به جز غمت که مرا سخت شاد میدارد
دیگران برای من، برای روح خودخو و خودخواه من، چه عایدی دارند؟ عیبهای من از شماره بیرون است و واژگانم از شدت ازدحامْ همه خموشی گزیدهاند. شرط آن باشد که آهسته در هیچِ خود فرو روی و همه را به عدم بسپاری. بگویی: «دیدار به عدم» و شهوتها و وهمها و غضبها را به بر بکشی و خانه در تیهِ آه بسازی.
نه دلخوش به مهر و نه دلخون ز کین؛ همین باش، آری، همین و همین. به دریا مگو گر تو طوفان شوی، مپندار ویرانهٔ جان شوی. که دریا خود از جانستان جان گرفت؛ پس از غرق نوح عالمی جان گرفت.
.
دوشنبه پنجم آبان نودوشش
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:30 توسط ابرمیم
|