غزل ملال
خستهام
کاش به پایان برسانی من را
یا
به آغوشهی جانان برسانی من را
.
چه کنم؟ دیوِ سیاه است همه روح و تنم
که تو خود رستمِ دستان برسانی من را
.
من خزانخانهی نومید ز هر بار و برم
از چه آوازهی باران برسانی من را؟
.
آب نوشیدم و خون شد دلم از تشنهلبان
باز شوق و طمعِ نان برسانی من را
.
رفت در خواهشِ بیهودهی آزادی عمر
به امیدی که به زندان برسانی من را
.
گر تو آغوش ببندی به منِ رفته ز دست
خوش که پیغمبر طوفان برسانی من را
.
جز غم و معذرتم نیست دگر سوغاتی
سرگرانم که تو ارزان برسانی من را
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:32 توسط ابرمیم
|