خسته‌ام
کاش به پایان برسانی من را
یا
به آغوشه‌ی جانان برسانی من را

.

چه کنم؟ دیوِ سیاه است همه روح و تنم
که تو خود رستمِ دستان برسانی من را

.

من خزان‌خانه‌ی نومید ز هر بار و برم
از چه آوازه‌ی باران برسانی من را؟

.

آب نوشیدم و خون شد دلم از تشنه‌لبان
باز شوق و طمعِ نان برسانی من را

.

رفت در خواهشِ بیهوده‌ی آزادی عمر
به امیدی که به زندان برسانی من را

.

گر تو آغوش ببندی به منِ رفته ز دست
خوش که پیغمبر طوفان برسانی من را

.

جز غم و معذرتم نیست دگر سوغاتی
سرگرانم که تو ارزان برسانی من را