بر کشتیِ اشک
🔘 اولین قصهای که مولوی در مثنوی بیان میکند ماجرای شاهیست که شیفتهٔ دخترکی میشود و هنگام کامگیری از او دخترک بیمار میشود. شاه دست به دامن پزشکان میشود و درمانهای آنان کار را بدتر هم میکند. در لحظهٔ بیچارگی بر سجاده دست به دعا برمیآورد و چنان غرق در حالات مستانهٔ اشک و زاری و گریه میشود که خواستهاش را برای دقایقی فراموش میکند.
🔘 این را که قصه به کجا ختم میشود یحتمل بدانید یا اگر بخواهید خواهم گفت انشاءالله. نکتهٔ داستان ما در حالتیست که انسان با زاری و سوزش جگر و سینه و سیل اشک و تکانهای شانه، منگ و مدهوش و غریق دریای بیوصفی میشود که هیچ طلب و خواسته و تمنایی در او نیست. تنها و تنها عجز و آتش است. فقط سوختن و درد است. باب لذت مناجات است که پردهای از معرفت و بینیازی و مستی در جان آدمی میآویزد. حالیست که اغلب دوامی ندارد و مهمان را بهزودی پس میزند مگر آنکه به مقام اقامتی نائل بشود. جاییست که کشتهٔ اشکها منزلی در او دارد. اقلیمی ورای اوصاف کلمات و عالمی خارج از حدود مغزهای طبقهبندیشده و عرفیِ ماست.
🔘 یکی از آن دو قطرهایست که خدا دوست دارد: اشک و خون؛ اشکی شبانه از بیم خدا و خونی ریختهشده در راه خدا. در آن حال، آدمی هیچ خواهشی جز دوام این حال ندارد. مزهکردنِ این تمنای بیتمنا قدری وجودمان را از اباطیل معمول زندگی جدا میکند. در جای دیگر مثنوی آمده که اگر خدا بخواهد ما را یاری بدهد، میل ما را به سوی زاری و گریه میبرد. چارهٔ کار اشک است و خون. خون را حسین علیهالسلام بر زمین کربلا روان ساخت تا اشکها تا ابد از آن خون بجوشد. مگر به آن مرثیهخوانش نگفت مصیبت ما را برای مردم بخوان تا زخمهایم التیام بیابد؟ اگر اشکْ زخمهای تو را آرام میکند، دیگر میان بکاء چه تقاضایی باقی میماند؟