا، امداد غیبی یا غیب وجود دارد؟ چرا انسانها میخواهند حاجت بگیرند تا در دنیایی به حیات موقت ادامه بدهند که غایتی جز مرگ ندارد؟ پشت در آیسییو با کمال خستگی وصفناپذیرمان به همسرم میگویم: یک نفر حاجت که میخواهد رفتارش عوض میشود، بیشتر رعایت میکند حلال و حرام و واجب و مستحب را. مثلاً یکی میخواهد استخدام شود. در آن دورهٔ آزمایشی حواسش را جمع میکند که رئیس پسندش کند. خدا میگوید این چند سال معدود و اندک را بر طاعت من صبر کن تا یک ابدیت آسانی نصیبت کنم. و خاموش میمانم. اینها از کجا در مخ من متجلی میشود؟ تنها چارهای که میماند مرگ است. من باید بمیرم تا از این یقینهای به دست نیامده بویی ببرم. ما که با پارههایی از کاغذهای گذشتگان مؤمن و کافر شدهایم. این جملات را چگونه باید تمام کرد؟
سید از قول گویندهای میگوید اصل اول بر این است که کسی بر کسی ولایت ندارد. مغزم بیمار است. درونم ولوله میشود که اصل بر این است که اصلی وجود ندارد. رد از اثبات خیلی سادهتر است. یک ساختمان را روزهای متعدد با هزار گونه رنج و هزینه سر پا میکنند و با چند ریشتر ناقابل فرومیریزد، در یک آن. در چشمان محمدیوسف بیاعتنایی معنیداری موج میزند. انگار پیرمردی که دورهایش را با این دنیا زده و تنها میخواهد هیچکس کاری به کارش نداشته باشد. گاهی که صدایش میکنم «پیرمرد من» این قوس نزول و صعود و نزول را مثل سرگیجهای با آیت یاسین مرور میکنم: «و من نعمره ننکسه فی الخلق».